|
مثل آن چشم
نسيم خاكسار- هلند
ميشويد قمري پرهاي خود را در باران پر پراكِ قمري معصوم بر برگهاي خيس حجتِ خودش است مثل آن چشم كز نبش درختي او را ميپايد تا پرهايش را خونين كند
خاك
علي اكبر احمد خاكريز- آلمان
با كبوتراني بودي، و متمايل به گريز. نميپذيرفتي درخواستِ كبوترانِ ديگر را. چرا؟ گريز نكاست، با انبوه پرهاي ريخته. مگر چه دري گشوده ميشد در درخواستها كه عبور از آن را نميخواستي؟
پشت هر در، سودي كمين كرده. در ميانِ همين ريختهها هستند پرهايي كه اگر فراز شوند سفيد ميكنند روي صيادهاي گذشته را
پشت كردن به درها و بلنديها تا پريشان نشود پري و نياز نباشد به كمين و پذيرفته شوند درخواستها زيرا در خاك است پرواز!
باغ كودكي
مازيار اوليايينيا- امريكا
باغ كودكيام را دوست داشتم دستم به آسمانش نميرسيد روي نردبان ميرفتم و در خوشهاي ستاره چهره فرو ميبردم شبپرهها را دوست داشتم دور نور ماه جمع ميشدند هر يكي شعري ميخواند ميسوخت و فرو ميافتاد و سير سيركي از حواليِ دُب اكبر ميخواند صدايش را سراسر شب از هر سو ميشد شنيد شبها از پس يكديگر به گذشته پيوستند
باغ به سايه فراموشي لغزيد در نقطه بينشان روح من سير سيركي همچنان ميخواند
دريا
فرشته ساري- ايران
دريا چنان آرام است كه پيدا نيست امواجت را پشت كدام سد نهان كردهاي مگر نميداني غريو مرغي فاش ميسازد راز ژرفِ دريا را راستي تا به اكنون كدام كس ديده است دريا به غريق خود دل بندد؟ دريا تنها به اعماق خود و كوچ پرندگانِ مهاجرش خو كرده است
درياچهاي كنار كلبه
مصطفي قنواتي- سوئد
مرده را در سورتمه انداختيم او را با گل پوشانده بوديم به گورستان رسيديم آنجا كه نه كشيشي بود و نه صليبي.
پرندهاي دراز گردن [با شولايي از پر نقشي تيره دور گردن از زير گردن تا شكم] منقار ميگشايد و از گلوگاه تاريكاش خطابه تدفين را اخطار ميكند. *** به هنگام يخ بستن درياچه وقتي كه آفتاب در آن فرو ميافتد [كه آتش و آب به ويراني هم برخاستهاند] وقتي كه شكيبايي خاك سست شد و حوصله انتظار سر رفت پدر بزرگ راه خانه را باز خواهد يافت به هنگام عزيمت مهمانها و كوچ اجباري ميزبان.
وقتي دستانم هنوز رشد ميكردند
شيما كلباسي- امريكا
وقتي دستانم هنوز رشد ميكردند تا به توتهاي سفيد برسند روي درخت كنده كاري شدهي خاطراتم با يك قلب و دو نشان…
چشماني را به خاطر آوردم پشت پنجره ماشين با سرانگشتي كه مينواخت و لبخندي بزرگ و بخشنده و رشته مرواريد نشسته در ميان لبهايش كه نامم را ميخواند با نجوايي چنان آرام كه حتا باد هم نه!
من در كلگري كسي را دارم
مجيد نفيسي- امريكا
من در كلگري كسي را دارم كه به من فكر ميكند آن روز كه در تهران از او جدا شدم منتظر تولد فرزندش بود ما شبها به حياط ميرفتيم تا صداي گلولهها را بشنويم و صبحها پشتِ درهاي بسته به صداي تكه تكه شدنِ خود گوش ميداديم اكنون پارههاي من در سراسر جهان پراكندهاند و حتا در كلگري هم خانه كردهاند در آنجا پوستيني پشمين ميپوشم و همراه با پسري ده ساله كه ديگر فارسي نميداند به تماشاي خرسها و گوزنهاي قطبي خواهم رفت *كلگري Calgary نام شهري است در جنوب كانادا
هر روز مرا ميبرند
شهاب مقربين- ايران
هر روز مرا ميبرند از اتاقي به اتاقي ديگر چگونه ميتوان گريخت جاي خالي طناب بازيها بر شاخهي درختان تاب ميخورد چگونه ميتوان خود را از طنابي كه نيست آويخت، يا خود را خلاص كرد در درهاي كه نيست در هيچ سمتِ خيابان ديوارها مرا ميبرند هر روز از زنداني به زنداني ديگر
گريبان عشق
پرتو نوريعلاء- امريكا
برجاي خاليي پيكرت دست ميسايم شب به بغضي از هم ميپاشد نور از مدار ماه دور ميشود پندارهاي شوم و شعلهاي خاموش. تا ديگر بار در گريبانِ گُر گرفته عشق سر فرو برم دهاني ميخواهم همخوانِ باد و پيشاني بلند چون نيكبختان.
|