|
مجید دارابیگی
|
|
صفحه 1 از 4 فرج سركوهي كتابي انتشاز داده است به نام “ياس و داس” يا “بيست سال روشن فكري و امنيتي ها”! اما از محتواي كتاب بر مي آيد كه نه بيست سال اقتدار جمهوري اسلامي، بلكه گوشه ي چشمي است بر چهار دهه فعاليت نويسندگان براي راه اندازي كانوني ناوابسته و غير دولتي! فرج سركوهي به دليل سر دبيري مجله هفتگي آدينه و مشاركت در جمع مشورتي كانون نويسندگان مورد تعقيب و آزار جمهوري اسلامي قرار گرفت و به دلايل چندي كه نشانه هاي بارزي از كودني و حماقت امنيتي ها و دستگاه هاي سركوب رژيم را با خود داشت، مورد توجه كانون هاي خبري و دستگاه هاي خبر رساني قرار گرفت و هم به اين اعتبار نامش پرآوازه شد. اما متاسفانه آوازه اي از سر ترحم و مظلوميت! و نه آوازه اي به اعتبار خلاقيت، فرهنگي، ادبي و يا سياسي!
اينك فرج در پايان دوره ديگري از رنج و اندوه وصف ناپذير زندان و تعقيب، و در پي فرو نشستن گرد و خاك امواج راديوئي و ديگر رسانه هاي خبري، دست به قلم برده و يا زبان گشوده ـ چون اصل مطلب مصاحبه اي است با مسعود نقره كار ـ تا به مسائلي بپردازد كه از سر گذرانيده است. مسائلي با گفتني هاي بسيار. گفتني هايي كه مي تواند هر چه بيشتر تاريك خانه ي اشباح را بنمايند و ضمن افشاي هر چه بيشتر سياست ها و ترفندهاي پليسي رژيم، اعاده ي حيثيتي باشد از قربانيان اين دستگاه و به ويژه روشن فكران و اهل قلم! دستگاهي كه جان و روان همه ي انسان هاي آزاده، مبارز، آزاده انديش و دگرانديش را آماج قرار داده و رسالت تاريخي اش مسخ و تهي سازي شخصيت هر انسان دگر انديشي است! اين كتاب به گفته ي نويسنده روايتي است از تلاش ها براي تشكيل كانون نويسندگان ايران در چهار دهه ي گذشته! و حضور نويسنده از حاشيه تا بطن اين تلاش ها! كه به اعتبار اطلاع رساني، تنها بخش قابل ملاحظه ي آن، بررسي تجربه ي جمع مشورتي است! كتاب فاقد انسجام لازم بوده و بين دو شيوه ي گفتاري و نوشتاري در نوسان است! بسياري از مطالب به شيوه اي سرسري، نامستند و تكراري عرضه شده كه از يك نويسنده و روزنامه نگار نقاد هم به اعتبار ارزش ادبي و هم به اعتبار ثبت روي دادهاي تاريخي بعيد مي نمايد. در حالي كه در بعضي جا داراي ظرائف خاصي است! نويسنده از همان بدو كار در تلاش است كه با همه ي جريان هاي فرهنگ ستيز و يك جانبه نگر تسويه حساب نمايد! و چون خود از بطن چپ برآمده، به زعم خود با فرهنگ ستيزي و يك سويه نگري آن از صفحه ي 16 تا 23 تحت عنوان بنديان فرهنگي به مرزبندي پرداخته است تا كاسه ي خود را از آنان جدا سازد! و نشان دهد وي را با آنان كاري نيست! تا جائي كه به مرزبندي بر مي گردد، آدم ها حق دارند موضع خويش را در هر مقطعي از زمان روشن سازند. از گذشته و يا حال انتقاد كنند و بدون اجبار و تحميل فشار خارجي از گذشته و يا حال خويش ندامت كنند! اما در اين اعلام حضورها و نقد و نقادي ها، اگر روي دادهاي تاريخي را به خدمت مي گيرند حق جعل و تحريف حقايق و روي دادها را ندارند! فرج در اين نوشته در دو نقش ظاهر مي شود. در نقش بازيگر صحنه و در نقش منتقد اجتماعي! آن جا كه بازيگر است منتقد مي شود و آن گاه كه منتقد، بازيگر! در برخورد با ديگران هم نقش هاي حود را در هم مي ريزد! وحجم كتاب را اين چنين پر مي كند. فرج مي نويسد اهل فرهنگ در زندان هم از ساواك و پليس و بند در تعب بودند و هم از دوستان هم بند! تا آن جا كه از فرج اطلاع داريم، فرج در زمان شاه در ارتباط با رفقاي ستاره ي سرخ به اسارت در آمد و در اين رابطه به پانزده سال زندان محكوم شد! گروه يا سازماني متشكل از چند محفل با بينش مبارزه مسلحانه و فرج هم از اعضاي موثر و يا مرتبط با آن! و هوادار مشي مسلحانه! البته فرج با زيگزاگ هاي فراوان، سرانجام پس از چندي مثل بسياري از هواداران پيشين جريان هاي هوادار مشي چريكي، در برابر آن موضع گرفت! در نتيجه اگر رفقاي هوادار مشي مسلحانه در زندان ها در برابر امثال فرج موضع مي گرفتند، نه به دليل فرهنگ كاري فرج يا هر كس ديگري، بلكه از موضع له و عليه مشي مسلحانه و مشي چريكي و جنگ “مشي ها”! و چه بهتر همين مساله مطرح شود و از اين ديدگاه نقد گردد! اگر فرج به جاي دراز كردن بيژن و بستن اتهامات نادرستي و نارواي عوام فريب، بي سواد و كميسر، به اصل قضيه مي پرداخت، مساله ي تصفيه حساب با گذشته به ذهن كسي خطور نمي كرد. اما برچسب هائي چون عنوان كميسر حزبي، جاي ترديدي از نيت نويسنده و قصد تصفيه وي براي تصفيه حساب باقي نمي گذارد! انتساب صفت عوام فريبي به بيژن آن اندازه ياوه و دور از واقعيت است كه برچسب بي سوادي به او، آن هم بيژني كه به اعتبار دانش سياسي، فلسفه، تاريخ مبارزه ي طبقاتي و جامعه شناسي، به گواهي دوست و دشمن، يك سر و گردن از همه ي مدعيان راستين و دروغين بالاتر بود. عوام فريب كسي است كه توده ي نا آگاه را خطاب قرار مي دهد، در حالي كه خطاب بيژن در همه ي نوشته هايش پيش آهنگان انقلاب، نيروهاي آگاه و پيش روان مبارزه بود فرج در اين نوشته از زاويه ي ديگري دعوي مرده يا جنگ كهنه ي مشي بيژن يا مسعود را زنده كرده و با تمجيد از نوشته هاي رفقا احمدزاده و پويان عليه بيژن به قيام برخاسته است، آن هم نه از موضع استدلال و نقد آثار، كه از موضعي تفرعن آميز و دست بالا! اما بايد گفت چه فرج بخواهد و چه نحواهد! خرسند باشد و يا ناخرسند! بيژن جزني علي رغم انتقاداتي كه ممكن است بر او وارد باشد، رهبر اصلي و كاريزماي جنبش متاسفانه شكست خورده ي چريكي است! اگر بازيگر در بازگوئي نقش بازيگري خويش به مذمت مخالفان و يا رقيبان خود بپردازد، در سياست امري است عادي! زيرا همه ي بازيگران سياسي تلاش دارند كه خود را يگانه اي بي همتا جا بزنند! اما هنگامي كه بازيگر در نقش منتقد ظاهر مي شود، بايد كينه ها و عقده هاي شخصي را كنار بگذارد و نقشي را كه داوطلبانه برگزيده است به درستي ايفا كند! اگر فرج علاقمند است اين گوي و اين هم ميدان! مشي چريكي و كارنامه يك دهه مبارزه چريكي و بازتاب آن در زندان ها و در همين رابطه اختلاف مشي بيژن و مسعود و نقش نظري و عملي بيژن را هم نقد كند و هر چه در چنته دارد، عرضه نمايد! اما حق ندارد به بهانه ي برخورد با كانون نويسندگان، فرصت را براي تصفيه همه ي حساب هاي كهنه و كينه هاي فرقه اي غنيمت شمرده، به شيوه ي حيدري نعمتي، دعواي مسعود و بيژن را علم كند و يكي از بارزترين مدافعان آزادي را با كميسرهاي سانسورچي مقايسه كند! و با چسبانيدن عنوان آقا به جزني به تحقير شخصيتي بپردازد، كه نامش در ميان دو نسل از چپ ها و روشن فكران ايراني، نيازي به پيشوندي آقا و حتا رفيق ندارد! اگر قرار است جلال آل احمد مدافع سنت هاي ارتجاعي و فضل اله نوري با تمام اشتباهاتش مستحق عنوان زنده ياد باشد كه به باور من هست، دريغ داشتن آن از بيژن اگر از موضع تبه كاري نباشد از سر خشم است! با استيلاي همه جانبه ي جمهوري اسلامي و بازپس گيري آخرين دستاوردهاي انقلاب، بخشي از روشن فكران به درستي به اين واقعيت پرداختند كه آن چه بر ماست از ماست و جمهوري اسلامي از بطن جامعه ي ما بر خاسته است و اگر قرار است در اين ميان حلقه ي مفقوده اي جست و جو شود، همانا سطح نازل فرهنگ است، كه به ظهور ديكتاتورها و رژيم هاي سركوب گر مي انجامد. در اين زمين بكر بايد شخم زد و در كشت و باروري فرهنگي نو و انساني متعالي و همه جانبه نگر به تلاش پرداخت! تا اين جاي قضيه بحثي است درست و منطقي با كوله باري از تجربه! اما مسوليت سطح نازل فرهنگ جامعه يا نا باروري فرهنگي ما بر عهده ي كيست؟ برعهده ي سردم داران حكومتي، رژيم هاي فرهنگ ستيز، گردانندگان ماشين سركوب و سانسور، روشن فكران و قلم به مزدان رژيم هاي حاكم و يا مبارزان سياسي! اگر قرار است ادعانامه اي صادر شود و به پرونده ي هر گروه از متهمان رسيدگي شود، بي گمان مسوليت و اتهام مبارزان انقلابي از همه كمتر است! با توجه به درك واقعيت نا باروري فرهنگي و سطح نازل آن، بخشي از روشن فكران امروزي و مبارزان سياسي ديروزي نظير فرج مي خواهد بگويد كه كارشان همواره كار فرهنگي بوده و در همه جا حتا در زندان هم با سانسور و سركوب! خودي ها مواجه بوده اند!
|