|
مروري بر «فتحنامهي مغانِ»هوشنگ گلشيري
|
|
|
محسن حسام
|
داستان فتحنامهي مغان يكي از مطرحترين و بحثانگيزترين داستانهاي بعد از انقلاب است. در بارهي اين داستان، در داخل ايران مطالب زيادي نوشته و چاپ شده است؛ اما در خارج از كشور اين داستان گرچه در كشورهاي مختلف بازخواني شده، اما هيچگاه نقدي بر آن نوشته نشده است. اين نقد، دو ماه قبل از درگذشت زندهياد گلشيري نوشته شده است. م. ح
به: ناصر مهاجر
داستان «فتحنامهي مغان» به همراه چهار داستان ديگر تحت عنوان «پنج گنج» در تابستان 68 توسط انتشارات آرش در سوئد منتشر شده است . اين داستانها امضاي گلشيري را با خود به همراه دارد. فتحنامهي مغان داستاني است نه چندان كوتاه كه از زبان ضمير اول شخص جمع روايت ميشود. راويان، حوادث روزهاي انقلاب، تظاهرات خياباني، حمله به بانكها، سينماها و ميخانهها را در شهركي بيان ميكنند. در اين شهر كوچك يك گردشگاه عمومي وجود دارد و يك ميدان قديمي با چند تا نيمكت و فوارهها در چهار گوشهي ميدان. راويان در آعاز روايت، از شمار انگشتان دست تجاوز نميكنند، اما به تدريج به «ما»، «همهي ما» تبديل ميشوند. در جمع راويان «برات» نامي است كه خود ميخانه دار است. برات سابقهي مبارزاتي دارد. هم اوست كه تريلي هيجده چرخ را ميآورد پاي مجسمهي شاه. بالاي مجسمه ميرود و طناب به گردن شاه مياندازد. وي دست آخر زخمي ميشود و راهيِ بيمارستان. گزارش روزانهي رويدادهاي انقلاب؛ راويان غافلگير شده از تُند باد حوادث، وقتي به بازگويي رويدادها ميپردازند كه زمان چنداني از وقوع آنها گذشته است. نويسنده دست به ترفندهايي زده تا ضمن برشمردن وقايع و گاه نشان دادن آنها از زبان رايج ژورناليستي دور بماند. نويسنده بر آن است كه تمام وقايع و رويدادها را بي كم و كاست ثبت تاريخ داستان نويسي كند. در واقع او كوشش دارد كه فتحنامهي مغان را از مرز يك داستان بركشد به گونهاي از داستانِ مستند دست يابد. اما عليرغم كوششي كه در اين زمينه به كار ميزند، بدام زبان ژورناليستي در ميغلتد. گزينش اين زبان، بهتر است بگوييم ترفند در آغاز توي ذوق خواننده ميزند. اينطور به نظر ميرسد كه نويسنده خواسته است آگاهانه، با چرخش قلم مرز داستان و گزارش را مخدوش كه نه درهم بريزد. به گمان ما گزينشي از اين دست به ساحت داستان لطمه ميزند. گو اين كه اتخاذ چنين روشهايي با خود تجربياتي را به همراه داشته باشد. يكي از نكات قابل تأمل در فتحنامه، سير دروني و لاجرم اوجگيري داستان است. از پيرايهها كه بگذريم داستان همه ي عناصر لازم و ضروري را با خود به همراه دارد. ظاهراً همه كوشش نويسنده بر آن بوده است كه در فتحنامه هيچ نكتهاي را از قلم نياندازد. از اين رو نويسنده برآن است تا حوادث و رويدادها را يكجا در «لابيرنت» داستان بگنجاند. بي آن كه به اين نكته اساسي توجه داشته باشد كه، ظرفي را كه جهت پروراندن فتحنامه انتخاب كرده پذيرش مضامين متنوع و هردم افزون شونده را ندارد. از اين روست كه مضامين سر ريز كرده و در فتحنامه به آشفتگي ميانجامد. ظاهراً اينطور به نظر ميرسد كه آشفتگيِ حاصله از سرريز كردن مضامينِ مضاعف ناشي از آشفتگي و درهم ريختهگي و عدم توازن مسايلي است كه بر جامعه بحران زده بعد از انقلاب حاكم شده است. نويسنده دست به جسارت ميزند. به شهادت ارزشهايي مينشيند كه توسط «ما» «همهي ما» با دستهايي تهي فراچنگ آورده شده است. نويسنده نميخواهد تنها مرثيهگوي ارزشهايي باشد كه به طرز ناباورانهاي پيش چشمان بهت زده راويان به تاراج ميرود. نويسنده بر آن است كه به سهم خود نقشي هر چند كوچك در رابطه با مقاومت ارزشهاي به تاراج رفته كه به يُمن ايثار و فداكاري و شهادت هزاران نفر به دست آمده، داشته باشد. بنابراين مينويسد. مينويسد چون چارهاي ندارد. دقيقاً جهت ثبت در تاريخ مينويسدو لابد به اين امر وقوف كامل دارد كه امكاناتش در اين رهگذر محدود است؛ محدود به امكانات داستان. بنابراين ميتوان گفت علتالعلل خلق داستاني به نام فتحنامهي مغان به خاطر اهداف پائين است. - بيان مقاومت راوياني كه در مقابل تهاجم همه جانبهي نيروهاي ارتجاع ايستادگي ميكنند، هم چون برات. - آن بخش از «ما»، «همهي ما» كه دست آخر استحاله پيدا ميكنند و خود بخشي از ابواب جمعي نيروهاي سركوبگر ميشوند. - پردهبرداري از چهرهي كريه بنيادگرايان، عوامل و عمله و اكرهاش. تمهيدات؛ حالا ببينيم نويسنده براي رسيدن به اهداف بالا به چه تمهيداتي دست يازيده است. يكي از ترفندهاي فتحنامه كه نقش كليدي در داستان دارد اينست كه به هنگامهي خيزش خود جوش مردم راويان به سادگي، بي هيچ پيچيدگي و چرخش قلمي به «ما» و «همهي ما» تبديل ميشوند و در آنها استحاله پيدا ميكنند. اما، بعد از پيروزي مقطعي حنبش به جايگاه اصلي خط روايت داستان باز ميگردند و الحق در اين راستا بدرستي پيش مي روند و تا پايان هولناك داستان؛ آنجا كه فتحنامه به اوج ميرسد از خط داستان خارج نميزندو همانطور كه پيشتر اشاره شد، نويسنده از قبل شناخت دقيقي ار راويان و بويژه برات داشته است. از اين رو با توجه به طرح كلي داستاني و درونمايه و روند مرحله به مرحلهيي حوادث، وظايفي را در رابطه با چگونگي روايت داستان و ميزان دادهها به عهدهي آنها گذاشته است. اما، گاه راويان اخبار زيادي ميدهند. حوادث و وقايع را به گونهاي گزارشي و با ذكر تاريخِ روز و ماه به خواننده منتقل ميكنند. متأسفانه نمونههايي از اين دست در جاي جاي فتحنامه بوضوح ديده ميشود. گفت و شنودها؛ در اغلب گفت و شنودها، نه تنها ميتوان زبان خودِ نويسنده را به وضوح ديد، بلكه نويسنده آشكارا تأملات و نظرات خود را در بارهي گذشته و حال جنبش، شكست و ناكامي و... را از زبان راويان بيان ميكند. به گونهاي كه در همهي لحظات حضور آشكار نويسنده توي ذوق خواننده ميزند. بهرهگيري از اين گونه ترفندها اغلب باعث اُفتِ اثرِ داستاني ميشود. و مرزِ داستان و مقاله سياسي را مخدوش ميكند. بگذار راويان آزادانه روايت خود را با استفاده از اصطلاحات رايج روزمره به گونهاي طبيعي ارائه دهند تا خواننده از وراي روايت آنها به عمق داستان نقبي بزند و با برداشت خود حقايق را بيرون بكشد. شايد و بي گمان اين آن چيزي بود كه حتماً خالق فتحنامه ميخواست به آن برسد. كما اين كه خارج از اين اشكالات، در خط كلي داستان، بويژه در نقطهي پاياني با آن اوج فراموش نشدني، به اهداف خود رسيده است. در اوج داستان نويسنده دست از كلي گويي برداشته و با نشان دادن واقعيتها، هر چند با صراحت اما با ظرافت تمام پرده از چهرهي كريه بنيادگرايان بر ميدارد. مقاومت آن بخش از راويان را كه- در نيروهاي متوهم استحاله پيدا نكردهاند- راه و رسم برات را دنبال كردهاند به وضوح و با جسارت تمام نشان ميدهد. تكرار؛ اما، آن چيزي كه در هنگام مرور فتحنامه توي ذوق مي زند، تكرارِ گزارشات است؛ گزارشاتي كه وقايع دورهي بعد از انقلاب را بدون حتا مكثي و تأملي در فتحنامه بازتوليد ميكند و خواننده هنوز نفس تازه نكرده يك بار ديگر با يك سري گزارش مشابه در جاي خود مبهوت باقي ميماند؛ گزارشاتي كه هر كدام (البته) در جاي خود- جداگانه- قابل تأمل و بررسي است؛ اما ذكر همه ي آنها در محدودهي يك داستان نميگنجد. روايت هولناك سنگسار و ديه و قصاص و قطع انگشتان و نمونههايي از اين دست. غمانگيزتر از همهي آنها نتايج اخلاقياي است كه نويسنده خود به آن دست مييازد. نويسنده گاه حضور شخصيت محوري داستان را (برات را ميگويم) ناديده ميگيرد و هم چون داناي كل به چند و چون حوادث ميپردازد. سپس بي هيچ درنگي به شرح كشافي از آن حوادث ميپردازد، به گونهاي كه خواننده باره باره حضور آشكار نويسنده را حس ميكند؛ حضوري كه راويان را به انگشت اشاره پس ميزند. در يك كلام نويسنده با دخالت در امور زندگي روزمرهي راويان، هم روي بافت داستان اثري منفي باقي ميگذارد و هم وجود حقيقي راويان را از ديدگاه خواننده مورد ترديد قرار ميدهد. اين بدان معنا است كه راويان فتحنامه قائم به ذات نيستند؛ هم چون پيادگانِ شطرنج با جا به جايي مهرههاي شطرنج از هستي ساقط ميشوند؛ و دگر بار با اشارهي انگشت نويسنده جاني دوباره يافته و به صفحه باز ميگردند. از اينها كه بگذريم، ميتوان گفت كه نويسنده با بهرهگيري از روش بياني ضمير اول شخص جمع به تصوير و توصيف و شرح و بيان زواياي پنهان و آشكار جامعهي بحران زدهي بعد از انقلاب پرداخته است. راويان؛ عليرغم دخالتهاي پنهان و آشكار نويسنده، راويان از صميميت زيادي برخوردار هستند. گاهي اوقات به وقت روايت زبانشان آنچنان ساده و صميمي و زُلال ميشود كه خواننده خيال ميكند كه آنها حي و حاضر پيش چشم او حضور دارند؛ از اين رو با راويان ابراز همدردي ميكند و به اصطلاح با آنها يكي ميشود. و به يك اعتبار روايتشان با روايت از قوه به فعل در نيامده خواننده درهم گره ميخورد و اين يگانگي در پايان داستان به اوج مطلوب و لابد مورد نظر نويسنده ميرسد. اما گاه نثر و زبان سادگياش را از دست ميدهد، جايش را به نثري فخيم ميدهد. پُر واضح است كه كار بُرد زبان فخيمانه از طرف نويسنده به راويان تحميل شده است. (خواننده توجه دارد كه ارائه نمونهها آن هم با آن حجم زياد در اين مقاله ميسر نيست، بويژه در نشريهاي با صفحات محدود. با اين حال، ما در اينجا با ارائه يكي دو. نمونه تفاوت و كاربرد- دوگونه- نثر و زبان را نشان ميدهيم: – زبان راويان: «مي رفتيم. پشت سرمان از دهانهي كوچهها هم چنان ميآمدند. سوزي بود كه نگو. يخه كتها را بالا كشيديم، چراغ را دست به دست كرديمو...» يا: «ديگر صداي تير را نميشنيديم، فقط صداي اكبر آقاي پنجه بود، و ما ايستاده بوديم به گرد چراغها و بطري در دست، كه ديگر نزديك شدند...» – زبان نويسنده: «انگار در انتهاي سردابهاي به ناگهان خشت از سر هزار خمره بردارند...» يا «برخاسته بود، گلآلوده چيزي ميان دو دست خونين و گلي...» يا «آخرين قطرههاي آن تلخ وشام الخبائثه را به لب مكيديم... » درخشان است. اما زبان راويان نيست. نثر و زبان نويسنده است، زُلال و روشن و شفاف. نثر پخته و جا افتاده نويسندهاي است كه به قول ويليام فولكنر سالها با «عرق ريزي روح» به آن دست يافته است. اما زبان راويان نيست. – گفت و شنودها: آنجا كه فيلترش از رهگذر گزارش عبور نكند، طبيعي و جا افتاده است. نمونه ميدهيم. گفتيمك «مگر خودت نميگفتي، من ميبندمش(منظور دكه عرق فروشي است) اگر اين بي پدر برود، (منظور شاه است) درش را تخته ميكنم تا عمر هم دارم بهش لب نميزنم. يك لچك هم سر دخترم ميكنم.»؟!! ص 18 اما در ادامهي گفت و شنودها، راويان بي آن كه صراحت چنداني به جنبهي خبري پديده ي نوظهور بدهند، يك دگرگوني را، گيرم كه دردناك و فاجعه بار باشد، بيان ميكنند: استكال را لبهي ميز گذاشت (منظور برات است) دست كشيد به ريش يكيمان. حالا يادمان نيست به ريش كدام. گفت: «پس تو هم شروع كردهاي» ص18 فوقالعاده است اين بار نويسنده بي آن كه در روايت به عمد دخل و تصرف كند، پديدهي جديد را- ريش گذاشتن يكي از راويان را كه از يك سو دال بر پذيرش رژيم بنيادگراهاست و دقيقاً به معناي سر به آستان قدرت سودن و از سوي ديگر بيانگر تزوير و ريا و همرنگ «ما»، «همهي ما» شدن و چريدن و عقب نماندن از غافلهي خوشه چينان انقلاب و فرصت طلبان و بي بُتهگانِ زبونِ زانو زده در بارگاه قدرت است را بيان ميكند. اما متأسفانه حضورِ داناي كل، مانع ادامهي گفت و گوي طبيعي ما بين راويان و برات ميشود. نويسنده دخالت ميكند. با كاربُرد نابجاي گاه زبان فخيم گاه شاعرانه، به طبيعت سادهي گفت و شنودها لطمه وارد ميكند. به اين تكه نگاه كنيد، گفتم: «ميبيني كه نيست (منظور مجسمهي شاه است) آن اسب شيهه زن و آن سوار كه انگار ميخواست تا ابد بتازد ديگر آن بالا نيست»ص22 درخشان است. در حد اوج. اما با زبان راويان خوانايي ندارد. نويسنده ميتوانست اين زبان پُر وزن را در جاي ديگر و در داستاني كه با حال و هواي آن ميخواند، به كار ميبُرد. اگر راوي خود نويسنده ميبود، يا مثلاً يك روشنفكر شاعر مشرب، خوب، ميتوانستيم بي كم و كاست تكههايي از اين دست را بپذيريم. از اين مقولهها كه بگذريم بايد از ديدگاه روزنامهنگارانه ي نويسنده در فتحنامه سخن گفت، آنجا كه نويسنده بر آن ميشود در زمانهاي كه « روزنامهها- منظور روزنامههاي دولتي است. حتماً- همه همرنگ و همسو» شدهاند و دروغ به خورد مردم ميدهند، وظيفهي خبر رساني را به عهده بگيرد. لازم نيست جاي دوري برويم. سطور پايين نشان دهندهي انبوه گزارشاتي است كه راويان به كمك كلمات كنار هم چيدهاند: – يك سينما هم مانده بود كه مصادره كردند. – فيلمهاي سانسور شده تهران را باز سر خود قيچي كردند. – تلويزيون هم همهاش مستند داشت. – روزنامهها هم فقط شده چندتا، همه همرنگ يا همسو. – مانده بود در و ديوارها كه آن هم آنقدر رنگ زدند... – دور پايهي ميدان «امام؟» يك پارچهي سبز كشيدند. يك نكته؛ هم راويان و هم آن ديگري- صدوق- به وضوح ميبينند كه آن سوار و اسب ديگر نيست. بيان اين نكته از طرف راويان، آن هم در يك محاوره حضوري زيادي است، توضيح واضحات است. همينجا بايد خاطر نشان كنيم كه متأسفانه در فتحنامه نمونههايي از اين دست زياد است. اين نمونهها مرز ميان روايت و محاوره را به هم ميزند. اصلاً ما همين گرفتاري را با برات شخصيت محوري داستان هم داريم. از ديدگاه بُعد زباني برات گاهي هم چون يك ميخانهدار حرف ميزند گاهي هم چون يك مبارز قديمي. گاهي هم چون يك تاريخ دان. در شق اخير ميتوان جاي پاي نويسنده را به وضوح ديد. برات: «شما شبها چه كار ميكنيد، هان؟ ميرويد خانههاتان، مثل مرغ غروب نشده ميتپيد توي لانههايتان؟» ص13 و 14 يا «... وقتي پذيرفتيم تزوير ميشود ذات هر چيز، ميشود حاكم بر روابطمان؛ اگر هم طرف هلاكوخان باشد، ميشويم خواجه نصير، اگر مالكشاه باشد، خواجه نظامالملك.» ص17 و بالاخره: «اما ما كه نميتوانيم دوباره برگرديم به آن دخمهها و سردابههاي تاريك و نمور يهوديهامان. باز برويم روي مصطبهها بنشينيم تا مهغبچههاي ترك و تاجيك ساغر بگردانند... » انصافاً نويسنده ميتوانست مسايل گوناگون را كه طرح هر كدام از آنها به بررسي جداگانه نياز دارد در يك مقاله پياده ميكرد. نمونهها را هم ميآورد و ما را خلاص ميكرد. نه آن كه به ضرب نوك قلم همه آن مسايل را در لابلاي يك داستلان جا بدهد به گمان من، در بازخواني فتحنامه مغان، جدا از شيفتگيِ اوليه، ميشود به نكاتي برخورد كه از جهت ساختاري آن را به زير سئوال ميكشد. با اين فرض كه هيچ داستاني بدون نقص نيست و اساساً هيچ اثري كامل نيست. با فاصلهي زماني نه چندان كوتاه، در بازخواني اثر به مواردي از اين دست رسيد. نويسنده با خلق داستاني بنام فتحنامه مغان ضمن بر شمردن ضعفها و انتقاد از راوياني كه براي درك پديدهاي نوظهور و هردم افزون شونده چشم به دهان برات شخصيت محوري داستان دوختهاند، خود در رابطه با كل داستان از ديدگاه تكنيكي دچار بيماري خود شيفتگي شده است و با پرداخت عجولانهي آن از اعتبار و ارزش داستان كاسته است. ميشد با اندك فاصله از «خود شيفتگي» از حجم زيادي داستان- بگير پُرگويي- كاست. اضافات را قيچي كرد. درون مايهي داستان را ورز كرد و با تأمل و دقت و كاربُرد ايجاز بر ارزش داستان افزود. شخصيت محوري داستان كيست؟ برات نامي است كه تجربه دو شكست را به دنبال خود دارد. كودتاي بيست و هشت مرداد 32 و با فاصلهاي 25 ساله شكستِ جنبش رو به رشد و توسعه اخير را، بيش از آن كه عمق پيدا كند و لاجرم تغييرات بنيادي را به دنبال داشته باشد. تراب نسبت به گذشتهي تلخ و اندوهبار، وقوف كامل دارد. در جنبش اخير هم هميشه نقش پيشگام را بازي ميكرده است. وي به ارزشهاي والاي انساني معتقد است. و در يك پراتيك انقلابي به هنگام صعود جنبش توانسته بر اذهان راويان تأثير بسيار بگذارد. آنگاه كه جنبش رو به افول نهاد، هم اين تراب بود كه با فرصت طلبان و رياكاران و بادمجان دور قابچينها و نان به نرخ روز خورها مرزبندي كرد. سلامت خويش را حفظ كرد و مثل بسياران ديگر هرگز در برابر تازه به قدرت رسيدهها زانو نزد. شخصيتهاي فرعي: از بين اشخاصي كه به روايت راويان چهره پردازي ميشوند، يكي دو نفر ميآيند و ميروند كه البته بيشتر به سايه شباهت دارند تا به آدميزاد. علي آقاي ميخانهدار؛ از اولين قربانيان فتحنامه، هم دارو ندارش توسط «ما» و «همهي ما» به آتش كشيده ميشود هم زير ضربات مشت و لگد دماغ و دندانهاي سياه شدهاش خورد و پُر از خون ميشود. محمدي نامي است كه ما اصلاً هيچ از او نميدانيم. او حتا سايهاي هم نيست. بر ما روشن نميشود كه او از جرگه راويان است يا نه. همينقدر ميبينيم كه يك لحظه ظاهر ميشود، يك كلام حرف ميزند و پي كار خود ميرود. پسرِ صدوق هم هست. وي از ميان «ما« و «همهي ما» برخاسته است. در گذرگاه حوادث تفنگي به چنگ آورده و ظاهراً ميرود كه بجنگد. بعد از انقلاب، توسط گروه ضربت كه از دل «ما» و «همهي ما» بيرون آمده، حسابي مشت و مال داده ميشود. دختر صدوق به راويت راويان؛ وي هيچگاه- حتا يك بار- در داستان حضور پيدا نميكند. لازم است در اينجا اشاره بكنيم كه متأسفانه در داستان فتحنامه نه در جمع راويان و نه حتا در حاشيهي آنها اثري از حضور زنان نيست. از زبان راويان حتا براي يك بار هم كه شده اشارهاي مبني بر اين كه زنان همدوش مردان در جنبشهاي گذشته به ويژه در جنبش 57، شركت فعال داشتهاند، اثري نيست. حسن آقاي بزاز؛ تنها يك بار حضور كلامي پيدا ميكند. وي ظاهراً در جرگهي «ما» و «همهي ما» قرار ميگيرد. ميماند اكبر آقاي پنجه: راويان گاهي اوقات در دورهها خبرش ميكنند كه با تارش به مجلس بيايد و بنوازد و با صداي گرفتهي خراش دارش شش دانگ بخواند: «پنهان خوريد باده كه تعزيز ميكنند»ص20 اما نقش و حضور سايهها را نميشود تأييد كرد. چون سايهها هيچ وقت مستقيم كه نه، حتا به طور غير مستقيم درگير حوادث و رويدادهاي داستان نميشوند. ظاهراً از سوي آنها تنها حرف و سخن ميتوان انتظار داشت بدون آن كه حضور مادي پيدا كنند و اين سخنان اغلب بارِ گزارشي دارد. لابد قصد نويسنده اين بوده است كه با افزودن گزارشات، حفرههاي داستان را پُر كند. پرسش اينست كه آيا نويسنده با تمهيداتي كه به كار زده است خواسته است در نگاه اول داستانش را به سامان برساند! ميگويم در نگاه اول، چون به زعم صاحب اين قلم، در آن سالها تُند باد حوادث با شتاب هر چه بيشتر در جريان بود. خواننده كه خود به نوعي با مشاهده ي آن رويدادها دچار سرگيجه شده بود، در خود يك جور نياز فوري جهت مرور و باز بيني حوادث و رويدادها ميديد. از اينرو داستان فتحنامهي مغان كه مشحون از گزارشات هولناك و غير قابل باور بود، خواننده را تا حدي راضي نگه ميداشت. آن زمان كه خواننده خود نيز در توفان حوادث تنيده شده بود، توانايي آن را نداشت كه اجزاء نامتجانس فتحنامه را به روشني از هم تميز دهد. انگشت حيرت به دندان ميگزيد و ناباورانه از آن همه فجايعي كه در پيرامونش ميگذشت، در خشم ميشد و در غم و اندوه فرو ميرفت و شايد هم به داستان نويس درود ميفرستاد كه در آن بلبشو توانسته بود آن همه گزارش را يكجا و دربست با خواندن داستاني در اختيارش بگذارد. شايد با فضاي غبارآلودي كه برجامعهي تبزده ما حاكم بود، او توانايي آن را نداشت كه عناصر سازگار و ناسازگار داستان را از هم تفكيك كند و دريابد كه فتحنامه عليرغم صميميت و تعهد نويسنده قائم بذات نيست. استحالهي راويان در «ما» و «همهي ما»؛ پيش از اين در رابطه با استحاله ي بخشي از راويان اشاراتي داشتيم. در اين جا لازم است روي اين نكته تأكيد بيشتري كنيم و آن بهرهگيري از نوعي شگردِ داستاني است مستتر در فتحنامه در رابطه با استحاله راويان در جاي جاي داستان. اين ترفند بدون هيچ اشارهاي از طرف نويسنده و با مهارت تمام انجام ميگيرد. و خواننده در پايان با پيگيري خط داستان به آن ميرسد. نكتهي جالب ديگر نقش دوگانهي راويان است در رابطه با چگونگي مشاهداتشان؛ بدان معنا كه راويان بي آن كه مرزبندي دقيق بين آن بخش كه پاي بر اصول ميفشارند و دنباله رو خط تراب هستند و آن بخش ديگري كه در «ما» و «همهي ما» استحاله پيدا ميكنند، انجام گرفته باشد، گاه به زبان راويان و گاه به هنگام گفت و شنودها مواضع خودشان را اعلام ميكنند. اين شگرد در واقع از تسلط و مهارت نويسندهاي حكايت ميكند كه خود عمري در ادبيات داستاني قلم زده است. براي طولاني نشدن كلام به ناچار از آوردن همهي نمونهها خودداري ميكنيم. اين دوگانگي روايتگونه را به راحتيميتوان در صفحات 10 و 21 و 25 ديد. آنجا كه نحوه گزارشات راويان در مقابل تجاوزات بازوهاي سركوبِ ارتجاع در هماهنگي با دستهجات ديده ميشود، جلوهاي است از استحالهي بخشي ار راويان در «ما« و «همهي ما» حتا به صراحت ميتوان گفت كه از دل راويان يك بخش ديگري هم ميتوان بيرون كشيد و آن گروه فرصت طلبان، مماشاتگران و تسليم طلباني است كه هم چنان كه بعدها ديديم، نسبت به رژيم بنيادگرايان زماني طولاني دچار توهم بودهاند و سنگشان را به سينه ميزدهاند ن. ك به ص 21. رابطه راويان بابرات؛ يك وجه ديگري از رياكاريست. ميدانيم كه شخصيت برات جزء به جزء بر روايت راويان ساخته ميشود. همين راويان هستند كه از طريق كلام به برات گوشت و خون و هستي ميبخشند و به تنش جامهي رزم ميپوشانند. جايگاه ويژهاي را به او هم چون شخصيت محوري اختصاص ميدهند. و با روايت مستقيم و بيان عقايد و عملكردش از او قهرمانِ آرزوهاي «ما» ميسازند. اما در زمان بزم و ميخوارگي باره باره جامه ي ريا بر تن ميكنند. آنگاه برات با صراحت به نقد عقايد و عملكردشان مينشيند و پتهشان را بروي آب مياندازد. آينهاي برابرشان ميگذارد و چهرهي حقيقيشان را به خودشان نشان ميدهد. با سرهاي منگ از شراب خواري ميگويند: «برات، ميگذاري كوفتمان كنيم؟» ص25 رذيلانه زانو در برابر قدرت ميسايند: «جمعهها با سرهاي سنگين و مَزه گسِ گوشتِ مرده در دهانمان و بوي كافور زير بينيهامان ميرفتيم روي نيمكتهاي ميدان كهنه؟! –لابد ميدان قديمي- مينشستيم و به فوارهها نگاه ميكرديم، و بعد هم ميرفتيم نماز جمعه. به صف ميايستاديم و شعار ميداديم و بعد نمازي ميخوانديم...»ص28 اگرپيرايهها را از داستان حذف كنيم؛ بويژه گزارشات را حذف يا دستكم دست كاري كنيم، ميماند داستان تلخ زندگي برات و ميخانه و ميخوارگي او با راويان و دست آخر حد زدن برات و براتها. باقي را اگر نگوييم زائد است، ميتوانيم به يقين از آنها به عنوان پيرايهها و با قيد احتياط حشو و زائد نام ببريم. چرا كه با حذف پيرايهها، داستان شراب و شراب خواري و حد زدن برات و راوياني كه به او پيوستهاند، برجستهگي پيدا ميكند. و هم چنان كه خواهيم ديد داستان به اوج مطلوب خود ميرسد. حرف آخر آن كه يكي از نكتههايي كه در داستان فتحنامه چشمگير و قابل تأمل است، اتخاذ اين شيوه از سوي نويسنده است؛ راويان عليرغم چپ و راست زدن، در خط پاياني داستان يك تن ميشوند. در ادامه داستان خواني اين طور برداشت ميشود كه گويا راويان به جز يك تن هر كدام پي كاري رفتهاند و آخرين نفر از جمع راويان ادامه روايت فتحنامه را پيش ميبرد؛ همو اطلاع پيدا ميكند كه رانندهي تراكتور بطريهاي عرق را، پاي كوه، زير يك درخت چال كرده است. راوي شبانه به جهتي كه يكي دو تن از آنها چراغ به دست از پناه ديواري مي روند، ميرود و به آنها ميپيوندد. و در يك آن با چرخش نوك قلم و با ظرافت زبان روايت از ضمير اول شخص مفرد به ضمير اول شخص جمع تبديل ميشود. در واقع در حركت پاياني داستان راوي، آن يك تن جدا افتاده از راويان به جمع ميپيوندد و با آنها يكي ميشود. در همين جاست كه ما شاهد استفاده بجايِ يكي از شخصيتهاي فرعي داستان ميشويم. دفعتاً به هنگامهي نوشانوش راويان صداي آواز اكبر آقاي پنجه در شب ديجور به گوش ميرسد. اينك اوج داستان ؛ آنجا كه راويان صدا به صداي او ميدهند، بر ميخيزند، بازو به بازوي هم ميرقصند و پاي ميكوبند. تا آن كه: «... سر و صورتشان را با چپيه بسته بودند. نشستند زانويي بر خاك و لولهي تفنگهاشان را رو به ما گرفتند. يكي ايستاده بود، شلاقي به دست و «همهشان را بايد حد بزنيم»ص34.
|