|
ترجمه : ناصر مهاجر
|
|
يکى از سياهترين طنزهاى قرن بيستم اين است که ثابت شد سوسياليسم در جايى که بيشتر ضرورت داشت، کمتر امکانپذير بود. براى رفتن به سوى سوسياليسم، به منابع مادى نياز داريد، سنت هاى دمکراتيک، همسايه هاى هميار، جامعه ى مدنىاى شکوفا، توده اى تربيت شده؛ و اين درست همان موادِ نيروبخشى بود که استعمار از وابستگانِ پيشامدرن و فقرزده خود دريغ داشته بود. در نتيجه، طنزى تلخ، طنزِ تلخِ ديگرى به بار آورد: کوشش براى ساختمانِ سوساليسم در چنين شرايطِ اسفبارى يک راست بهاستالينيسم منجرشدو فراخوانِ به آزادى، يکسره به ضدِ هولناکش بدل گشت. قرنِ کنونى اما انگار از هر جهت در معرض سلطه ى گونه ى ديگرى از طنزِ تلخ است. سرمايه دارى، در حالى به هزاره ى تازه خوش آمد گفت که با دستى[کتابِ] ”ثروتِ ملل“ را به رُخ مى کشيد و پايش را پيروزمندانه بر لاشه ى حريفِ سوسياليستش مىنشاند . با اين حال هنوز چيزى از آغازِ قرن نگذشته، به طرز مشکوکى نمايان شد که اين پيروزى به بهايى بس گزاف به کف آمده است. در واقع ممکن است به زودى ببينيم که دنياى سرمايه دارى به پروژه ى سوسياليستىى که چنان کارا آن را درهم پاشاند، با نگاهى حسرت آميز بنگرد. سوسياليسم، گذشته از هر چيز بر آن است که از طبقات دارا سلبِ مالکيت کند، نه اين که آنها را نابود کند. سلاح هايش اعتصاب هاى عمومى و مبارزه ى توده اىست؛ نه انترآکس و بمب هاى کثيفِ هسته اى. هدفش اين است که مردم در وفورِِ نعمت بزييند؛ نه اين که قوت ِ لايموتشان را در ميانِ زباله کويرشهرهاى زخم خورده از جنگ، بجويند. سوسياليسم آخرين فرصت ما بود براى شکست دادن تروريسم؛ از رهگذرِ دگرگون ساختنِ شرايطى که آن را پديد آورد. و آنان که به کمکِ تروريسم شتافتند و به راهش انداختند _حتا کسانى از آن ميان که دفترِ کارشان بسى بالاتر از زمين خاکىست_ حالا بايد طعم تلخ خاکستر را بر لبانشان بچشند. پس آيا ممکن است سرمايه دارى در به شکست کشانيدنِ سوسياليسم، خود را از حيضِ انتفاع انداخته باشد؟ نکند صحنه گردانانِ [کارزار] با دماغِ سربالا از کنار تنها چيزى که بقاى جسمانى _اگر نگوييم بقاى سياسىشان_ را تضمين مىکرد، گذشته باشند؟مارکس طبقه ى کارگر را همچون گورکنان سرمايه دارى توصيف مىکرد؛ اما اگر اين کارگزارانِ مفيد را بيرون از آن جايگاه در نظر بگيريد، چه بسا فقط به جايى کشيده شويد که گورخودتان را بکنيد. چون نگونبختانِ روى زمين مسلما بازننشسته اند؛ تنها نشانىشان را تغيير داده اند. اگر مارکس در زاغه هاى برادفورد و برانکس دنبال آنها مىگشت، حالا آنها را در چهارسوق هاى طرابلس و دمشق بايد پيدا کرد، كه مشغله ى ذهنى شمارىشان بيمارى آبله است و نه حمله به كاخ زمستانى. تا اين جا مانيفستِ کمونيست هم به چالش گرفته شده و هم ادعايش ثابت شده. پيش بينىى اين که فقر و ثروت قطب بندىهاى تيزى در مقياسِ جهان به وجود مىآورند، حق بود. اين نيز حق بود که سلبِ مالکيت شدگان، در نتيجه ى [اين کار] ضدِ حاکمانشان برخيزند؛ فقط اين که آنها بيشتر کارگاه هاى ريسندگى را مد ِِّّ نظر داشتند تا مرکز تجارتِ جهانى را، اتحاديه ى کارگرى، تا تيفوييد را. اما اگر مارکس به راستى درباره ى طبقه ى کارگر اشتباه کرده باشد، اين خبرِ بدىست براى شرکت هاى فرا مليتى؛ زيرا به نظر مىرسد آن که پا در کفشِ آنها کرده، وحشىگرىى ناشى از نوميدى دارد، نه اطمينانى برآمده از قدرتِ دسته جمعى. کسانى که اعلام مىکنند پرولتارياى صنعتىى مارکس نشست کرده و نشانى از آن به جا نمانده، بهتر است به سوى قرص هاى ضدِ اشعه دست دراز کنند تا شامپاين. چند سالِ پيش، درباره ى ”پايان تاريخ“ گرد و خاک زيادى به پا شد. آن چه اين عبارتِ مطنطن منظورِ نظرِ داشت اين بود که چون سرمايه دارى تنها بازى شهر شده، دورانِ کشمکش هاى چشمگيرِ سياسى هم، مثلِ [دورانى که] خطِ ريش [مُدِ روز بود]، به سر رسيده. اين [حرف] هم بلاهت آميز است و هم نادرست. اما نکته اين نيست. بسى پيشتر از ١١سپتامبر هم آن را مىدانستيم. نکته اين است که اينک شواهدِ تکان دهنده اى در دست داريم که پايان تاريخ سرانجام شايد به پايان تاريخ مفهومى ببخشد که کمتر مابعدِ طبيعى باشد. اين واقعيت که اکنون سرمايه دارى حريفِ جدىى در صحنه ى سياسى رسمى ندارد، دقيقا همان چيزىست که موجب بىزارى غيرِرسمىى شده که مىتواند حفره هاى عظيمى وجود آورد؛ از جمله از نوع هستهاى. سوسياليسم براى کسانى که بيشترين زيان را از آن مىبينند، چه بسا تهديدى تاريک به نظر مىرسيد؛ اما دستکم اين است که مرامى عرفىست(سکولار)، ذهنيتى تاريخى دارد و به کلى مدرن است؛ فرزندِ حرامزاده ى روشننگرىى ليبرال است. نسبت به تروريسم سياسى تحقيرى دارد با ريشه هايى عميق؛ چه وقتى آن را به مثابه ى [عملى] غيرِ اخلاقى محکوم مىکند، و چه به صرفِ اينکه خرده بورژوايىست. برخلافِ بنيادگرايى، چه از نوع تگزاسى و چه از نوع طالبانىاش، سبک هاى متفاوتِ زندگى، شعرِ نمادين يا سردابه ى پُر از شرابِ ”کيانتى“ را مردود نمىداند، فقظ مىپرسد چرا و چگونه است که اين چيزها هميشه به دسته ى معدودى مىرسد. نيز برخلافِ بنيادگرايى، خاکزىستو سنت شکن، ناباور به ايده آل ها بلندانديش و مطلق. همين را درباره ى مصلحت طلبى (پراگماتيسم) آمريکايى هم مىشود گفت، که هميشه درآوردنِ چند دلار فورى را بر تاملِ بىاندازه ترجيح داده است. اما تروريسم هر چه بيشتر فضاى خالىشده از سوى سوسياليسم را پُر کند،مصلحت طلبى آمريکا مسلما کمتر مىشود. به واقع هيچ بعيد نيست کارش به جايى بکشد که براى دفاع از خود در برابرِ بنيادگرايى اسلامى، مثلِ خود آنها با تمام وجود از آزادي بهراسد، که در اين حالت ديگر چيزى براى دفاع نمانده و دو طرف هم برده اند و هم باخته. در [هييتِ] يک زوج عجيبِ برادر و بيگانه، دشمن تان پيروز مىشود؛ با واداشتن شما به اينکه به تصويرِ آيينه اى هيولاوارِ او درآييد. اگر به راستى مىخواهيد از آزادىهاى ليبرال چون [چيزى] توخالى نقاب برگيريد بهترين راه اين است که با بمب گذاران انتحارى به آنها حمله ور شويد، نه با مقاله هاى جامعه شناسانه؛ چون چنين حمله هايى محرکِ تدابيرِ مستبدانه اى هستند که کاذب بودن آنچه بمبگذاران مشاهده مى کنند را به دنبال مىآورد؛ به همان اطمينانى که صورت هاى فلکى در ستاره ها، چشمگيرند. و از آنجا که آمريکايىها، به مثابهى دنباله روترين جماعتِ فردگراى کره ى زمين، داراى سنتِ پاسدارى از آزادى با ابزارهاى استبدادىاند، بالاخص در معرض آنند که از اين رهگذر بىاعتبار شوند. ارزش هاى ليبرال البته توخالى نيستند، اما آن ها نيز از گزندِ رياکارى در امان نيستند. عيبِ مهلکِ دولت هاى سرمايه دارى ليبرال اين است که آنها به ذات با بنيادگرايى مخالفند و با اين حال نمىتوانند بى آن زندگى کنند. تنها آن دولتى که ارزش هاى مطلقِ کمى در آستين دارد سرآخر مىتواند آنارشىى بازار و ناخوشنودىى انسانىى ناشى از آن را مهار زند. اما آنچه اين دولت ها به آن اهتمام مىورزند ، همواره مضحكه اى از آن ارزش ها ساخته است. . جورج بوش به راستى مذهبىست و به چيزى از آن دست ايمان ندارد. تبهکارانِ [دنباله روى] بن لادن چه بسا به لحاظ اخلاقىمتعصبينِ مذهبىى مشمئزکننده اى باشند؛ اما آنها آن مشکلِ بخصوص را دارند. آنها به سادگى با دولتِ جهل گُسترِ خشن مىجنگند؛ نه آن دولتى که پيوسته زيرِ فشار است تا از ارزش هاى روشن نگرى با وسايل خشنِ جهل گُستر پاسدارى کند. و چه بسا با به انفجار کشاندنِ اين تضادِ درونى غرب، آنها چشمگيرترين پيروزى شان را به دست آورده باشند. البته اگر در اين بين، چپ به صحنه بازگردد. در واقع همين حالا هم به نوعى بازگشته. فقط اينکه او هم نشانىاش را تغيير داده. آن چه ديروز به عنوانِ سوسياليسم شناخته مىشد، امروز به عنوان ضدِ سرمايه دارى شناخته مىشود؛ تمايزِى نه چندان عمده. * اين نوشته زيرِ عنوان ِ History gets the last laugh در روزنامه ى گاردينِ لندن، شنبه ١٨ ماه مه ٢٠٠٢ چاپ شده است. ترى ايگلتون استاد نظريه فرهنگى در دانشگاه منچستر انگلستان است.
|