|
نيم نگاهى به آواز و آوازه خوان! (سخنى با «ياس و داس» سركوهى)
|
|
|
بهزاد كريمى
|
|
صفحه 1 از 6 نامه به يك دوست: پرويز قليچ خانى عزيز! سلام نظر مرا درباره كتاب اخيراً انتشار يافته آقاى فرج سركوهى خواسته اى. در گفتگوى تلفنى عرض كردم كه من هنوز اين كتاب را نديده ام و اضافه نمودم كه خود فرج پس از انتشار كتابش با من تماس گرفته و در غياب من، موضوع را با همسرم در ميان گذاشته و خود، ارسال يك جلد از آنرا براى ما متعهد شده بود. اين تعهد داوطلبانه، اما عملى نشد.
چه كنيم كه فرج عزيز، يك سر دارد و هزار سودا و نمى تواند به همه قول هايش وفا كند! با اين همه، در هفته هاى اخير من مدام مطالبى را درباره ارزيابى ها و احكام نويسنده كتاب راجع به پاره اى از وقايع گذشته و بازيگران تاريخ معاصرما مى شنيدم و در نتيجه به خواندن اين كتاب، هرچه بيشتر مشتاق مى شدم. به ويژه اينكه آشنائى فرج و من به نيمه دوم دهه چهل برميگردد و موضوع تاريخ مشترك در بين است! بهرحال، اين كتاب به دستم رسيد و حاصل يك دور مرور بر كتاب «ياس و داس» است.
هنوز كار در پيش است! از دشوارى هاى كار يكى هم اين است كه جامعه روشنفكرى ما موضوع تقسيم آگاهانه كار را براى خود حل نكرده است و از آبشخورهاى مشكلات ما آن كه هنوز روشنفكر ايرانى نمى خواهد در جايگاهى قرار بگيرد كه توان و استعداد، روند تاريخى طى شده اش و رسالتى كه خود برگزيده، ايجاب مىكند. بسيارى از سياستگزارهاى ما وارد عرصه هائى مىشوند كه براى برآمد در آن، مايه و توشه در خور ندارند؛ گروه بزرگى از هنرمندان ما اصرار عجيبى دارند تا خود را در قالب يك حزب سياسى بيارايند و زمانى هم كه دوره رونق احزاب سياسى رو به افول مىگذارد، به نفى حزبيت بر مىخيزند؛ از احزاب سياسى كم نيستند آنهائى كه ضرورت وجودى روزنامه نگاران و روشنفكران مستقل و فردى براى هشيار ماندن وجدان جامعه مدنى را درك نمىكنند و به رقابت با هم براى مستحيل كردن آنان در كالبد تنگ حزبى خويش بر مىآيند؛ و زيادند ناقدان ادبى و هنرى ما كه براين گمانند تا با نشاندن خود بر قله افق نگرى، گويا صالح بر هر اظهارنظرى در هر زمينهاى هستند. چنين است كه مرزها در هم فرو مىريزد، بلبشوى فكرى پديد مىآيد و بحران اعتماد در جامعه روشنفكرى و بدنبال آن، بى اعتمادى مردم به كل روشنفكران سر برمى آورد. و چنين است كه تحليل تاريخى از منظر امكانات معين همان تاريخ، در مذبح نفى و دوباره كُشى آفرينندگان تاريخ از يك سو و خودستائى جستگان از آن مهلكههاى تاريخى از ديگر سو، قربانى مىشود. معضل ما روشنفكران، البته تنها اين نيست؛ اما مسلماً اين يكى از بيمارى هاى ريشه دار آنست كه شايد آنرا بتوان بيمارى عدم بلوغ و يا دقيق تر از آن، مرض دوره گذار ناميد. جامعه روشنفكرى ما اين اندازه پيش رفته است كه آشكارا مولفه هاى متنوع خود را شكل دهد و آن حد جلو آمده كه عينيت تخصص ها و كاركردها را جلوه گر سازد، ولى هنوز هم به اين كاميابى دست نيافته تا كاركرد اين مولفهها را در حد نسبى خود به يك تقسيم كار نسبى پذيرفته شده، فرا بروياند و در آنجا تثبيت كند. روشنفكر ما مى پذيرد كه: "هر كسى را كارى است و دورى در اين جهان كه ما، دمى در آن ميهمانايم" ( به نقل از كتاب «ياس و داس» صفحه 98 ) ولى هيهات كه كمتر به گفته خود عمل مىكند. گره كار البته در اين نيست كه چرا ما اينگونه رشد كردهايم، زيرا كه رشد ناموزون، واقعيت تاريخى جوامعى چون جامعه ماست و همه ما، روشنفكران دهه چهل و پنجاه شمسى كمابيش همزمان دست اندركار تئورى، سياست، هنر و حزبيت بوده ايم. گرهگاه آنجاست كه ما هنوز نمىخواهيم بپذيريم كه زمان بازكردن اين گره ديروقتى است كه فرا رسيده و انگار برآن نيستيم تا اراده نيرومند و در عين حال فروتنانه نجات از اين بيمارى مزمن را در خود فراهم آوريم. هرآينه اگر بين ما اين توافق جا بيفتد كه مسئوليت يك روشنفكر در آن نيست كه به چاره جوئى همه مشكلات بپردازد كه براى بسيارى از آنها هم هنوز زمينه هاى عينى و تاريخى حل مسئله تامين نشده، و برعكس مسئوليت وى در آن است كه مشكل گشاى مسئله اى باشد كه هم حل شدنى است و هم در حيطه تخصص او _ و هرگاه چنين مواجهه اى با پديده ها، ملاك عمومى قرار بگيرد _ آنگاه ميتوان اميد داشت كه يك پژوهنده و تاريخ نگار در نگاه به گذشته، هم جانب انصاف بگيرد و هم واقع بينانه به قضاوت بنشيند. اينگونه رويكرد، او را نه تنها از نگرش آرمانى به ديروزمان، بلكه بجاى خود از روش نفى گرايانه و در عين زمان نمره دادن به خود برحذر مىدارد. چنين نگاهى، گذشته را به جد نقد مىكند، بى آنكه آنرا به صُلابه تحقير بكشاند؛ و آفرينندگان تاريخ را ارزش مىنهد، بدون آنكه بر كاستىها و كژيهاى آنان چشم فرو بندد. آرى! گيرما در عدم پايبندى ما به پرنسيبى به نام تخصص است. ***
دوست من فرج سركوهى، يكى از محصولات شاخص رشد ناموزون تاريخى ماست. شيرازى عزيز ما، در آستانه ورود به دانشگاه تبريز، نوجوان مستعدى است شيفته شعر و داستان با قلمى تيز در دست و حسِ عصيانى متراكم عليه ستم اجتماعى در مغز. اين خصوصيات كفايت مىكند تا وى را يك فعال جنبش دانشجوئى آن سالها بسازد و پاى او را به محافل ادبى و سياسى آن دوره تبريز باز نمايد. در تقسيمات آن دوره، او در ميان ماركسيست هاى نيمه لگال )نيمه قانونى( قابل طبقه بندى است كه از يكسو و عمدتاً دل در مجلات فرودسى، نگين، خوشه و غيره دارند و از ديگر سو، پا در محافلى كه مراحل واپسين تدارك تعرض انقلابى به رژيم وقت را طى مىكنند. در پى چشيدن طعم زندان و دادگاه نظامى در دوره دانشجوئى و اعزام اجبارى به پادگان سربازى و نيز در شرايط شروع جنبش مسلحانه آستانه 50، وجه دوم سمتگيرى وى بر جنبه اوليه كاراكترستيك او غلبه ميكند و او در درون گروه «ستاره سرخ» كه طرفدار چنين جنبشى است، جاى مىگيرد. فرج اما بيكباره با داغ و درفش فراتر از خود و در پى آن با محكوميت طاقت فرسا روبرو مىشود، بى آنكه آمادگى كافى براى مصاف در چنين ميدانى را داشته باشد. او كه با ورود به اين نبرد هولناك پيش از همه به خود ظلم كرده، در جايى قرار مىگيرد كه از آن او نبوده و با تمايلات و روان وى سازگارى نداشت. وضعيت، او را بر نمى تابد و وى نيز، آنرا. او سالهاى زندان را در خود فرو مىرود. وى را يارائىى بركشيدن خود در اين شرايط جانسوز نيست و جمع هم اما، بى آنكه او را طرد كند، در گوشه اى مى نشاندش. هنر فرج در اين دوره، آنست كه حد خود در اين ميدان را مىداند: پيشانى بر خاك نسايد، ولى پرچم نيز نيفرازد، كنجى برگزيند و به امداد زمان چشم بردوزد.
|