|
انقلاب اكتبرخیزش ناکام تاریخ برای چیرگی بر سرنوشت
|
|
|
امیر مُمبینی
|
|
صفحه 1 از 3
دوست عزيز من پرويز قليچ خانى در يك تماس تلفنى از من خواست كه ظرف پنج شش روز مانده به انتشار آرش مطلبى در رابطه با انقلاب اكتبر برايش تهيه كنم. من به كار ديگرى مشغول بودم و آمادگى پرداختن به اين موضوع را در اين شرايط پر تب و تاب نداشتم. اما امتناع ممكن نشد. پس در اين كوتاه مدت لابهلاى ديگر كارها تلاش كردم كه سرى به آن دوران بزنم و ببينم كه با حادثهاى چون اكتبر در اين لحظه چه رابطهاى برقرار ميكنم. از نوشتههاى منتشر نشدهام در اين زمينه نتوانستم استفاده كنم، چون در حوصلهى مجله آرش نمىگنجيدند. پس نكاتى را در نظر گرفتم و اين نوشته را فراهم كردم، با اين اميد كه شرايط تنگ توجيه كنندهى تنگى موضوع باشد.
در آغاز در سياست، من از جملهى انسانهايى هستم كه به دليل شرايط زندگيم پيش از آن كه ماركس و ماركسيسم را بشناسم به سوى برابرى خواهى كشيده شدم و همهى راه سياسى را كه پيمودم خودم انتخاب كردم و در اين انتخاب همواره صادق بودهام، اگر چه گاهى با خودم و با زندگى صميمى نبودهام. از اين رو ميتوانم احساس رضايت كنم كه هيچ نيرويى نتوانست با فريب دادن و به بيراهه بردن من مرا تحقير و ناچار كند كه پس از كشف فريب به خودكوبى و همراهكوبى روىآورم و پاى خرابههاى ديوار برلين به عزاى آرمانهاى خويش بنشينم، يا به عزاى اين كه چرا عوض مارك ماركس را گزيده بودم و عوض اصلاحات انقلاب را. اگر خطايى در كار بود )كه بسيار هم بود( خودم باعث آن بودم و خودم مسئول حل آن. هيچ يك از اين خطاها لغزشى آگاهانه در سمتى خلاف آرمان و آرزوى نيك من و همراهان من براى خدمت به رنجبران و ستمديدگان نبودند. من گذشتهى سياسى خودم را گذشتهى سياسى خودم ميدانم و راهى مىدانم كه مىبايست پيموده مىشد و چون من كسى در چنان شرايطى جز اين راه و راههاى مشابه آن را نمىپيمود. چون من كسى پيمودن آن راه را تداوم بىانعطاف آن راه نمىداند بلكه مىداند كه در مسير راه انشعابات گوناگونى در سمت همان مقصد پديدار مىشوند و منِ نوعى مجاز هستم كه بهترين را از ديد خود برگزينم. پس اگر اكنون پا در مسير يك راه انشعابى سبز به سوى سوسياليزم سبز نهادهام با راه سرخى كه پيمودم بيگانه نشدهام بلكه مفتخرم از اين كه آن راه سرخ سرشتش از خون نبود بلكه از سبزى زيست بود و سرنوشتش اين است كه در تداوم خود سرخ را به سود سبز كمرنگ و كمرنگتر كند و سرانجام سبز شود اندر نهاد و نمود. و از اين پنجره است كه من به تماشاى انقلاب زيباى اكتبر مىپردازم و گرامىاش مىدارم همچون خيزش سترگ تاريخ از براى چيرگى بر سرنوشت خويش و همچون بزرگترين نه تاريخ به خوف و خفت نظام طبقاتى و حاكمانش كه زور و زر باشند. و ارادهاش را مىستايم كه مىخواست جهان را از استثمار و تبعيض وارهاند و به سوسياليسم و برابرى و برادرى برساند، اگر چه امروز اندوهگينانه چنان باورى ندارم كه چنين بشرى خواهندهى بهين تاريخى از آن گونه است. پس، بارديگر حرف تكرار شدهى هميشگى خود را تكرار مىكنم كه آرمان سوسياليسم بر پايهى نيمهى خير آدمى بنا شدهاست در حالى كه آدمى داراى نيمهى شر خود نيز هست. آن چه بيش از هرچيز مشكل راه سوسياليسم شد همين تناقض درونى است و نه تعارض برونى. كاپيتاليسم تودههاى محروم اگر نبود تاريخ به آسانى حساب كاپيتاليسم اقليت فراتوده را مىرسيد. به گفتهى مائو، تاريخ نمودارى از دنياى درون ماست. اگر چنين باشد -كه از ديد من هست- اين تاريخ همهى اين خير و شر ذات آدمى را فاش ميكند و نشان مىدهد كه: از ماست كه برماست!
|