|
«ياس و داس»هاى فرج سركوهى
|
|
|
نسيم خاكسار
|
|
صفحه 1 از 2
يادداشت هائى در حاشيه صفحات كتاب
كتاب داس و ياس فرج سركوهى را دوباره خواندم، وقتى پرويز قليج خانى به من تلفن كرد و گفت قرار است در شماره آينده آرش به اين كتاب بپردازند و خواست كه من هم درباره آن مطلبى بنويسم. بار اول كه آن را خوانده بودم به فكرم افتاده بود مطلبى درباره آن بنويسم. نه از جهت نقد كل اثر، بلكه طرح حرف هايى به موازات حرف هاى او، آن هم در موردهايى كه كتاب او شتابزده از آن ها گذشته است و يا درست با آن برخورد نكرده است. و يا اصلاً آن را نديده است. هنگام خواندن هم در گوشه هاى كتاب يادداشت هائى مىنوشتم. انگار براى روشن كردن خودم. حالا همان ها را جمع و جور كرده ام. به نظر من كتاب فرج از جهاتى بايدهم نقد شود زيرا خود به گونه اى كار را در اين حيطه كشانده است. او در اين كتاب جدا از شرح ماجراهاى تلخ و دردناكى كه بر او و ديگر دوستان نويسنده مان در طول دو دهه بعد انقلاب در ايران رفته است، روشنفكران ايرانى و به خصوص چپ ها را از جهت بى توجهى و يا كم توجهى به موضوع مهم آزادى و نيز عدم تحمل يكديگر و پرونده سازى براى يكديگر و سكوت نسبت به هم با زبانى صريح به نقدمى كشد. همين جا هم بگويم تعريفم از نقد، كوبيدن و چكش كارى يكديگر نيست، كارى كه نويسنده در اين كتاب در مواردى مىكند، بلكه توضيح بى پيرايه خودمان است. تا بالاخره معلومان شود كه وقتى مىگوييم : ما و يا، من، اين ما و اين من معلوم باشد چيست و كيست. كارى كه به مثل فرهنگ اروپا مىكند. كافى است به يكى از كتاب هاى نيچه نظر بياندازيد تا ببينيد چگونه از خود سخن مى گويند براى روشن كردن فردا. و اما نكته اول در باره اين كتاب، بحثى است كه فرج مىكند درباره دوره اى از كانون نويسندگان ايران كه منجر به اخراج پنج نفر از كانون شدو به دنباله آن انشعاب هواداران حزب توده از كانون پيش آمد. او مى نويسد چون توده اىها با برگزارى شب هاى شعر و داستان خوانى به مخالفت برخاستند، آن هم به اين دليل كه طلب آزادى بيان و اعتراض به استبداد مذهبى باعث تضعيف مبارزه ضد امپرياليستى ميشود، عده ايى و يا مخالفان آنها فرصت را براى حذف حزب توده از كانون مناسب ديدند. و مى گويد هردو آنها در اتهام زنى و تخريب شخصيت و حذف فرهنگى و شايعه پردازى دست كم از يكديگر نداشتند. اين كه منتقدى بتواند به سود يك طرف ماجرا، واقعيت را تعريف و يا در واقع تحريف نكند جنبه خوب نقد است. اما فرج به نظر من چون اصلاً در آن وقتها در كانون نبوده، كه اصلاً هم مهم نيست و نمىدانم چرا او با سريش آدم هاى رفته اى مثل ساعدى و گلشيرى مى خواهد خود را به آن دوره از كانون به چسباند، از پس باز گوئى درست واقعيت اين اخراج برنيامده است. زيرا يكى از نكات برجسته در آن درگيرىها موضعى آينده نگر بود كه همان چپ هاى به گونه اى در پيوند به جريان هاى سياسى از خود نشان دادند. و نمونه اى را هم كه فرج از باقر پرهام ذكر مىكند خود مى داند ربطى به بچه هاى چپ ندارد. در جلسه عمومى براى طرح مسئله اى كه آن پنج نفر به وجود آورده بودند، بعد از ساعت ها بحث و جدل سه پيشنهاد مطرح شد: 1_ پيشنهاد سپانلو كه حكم بر ادامه تعليق آنها مىداد 2_ پيشنهاد براهنى كه حكم بر اخراج آن ها داشت. 3_ يك پيشنهاد جمعى، كه جدا از اخراج آن ها، پيشنهاد تشكيل كميسيونى را به كانون مىداد كه با بررسى و تحليل اين رويداده و رويداده هاى مشابه اين وظيفه را به عهده بگيرد كه درباره فرهنگ ارعاب و تهمت زنى و ايجاد جو ترس براى كوبيدن حريف مطالعه كندو حاصل بررسى را براى آن كه در آينده شاهد چنين برخوردهاى نباشيم در اختيار جمع بگذارد. و اين فكر از جانب من بود كه با برخى از دوستان مطرح كردم و فكر مى كنم حدود 17 نفر آن را امضا كرده بوديم كه اسامى چند نفرى از آن در يادم است: ناصر پاكدامن، حسن حسام، نسيم خاكسار، سعيد سلطانپور، محمد مختارى، هزارخانى، قدسى قاضى نور. نصراله كسراييان، رضاعلامه زاده، و وووووو من وقتى متن پيش نهادى جمعى مان را مىخواندم براهنى با صداى بلند اعلام كرد كه پيشنهادش را پس مىگيرد و به جمع ما مىپيوندد. و همين پيش نهاد بود كه راى آورد. اين كه در آن شرايط آيا توده اىها با آن نقطه نظرهاى سياسى شان اصلاً مىخواستند در كانون بمانند يا نه، و يا راههاى ديگرى بود كه جلو جدائى را بگيرد يك بررسى خاص مىطلبد. ولى آنچه را نمىتوان ناديده گرفت اين بود كه در آن دوره عليرغم جو پر تشنج بيرون و هيجانى كه مسلط بر انديشه و عمل در همه ما بود ، نطفه يك تفكر سالم هم در جمع كانون وجود داشت. تفكرىكه چشم به آينده داشت. همين جا بگويم در بحث از سياسى شدن كانون در آن زمان يعنى سال 85و 59 به دليل حضور چندنفرى از ما كه سابقه زندانى سياسى داشتيم و يا در پيوند با سازمان هاى سياسى بوديم عموماً بيشتر كاسه كوزه ها را سر همين چند نفر مىشكنند. بى آنكه به موردهاى مثل همين پيشنهاد كميسيون توجه كنند كه بعدها مختارى در سرلوحه يكى از كتاب هايش از آن به مثابه كوششى اصيل براى سالم سازى فكر و كار جمعى نام مى برد. ديگر اينكه تا آن جائى كه به ما، يعنى حسن حسام و سعيد سلطانپور و مختارى و من، مربوط مى شود دوستانى كه در ارتباط كارى با ما بودند در كانون شاهدند هيچگاه نشد كه بگذاريم كار سياسى از نوع تشكيلاتى آن تاثيرى در فعاليت هاى كانونىمان داشته باشد و من با همه آرامى در خلق و خو به هيچ كس اجازه نمى دادم كه براى من خط و جهت تعيين كند. نمونه اش اينكه وقتى اعضاى حزب توده از كانون انشعاب كردند با همه فشارهاى مضحكى كه سعى داشت رهبرى سازمان اكثريت براى مجاب كردن من بياورد براى رفتن از كانون، و جاى بحث اش اينجا نيست، نتوانست كارى به پيش ببرد و به محمد مختارى هم كه سعى كرده بودند به او نزديك شوند گفته بودم كه مواظب باشد. يا اينكه من و سعيد يكبارى بيانيه اى را كه شاملو متن اش را تهيه كرده بود امضا كرده بوديم و در آنوقت سعيد با اقليت كار مى كرد و من با اكثريت و بعد كه بيانيه در آمد به دليل موضعى ضد شوروى كه در آن بود هم سازمان اقليت از دست سعيد عصبانى بود و هم بچه هاى اكثريت از دست من و هردو سعى كردند به طريقى مجاب مان كنند كه امضايمان را پس بگيريم، مثلاً در يك مصاحبه، و هردو زير بار نرفتيم. و هم و غم ما در آن دوره در كانون همه اش هم فقط مسايل سياسى ئى كه كانون به ناچار با آن درگير مى شد نبود. و از كارهاى فرهنگى حتى در شرايط سخت هم غافل نبوديم، نمونه اش تلاش براى انتشار دفترى از كانون در يادبود سعيد بود در سال 60، يعنى در آن وقت كه ديگر كانون نمىتوانست جلسه علنى بگذارد و هييت دبيران با عده اى از اعضا در خانه هاى دوستان و يا در دفترهاى كار دوستان يار كانون، جلسه مخفى مىگذاشت. متاسفانه با همه آن كه مقالات انتخاب شد و دفتر حروف چينى و صفحه بندى شده و آماده براى چاپ به دوستى سپرده شده بود كار چاپ آن پيگير نشد. شعر معروف شاملو به نام پيغام يكى از مطالب آن دفتر بود. از اين كارها كه فكر مىكنم ناصر پاكدامن و حسن حسام كه حافظه شان قويتر از من است بايد زياد در يادشان مانده باشد مىتوان نمونه هاى بيشترى آورد. بحث فضاى ضد امپرياليستى در كانون و بعد آن علم برداشتن و رفتن دم سفارت كه به خوبى و با اندوهى صيميمى
|