|
داس بر ياس (نقدی بر کتاب فرج سرکوهی)
|
|
|
حسن حسام
|
|
صفحه 1 از 5 يادداشتهاي آقاي فرج سركوهي رابه نام ”ياس و داس“ پيش رو دارم. نويسنده در مقدمه اين نوشتهي دويست و شصت و نه صفحهيي آورده است : اين دفتر فصلي است از ”حال اهلِ درد“ كه اين راوي برداشتها و خاطراتِ زندگي فرهنگي و سياسي خود در آن روايت كرده است. فصلي كه در اين دفتر مكتوب شده است، اما تنها روايت كانون نويسندگان ايران است و ”اشقياي فرهنگ كُش در دو دههي گذشته…“ يعني اين كه آقاي فرج سركوهي آمده است ”روايت“اش را از تاريخ كانون نويسندگان و چند و چون آن مكتوب كرده و شرح حال ”اهل درد“ي را كه خود باشد، به عنوان يك تجربه بر آن افزوده و پيش روي خواننده گذاشته است.
براي رو در رو شدن با اين تجربه، دفتر 269 صفحهيي راوي را ورق ميزنم، دل خوش به اينكه سرانجام ”اهل درد“ي پيدا شده و خطركرده است تا در يك مرور تاريخي والبته مستند! تلخ و شيرين روزگاراني را كه بر او و يارانش رفته است، براي امروزيان و فرداييان بازگويي كند. چه بهتر از اين؟ آنهم در اين شرباليهودي كه مدعيان، از چپ و از راست با پرچم كيبود كيبود من نبودم بر دوش، حافظه تاريخي مردمان ما را كورتر ميكنند تا ميدان را فارغ از هر پرسش مزاحم، براي يكه تازي خود فراختر و فراهمتر سازند ! قاري اين روايت 269 صفحهيي كه من باشم، با دريغ و درد امّا بايد اعتراف كنم كه هرچه به نقطهي پاياني روايت نزديكتر شدهام، كمتر نشاني از حقيقتگويي و حقيقت جويي يافتهام. در اين دفترنه تنها ”وقايع اتفاقيه“ آنگونه كه رخ داده بوده، نمود پيدا نميكند كه هيچ، اين وقايع خود ابزاري ميشوند براي جلوهگريهاي شخصي و طبق طبق افادههاي جهتدار ! خواننده در مييابد كه دوباره سر و كارش با “تاريخ نويسي”ي شناختهشدهيي افتاده است كه به خاطر نوعي ”مصالح عاليه“ به بدل سازي و جعل كاري فرو ميغلطد. جلوه فروشي يكه تاز ميبينيم كه خود را طاووس عليين ميپندارد و در همهي مقولات عالم، مجتهد اكبر! متأسفانه تحريف حقايق و منم منم در اين روايت كشدار چنان پررنگ است كه مانع ميشود تا بخشهاي تلخ شرح حال راويِ واقعاَ دردمند و مظلوم و ستم كشيده در جان و باور آدم بنشيند و انسان را به مكث در دادهها و گفتههاي او وادارد. راوي كه روي تفكر استالينيستي به حق يك ضربدر گنده ميگذارد، با وجود همهي تلاشش در انكار همدستي با اين منش و روش، قادر نيست دم خروسش را پنهان كند. پافشاري مستمرش بر اين مدعا كه از اول هم تافتهيي جدا بافته بوده است و مستقل و در اركستر بزرگ چپهاي خطاكار و سازمانهاي سياسي سياهكار آن نه تنها شركت نداشته و تا امروز پاكيزه دامن مانده است؛ كه هرگز در حلقهي آن نابكاران قري هم براي خوش آمدشان در كمر ندانده است!! گفتار و كردار راوي ما امّا در خود همين روايت نشان ميدهد كه برخلاف قسم آيههايش، او فرزند خلف همان نگاه و انديشه، همان راه و رسم شناخته شده ايست كه سيماي زيباي سوسياليسم را پر لك و پيس كرده است و دمكراسي و آزاديخواهي را ابزار دست، بگذريم... هر چند در شكستهاي صدو پنجاه سالي اخير جنبش آزادي خواهي و عدالت جويي، گرايشهاي جفتو طاقِ مدعي ازادي خواهي، دستهاي آلودهشان را پنهان كرده و با همهي امكاناتِ گستردهشان- كه بعضاً خود حكومتهاي جابر برايشان فراهم ميكرده و ميكنند- كوشيدهاند همهي كاسهكوزهها را بر سر چپ بشكنند. اما و در عين حال نميتوان برخطاهاي چپ كه البته فداكارترين و وفادارترين نيروي اين راه پيماييِ صد و پنجاه ساله بوده و هست، چشم پوشيد. با تآسف بسيار بايد گفت خطاهاي ما كه عموماً آبشخور جهاني داشته و از كرامات و ميراث برادرهاي بزرگ است، چنان زمينه اي فراهم كرده كه امروزه هر پنجي در مقابل آن ادعاي ميرپنجي ميكند، هر يالانچي و پهلوان پنبهاي، خود را جهان پهلوان مينماياند. و كار به جايي رسيده است كه قورباغهها هم آواز آبوعطا ميخوانند!! من سرِ آن ندارم و در كار و بارم نيست تا در همهي حوزهها و داعيههاي راوي كه تصادفاً بخش بزرگ آن به كانون نويسندگان و تاريخ آن مربوط نميشود! چند و چون كنم. و در اين آش شله قلمكار هفت جوش چمچه بزنم! مثلاً پيله نخواهم كرد كه چرا در اين دفتر هرچيز با نام حقيقياش ناميده نميشود؟ همه ميدانند كه نام اين رژيم آزادي كُش و فرهنگ ستيز، رژيم جمهوري اسلامي است و رهبران آدمخوار آن آيتاللههاي مردم فريب. و حالا كه كنايه “اشقيا” را به جاي نام اصلي برگزيديم كه در فرهنگ تعزيه ما را به ياد شمر و يزيد و خولي و حرمله و ابن زياد مياندازد، چرا در اين دفتر تنها به بخشي از عوامل اجرايي حكومت اسلامي خلاصه ميشود؟ پس نقش آمران ”امنيتيها“ كجا بايد ترسيم شود؟ چرا بايد ستمي را كه بر كانونيان و بر جنبش آزاديخواهي مردم ايران رفته است به ”امنيتيها“ محدود كرد؟ و در مورد جنايتكاران اصلي آنها حرفي نزد؟ نقش رهبران نظام جمهوري اسلامي ايران در اين نسل كشي، قتلعام سياسي، فيزيكي، اجتماعي، اخلاقي و فرهنگي مردمان دربند ايران و خيل روشنفكران مثله شده “مستقل” و “تشكيلاتي”اش از جمله فرج سركوهي چرا در اين گزارش بيداد ترسيم نشده و ماجرا تنها به عملكرد چند پادوي قصاب آدمخوار چون هاشمي و سعيد اماميِ واجبي خورشده خاتمه يافته است؟ حكمت چيست كه راوي در يك خودسانسوري سمچ گرفتار آمده است؟ و بيش از اين پرسش نخواهم كرد كه چرا راوي اعترافات راست و دروغي را كه عليه خود و ياران فراوان خود زير فشار شلاق و شكنجه و آزار ”اشقياء“ مكتوب كرده يا به زبان رانده است براي سوزاندن نقشههاي همين اشقياء و به عنوان انتقال يك تجربه تلخ اما گرانقدر در اختيار همگان قرار نميدهد؟ مگر انتشار ”دردنامه فرج سركوهي“ كه بسيار جسورانه و ستايش انگيز بود از اعتبار او كاسته است كه حالا به اين خود سانسوري پرسش برانگيز تن درميدهد؟ واگويهي اين اعترافات هم امكانات پروندهسازي رژيم را عليه روشنفكران ميسوزاند و ملات «برنامه هويت» سازي آنها را نابود ميكند و هم شانهي راوي را از سنگيني بار مسئوليتي تاريخي رها ميسازد و سرانجام اين بدهي به جنبش آزاديخواهي كه غير قابل بخشش است پرداخت ميشود. تخليه اطلاعاتي عليه دشمن و براي مليونها دوست شبنامهييست عليه بيدادِ اين نظام انسان ستيز و فرهنگ كش. همان طور كه انتشار نامه “دردنامه فرج” اعتراف به شكست نيست و مايه سرفرازيست، اقارير بيان شده زير شلاق و تبر، راوي را سرافكنده نخواهد كرد، پس خست انتقال اين تجربه از چه روست و چراست؟
|