|
دیداری داشتيم با دوست عزيزي که چند سالی است به همراه همسر و مريم و مجيدش از ایران بیرون آمده، البته خراجش را هم با سالها زندان و شكنجه و محکومیت در دوران شاه و خمینی پرداخت کرده است و زخم هایی به یادگار از آن دوران، بر چهرهی خود و خانوادهاش یادآور تنهاییها و سختیهایی است که بر خود هموار کردهاست. با مریم در انگلستان آشنا شديم. جوان بود و سرشار از زندگی. چشم های زیبایش نمیگفتند که با درد آشناست، اما صدایی که از میان اشعارش بیرون زد بیانگر دردی شد که تا مغز استخوان لمس کرده بود. با دست های کودکیاش، با چشم های کودکی اش آن را از نزدیک دیده بود و خوب می شناخت. در کشتی های هستی شقاوتِ نادانی موج می زند در هوای جان گزینِ مرگ نفس های ملول را میمکند و در افسانهی وجود تخم یاًس را دوباره پیوند میزنند.
نوزده سال دارد. پنج سالی است که از ایران بیرون آمده و شاید هم به خواست خودنبوده است. با آمدنش دوستیهایی را که از بچگی پی ریخته بود پشت سر گذاشته، اما هوشیارتر از آن است که نگاه به گذشته داشته باشد، پس همه توانایی خود را درمشت میگیرد تا منشأ درد را بیابد و میسرآید:
سرنوشت، زادهي دستانِ ماست و تقدیر، کابوسِ بی نهایتی که قرن ها از کاسهي ادیان به باوری در مغزها تجزیه شده است هر کوششی که کردند تا از اطرافیان بیاموزد که زندگی، همان نقشی است که دیگران برای مان رسمش میکنند و هر تکانی برای تغییر این سرنوشت به سختترین شکل جزای خود را مییابد، اما او می داند که ما خود این سرنوشت را- اگرچه شوم- از سرِ ناآگاهی برای خود رقم زدیم و بهای آن را جمعی می پردازیم. مریم باز هم باورِ خویش از دست نمی نهد و در هر کلام، جوانیاش را، باورهایش را، گوشزد میکند:
مگو با من که زندگی را گرایشی غلیظ به اندوه در بر گرفته که در واپسین جویبارش نیز قرص های تلقین زندگیِ دیگری می زایند. لزج ترین شبها نیز سرشار از نورند اگر که شبگردان را، معجون هستی بدهی.
اما برای شناختن دنیای این شاعر جوان و تبعیدیِ نسل دوم، صدایی که نگاهی به کودکیِ بی دغدغه دارد و امیدی به آیندهای روشن، شعر «پرستو کوچولو»ی او را در زیر میخوانیم:
پرستو کوچولو مریم محمدی
می خوام از فردا بگم از روزای کنار دریا بگم از هوا و از بوی صحرا بگم آخ می خوام از دنیا بگم
می خوام از دیوارِ خونه بپرم میونِ کوچه تو یه زنبیلِ شکسته بریزم کلی آلوچه می خوام اون ماهی سرخ و که شده زندونیِ تًنگِ رو طاقچه ور دارم و بندازم تو حوضِ باغچه می دونم که این کارا واسه ی آدم بزرگا کار های بی خود و پوچه
می خوام از آلبوم های کودکی مون عکس های رفقاتو پیدا کنم تا توی طاقچه ی دل ها واسه فردا تقدیم آدم بزرگ ها بکنم همون هایی که صدایِ بارونو پشت قابِ پنجره گم می کنند توی گلدون، به جای یه شاخه گل پول های کاغذی پنهون می کنن اونایی که از کنار رودخونه رد میشن و به جای هوای تازه، از تو آب، یه مشت صدف جمع میکنند صدف های خالی رو، زیرِکفشای گِلی له می کنن ولی اون که مروارید داشت رو مثِ بًت می کنن ولی اون که مروارید داشت، مثِ یک بُت میکنن می خوام از طنابِ رختِ تو حیاط یه دونه تاب کوچیک دًرًس کنم از گیلاس و آلبالو، گوشواره گوشم بکنم غنچه های سفیدِ درخت یاس و رو سرم تاج بکنم می خوام از درخت های همسایمون بالا برم تو خیالم از میونِ لونه ی پرستو ها تخم های زرد و طلا رو ور بدارم
اما باز آدم بزرگ ها رو تن درخت پیر با یه چاقو عکس قلب و کشیدن کسی اّم نیست که بگه قلب و چاقو که با هم جور نمیشه حرفای دروغشون که واسه ما رو نمیشه ...... ...... می خوام از کوچه ی بالا تا دمِ مغازه یِ گل فروشی به همه بگم که اون مالُ منهِ هم صدا و یارو همگامِ منهِ ..... نکنه آدم بزرگ ها بیان و پرستوی من رو حراجِ توی میدون بکنن از دلم دورش کنن تو قفس یه جای تاریک اونو پنهونش کنن
کودکی خیلی قشنگه کودکی خیلی قشنگه نکنه آدم بزرگا همه ی کودکی هامون رو توی زندون بکنن
اما ترسمون چیه؟ من اگر من بمونم من اگه با کودکی هام همیشه، دوست بمونم دیگه هیچ کی نمیاد پرستومو خواب بکنهِ دیگه هیچ کی نمی تونه خواب های قشنگمو، سراب کنه اون موقع یکی میاد که از دلِ ما میدونه اونی که اون وِ دنیا کنار رودِ رَوون رو تنِ درخت پیر داره آواز می خونه اون پرستوی منهِ که داره داد می زنه می گه «می خوام از فردا بگم از روزهایِ کنارِ دریا بگم از هوا و از بوی صحرا بگم آخ! می خوام از دنیا بگم...»
|