|
«نه زیستن نه مرگ» خاطرات ایراج مصداقی از ده سال زندان
|
|
|
پرویز قلیچ خانی
|
|
صفحه 3 از 7 او مدعی میشود در سال ۶۳ در مشهد بازجویش در اولین جلسهی بازجویی او را به تحمل ۴ سال زندان محکوم میکند! بعدها حتا به طور ظاهری نیز به دادگاه برده نمیشود و همان چهارسال زندان را به او ابلاغ میکنند: بازجو به سوی میزش بازگشت. چیزی بر روی پروندهای نوشت و اشاره کرد به نگهبان که مرا و هایده را به محل مورد نظر دیگری ببرد. سپس رو کرد به من و بدون کوچکترین دلیل منطقی، دفاعی از خود، گفت که به چهارسال زندان محکوم هستم اما قبل از آن که حکم را بگذرانم میبایست کمی ادب شوم.(2) اما بعید است در اواخر سال ۶۳ که در زندانهای رژیم نسبت به سالهای گذشته از شرایط بهتری برخوردار بودند، چنین اتفاقی افتاده باشد. چرا که در سال ۶۰ و در اوج بحران و شرایط به غایت وحشتانگیز زندانها، حتا اگر شده دادگاهی یک دقیقهای در شعبهی بازجویی و یا روی تخت بهداری برگزار کنند، این کار را میکردند. در جریان قتلعام ۶۷ نیز همه را به دادگاه میبردند. بازجو که به کسی حکم زندان نمیدهد، آن هم در اولین جلسههای بازجویی! (البته سر به نیست کردن افراد شامل موضوع فوق نمیشود. در این مورد هم حکم از قبل توسط حاکم شرع صادر میشد.) آنچه که بازجویان در خلال کار بازجویی به عنوان دستاویز برای افزایش فشار روانی روی فرد از آن استفاده میکنند، تهدید زندانی به کشتن در زیر کابل، اعدام و انداختن او در چالهای بهگونهای که کسی از سرنوشتش مطلع نشود و ...میباشد. و به این طریق سعی میکنند زمینهی لازم برای تخریب روحیه و شکستن مقاومت زندانی را فراهم کرده و او را به همکاری وا دارند. در واقع او را تهدید میکنند که: در صورت عدم همکاری با ما، به چنین سرنوشتی دچار میشوی! نه اینکه در همان اولین جلسه حکم نهایی او را که تنها چهار سال است، به او اعلام کنند. در ثانی کسی نیست که شکنجه را تجربه کرده باشد و در آن شرایط هزار بار مرگ را آرزو نکرده باشد. نه اینکه با شنیدن چهار سال حبس، دچار چنان وضعیت روحیای شود که دست نگهبان را با یک ضربهی محکم به عقب براند و بعد تکهای از گوشت دست بازجو را با دندان "قلوه کن" و آویزان کند و آب دهانش را به صورت بازجو تف کند!(3) در باره شکنجه و شکنجهگاه می نویسند: آن روز بار دگر حاج آقا دستور داد تا مرا به سیاهچال شماره سه ببرند. سیاهچال شماره سه!؟ از قرار معلوم سیاهچالها هر یک بنا به آنچه روی میداد و میگذشت و بر اساس ارزش جرم مرتکب شده، طبقهبندی میشدند.(4) او که ظاهراً شکنجهگاه ندیده است، فکر میکند شکنجه حتماً در سیاهچال انجام میگیرد و آن هم طبقهبندی و درجهبندی دارد و هر کس، همانند آنچه که برای "دوزخ" گفتهاند، طبقه و جایگاه خود را دارد! تا آمدم نگاه کنم که پیره زن مفلوک، این زنی که قطعاً میتوانست به جای مادر بزرگم باشد، اینبار میخواهد با من چه کند، در یک لحظه هولناک چهار چنگک، چهار گیره محکم به ناخنهایم وصل شد. بر روی گیرههایی که صفحهی فلزی شکلی قرار گرفته بودند و در پشت هر گیره فنری وجود داشت که حرکت دست جلاد، مثل یک اهرم قوی عمل میکرد. گیرهها مثل دندانهای یک سوسمار که دندانهایش به تن آدمیزاد قفل کرده باشند و او را با فشار و سختی به قعر آب فرو برد، انگشتانم را به خود قفل کرده بود از وحشت و درد فریاد بلندی کشیدم. بار دگر بالای سرم ایستاد... دستور بعدی را با یک اشاره در حالیکه سر از صورتم بر میداشت صادر کرد. در یک لحظهی کوتاه از چهار چنگک تمام وجودم آویزان شد. احساس کردم دستم از کتفم جدا شده است. ... من از نوک انگشتانم، ناخنهایم از آن چنگکها آویزان میشدم...(5) کسانیکه در دوران شاه و خمینی شکنجه شدهاند، به خوبی آگاه هستند که آویزان کردن از ناخن و یا حتا انگشت امکانناپذیر است. آویزان کردن معمول نیز از مچ دست یا پا انجام میگیرد. دستگاهی نیز به این منظور تاکنون ساخته نشده است. ناخن کشیدن جزو شکنجههای مرسوم است ولی "آویزان کردن از ناخن" نه. حتا تمام ناخنهای یک دست، هیچ گاه نمیتوانند تحمل جسم پنجاه کیلویی را بکنند؛ در جا کنده میشوند! دستگاهی که او توصیف میکند، برای گیر کردن به ناخن حتماً باید قبلاً زیر ناخن رفته باشد و ناخن را از گوشت جدا کرده باشد. اگر چنین پدیدهای رخ داده باشد، دیگر امکان آویزان کردن فرد از ناخن نمیرود. این پیرزن شکنجهگر قبلاً یک بار نیز دستهای کتایون آذرلی را بسته تا بازجو با افتادن روی بدن خانم آذرلی، سینههایش را با آتش سیگار بسوزاند(6)
|