|
حسين چشمناديد
|
|
صفحه 1 از 3
”بادامهاي زميني“ نويسنده: م. بي شتاب ناشر: سراي انديشه- نيما چاپ اول دسامبر 2001
… « بادامهايِ زميني» مرا به ياد آن CK روسي و گابريل گارسيا مارگز انداخت. زني كه رمان صد سال تنهايي اثر نويسندهي كارائيبي را از ابتدا تا انتها، كلمه به كلمه رونويسي كرده بود. وقتي روزنامه نگاري دليل اين كار را از او ميپرسد، ميگويد: “ميخواستم بفهمم من ديوانهام يا گابريل گارسيا مارگز!”. حالا حكايت من است. اگر بالِ همّت به كمر زدهام تا اين مختصر را قلمي كنم به خاطر آن است كه از عقل و هوش نسبي خودم دفاع كنم. من هفتهي پيش، حتا تا همين يكي دو روز قبل هيچ مشكلي با زبان فارسي نداشتم و هر كتابي را براحتي ميخواندم و در حد فهم خودم ميفهميدم. ”بادامهاي زميني“ مرا به شك انداخت. براي زدودن همين شك دست به كار شدهام. ميخواهم پي ببرم اين ذهن و خيال من است كه به تازكي مغشوش شده يا ”بادامهايِ زميني“ چنان مغشوش است كه به ادراك در نميآيد. بي انصافي خواهد بود اگر بگويم از اين كتاب هيچ چيزي نفهميدم. منتها در قبال زحمتي كه كشيدهام، دستآوردم واقعاً ناچيز است. يعني من حتا نميتوانم خلاصهي حكايت كاتب را براي شما نقل كنم. چيز دندانگيري دستم را نگرفته. چند صفحه يادداشت برداشتهام. روي جملههايِ قصار را رنگ زدهام. در حاشيه كتاب، اينجا و آنجا كلمههايي، جملههايي نوشتهام تا شايد به كمك آنها بتوانم كليّت متشكلي را در ذهنم بسازم. نتوانستم. نميتوانم. اجزاء اين داستان -اگر بشود كتاب را داستان ناميد- با هم خوانايي ندارند و جفت و جور نميشوند. مدام از هم وا ميروند و خواننده به هيچ وجهي با آدمها و سرگذشت آنها خو نميگيرد. نميدانم، شايد نويسندهي عزيزما، ادبيات را تا مقام هنرهاي انتزاعي، مثل موسيقي ارتقاء داده است.شايد در ادبيات زمانهي ما انقلابي رخ داده و من بي خبر ماندهام، مثل اصحاب كهف از خواب بيدار شدهام و زبان مردم زمانه را نميفهمم. من موسيقيدان و نقاش نيستم، ولي عمري است كه با كلمه و كلام و ادبيات سرو كار دارم. لاجرم ميتوانم عظمت رنجي را كه نويسندهي محترم كشيده و چنين اثري را آفريده، كم و بيش حس كنم. ”كاتب“، او بر اين باور است كه فرهنگ و هنر و ادبيات جهان ما را نجات خواهد داد. گيرم اين امر غير ممكن به نظر ميرسد، ولي رؤيا و آرزوي زيبايي است. من هم با ”كاتب“ موافقم، منتها، كدام ادبيات؟ اگر كاتب چنين هدف والايي براي ادبيات قايل است… نه، حق ندارم در اين مورد شك كنم… گمانم پايبندي و يا وسواس بيش از حد ايشان در زيبا نويسي و دُر گويي و نو پردازي، گمراهش كرده و در نهايت سروكار او را به لفاظيهاي ميان تهي و اغلب بي معني و تصنعّ و تركيبهاي بيمزه كشانده است. كاتب تا جايي پيش رفته كه مرا بياد ”بيدل“ و ”سائب تبريزي“ و سبك هندي در شعر فارسي مياندازد. من سعادت ديدار نويسندهي عزيزمان را نداشتهام، ولي چند سال پيشتر، داستاني از ايشان خواندهام. كتابي بنام ”ركسي“. داستاني گيرا بود كه به زباني ساده و شيوا نگارش يافته بود و از آن بوي خوش رمانتيسميانساني به مشام ميرسيد. خواننده با ميل و رغبت داستان را دنبال ميكرد و فضايِ جنوب وطنمان به خوبي ملموس و محسوس بود. داستان “ركسي” و نام نويسندهاش به يادم مانده بود. به همين دليل وقتي آن مردِ نيكِ قبيلهي كوچك ما، ”بادامهاي زميني“ را به من داد، با كنجكاوي صفحهي اول كتاب را در حضور مهمانها مرور كردم. از شما چه پنهان، همان جملهي اول و آغازين كتاب خبر از استحالهي نويسندهي عزيز ما را ميداد.گوشم زنگ زد و حس نامطبوعي به سراغم آمد. از سراهتاش خيلي برزخ شدم. اگر آدم معتبري ” بادامها..“ را به من نداده بود تا بخوانم، اگر توقعش را با ظرافت در لاي لبخندي دوستانه پنهان نكرده بود، خودم را درگير نميكردم و از خير ”بادامهاي زميني“ ميگذشتم. تنها اين مرد نيك، هرگز در چنين مواردي ترديد روا نمي دارد. به منظورش پيبردم. به من تكليف ميكرد تا بخوانم و احتمالاً چند سطري هم تقريظ بنويسم! گردن گذاشتم. هر چند باور ندارم كه هر نوشتهيي به يك بار خواندنش ميارزد. حتا اگر به من بباورانند، فرصت و وقت آن را ندارم. در همان ديدار نخست، نزد آن مرد نيك روزگار ما، از نثر ثقيل و نفسگير اثر هنري ناليدم، شكوه كردم. به شوخي- جدي گفت: شايد اشكال توست كه معاني فلسفي جملهها را نميفهمي! كوتاه آمدم. به اعتبار پير مرد كه روزگاري منتقدي تيزبين و صاحب نظري بود، گيرم حالا به امور مهمتري مشغول است! به حرمت قلم و به احترام نويسندهيي كه زماني قصهاي از او خوانده بودم، بادامهاي زميني را با سختي خواندم.… مدتها بود كه كتابي را با چنين دشواري و با عصبيتِ تمام نخوانده بودم. چند سال پيش، ترجمهي هگل را دست گرفتم كه بخوانم، نتوانستم، مثل خشت پخته سرِ دلم ماند، هضم نميشد. گيرم قياس معالفارق است، بگذريم. كتاب را دو بار خواندهام همان طور كه ملاحظه ميكنيد هنوز تمامش نكردهام. چرا؟ ديوانه شدهام؟ ديوانهام؟ لج كردهام؟ از شما چه پنهان گاهي جملهاي را چند بار مرور ميكردم تا شايد معناي آن را درك كنم نميتوانستم. براي دست گرمي عليالحساب يك جمله را به شما ميدهم تا خودتان را امتحان كنيد: «اظطراب، ترنم تلخي است كه در انتظار حادثه زمزمه ميشود!» ميبينيد؟ چنين جملهاي شما را در ميزان هوش و ذكاوتتان دچار ترديد نميكند؟ يك نمونهي سادهتر: «صداي مادر از دريچهي باد ميآيد!«. با چنين جملههاي ”مرموزي“ صحنههاي سراسر راز و ابهام و ايهام آفريده شده كه آدم سرسام ميگيرد. مثلاً صحنهي هم خوابگي ”كاتب“ و ايرن را به كرّات مرور كردم، سر در نياوردم. هنوز هم سر در نياوردهام و همانجور حيران و انگشت به دهان ماندهام. چون در اين اثر، آدمها و حيوانات مدام تغيير جنسيت ميدهند و يا دست كم به نظر چنين ميرسد. استحاله و تناسخ مدام ادامه دارد و چنان آشفته بازاري است كه سنگ روي سنگ بند نميشود. يا بهتر بگويم كه سگ صاحبش را نميشناسد. زيادي تعجب نكنيد اگر من هنوز نفهميدهام كه ”كاتب“ مرد است يا زن؟ يا هر دو؟! ايرن خانم، مددكار اجتماعي، زن است يا مرد؟ يا هر دو؟ يا چطور ممكن است خونِ بكارت كاتب كه با ايران در آميخته تا به آينه شتك بزند؟ بار اول، عدم دركِ اين همه ابهام، پيچيدگي و تناسخ را به پاي كهولتٍ سني گذاشتم و اين كه ”نو پردازي“ و ”نو آوري“ و يا سبك سورآليستي نويسنده را با معيارهاي قديمي نتوانستهام بفهمم. بار دوم، ”بادامهاي زميني“ را با دقتٍ بيشتري، در خلوت و سكوت خانهام مرور كردم تا شايد اينبار پي به اشكالاتِ دماغي خودم ببرم. كتمان نميكنم، از خودم نا اميد شدم. به خودم نهيب زدم! احمق، دو باره تلاش كن، بالاخره بايد بفهمي…، مغبون شده بودم و نميخواستم بپذيرم. غربيل را از گل ميخ برداشتم تا دوباره همهي واژهها را الك كنم، تا شايد پي به مُراد نويسنده ببرم. نشستم و اسامي آدمها و نقش آفرينان ”بادامهاي زميني“ را روي كاغذ نوشتم: كاتب: راوي، نويسنده، وجدان نويسنده؟ زن يا مرد؟. همينقدر ميدانم كه عاشق شده، از ”ايرن“ حامله شده است. لابد ايراني است. توي تونل مترو زندگي ميكند. هفت سامورايي سائل در ذهن و يا خيال او هستند؟! و مدام او را همراهي ميكنند… از لابلاي سطور كتاب پي به هويت او ميبرم. اهل جنوب ايران است. فرزند مرد حمّال و خانه بدوشي كه با خداوند ميانهي خوشي نداشته و مدام كفر ميگفته… پدر ميميرد و خبر مرگ او را مادر، تلفني به كاتب ميدهد. كاتب هفت سالي زنداني بوده، به چه جرم؟ نميدانم. كاتب با غريبه ”برادر بزرگ“ و چند نفر ديگر در تونل زندگي ميكنند… البته وقتي مادر از ايران تلفن ميزند، كاتب دو اطاقهاي نزديك گورستان دارد. چگونه؟ و چطور؟ نميدانم! 2 – برادر بزرگ، غريبهاي كه خودش دارد او را برادر بزرگ صدا ميكند- در تونل، با گربهاش ملكه و صندلي، اجدادي زندگي ميكند و شغل شريفش دزدي است و اعتقاد دارد همهي مردم دنيا دزدند! دماغ عقابي دارد، در حر فرصتي ”مهرهي تاس مياندازد!“ سخنان نغز و گُهر بار فراوان ميگويد، به فروشگاه بزرگ دستبرد ميزند و بين همسايهها تقسيم ميكند. ”زايرالات“ كه در ايران شغل شريف لاتي را داشته، دنبال كاتب موس موس ميكرده، آلت تناسلياش را بر سر همين كار ميگذارد، برادر بزرگ او را اخته ميكند.
|