|
اين همه عداوت از كجا برمىخيز؟ (نقدی بر کتاب «یاس و داس)
|
|
|
محمد رضا شالگونى
|
|
صفحه 1 از 4 رفيق پرويز عزيزم، نظرم را دربارهى نوشتهى فرج سركوهى در «ياس و داس» در مورد بيژن جزنى پرسيدهاى. در صحبت با خودت گفتم و اين جا نيز مىخواهم تكرار كنم كه به دو دليل خودم را موظف به اظهار نظر در اين مورد مىدانم. نخست به اين دليل كه بيژن جزنى يكى از اثرگذارترين چهرههاى چپ ايران بوده است و ابهامزدايى دربارهى چنين چهرههايى مىتواند به خانهتكانى فكرى و تجديد آرايش جنبش چپ كمك كند. دوم به دليل اين كه من يكى از كسانى هستم كه از فضاى زندانهاى سياسى ايران در دورهاى كه فرج سركوهى اشاره دارد، تجربهى مستقيم دارند و از بيژن جزنى شناختى حضورى.
پيشاپيش بگويم كه من هرگز عضو سازمان فدايى نبودهام و به آن وا بستگى نداشتهام و علىرغم ارادت قلبىام به همهى آنهايى كه در "مبارزهى مسلحانهى آن دوره سخاوتمندانه جان باختند و عليرغم دوستى عميقام با دهها تن از آنها، نسبت به كارآمدى سياسى آن جنبش، تقريبا هميشه (يا بهتر بگويم، جز در دورى محدودى) ترديد داشتم. و نيز بايد بگويم كه من هرگز از طرفداران بيژن جزنى نبودهام و علاوه بر پارهاى اختلاف نظرهاى سياسى؛ هنگامى كه در يك بند بوديم، اختلاف سليقههاى چشمگيرى هم با او داشتم و بعضى از شيوههاى برخورد او را با موافقان و مخالفان نظرىاش نمىپسنديدم. همچنين لازم مىدانم يادآورى كنم كه علىرغم آشنايى دورانهى ديرينه با فرج سركوهى، جز چند ديدار كوتاه، هرگز ارتباطى مستقيم و حضورى، و بنابراين، اصطكاكى شخصى با او نداشتهام. و همين جا تأكيد مىكنم كه صرف نظر از همهى ايرادى كه به او دارم، تلاشهاى او را در دورهى سردبيرى "آدينه" و راهاندازى تجديد فعاليت كانون نويسندگان ايران در داخل كشور، خدمت به فرهنگ مترقى ايران و خدمت به جنبش چپ مىدانم و معتقدم نامهى صادقانهى او در 14 دى ماه 1375- كه مىتوانست به قيمت جاناش تمام شود- در رسواتركردن شوهاى تلويزيونى رژيم اسلامى نقش غيرقابل انكارى داشت. اين مقدمه را آوردم تا بتوانم حرفام را راحتتر و قابل فهمتر بيان كنم. و حرفام اين است كه نوشتهى فرج سركوهى دربارهى بيژن جزنى كاملا مغرضانه و كينهتوزانه و در موارد زيادى تحريف شده است. ببينيد چه مايه از كينهى شخصى لازم است تا در نوشتهاى كه خود نويسنده آن را تنها "روايت كانون نويسندگان ايران... در دو دههى گذشته" مىنامد، جايى نسبتاً زياد به كوبيدن فردى اختصاص يابد كه تمام هشت سال آخر عمرش را، كت بسته و دهان بسته، در زندانها و شكنجهگاههاى استبداد پهلوى گذراند و اكنون نزديك به 30 سال از خاموشى مظلومانهاش مىگذرد و ياراى دفاع از خود ندارد. البته ظاهراً فرج سركوهى مدعى است كه چنين كارى را به قصد نقد فرهنگ سركوبگر حاكم بر چپ در آن دوره انجام مىدهد. و مىگويد انتقاداتاش "نه به معناى نفى تلاش جانهاى پاكى است كه جوانى در زندانها... پير كردند و نه به معناى نقى آرمانهاى بلندى است كه در سر داشتند... اما آن فرهنگ نه در زندان و نه پس از انقلاب نقد نشد... باريكههاى تاريك همان فرهنگ بود كه پس از انقلاب دامن مبارزان و برخى اهل فرهنگ و كتابخوانان رها نكرد و فاجعهها به بار آورد." ترديدى نيست كه چپ ايران ضعفهاى زيادى داشته و دارد و ترديدى نيست كه بدون نقد مداوم نمىتواند از اين ضعفها و كژىها رهايى يابد و راه به جايى ببرد. اما "نقد" فرج سركوهى آدم را به ياد ميخ طويلهى الاغ ملانصرالدين مىاندازد كه هر جا كوبيده مىشد، مركز عالم به حساب مىآمد. داورى او دربارهى هر نظر و واقعه و فرد و جريانى بر مدار رابطهى آن با فرج سركوهى است. برخورد او با بيژن جزنى نمونهى برجستهاى از اين نوع داورى است. اما البته تنها نمونه نيست. او بيژن جزنى را فردى "مستبد"، عوامفريب"، ضد فرهنگ و "كمسواد" معرفى مىكند كه خود را به دروغ، نه تنها عضو سازمان فدايى، كه رهبر آن جازده است. و همهى اين اتهامات در متن خاطرههاى وى از دورهى زندان در استبداد سلطنتى، زير عنوان "بنديان فرهنگى، بيان مىشود. (1) بنابراين، هر صحبتى دربارهى اين اتهامات، خواه ناخواه، به يك ارزيابى از فضاى زندانهاى سياسى آن دوره گره مىخورد و من قبل از هر چيز ناگزيرم بسيار كوتاه و تلگرافى، نظرم را در اين باره بيان كنم. در هر زندانى علىالقاعده، و در هر زندان سياسى به طور خاص، رابطهى زندانيان با همديگر، بيش از هر چيز، از رابطهى آنها با زندانبان (يا دقيقتر بگويم: دستگاه قدرت و سركوب) تأثير مىگيرد. هر كه در اين باره ترديدى دارد، مىتواند به انبوه خاطرات و اسنادى مراجعه كند كه رابطهى درونى زندانيان را منعكس مىكنند، از زندانهاى ايران در دورههاى مختلف گرفته تا مثلاً زندانهاى رژيمهاى سركوبگر امريكاى لاتين و از اردوگاههاى كار نازىها گرفته تا اردوگاههاى كار ديكتاتورى استالينى. و اين نه جاى شگفتى دارد و نه جاى شكوه. زندانهاى سياسى ايران در دهههاى چهل و پنجاه نيز اين قاعده مستثناء نبودند. به طور مشخص، در سالهاى 50 تا 57 (يعنى همان دورهاى كه سركوهى در زندان بوده) كه طرفداران "مبارزهى مسلحانه" اكثريت زندانيان سياسى ايران را تشكيل مىدادند، دو چيز بيش از همه بر روابط درونى زندانيان اثر مىگذاشت. در وهلهى اول، چگونگى مقاومت در مرحلهى دستگيرى و بازجويى و زندان، و در وهلهى بعد، چگونگى برخورد هر فرد به "مبارزهى مسلحانه"، در اين ميان، البته، بىانصافىها و سنگدلىهايى هم صورت مىگرفت كه مسلماً قابل دفاع و توجيه نبودند و نيستند. مثلاً افرادى بودند كه بازجويى بسيار خرابى داشتند ولى مىكوشيدند به همكارى با دشمن درنغلتند و شرافتمند باقى بمانند. اما بعضىاز اينها، به خاطر همان ضعف ها، زير فشار قرار مىگرفتند، تحقير و گاهى كاملاً بايكوت مىشدند. يا در مواردى مخالفان "مبارزهى مسلحلانه" عملاً و به طرق مختلف به انزوا كشانده مىشدند و احساس فشار مىكردند. از اينها كه بگذريم، طبعاً عوامل ديگرى هم بر روابط زندانيان با هم ديگر اثر مىگذاشتند، ولى همه نقشى فرعى داشتند. در هر حال، بر خلاف ادعاى فرج سركوهى، "دلبستگان به ادبيات و هنر معاصر" در معرض تبعيض نبودند و "داغ تكفير" بر پيشانى نداشتند. بر عكس، بعضى از آنها عزيز دردانههاى زندان محسوب مىشدند. از فحواى سخن فرج سركوهى معلوم است كه در آن دوره از طرف زندانيان مورد بىمهرى بوده و رنجيدگى ناشى از آن هنوز رهايش نكرده است. او اكنون مىكوشد بيژن جزنى را باعث (يا يكى از باعثان) رنجهاى خودش در آن دوره تصوير نمايد و منشاء اختلاف را هم بىفرهنگى زندانيان سياسى آن دوره و مستبد منشى بيژن جزنى و دشمنى او با "ادبيات و هنر معاصر" قلمداد كند. حقيقت اين است كه من نمىدانم آيا فرج سركوهى اصلاً با بيژن جزنى در يك بند بوده و با او برخورد شخصى داشته است يا نه؛ ولى يقين دارم كه ماجرا نمىتوانسته چنان باشد كه او روايت مىكند.
|