|
رنجنامهي حافظهي مخدوش (نقدی بر کتابِ سرکوهی)
|
|
|
رضا براهني
|
|
صفحه 1 از 6 « باز هم تكرار كنيم كه آدمي در برابر درد واكنش نشان نمي دهد؛ ناخوشي ”علت“ كنش نيست. درد خود يك واكنش است، عمل انعكاسي يك واكنش ديگر و زودتر است- اين هر دو از مكانهاي مختلف سر چشمه ميگيرند.»! نيچه
نام فرج سركوهي را كه ميشنويم حديث دردمندانهاي به ذهنمان متبادر ميشود كه او در 14 دي ماه 1375 نوشت و به خارج از ايران فرستاد. اين متن كوتاه كه بعدها به ”رنجنامهي فرج سركوهي“ شهرت يافت، از هر چيزي كه او نوشته، خواه به صورت سرمقاله و مقاله، و خواه به صورت نقد ادبي و يا هر نوع نوشتهي ديگر، با ارزشتر تلقي ميشود. هر نسبت از ارزش كه بر آنها مترتب باشد، يك نكته بديهي است، آنها همه در سايهاند. فرج سركوهي در واقع نام دوم آن ”رنجنامه“ است. در واقع، فرج سركوهي نيز مثل هر نويسندهي ديگر، هويت خود را از نوشتهي خود دريافت كرده است. ”رنجنامه“ شناسنامهي نويسندگي سركوهي است. نه پيش از اين متن و نه پس از نگارش آن تا زمان حال، سركوهي متني در خور مقايسه با ”رنجنامه“ ننوشته است. اهميت آن نوشته در چيست؟ تنها يك زنداني از مجموع زندانيان سياسيِ دوران سلطنت و جمهوري اسلامي توانست آن متن خطرناك را بنويسد، و نويسنده را با مخاطرهاي صد برابرِ هرگونه مخاطرهي پيش از نگارش آن روبرو كند. اگر سركوهي در دور دوم زنداناش از ميان ميرفت، و آن نوشته به همان صورت كه به دست ما افتاد، پس از مرگ نويسندهاش به دست ما ميافتاد، بيشك، تنها با يك ”شهيد“ روبرو نبوديم. ميشد نويسندهي آن را به درجهي ”قديسان“ ارتقا داد. اين اثر مستقيماً ادبي نيست، سندي تاريخي- اجتماعي است كه به سبب ماهيت اعترافي- اعتراضياش، و به سبب استفاده از تمهيدات بيان ادبي، و به علت شياع و اشباع عاطفي و حسياش، به صورت ادبي هم خواناست. اين نوشتهي اعترافي- اعتراضي، نه تنها از اعماق جان مظلومماندهي روزنامهنگاري دردمند بر روي كاغذ روان شده، بلكه به نمايندگي از سوي مظلومان ميخواهد انگار انتقام همهي ستمديدگان را از ستمگران بگيرد، منتها ستمديدگان خاص، كه يا به صرافت نگارش چنين اعترافنامه و اعتراضيهاي ، به تبع جنس و حس و روانشان نيفتاده بودند، و يا اگر به صرافت هم افتاده بوده باشند، در آن موقعيت دودلانهي خاص رواني شقه شده بين حفظ آبرو در برابر حفظ جان- دودلياي كه گريبان بسياري از دردمندان زنداني، به ويژه نويسندگان و روزنامهنگاران را ممكن است بگيرد و يا گرفته باشد- به نگارش سندي آن همه حسي، دردمند و سهمانگيز توفيق نيافته باشند. از اين رو، به رغم آن كه سركوهي نقد ادبي هم نوشته است- و يكي از طولانيترين آنها اتفاقاً مقالهاي بسيار دقيق دربارهي صاحب اين قلم است- و بسيار هم سخاوتمندانه- و به رغم اين كه چند سالي دبير تحريريهي مجلهي آدينه بوده كه در آن بسياري از روشنفكران و نويسندگان دو سه نسل قلم زدهاند، پيش چشم من سركوهي نويسندهي حديثي است تنها، كوتاه، و مهم، حديث 14 دي ماه 75. دو روز پس از خروج او از ايران، طي نامهاي اين مسئله را براي او نوشتم، و تقريباً در همهي صحبتهاي حضوري، مكتوب و تلفني، كه او آن سند را با حفظ روحيهي آن سند، با رفتن به سوي جزئيات اعترافي و اعتراضي ماجراها تكميل كند. به نظر من ان سند را نه ميتوان شعر كرد، نه قصه؛ و نه مي توان از آن ايدئولوژي ساخت. دو دلي، ناتواني عميق و مظلومانه حاكم بر سطور آن، شبكهي پاره پارهي عصبي آن را براي هميشه از حوزهي ايدئولوژي خارج مي كند. آن نوشته قصه هم نيست. من يكي دو قصه بيشتر از سركوهي تا حال نخواندهام و بايد اعتراف كنم كه قصهنويس شدن در آن سوي پنجاه سالگي اگر محال هم نباشد، تقريباً ناممكن است. به دليل اين كه زبان بايد بچرخد به طرف قصه، و من در سركوهي اين استعداد را سراغ ندارم. و البته اين به معناي آن نيست كه آرزو نكنم او سرانجام به آرزوي خود در قصه نوشتن جامهي عمل بپوشاند. در حوزهي نقد ادبي، اقبال فرج بيشتر است، و ميتوان بر او عنوان منتقد قائل شد، ولي نه مقدار و نه كيفيت نقد ادبي او هنوز از رسيدن به حريم ماندگاري ادبي فاصلهي فراوان دارد. خلاقيت ادبي پرتگاهي است كه داوطلب آن گاهي جان بر سر آن ميگذارد، چرا كه هر چه عميقتر مي رود پرتگاه هم عميقتر مي شود زمان آينده بايد تأييد كند كه سركوهي آن پرتگاه را دارد و يا ندارد. گذشته وجود و حضور ان را تأييد نمي كند. شايد سركوهي شخصيت قصه است اما نويسندهي آن نيست. پس نام فرج سركوهي مترادف آن رنجنامه در ميان اسناد اعترافي- اعتراضي زندانيان سياسي و وجداني ايران، شايد به مراتب بيش از يك شعر درجه يك و يا يك مقاله و كتاب نقد ادبي درجه يك خواهد ماند. از اين رو نوشتهي حاضر مي خواهد بر يك اصل اساسي و انساني ديگر، علاوه بر شهادت دادن به ارزش آن نوشتهي منحصر به فرد، نيز شهادت دهد كه يك نفر نبايد با ارزش آن كار بازي كند، حتا اگر آن يك نفر خود سركوهي باشد. علت اين است: چيزي به مراتب بزرگتر از آن نوشته و هر نوشتهي ديگر وجود دارد كه نوشته بزرگي و اهميت خود را از آن كسب ميكند، و آن حقيقت قضاياست، كه از درد و رنج زاييده شده و اگر درد و رنج خود را زمينه و ريشهي آن حقيقت نمي كرد، امكان نداشت ان نوشته را داشته باشيم. فرج سركوهي اهميت و شخصيت خود را از آن نوشته ميگيرد و بعد بر اساس آن نوشته بار ديگر متحمل مصائب تحملناپذير ميشود. و مردم و اذهان عمومي روشنفكران ايران و جهان، به سبب وجود آن رنجنامه به ياري او ميشتابند، چرا كه در آن نوشته، نه قهرمان بودن، نه نويسنده بودن، نه در سطح” واسلاو هاول“ درآمدن، نه در سطح شاملو و ديگران قرار گرفتن. بلكه انسان بودن، و مظلوم و بيپناه و بيگناه بودن در برابر ستم مطرح بوده است، و آن مظلوميت چنان اهميت دارد كه هرگونه زمينهتراشي براي رسيدن به ان هويت، و يا حتا استفاده اضافي از آن براي رسيدن به هويت نويسنده اي از نوع و كاليبر ديگر در واقع نقض غرض كامل است، چرا كه اسكناس درشت حقيقت را به سكه هاي سياهِ نسبتهاي روا و ناروا به خود و ديگران نمي توان خرد كرد؛ چرا كه اين نوع خردكردنها يك پول سياه نميارزد؛ چرا كه ” قوت بازوي پرهيز به خوبان مفروش/ كه در اين خيل حصاري به سواري گيرند.“ وقتي چيزي تحصيل حاصل بوده است و با سوار رنجنامهاي حصاري گرفته شده است، ديگر اين چه در بيدرمان ديگري است كه آدم رطب و يابس به هم ببافد و تاريخ بسازد و حقيقت واژگون كند تا در جاي ديگري براي خود منزلتي تعبيه كند؟ ” اين هر دو“ به قول نيچه، ”از مكانهاي متفاوت سرچشمه ميگيرند .“
|