باور كردني نيست مرگ دوست! خصوصاً دوستي كه همه او را ميستايند و دوستاش دارند. فرهاد كسي بود كه با حركات و رفتارش، به صفا و صميميتِ خفته در درون طرف مقابل، دامن ميزد.
فرهاد، جزو نادر انسانهايي بود كه هيچگاه كلمهي « نه» از زباناش جاري نميشد. او هميشه درانجام كارهاي سخت و دشوار با رويي خندان، جُركشِ ديگران بود. او مردِ كار و زحمت و عمل بود. فرشيد شريعت (فرهاد كُلن) در 15 آبان ماه 1334 در ساري متولد شد. دوران دبيرستان را در دبيرستان البرز تهران گذراند. از همان دوران دبيرستان، سمپات سازمان چريكهاي فدايي خلق ايران بود. او با تعدادي از دوستانش هستهي هواداري از سازمان را تشكيل دادند بيشتر به كار ترويج و تكثير و پخش جزوات سازمان ميپرداختند. با دستگيري يكي از اعضاي هسته، جمع لو ميرود و فرهاد هم در سال 54 توسط دستگير ميشود. دوران زندان خود را در قصر و اوين ميگذراند. در همين ايام بود كه با درسگيري از تجربيات ساير زندانيان سياسي، موفق به گرفتن ديپلم رياضي خود در زندان ميشود. فرشيد پس از سه سال در سال 57، از زندان آزاد ميشود و دوشادوش مردم در سرنگوني رژيم سلطنتي فعالانه شركت ميكند. فرشيد، در سال 58، در رشتهي حقوق بينالملل دانشگاه شيراز مشغول به تحصيل ميشود. در جريان انقلاب فرهنگي، فعالانه در مبارزات دانشجويي شركت ميكند كه در اين رابطه تجربياتِ زيادي را طي مقالاتي در مورد جنبش دانشجويي، به رشتهي تحرير درآورده است. با بسته شدن دانشگاهها به تهران مراجعت ميكند. در سال 1360 ازدواج كرد و ثمره ي آن، دو فرزندِ دختر و پسر آنهاست. در انشعاب اقليت و اكثريت سازمان فدائيان خلق ايران، طرف جناح اكثريت بود و سپس با طرفداران بيانيه 16 آذر همراه شد. در خارج از كشور او در اتحادي كه بين دو جريان طرفداران بيانيه 16 آذر و سازمان ازادي كار صورت گرفت، به عضويت سازمان اتحاد فدائيان خلق ايران درآمد. فرشيد عضو كميتهي مركزي اين سازمان اتحاد فدائيان خلق و يكي از كادرهاي مهم و حلقهي رهبري اين سازمان بود. او در چندين كنگره اين سازمان به عضويت رهبري انتخاب شد. آخرين مسئوليت او در سازمان اتحاد فدائيان خلق، عضويت در هيئت تحريريهي نشريه اتحاد كار و مسئول كميسيون كارگري و سايت اين سازمان بود. يادش گرامي باد آرش در روزگار خار، گلی پرورید و رفت
رضا مقصدی به عزیز خاطره انگیز فرشید (فرهاد) شریعت
آواز را برای تو میخواند وقتی که در گلوی تو ديوارها نشست. پرواز را برای تو میخواست وقتی پرندگانِ صميمی در پشتِ خاطراتِ مهآلود، گم شدند.
رو، سویِ روشناييِ يکدست، میشتافت آنجا که شب، قصيدهی تاريکِ درد بود. در پایِ خاکهای تَرَک خورده دستی به رویِ ساقهی افسرده میکشيد تا نسلِ آب و آينه و آهِ تازه را مهمانِ شادمانِ درختانِ تَر، کنَد.
با ما – به وای وای – سرودی سياه خواند وقتی کليدِ خانهی ما در شبی بلند با کوچه های خاطره، گم گشت.
پاييز را زشاخه فرو میريخت آنجا که لحظه های شکوفندهی درخت تصويری از زلالیِ اين جانِ سبز بود.
سر را به روی شانهی خورشيد میگذاشت تا از ميانِ زمزمهی نور بگذرد انگور را به خاطرِ انگور می ستود وقتی پياله ، دورِ دگر داشت.
اينک شکسته در پیِ او راه میرويم با گامهایِ خستهی تابوت. يک شاخه گل، نثارِ دلش باد و عشق او کاينگونه بی بهار در روزگارِ خار ، گلی پروريد و رفت .
چندان نماند تا که ببيند ترانهاش در سرزمينِ باد، چه سروی به جا نهاد. در يک شبی که راه به دنبالِ ماه بود خاموش و رنجبار چون سايه سار، از سرِ ما پا کشيد و رفت.
|