|
نجمه موسوی
|
|
صفحه 11 از 16 با توجه به اين امر ضربهپذيرى و شكنندگى گروههاى خاصى از زنان بيشتر مىباشد از جمله زنان سالمند، زنان باردار، زنانى كه فرزندان خردسال داشته. اين عده از زنان نيازهاى خاص خود را دارند. بيشتر خطرى كه زنان و دختران را در تصادمات جنگى مورد تهديد قرار مىدهد خشونتهاى جنسى مىباشد. امروزه به علت اين خشونتها، زنان در گروههاى كوچك و بزرگ خود را آواره كرده و %75 از كليه آوارگان و پناهجويان را زنان و كودكان تشكيل مىدهند. همچنين پيكر زنان و امنيت جامعه در بسيارى از موارد با يكديگر مبادله مىگردد. موارد متعددى توسط سازمانهاى حقوق بشر به ثبت رسيده كه شورشيان شبيخون زده و زنان دهكدهاى را شبانه مورد استثمار جنسى قرار داده و تمام جامعه و محله از آن اطلاع داشتهاند اما اعتراض و مقاومتى نكردهاند زيرا تجاوز جنسى و خشونت به اين زنان بطور غيرمستقيم به مثابه ارزشى كه بين مردان قوم و شورشيان و يا ارتش متخاصم دادوستد مىشود تلقى مىگردد. يكى ديگر از نتايج مترتب به شرايط جنگى، ميل به بازتوليد با آهنگ رشد فزونترى مىباشد. كه مىتواند اثرات نامطلوب خود را بر سلامت روح و جسم زنان بجا گذارد.
زنان و كودكان اكثريت آوارگان و پناهجويان جهان رشد تصادمات جنگى و نقض حقوق انسانى كه بخشى غيرقابل تفكيك اين مناقشات مىباشد سبب گرديده كه ميزان مهاجرت و پناهندگى و افرادى كه مجبور به ترك ديار و كشور خود مى باشند افزايش قابل توجهى يابد. بطور متوسط %75 از كل آوارگان و پناهجويان جهان را زنان و كودكان تشكيل مى دهند. در برخى از مناطق تا %90 افراد مهاجر را زنان و كودكان تشكيل مىدهند. اذيت و آزار جنسى و مصايبى كه زنان در چنين شرايط تجربه مىكنند اشكال گوناگونى دارد. زنان مهاجر و آواره در موقعيت بسيار ضعيفى نسبت به دفاع از حقوق خود مىباشند و از اين رو بيشتر از ساير زنان مورد اذيت و آزار، استثمار اقتصادى و جنسى قرار مىگيرند. استراليا، كانادا، فرانسه، آلمان، نيوزلند، انگلستان و امريكا در زمره كشورهايى هستند كه پناهندگى بر مبناى مسايل جنسى، جنسيتى را مورد قبول قرار مىدهند. اين امر شامل، مُثله كردن زنان )ختنه(، ازدواج اجبارى، سقط جنين اجبارى، قتلهاى ناموسى و خشونتهاى خانوادگى مىباشد. روشن است كه موارد فوق كه ريشههاى جنسى جنسيتى دارد در دوران صلح نيز مىتواند زمينهاى براى دادن پناهندگى باشد. كودكان نيز همانند زنان مصايب جنگ را بطرز غيرانسانى تجربه مىكنند. در گزارشى كه در سال 1996 به اجلاس عمومى سازمان ملل متحد تحت عنوان »اثرات تصادمات جنگى بر كودكان« داده شد آمده است كه: »ميليونها كودك درگير متجاوز از 30 جنگ متخلف در سراسر جهان مىباشند. جنگها كودكان را آماج حمله قرار داده، برخى جان خود را در حملات نظامى برعليه شهروندان و به مثابه بخشى از استراتژى كشتار محلى دشمن از دست مىدهند و برخى ديگر مورد اذيت و آزار و سوءاستفادههاى جنسى قرار گرفته و يا در اثر جنگهاى فرسايش در معرض گرسنگى و بيمارى جان خود را از دست مىدهند. اين امر كه تعداد زيادى از كودكان توسط نيروهاى مخاصم مورد استثمار قرار مىگيرند، بسيار تكان دهنده مىباشد.« اين گزارش سپس چنين ادامه مىدهد كه: «در خلال دو دهه گذشته بطور تخمينى دو ميليون كودك در تصادمات نظامى كشته شدهاند. 6 ميليون بطور جدى زخمى و يا بطور دايم ناتوان و معلول شده و تعداد گستردهترى مجبور گرديدهاند تا ناظر خشونتهاى دهشتناك بوده و حتا تحت شرايط خاصى خود مجبور به شركت در اين اعمال غيرانسانى گردند. شايان توجه است كه ميزان قربانيان غيرنظامى جنگهاى مختلف در سطح جهان از %50 به %90 افزايش يافته و نصف اين تعداد، كودكان مىباشند». همچنين كودكان آشكارا سربازگيرى شده و اسلحههاى مدرن كه سبكتر و استفاده از آن سادهتر گرديده به استثمار كودكان در تصادمات نظامى كمك نموده. يك كودك ده ساله مىتواند براحتى يك اسلحه را بازكرده و دوباره آن را ببندد. همچنين كاهش ارزش اسلحهها نيز به استفاده گستردهتر از آن دامن مىزند. در اوگاندا قيمت يكAK_74 برابر قيمت يك مرغ مىباشد. نقش زنان در ايجاد و تعميم صلح عليرغم تمام موارد فوق، زنان را نبايد تنها قربانيان جنگ تصور نمود. زنان نقش كليدى در حفظ و تداوم روحيه زندگى در قلب بحران و تصادمات نظامى داشته و فعالانه در گسترش فرهنگ صلح و مقاومت تودهاى شركت دارند. اما عدم حضور زنان بويژه زنانى كه در پيوند تنگاتنگ با سازمانهاى غيردولتى و تودههاى مردم مىباشند بر سر ميز مذاكرات صلح امرى است كه نمىتوان ديده برآن فرو بست. برنامه عملlatform _ for _ Action كه سند نهايى چهارمين كنفرانس جهانى زنان در كنفرانس زنان در پكن مىباشد، به درستى اثرات تصادمات جنگى بر زنان را به مثابه يكى از 12 موردى كه زنان در دنيا چالش مشتركى دارند طرح نمود و دولتها و جامعه بينالملل را مسئول تشويق زنان براى شركت فعال در تصميمات مربوط به حل اختلافات قومى، مذهبى و سياسى قلمداد كرد. در خلال 42 كمسيون موقت زنان در سازمان ملل در سال 1998 سه سال بعد از كنفرانس پكن مسئله زنان و اختلافات نظامى مورد بحث قرار گرفت و به كشورهاى عضو سازمان ملل يادآورى گرديد كه پروسه پياده كردن اهداف استراتژيك كنفرانس پكن از جمله راهگشايى براى شركت وسيعتر زنان در امر صلح جهانى بايد تسريع گردد. موارد ذيل از جمله تصميمات اتخاذ شده در اين اجلاس بود: 1- مفهوم عدالت بايد با حساسيتهاى جنسى جنسيتى آميزش داده شود. 2- نيازها و مسايل و مشكلات زنان مهاجر و آواره شايان توجه خاص مىباشد. 3- تشويق نقش زنان در برقرارى صلح، حفظ و تصميمگيرىهاى مربوط به تصادمات نظامى و پس از برقرارى صلح. دستاورد كنفرانس پكن و اجلاس ويژه سازمان ملل سبب گرديد تا سازمانهاى حقوق بشر خشونت و هرگونه سوءاستفاده جنسى را در حين تصادمات نظامى به مثابه جنايتى عليه بشريت قلمداد كرده و اين مفهوم به دادگاه جنايى بينالمللInternational Criminal Court كنفوانسيون ژنو بسط داده شود. همچنين تعدادى از كشورهاى عضو سازمان ملل متحد خود را متعهد دانستند تا امكانات ويژهاى را براى حمايت و مراقبتهاى روانى و جسمى زنان مهاجر چه در كمپ آوارگان و پناهجويان و چه در بافتهاى اجتماعى فراهم آورند. شركت زنان همچنين در برقرارى و توسعه فرهنگ صلح و مبارزه با جنگ نيز جنبه ديگرى از مبارزه و فعاليت زنان در تصادمات جنگى را تشكيل مىدهد. از نمونههاى بارز اين مقاومت و مبارزه، زنان سياهپوشWomen in Black و زنانى هستند كه بر عليه سلاحهاى هستهاى درGreen Ham Commen انگليس مبارزه مىكنند.
چگونه مىتوان حضور زنان را در مذاكرات صلح تشويق كرد؟ اگرچه حضور زنان به مثابه نيمى از جامعه در مذاكرات صلح شاخصى براى عمق نهادينه شدن فرهنگ دمكراسى در هر جامعهاى مىباشد، اما صرف حضور زنان بدون آن كه جايگاه اجتماعى زنان شركت كننده در مذاكرات صلح، سياستى را كه دنبال مىكنند و منافع كسانى را كه نمايندگى مىكنند، اين توهم نادرست را دامن مىزند كه شايد صرف حضور كمى زنان مىتواند ديناميسم مذاكرات را متاثر گرداند. اگر نقش زنانى چون گلداماير، اينديراگاندى، مارگارت تاچر و تا حدودى هلرى كلينتون و مادلين آلبرايت را مورد بررسى قرار دهيم، بنظر مىرسد اگرچه اين زنان حتى در برخى از موارد عباراتى و مفاهيمى را القا كردهاند كه گويا منافع اكثريت ميليونى زنان جامعه خود و جامعه جهانى را در نظر دارند اما ميزان تعهد آنان به جنبشهاى اجتماعى، عدالت و برابرى براى كليه افراد جامعه و زنان، هريك از آنان را در سايه روشنهاى خاصى در چارچوب اين بحث قرار مىدهد. اگر بپذيريم كه برقرارى صلح با برانداختن ريشههاى نابرابرى و بىعدالتى در پيوند مىباشد در نتيجه مذاكرات صلح بايد دربرگيرنده نمايندگان كليه اقشار و طبقات جامعه و گروههاى اجتماعى باشد. اما مذاكرات صلح در دنياى امروزى و عصر جهانى شدن سرمايه و تهاجم بىپرواى دولت پرزيدنت جرج بوش تنها انعكاسى از اجتماع صاحبان قدرت در جامعه بوده و طبيعتا" زنان كه در موقعيت فرودست از نظر مناسبات قدرت قرار دارند نمىتوانند نمايندگان واقعى خود را داشته باشند.
|