|
حسين چشمناديد
|
|
صفحه 2 از 3 زاير، در زماني ديگر زندانبان است و كاتب در چنگ او. زاير در تونل هم تشريف دارد، در آخر كتاب همسر ايرن است و قرار است همه با هم بروند به دزدي! در اين كتاب زعفر نام قهوهچي هم هست،، ملكه هم هست كه گاهي گربهست و گاهي آدم… لابد همهي اينها بادامهاي زمينياند؟ خدا ميداند! اين آدمها هر كدام ميبايد در هكايت كاتب نقشي داشته باشند… و ذره ذره لابد چهرهي اجتماعي- شخصي و خصوصي او را بتراشند… نه، روند نوشتار نويسندهي ما چنين نيست و اين انتظار آدمهاي متعارفي مثل من است… چرا ادامه ميدهم؟ اين همه سماجت براي چيست؟ لابد نويسنده ميخواسته برداشتهاي فلسفي- اجتماعي و سياسياش را در قالب داستان بيان كند و يا اصلاً قصد تفنن داشته؟! نميدانم. با ترديد ادامه ميدهيم. مثلاً اين جمله دوباره زانوهايم را سُست كرد: كاتب ميفرمايد: «نوشتن مثل آفتابي است كه در آن مينشيني و شپشهاي گذشتهات را يكي يكي ميجوري و ميكشي! ميخواهم كيف كينههاي كهنهام را با نوشتن بپردازم» جناب كاتب سرتاسر كتاب شعار ميدهد كه با قلم چهها كه نخواهد كرد. كاتب، با هفت سامورايي سائل راه ميافتد تا با واژهها بازي ملالآوري را آغاز كند: «سايهي سرد سياهرنگي با سنگدلي تعقيبم ميكرد!» مشاهده ميفرماييد؟ خوانندهي بيچاره، از پيچ و خم و دست كندههاي چنين زبان “فاخري”، گم و گور ميشود و ميان توصيفهاي دور از ذهن و نجسب كاتب به خميازه كشيدن ميافتد و در نهايت نفسش در سينه گره ميشود و كتاب را ميبندد. چند بار كتاب را بسته و گوشي تلفن را برداشتم تا به آن مرد نيك قبيلهي كوچك ما تلفن بزنم و عذر گناه بخواهم. نتوانستم! ادامه دادم. چون از آدمِ نيمهكاره بيزارم. بالاخره نويسندهيي كه حدود دويست صفحه مطلب نوشته است، حتماً هدفي داشته، قصد بيان مفهومي و يا مفاهيمي را داشته. اگر چنين نبود، آنهمه ديوان شعراي فارسي را نميخواند و شعرهايي را كه در مورد زن سرودهاند، از دلِ ديوانها بيرون نميكشيد و در كتابش نميآورد. نظر قرآن كريم در بارهي زن، نظر تورات در بارهي زن… لابد ”بادامهاي زميني“ ميخواسته كتابي در بارهي زن ايراني باشد؟ يا در بارهي زن به طور كلي! كاتب بيشك زن است كه در ايران مورد اذيت و آزار است، ”زايرالات“ در زندان او را بزير اخيه ميكشد و در خارج عاشق او ميشود. خودش را واگذار ميكند و ايرن با صدا ميگويد: “گيس بريده، سك لاس، باكره بودي، آكله ؟ ” خواهش ميكنم از من نپرسيد چطور ميتوانسته با ايرن بخوابد! چون اين كتاب تابع هيچ منطق و قانوني نيست. نويسنده عزيز ما، مرتب آدم را غافلگير ميكند. همهي قواعد و قوانين قصه نويسي را زير پا ميگذارد، روابط طبيعي و عادي آدمها را ناديده ميگيرد تا لابد اثري بديع و ”نو“ خلق كند. در واقع همهي عناصر داستان قرباني مفهوم و منظوري ميشوند كه نويسنده پشت پيشانياش دارد. مفهوم و منظوري كه چندان روشن نيست و خواننده نميتواند با معيارهايِ متداول و متعارف آنها را محك بزند و دريابد! “همهي ما در كفن كاغذي خويش اسيريم!” ملاحظه ميفرماييد؟ باورهاي فلسفي!! نويسندهي عزيز ما براحتي قابل درك و هضم نيستند. به هر حال اگر فكر و انديشه تازهاي مي داشت كه بروشني بيان ميشد، ميتوانستيم از خير داستان و ويژگي هاي داستان بگذريم و دلمان را بهآن انديشههاي درخشان خوش كنيم. دريغا كه كاتب ما، جز طرح معمّا، كار ديگري انجام نميدهد. جمله تراشيهاي او- مثل سنگ تراشي- گاهي قلب شدهي كلام ديگران است و انديشههاي او. «كُلاژ» افكار ديگران. نمونه آورم: «مردگان در گور برگردهي ديگر ميچرخند» كه شاملو در سال 58 نوشت ”مردگان در گور گرده تعويض ميكنند!“ و يا ميفرمايند: ”زندگي معادلهي چگونه بودن يا نبودن است!“ آيا نيازي هست كه مأخذ آن را ذكر كنم؟ كاتب عرق جبين ميريزد و در سرتاسر كتاب، كلمههايي را كه هماهنگ و هم صدا هستند در كنار هم ميچيند، و با شيفتگي تا به آخر ادامه ميدهد و هرگز از خودش نميپرسد چرا؟ به چه منظوري؟ مثلاً «طلوع طلايي طلب، طالع ميشود!»، لابد ميخواسته بگويد! هوس كردم لبهايش را ببوسم! يا ”چون ميخكي ميخكوب ميشوم“، ”تاب و توان تفنني چنين تفته را ندارد!“. مغرض، كاتب ما، با اين زبان، كاتب حكايت خويش است. با تجربهي مشابهي كه دارم، ميتوانم حكايت او را حدس بزنم. جوانكي از ايران فرار كرده و در كشوري اروپايي- شايد فرانسه- پناهنده شده، چند صباحي در راهروهاي متروها سرگردان بوده، بناچار، دست به دزدي ميزده، با مدد كار اجتماعي روي هم ريخته، بعد، لابد اطاقكي در يكي از خوابگاههاي پناهندگي پاريس پيدا كرده و در اين مدت، پدرش در ايران مرده… جوانكي كه سر سوزن ذوق داشته و مانند همهي هم نسلهايش تا به خودش آمده، متوجه شده كه موهايش ريخته و تتمهي آنها سفيد شده و هيچ آيندهاي ندارد و گذشته، مانند كابوسي بر زندگياش سايه انداخته! نسلي كه تباه شد! نسلي كه در ميان دود و آتش انقلاب به زحمت دستٍ چپ و راستش را ميشناخت. تا چشم واكرد گرفتار ” زايرالات“هاي جمهوري اسلامي شد و بعد آوارهي كشورهاي بيگانه… بادامهاي زميني، لابد قرار بوده، حكايت اين نسل، حكايت زمانهي ما نيز باشد. حكايت جواناني كه از وطن رانده شدهاند و در كشورهاي بيگانه، در جستجوي هويت و نان دست و پا ميزنند! اگر چنين هدفي نداشته، نويسندهي عزيز ما تفنن ميكرده و من، بدرستي احساس غبن ميكنم! چرا بايد به تماشاي شپش كُشي كاتب بنشينم؟! به گمانم دو چيز، كاتب ما را از راه راست منحرف كرده. نوآوري در زبان! نوآوري در شكل! نو آوري در زبان و يا در نثر شاعرانه!! تا آنجايي پيش رفته كه نويسندهي عزيز ما، رسالت كلمه و كلام و هدف ” زبان“ را از ياد برده است. آدميزاد خط و زبان را طي قرنها و قرنها تكامل بخشيد تا بتواند براحتي مفاهيم و احساسات و عواطفش را به ديگران منتقل كند. واژهها، در دنياي آدمها، هر كدام حامل باري هستند كه گاهي چند قرن برگرده حمل كردهاند. اگر نويسنده يي با دنياي واژه ها و شگفتيهاي آنها بيگانه باشد، لاجرم با كلمهها مانند خرده ريگها، بازي ميكند. مثلاً چندين و چند كلمه را كه هم صدا و هماهنگ هستند كنار هم ميچيند و از قدرت خلاقهي خودش شگفت زده ميشود: ”بانگ تگرگ و مرگِ برگ!“ و يا ”حس ميكنم تنم طرح بيطلاطم پرتاب شده در تالابي است!“ اين همان «بند زني» و يا به عبارت آبرومندانهتر «كُلاژ» است. يعني كلمههايي را كه هر كدام بار عاطفيِ ويژهاي دارند، در بي ربطترين شكلي بهم چسباندن! و يا ”دليجان جانم در درهي درد واچگون ميگردد!“.
|