|
« معمای هویدا » و معمای دگردیسی میلانی !
|
|
|
بهروز امین
|
|
یکی از چندین معضل فرهنگی ایران این است که از سویی یک جریان جدی تاریخ نویسی ندارد و از سوی دیگر اقلیت کتاب خوان مملکت علاقه ر,ز افزونی به تاریخ معاصر نشان می دهد. نتیجه این شده است که در کنار کتاب سازی، تحلیل های عمده فروشانه و ساده اندیشانه، و شاید از آن بدتر، ارایه انباشته های راست و ناراست حافظه ها و یا بازنویسی روابط عاشقانه (تا جایی که سانسور اجازه می دهد) به جای تاریخ در فضای فرهنگی ایران همه جاگیر شده است. این سرانجام نباید تعجب برانگیز باشد. وقتی حافظه تاریخی نباشد و یا ضعیف باشد، بارِ حافظه به صورت تاریخ جلوهگر میشود و از این مصیبت در کوتاه مدت گریزی هم نیست. اقبال خوانندگان به این دست کتابها اگر چه جیب گشاد ناشر و در صورت انصاف او، جیب کوچک نویسنده و مترجم را هم پُر خواهد کرد ولی فقدان یک جریان جدی تاریخ نویسی را چاره نمی کند. اگر نبودن یک جریان جدی تاریخ نویسی را نشانه ی بحران بدانیم، این وضعیت فقط میتواند موجب تعمیق این بحران بشود. کتاب «معمای هویدا» نه این که برای راقم این سطور معمایی را حل نکرد بلکه به شکلگیری معماهای دیگری منجر شده است. البته بگویم و بگذرم که این کتاب نه فقط با اقبال فراوانی روبرو شد بلکه از زوایای گوناگون هم مورد بحث و نقادی قرار گرفته است. ولی آن چه که من دیده و خوانده ام –علاوه بر دو نقد، و سه مقاله تکمیلی در بارهی این کتاب نوشتهی خود میلانی(1)- برای حل این معماهای تازه من کارساز نبودند. با وجود اقبال عمومی، از همان ابتدا برای من «معمای هویدا» بیانگر معمای دیگری بود که نه به هویدا ولی به میلانی مربوط می شد. میلانی در یکی از این مقاله های تکمیلی ادعا می کند که «انسان ها، هر یک از هزار و یک معما تشکیل شده اند»(2). چنین ادعایی به خودي خود برای توضیح این که در میان این همه مسایل و موضوعات حاد، چرا این همه زمان و انرژی را صرف بررسی «معمای هویدا» کرده است، کافی نیست. به سخن دیگر، خواننده بلافاصله با این پرسش روبرو می شود که به ویژه در شرایط کنونی، آن چیست که «هزار و یک معمای» آدمی به نام هویدا را موضوع یک تحقیق گسترده می کند؟ و این پرسش به خصوص با توجه به آن چه که خود میلانی می نویسد، پرسش مهمی میشود. جز این است آیا که یکی از دلایل مهم توجه به معمای یا معماهای هویدا این باید بوده باشد که او در یک دوره ی بسیار مهم از تاریخ معاصر ایران، برای 13 سال نخست وزیر ایران بوده است؟ ولی میلانی از همان آغاز آب پاکی را روی دست خواننده میریزد که اگر چه «زندگی هیچ شخصی در خلاء تاریخی جریان پیدا نمیکند» ولی در عین حال، «زندگی نامه تاریخ هم نیست» و تاکید میکند «معمای هویدا» کتاب تاریخ اجتماعی دوران پهلوی نیست»، هدفش، «صرفاً تدوین روایتی از زندگی امیر عباس هویدا بود» و غرض او «ارزیابی نهایی از چند و چون سیاست های نوسازی و دستآوردهای اقتصادی آن دوران هم» نبوده است. با این وصف در پاسخ دکتر رحیمی، وقتی می خواهد از روایت خویش دفاع کند مدعی می شود که «از قضا در زندگی هویدا معماهای فراوانی بود و هست و تلاش در راه شناخت این معماها نکات مهمی در مورد تاریخ معاصر را روشن می تواند کرد»(3) [تاکید را افزود ام]. اگر میلانی در این ادعای آخر خود جدی باشد، تردیدی نیست یا نباید باشد که روشن شدن «نکات مهمی» در مورد تاریخ معاصر ایران مسلماً نه به گل ارکیدهای که هویدا به یقه کت میجسباند بستگی داشت و نه به پیپ هایی که جمع میکرد یا نمیکرد بلکه دقیقاً به چند و چون سیاستهای نوسازی و دست آوردهای اقتصادی گره میخورد. و این البته قلمرویی است که به گفتهی نویسنده در پیش گفتار، بررسیاش مد نظر او نبوده است. برای این که بر این نکته تاکید دوبارهای کرده باشم مطمئنم که کوشش برای شناخت معماهای زندگی بنده یا آقای میلانی –اگر چه این معماها از منظر اگزیستانسیالیست ها ممکن استت بسیار مهم باشد- ولی به روشن شدن هیچ نکته مهمی در تاریخ معاصر ایران منجر نمیشود. پس اگر میلانی، به واقع میخواست به سهم خود برای روشن شدن نکات مهمی از تاریخ معاصر ایران سهم و نقشی داشته باشد –یعنی ادعایی که می کند- می بایست از چند و چون سیاست ها و دست آوردها سخن می گفت و حالا که نگفته است، دون شأن و شخصیت علمی اوست که برای کتاب خود به این صورت بازاریابی کند. از سوی دیگر ولی، میلانی اگر چه نمی خواسته تاریخ اجتماعی دوران پهلوی را بنویسد ولی در بسیاری از صفحات این کتاب اغلب بدون این که سند و مدرکی ارایه کرده باشد در باره ی همین دوران فتوا صادر می کند. به نمونه هایی اشاره خواهم کرد. پیش از آن که وجوهی از این کتاب را بررسی کنم باید بگویم که برکنار از هر نقد و ایرادی که به دیدگاه های ارایه شده در این کتاب دارم، بی گمان یک استاد مسلم روش تحقیق علمی است. شیوه ی تحقیق را خوب می شناسد و از این منظر، کار درخشانی ارایه داده است. در «پیش گفتار راوی» مختصری در بارهی شیوهی کارش می نویسد که هم جالب و هم اقناع کننده است. و بعد در نزدیک به 70 صفحه که «یاد داشتها» را در بر می گیرد هر چیز و همه چیز روشن میشود که از کجا آمده است. اگر کتاب در کل جانب دارانه است –چگونگی و چراییاش را خواهیم دید- ولی تکیه میلانی تنها بر روایتهای دوستان هویدا نیست. از معاندانش هم برای واقعی کردن روایت خویش بهره گرفته است. از جنبههای تکنیکی پژوهش که بگذریم کتاب «معمای هویدا» برای من حداقل، بررسی جالب و جذابی نیست. به خصوص با توجه به زحمتی که میلانی کشیده است، به کمان من، دست آورد ناچیزی دارد. یعنی من هم با شماری از منتقدین میلانی همراهم و همانند دیگران معمایی در کار هویدا نمیبینم.(4) گرچه میلانی در اشارات پراکنده به انقلاب ضد خودکامگی در ایران آدرس غلط میدهد، ولی عمدهترین نتیجهای که میتوان از این زندگی نامه و نکات پیوسته به آن گرفت این که چرا و تا چدودی چگونه انقلاب در ایران اجتناب ناپذیر شده بود. میلانی هم از اجتناب ناپذیری سخن میگوید ولی برایش دلایل دیگری میآورد. «می توان حتا گامی پیشتر گذاشت و ادعا کرد که هرگاه حکام ملکی زبان و فرهنگ آن دیار را نشناسند آن گاه از انقلاب هم اجتنابی نیست»(5) در این که زبان و فرهنگ مقولاتی مهماند تردیدی نیست ولی بر آن سرم که نشناختن زبان و فرهنگ یک ملک یک چیز است و بر ملکی هم چون سرزمین مفتوح و اموالی صاحب مرده حکم راند مقولهای دیگر. به عبارت دیگر، آن چه بر ایران می گذرد حاکمیت خودکامه «جهان وطنانی» بود که در جهانشان، ایرانی نبود. این که در تمام مدت صدارتش هویدا به طور بیمارگونهای در بارهی ایران به خودی و بیگانه دروغ تحویل میدهد و «به کرات منکر وجود فساد و استبداد و سانسور در ایران می شد»(267). و یا با وجودی که مجله تحت سردبیری خود او به محاق تعطیل افتاده و سانسور می شود ولی در برابر اعتراض آل احمد «مدعی شد که از وجود سانسور در ایران بي خبر است» (243) و یا در وضعیتی که فساد مالی خاندان سلطنت و قدرتمندان حکومتگر ایران به واقع عالم گیر شده بود ولی، شاه تنبلی مردم را فساد اصلی می دانست، تنها با این مفهوم از «جهان – وطنی» قابل تبیين است. دیگر از جشنهای کذایی و خاصه خرجی ها و تبلیغات پُر هزینه دیگر که فقط برای دیگران بود – ایرانی ها را که با جشن های مسخره 2500 سالگی نمیشد فریب داد کما این که ندادند- چیزی نمیگویم. اگر چه میلانی قصد تاریخ نویسی ندارد ولی در روایتی که پرداخته است مسئولیت این احتناب ناپذیر شدن اساساً به گردن شاه میافتد. ممکن است قصدش این نبوده باشد ولی با شخصی کردن مسایل به این صورت، میلانی نظام حاکم را از زیر ضرب بدر ميبرد و این زیان بارترین درس این روایت است. واقعیت این است که با همهی کمبودهایش، شاه بر تارک نظامی نشسته بود که هویدا –با همه ی ادعاهای میلانی در بارهی او- و همهی این 130 تن و هم چنین دیگر وابستگان حکومت پهلوی که حاضر به همکاری با نویسنده نشدند، اجزای آن نظام منحط بودند. البته اکنون که بیست و چند سال از سقوط سلطنت خودکامه گذشته و از طرف دیگر، چون دیوار حاشا هنوز بلند است و فلسفهي دير اشناي «كي بود كي بود، من نبودم» هم، هم چنان بر ذهنها حاكم است، هیچ یک از این کارپردازان سیاست در سال های پس از کودتای ضد ایرانی 28 مرداد هیچ مسئولیتی نمی پذیرند و مستقیم و غیر مستقیم همه ی تقصیر را به گردن خودکامهای می اندازند که اکنون چند کفن پوسانده است. حتا اگر شاه به تنهایی تصمیم گرفته باشد –که بعید میدانم- همین حضرات از زمین و زمانه طلبکار مجریان بکن و نپرس آن تصمیمها بودند و حداقل این که میتوانستند –اگر میخواستند- مجری نباشند. اگر چه ادعای خدمت به هم نوع داشتند ولی واقعیت این است که برای حفظ منافع حقیرانهی فردی و شخصی نخواستند و نميخواستند و به همین دلیل به درجات گوناگون به عنوان مهره پیچ های آن نظام مسئولیت مشترک دارند. این ادعای مسخره که «خدمات» ادعایی با «شکنجه» و سرکوب تاخت زدنی است (291) نشان می دهد که اگر چه خانی در بساط نیست ولی این حضرات، هم چنان و هنوز نوکر خاناند... میلانی و تجدد : هر چه که معمای زندگی هویدا باشد برای منِ خواننده معمای دگردیسی میلانی پرسش برانگیزتر است. میلانی مثل هر کس دیگری از هفت دولت آزاد است که مدافع هر دیدگاه و هر ساختار سیاسی باشد. این حق مطلق نه مذاکره پذیر است و نه قابل معامله. ولی آن چه که مد نظر من است دگردیسی اوست. میلانی در دوره ای که هنوز زندگی نامهی هویدا را چاپ نکرده بود، اعتقاد داشت که اگر چه راه های رسیدن به تجدد در جوامع مختلف گونه گون است ولی «جوهر تجدد را می توان، به رغم این تفاوت ها در چند اصل اساسی خلاصه کرد». و ادامه داد، «به کمانم تجدد را میتوان سلسلهی به هم پیوستهای از تحولات اقتصادی، فرهنگی، مذهبی، زیبایی شناختی، معماری، اخلاقی، شناخت شناسی، و سیاسی دانست.» مایهی مشترک همهی این تحولات، «فردگرایی» است و تعالی صالح این فردگرایی «پذیرفتن و رعایت حقوق طبیعی و تفکیک ناپذیر فرد است. تجدد در عین حال با اقتصاد سرمایه داری، عرفی شدن سیاست، تحدید مذهب به عرصهی معنویات خصوصی انسان ها، رواج شک و تفکر خردمدار، مشارکت عمومی مردم در سیاست و گسترش عرصه هایی عجین است که خصوصی و خارج از دسترس دولت به شمار می روند».(6) دولت متجدد، «خادم مردم است و نه قیم آن ها. عزل و نصبش هم نه به مشیت ملکوتی که به میل و ارادهی همین مردم باز بسته است». در جای دیگر می گوید که «تجدد و خود شناسی نیز ملازم یک دیگرند» و ادامه میدهد که «به گمانم به راحتی می توان ادعا کرد که یافتن ذهن و زبانی "ایرانی" برخاسته از تجربهي تاریخ ایران شرط نخست تجدد فکری و شناخت واقعی تجدد است». به درستی می گوید اگر «همان اجزاء اصلی خاطرهی قومی خویش را بازخوانی کنیم، دوری تکراری پیموده ایم» در عین حال، اگر «سوداهای دگرگونیمان را هم تنها به مدد نظریههای برخاسته از تجربهی غرب، و در هم تنیده به ذهن و زبان غربی شکل بخشیم، باز هم گره بر باد زده ایم» (7). در جایی دیگر با اشارات دیگری روبرو میشویم، «در قلمرو فلسفه، انسان گرایی، در مفهوم وسیع کلمه، محور مرکزی تجدد است. در این مفهوم، انسان، در آن واحد، زهن و عین تاریخ و تفکر است» «انسان متجدد دارای حقوق طبیعی و تفکیک ناپذیر به شمار میرود که حق حاکمیت و آزادی اندیشه و تفکر و تجمع از جمله این حقوقاند» یکی از اجزای اساسی تجدد این است که «سیاست عرصهای عمومی میشود» و این جا منظور این است که «تصمیم گیری سیاسی را صرفاً از انحصار نجبا و روحانیون و سلاطین بیرون می آورد و در اختیار اراده ی عمومی قرارش می دهد»(8). برای این که با دیدگاههای میلانی در بارهی تجدد بیشتر آشنا شویم به مرورمان ادامه میدهیم. در ارزیابیاش از سفرنامهی ناصرالدین شاه میگوید: «وقتي شاه مملکتی کاربرد واژه های فرنگی را وسیلهای برای تظاهر به فضل میداند ، آن گاه سلطهی فرهنگی فرنگ کاریست تحقق یافته» (9). و ادامه میدهد «زبان پریشی از عوارض پریشندگی سیاسی –روانیست و پریشندگی سیاسی –روانی از ملازمات استعمار زدگی» (10). یکی از مهمترین شاخصهای تجدد و دموکراسی در هر جامعه میزان «عمومی شدن» سیاست و «خصوصی شدن» خلوت و ذهن و زبان و خانهی مردم است. و بعد، در دنبالهی آن چه که در خصوص ناصرالدین شاه نوشته است میخوانیم که: «ناگفته پیداست که تجددی که زیر نگین این گونه سلاطین به ایران آمد نه گامی در "شاهراه بزرگ ترقی" که روایت و تجربهای مسخ و مثله شده بود»(11). از آن گذشته، نه فقط «تجدد با انقلاب علمی مترادف است» بلکه «آب قلدری و تجدد به یک جوی نمیروند» (12). ولی اکنون در «معمای هویدا»، هم شاه طرفدار تجدد میشود و هم هویدا و این در حالیست که حتا همین مختصری که در این کتاب گزارش شده است با تک تک اجزای تمامی آن چه که خود میلانی در باره تجدد نوشته است در تضاد و تناقض آشکار قرار میگیرد. میلانی در این کتاب ادعا میکند، «نیروهای متفاوت، از هویدا و شاه گرفته تا طبقات متوسط شهرنشین و خیل وسیعی از روشنفکران همه در یک اصل کلی تاریخی وحدت نظر داشتند، همه خواهان تجدد در ایران بودند.» و ادامه می دهد: «اما روایات گوناگونی از تجدد را میپسندیدند» (244). معلوم نیست چه شد و چه پیش آمد که « تجدد » دیگر هیچ «اصل اساسی» ندارد و حتا شاهی که « مستبدانه حکومت میکرد. یقین داشت با تکیه به اقتدار شخصی میتوان جامعهی ایران را به سوی تجدد سوق داد» (244) متجدد شد! حتا اگر روایت میلانی را بپذیریم و ادعای آن دیگری را قبول کنیم که «هویدا برای ایرانی ها زیاده از حد اروپایی بود» (71) که در آن صورت، به گفتهی میلانی، تجدد خواهیاش «گره بر باد زدن» بود. هویدای میلانی نه فقط «تجدد خواه» که «آزاد اندیش» هم بود. البته هویدا به تجدد خواهی «ناهماهنگ و نامنظم» ایراد داشت ولی «طرفه آن که بعدها دقیقاً همین نوسازی ناهماهنگ وجه ممیز و مشخص دوران صدارت خود هویدا شد» (174). تجدد خواهی ناهماهنگ هم یعنی این که «رشد صنعتی در یک بخش با پیشرفت روبنای ملازم در بخشهای دیگر همراه نیست» (174). هویدا به گفتهی میلانی «نخستین شخصیت به راستی جهان- وطنی بود که در ایران به قدرت رسید». شاه هم «اگر چه جنم روشنفکری هویدا را نداشت اما چون او جهان وطن بود... [این دو ] معمار اجتماعی بودند و به درستی طرح های خود ایمانی خلل ناپذیر داشتند» (219). با این همه هویدا «شاید روباهی بود که از قضا در جامعهای میزیست که غایت مطلوبش خارپشتاناند» (241). البته منظور میلانی در استفاده از این استعارهها این است که هویدا را کثرتگرا بخواند چون خارپشتان «همهی مسایل را به یک اصل واحد تاویل میکنند و در هدف و وسیله هر دو به نوعی اندیشه ی تک بنی دچاراند» و روباهها هم «آمال گونه گونی را دنبال میکنند و هرگز هم نمیکوشند همه مسایل را به اصلی واحد تاویل کنند» (241). با این همه، جز این است آیا که هویدا در عمل «در دوران صدارتش دنباله رو شاه شد که همواره تغییرات اقتصادی را بر تحولات سیاسی رجحان مینهاد» (260). و در جای دیگر میلانی میگوید که وقتی هویدا نخست وزیر شد، «بسیاری از باورهای سیاسی خود را واگذاشت و در بیش و کم همهی زمینهها، هم رأی و هم کیش شاه شد» (261). اگر این شیوهی عملکرد نشانهی «اندیشهی تک بنی» نیست در حیرتم که آن را به چه میتوان تاویل کرد؟ شاه اگر چه به نظر نمی آید خود روشنفکر بوده باشد ولی «تشنهی تایید روشنفکران بود. اغلب حاضر بود برای جلب نظر موافق آنان هر بهایی را بپردازد» (242). در این جا آقای میلانی اندکی کم لطفی میکند. اگر منظورش پرداختهای نقدیِ گاه و بیگاه باشد که به قول خود میلانی «ته رنگی از دیوانسالاری فئودالی در آن به چشم می خورد .. [و یا شاه] از این راه نشان میداد که همه بالمآل خدمتکاران او هستند» (327). حرفش درست است! ولی در زمینههای دیگر، برای نمونه در برخورد به فساد نزدیکان شاه و یا «حکومت مشروطه و دموکراسی واقعی» که در آن آزادی های سیاسی و حقوق فردی شهروندان تضمین شده باشد که شاه آن را «بر نمی تابید»(245). شاه «هیچ گونه شریک قدرتی را تحمل نمیکرد»(361). پس آقای میلانی این افسانه پرداختن هر بهایی را از کجا آورده است و سندش چیست؟ البته مخالفان تجدد خواه شاه «دموکراسی سیاسی را شرط اول تجدد، و وحدت سیاسی می دانستند» (245) و دیدیم که شاه هم این را بر نمی تابید، با این همه شتر انتقاد آقای میلانی درِ خانهی مخالفان تجدد خواه شاه میخوابد که مبارزه با امپریالیسم برای آنها «مهم تر از دفاع از آزادیهای سیاسی بود» (245). اگر در نظر داشته باشیم که به قول میلانی «بخش اعظم دوران صدارت هویدا هم زمان با سالهایی بود که در آن شاه و ایران از استقلال بیسابقهای برخوردار بودند» (303) در آن صورت لازم نیست میلانی علناً بگوید ولی دارد به زبان بی زبانی میگوید که گناه عدم همکاری با حکومت شاه به گردن مخالفان تجدد خواه او بود و این بدون تردید تحریف آشکار تاریخ معاصر ایران است. چون اگر چه برای آنها مبارزه با امپریالیسم مهمتر از دفاع از آزادیهای سیاسی بود ولی «استقلال بی سابقه» شاه و ایران را نمی دیدند و به آن عکسالعمل مطلوب نشان ندادند. در همین خصوص، آن چه میلانی در بارهی جبهه ملی مینویسد نه فقط با تاریخ معاصر بلکه با نوشتههای خود او جور در نمیآید. از سویی ادعا میکند که یکی از هدفهای مهم منصور در چند هفته پیش از صدارتش «ایجاد ائتلافی با دست کم شماری از عناصر جبهه ملی بود» که در آن مذاکرات، «هویدا نقشی فعال به عهده داشت». غیر از بختیار، کس دیگری از جبهه موافق ائتلاف نبود. با پیش کشیدن یک پرسش فرضی، میلانی ایجاد شبهه میکند که اگر جبهه ملی تن به ائتلاف میداد «پیامد آن برای تاریخ معاصر ایران چه بود؟». و روشن است که این معنی در این عبارت مستتر است که وضع به صورت دیگری در میآمد. اگر چه به طور ضمنی بر آن ها ایراد میگیرد که چرا ائتلاف نکردند ولی خودش مینویسد که «چندی پس از این مذاکرات ناکام، ساواک برخی از سران جبهه را به علل ظاهراً نا مربوط به پیشنهادات ائتلاف، بازداشت کرد» (204) که به گمان من، نشان می دهد که برخلاف خوش خیالی بختیار، زمینهای برای ائتلاف وجود نداشت. مضافاً که علاوه بر دستگیری، «شاه از مصدق و به تأسی از آن جبهه ملی، سخت نفرت داشت» (205). و عبرت آموز این که تنها در آستانهی انقلاب اسلامی، یعنی در زمانی که با همهی ترفندها، بازی را کاملاً به رقیب باخته بود، شاه «از سر استیصال خواستار وحدت با جبهه ملی شد» و میلانی این جا هم تقصیر را متوجه رهبران جبهه ملی [به غیر از بختیار و صدیقی] میداند که «سودای انقلاب در سر داشتند» و میخواستند، «در رأس یک دولت انقلابی عنان قدرت را در کف بگیرند و وحدت با شاه را نپذیرفتند» (2-5). میلانی به جای این گونه دو پهلو سخن گفتن که با هزار اما و اگر مخلوط است و میتواند به گونههای متفاوتی تفسیر شود، بهتر میبود دلایل خود را برای مطلوب بودن وحدت با شاه در آن مقطع بیان میکرد. نکتهای که مورد عنایت میلانی قرار نمی گیرد این که وحدت با شاه در آن مقطعی که شاه به فکر وحدت افتاده بود کمی بیش از زیادی، دیر شده بود. وحدت در آن شرایط چیزی غیر از این نبود که جبهه ملی و یا هر نیروی سیاسی دیگر، با طناب شاه خود را حلق آویز کند. بر خلاف آن چه که از نوشتهی میلانی مستفاد میشود، شاه و دولت، از جمله دولت هویدا، نه خواهان وحدت با هیچ نیروی سیاسی دیگر که خواستار تسلیم بلا شرط دیگران بودند و این نه پذیرفتنی بود و نه مطلوب. مگر کسانی هم چون هویدا و یا دیگران که به این شرط با شاه به وحدت رسیده بودند چه دسته گلی بر سر جامعه ایران زده بودند؟ در همین خصوص، آقای میلانی حتماً از متن دفاعیات بازرگان در دادگاه با خبر است. «ما آخرین کسانی هستیم که از راه قانون اساسی [مشروطه] به مبارزهی سیاسی بر خواستهایم. ما از رئیس دادگاه انتظار داریم این "نکته" را به بالاتری ها بگویند...».(13) آیا از این روشنتر هم میشد سخن گفت؟ ولی، عکس العمل حکومت شاه چه بود؟ تشدید سرکوب و خفقان و برای نمونه در «انتخابات سال 1963شاه شخصاً نمایندگان مجلس شورا و سنا را برگزید» (226). نخست وزیرش با نویسندگان به بحث میپردازد ولی «در فاصلهی چند هفته، نظام سانسور جدیدی در ایران آغاز شد» و به علاوه «ساواک با تهدید و ارعاب جلوی تشکیل کانون نویسندگان را گرفت و برخی از فعالان کانون را بازداشت کرد» (246). اگر چه قرار است که همه چیز در دست شاه بوده باشد ولی «از اواخر دههی شصت، کار امنیت داخلی در واقع یک سره در دست پرویز ثابتی بود» که «نه تنها در جهت حذف و تهدید هرگونه فعالیت سیاسی مخالفان رژیم گام میزد» بلکه در عین حال گزارشهایی در مورد فساد مالی در قدرتمندان مملکت تدارک میدید.(289) و این آقای ثابتی هم ظاهراً رفیق خانه و گرمابهی هویدا بود. به این حساب، نمیتوان هویدا را به صورتی که میلانی ادعا میکند «گرفتار چنبری گریز ناپذیر» دانست که به واقع نمیدانست در مملکت چه میگذرد. هویدا نیز مثل دیگر پیچ و مهره های آن حکومت خود کامه، بخشی از کل نظام بود و به خاطر موفقیتی که برای 13 سال داشت، نه فقط ایده آلهای دوران نوجوانی خود که منافع دراز مدت ایران را نیز برای دفاع از منافع حقیرانه شخصی خویش قربانی کرد. به سخن دیگر، اگر میلانی به آن چه که خود در بارهی تجدد نوشته است وفادار میماند، نمیدانست و نمیباید در این کتاب از تجدد خواهی شاه و هویدا سخن میگفت ولی چه میشود کرد که روزگار انگار زمانهی دگر دیسی ارزش هاست. دیدگاه میلانی در بارهی تجدد در این کتاب، برخلاف تحلیلهای جان دار قبلی اش، اصلاً ابهامی ندارد ولی سراپا غلط است. اگر چه برای مخالفان رژیم شاه مبارزه با امپریالیسم مهمتر از دفاع از آزادیهای سیاسی بود ولی درک نمیکردند که استقلال شاه و ایران در این سالها بی سابقه بود! برای جور کردن بار منطقی بحث خویش، میلانی حرفهای زیبا میزند. این روشنفکران «دست کم از این جنبهی مهم، یعنی انکار مطلق مشروعیت دولت های حاکم، با الهیات تشیع هم رأی بودند» (257). ولی وقتی به زمینههای سقوط سلطنت میرسیم، آدرس غلط دادن ها آغاز میشود. «هر چه طرفداران عرفی مسلک دموکراسی بیشتر با رژیم شاه میجنگیدند، راه را بیشتر و بیشتر برای برآمدن نیروهای مذهبی میکوبیدن. ارزیابی نادرست از ابعاد قدرت لاجرم به پیروزی مذهب ره سپرد» (215). میلانی اگر چه نخواسته تاریخ ایران را در این دوره بنویسد ولی این ادعاهایش به واقع پرسش برانگیزند. مشروعیت نظام شاه در چه بود؟ نکتهای که از دیدگان تیز بین میلانی پنهان میماند این که شاه تا آخرین لحظهای که توانست، کوشید بدون توجه و حتا با نادیدن خواسته های مردم، مملکت را اداره نماید. پس از صدارت 13 سالهی هویدا، آموزگار که خودش در کابینهی هویدا بود، به صدارت رسید. پس از او نوبت به یکی از فاسدترین رجال دورهی پهلوی، شریف امامی رسید. پس از این تجربهی مسخره، کار به ازهاری واگذار شد و در دورهای که از حکومت پهلوی تنها ویرانهای باقی مانده بود، شاه دست به دامان بختیار شد. به این ترتیب، سؤال این است که وقتی میلانی از جنگیدن دائمی طرفداران عرفی مسلک دموکراسی با رژیم سخن میگوید، چگونه است که به این پرسش کار ندارد که آیا شاه و هویدا و همهی این سیاست پردازانی که اکنون 24 سال پس از سقوط سلطنت، طوری سخن میگویند که انگار چیزی اتفاق نیافتاده است(14)، راهی جز جنگیدن برای کسی باقی گذاشته بودند؟ وضعیت شاه که در این کتاب روشن است. همین اشارات پراکنده نشان میدهد که با چه شخصیت معیوب و روان بیماری روبرو بودهایم. ولی مگر غیر از این است که حتا همین هویدای روشنفکر و «تجدد خواه» هم معتقد بود «همه خریدنیاند. مهم این است که قیمت مناسب هر کس را پیدا کنیم»(249). مگر هویدا نکوشید تا زنده یاد فر وهر را بخرد به شرط آن که «از مخالفت با رژیم دست بردارد» (250) مگر جز این است که «تلاشش بیشتر در این جهت بود که با پرداخت پولی، مخالفان رژیم به صف موافقان بکشاند و به سازش وادارشان کند. به برخی قراردادهای دولتی میداد. برای برخی دیگر، مزد و مواجبی تعیین میکرد که هر ماه بدون کار و حضور در محل خدمت، دریافت میکردند» (253). مگر در همان سال ها نبود که هویدا «نیروهای مخالف رژیم شاه را به عنوان بچه ننههای کمونیستی که در دانشکدهی اقتصاد لندن تعلیم دیدهاند به سخره می گرفت. حتا آن دسته از دوستانش را که گه گاه تماسهایی با مخالفان رژیم داشتند اغلب ریشخند میکرد» (254). در این فضای سیاسی، سرزنش کردن دیگران به عنوان زمینه ساز انقلاب، به واقع لطیفه خنکی است. عبرت آموز این که اگر چه روایت میلانی خود کاملترین سند اجتناب ناپذیر بودن تحول قهرآمیز در ایران است ولی با این همه طرفداران عرفی مسلک دموکراسی را جاده صاف کن انقلاب مذهبی در ایران می خواند. و این حد اعلای بی انصافیِ میلانی به عنوان یک محقق است. اگر میلانیِ محقق، سیاست مدار هم شده باشد که برایش منافع هرفهای از حقیقت مهم تر جلوه میکند، آن دیگر مقولهای دیگر است. میلانی با وجود آن چه که قبل از دگردیسیاش در بارهی تجدد نوشته است، در وضعیتی شاه را متجدد می خواند که «نه تنها هر سفر نخست وزیر، بلکه همهی سفرهاي وزرا، سفرا، امرای ارتش، رؤسای دانشگاهها و نیز نخست وزیران سابق محتاج اجازهی شاه بود» (298). «یک یک نمایندگان پارلمان توسط شاه برگزیده شده اند»(300). در اسفند 1351 شاه به علم دستور داد که «به وزارت خارجه گفته ام که هیچ مقامی غیر از خود من حق ندارد در کارهای وزارت خارجه مداخله بکند، حتا گفتهام که برادر هویدا که نماینده ما در سازمان ملل است حق ندارد به نخست وزیر [امیر عباس هویدا] گزارش بدهد، حتا تلفن بکند. او را توبیخ کردم که چرا به برادرت گزارش های وزارت خارجه را میدهی» (326). بهروز را به دستور مستقیم شاه از آیندگان اخراج میکنند و به همین نحو، جواد منصور را از وزارت اطلاعات و چیزی نمانده بود که داریوش همایون هم به همان سرنوشت دپار شود ولی «پس از آن که خشم شاه فرو خوابید، هویدا از او تقاضا کرد که از سر گناهان همایون بگذرد» (294). ولی گناه داریوش همایون چه بود؟ در جامعهای که به دست توانای شاه و دوراندیشی و لیبرالیسم آقای هویدا به صورت یکی از «پویاترین کشورهای قاره آسیا» بدل شده بود (355)، دو مقاله نوشته است که شاه «تجدد طلب» را خوش نیامده است؟ تفاوت این رفتار شاه، گذشته از گسیختگی تاریخی و کراوات و کت و شلوار، با رفتار شاه عباس صفوی با درباریهایش در چیست؟ آیا میلانی هنوز بر این اعتقاد است که «جوهر تجدد را می توان، به رغم این تفاوتها در چند اصل اساسی خلاصه کرد» یا این که زمانه دیگری شده است؟ این پرسش به این سبب مهم است که هر آن گاه که جامعهای گرفتار بحران در اندیشه ورزی میشود و امیدش را به آینده از دست میدهد، در چنین جامعهای تقدیس گذشتهای که اتفاقاً چندان آش دهن سوزی هم نبوده است، باب روز میشود. آیا میلانیِ دگردیسی شده میخواهد برای این رجعت به گذشته، خوراک فکری تهیه نماید؟ در غیر این صورت، نادیدن همهی آن چه که خود او در باره تجدد طلبی نوشته است، چه دلیل دیگری می تواند داشته باشد؟ میلانی هرجا که کم میآورد، خود را به تجاهل مي زند و یا عدم دسترسی به اسناد و مدارک را بهانه میآورد. برای نمونه از پیوستن هویدا به جریانات فراماسیونی خبر میدهد و با آن که خودش مینویسد که «به گمان بسیاری از سیاست مداران ایران، پیوستن به این تشکیلات ضامن صعود سریع پلکان قدرت و مکنت است» (137). بلافاصله به دنبالش می نویسد که «معلوم نیست هویدا به چه دلیلی به این تشکیلات پیوست»(137). در مورد دیگر، اگر چه هویدا در سازماندهی تشکیلات «کانون مترقی» نقش اساسی داشت و در تعیین نمایندگان مجلس با منصور و دیگران شرکت کرد(195) و به علاوه وقتی منصور به نخست وزیری رسید، «هویدا نقش اساسی در انتخاب وزرای کابینهی منصور به عهده داشت» (196) ولی وقتی به تصویب لایحه کاپیتولاسیون و دروغ گوییهای علنی منصور می رسیم، به قول میلانی، «نقش هویدا در این ماجرا چندان روشن نیست» (201). البته بعید است که در این ماجرا بی نقش بوده باشد. با این وصف، اگر نقش هویدا چندان روشن نیست پس چگونه است که پس از تصویب لایحهی پیش گفته «منصور و هویدا هر دو چنان سر مست بادهی پیروزی بودند که سودای پیامدهای این لایحه در ذهنشان محلی از اعراب نداشت» (202). از آن بدتر، اگر چه سخن میلانی در انتقاد از طرفداران عرفی مسلک دموکراسی شفاهیت دارد و بی ابهام است ولی وقتی در آن شرایط بسیار بحرانی و انفجاری به دستور مستقیم شاه آن مقاله ی اهانت آمیز بر علیه آیت الله خمینی چاپ می شود و نقش هویدا هم در تدارک آن مقاله كم و بيش مسجل و معروف است اما به قول میلانی، «انگیزه او در تدوین سریع چنین متنی روشن نبود و نیست»(382). این هم به نعل و هم به میخ زدن در بسیاری از صفحات دیگر هم ادامه می یابد. پیشتر گفتم اگر چه میلانی قصد تاریخ نویسی ندارد ولی در باره ی مسایل تاریخی اغلب بدون سند و مدرک فتوا صادر می کند. بنگرید به این مورد: گمان رایج این است که دولت آمریکا از زمان جان کندی شاه را برای انجام یک سلسله اصلاحات اقتصادی و سیاسی تحت فشار قرار داد» و ادامه میدهد که «اما به گمانم به استناد اسناد تاریخی میتوان گفت که واقعیت تاریخی چنین نیست»(165). خود میلانی ولی در صفحه بعد مینویسد، «در تلاشی گسترده و به هم پیوسته، دولت امریکا، صندوق بین المللی پول و بانک جهانی و بانک بین المللی نوسازی و توسعه و دانشگاه هاروارد با کمک مالی بنیاد فورد، طرح سیاستی نو را در ایران در انداختند و می خواستند ساختار اقتصادی کشور را دگرگون کنند». نه فقط منادی برنامه ریزی دراز مدت اقتصادی بودند و سیاست انقباض اقتصادی را توصیه میکردند در عین حال میخواستند اندکی هم از قدرت شاه بکاهند (166). برای محکم کاری، به تأسیس ساواک هم کمک کردند. از آن گذشته، «شاه تا واپسین دم حیاتش بر این باور بود که فشار آمریکا برای اصلاحات اجتماعی در اواخر دهه سی و اوایل دههی چهل ونیز خود انقلاب اسلامی چیزی جز پیامد تلاش های او برای تضعیف قدرت شرکت های نفتی نبوده است»(167). برای من روشن نیست وقتی خود شاه از فشار آمریکا برای اصلاحات سخن میگوید، میلانی آن وقت بر چه اساسی به واقعیت تاریخی دیگری نظر دارد. خود او از شاه نقل میکند که «فشار آمریکا برای انتصاب امینی» را بیش و کم یک کودتا بر علیه خود خواند181) و بعد، در 1341 برای دیدار رسمی به امریکا رفت تا «موافقت خود را با انجام اصلاحات مورد نظر آمریکا» اعلام نماید. و بلافاصله پس از بازگشت، امینی را برکنار و علم را به جای او نشاند. خود میلانی در جایی دیگر نخست وزیر شدن هویدا را به همین فشارها وصل میکند (166). البته میلانی نظر دیگری هم دارد که جالب است. وقتی زنجیرهای از حوادث را در یک توالی در نظر میگیریم این نظر میلانی بسیار جالبتر میشود. پیشتر دیدیم که به عقیده میلانی «بخش اعظم دوران صدارت هویدا هم زمان با سالهایی بود که در آن شاه و ایران از استقلال بی سابقه ای برخوردار بود» (303). عمدهترین شاهد میلانی برای این «استقلال بی سابقه» استدلال آشنا و بیاتی است که سال ها قبلتر از فعلان حزب توده شنیده بودیم که نه به عنوان سند استقلال شاه و ایران بلکه کمک احزاب برادر به جوامع در بند از آن نام میبردند. از آن جمله بود، خرید کارخانهی ذوب آهن از شوروی وبرای تودهای ها، حتا خرید سلاح از شوروی ها هم مبارک و میمون بود که داستانش بماند. ولی خود نویسنده در صفحه بعد به «وقایع غم باری» اشاره می کند و «استقلال بی سابقه» به صورت «احساس استقلال شاهانه» در میآید که «سخت شکننده و بی بنیاد» بود(304). روی ایران در دورهی امینی معطل نمیشویم ولی حتا در آخرین روزهای حکومت شاه هم، همان شاهی که به استقلال بی سابقهای رسیده بود در برخورد به انقلابی که میرفت تا بساط سلطنت را در ایران بر چیند، «نمی خواست بدون موافقت امریکایی ها به سیاست سرکوب اقدام کند» (391). البته میدانیم که در 17 شهریور 1357، ارتش «گروهی از مردم را به گلوله بست. با این کشتار درِ سازش و راه مسالمت آمیز گویی یک باره بسته شد» (392). با تمام این اوصاف، ادعاهای واهی شاهانه را هم میشنویم که «پادشاه نمی تواند با ریختن خون مردم تاج و تخت خود را حفظ کند» (91-390). و این البته، ادعایی است که در زمان معزولی و پس از ناتوانی در حفظ تاج و تخت مطرح میشود. واقعیت تاریخی ایران این است که همین «پادشاه دل رحم» و «تجدد طلب» از ریختن خون مردم در بعد از 28 مرداد 1332 آن هم در تبانی با جهان خواران انگلیسی و امریکایی آبایی نداشت، آن هم در شرایطی که تاج و تخت او به مخاطره نیافتاده بود. دکتر مصدقی نخستوزیر بود که میخواست نخست وزیر یک حکومت مشروطه باشد. علاوه بر آن، جالب است که خود نویسنده به اسنادی اشاره میکند که نشان میدهد که قرار تصمیم عدم مداخلهی ارتش در نتیجه توافق بین امریکا و منتظرالقدرت ها بوده است و روشن نیست که با وجود «استقلال بی سابقه»، ارتش ایران چرا عملاً از امریکا دستور میگرفته است؟ (33). کوتاه سخن این که اگر میلانی بر مبنای معیارهای خود هویدا میخواست در باره او به قضاوت بنشیند باید چیز دیگری میگفت و مینوشت. چون همین هویدای «لیبرال» و «آزاد اندیش» و «روشنفکر» نقطهی عزیمتش «فضیلت عمل بود» (259). اگر این نقطه عزیمت درست است که در آن صورت کسی که «به تأسی از شاه نسبت به نظامیهای سیاسی دموکراتیک غربی ابراز نفرت میکرد» (267) و به علاوه «بارها گفته بود که در ایران شاه شخص اول مملکت است و لاغیر. می گفت شخص دومی هم در کار نیست»(312) [جالب نیست آیا که میلانی چراغ به دست در میان مخالفان شاه به دنبال به دنبال نیست انگاران میگردد؟(257)] و هم چنین بارها چنین اعلان کرده بود که «تنها موکل او در مملکت شخص شاه است و لاغیر» (362). چنین شخصی، هر چه بوده باشد نه میتوانست لیبرال بوده باشد و نه روشنفکر و نه آزاد اندیش! حتا در دورهای که به ادعای میلانی هویدا در اعتراض به کشتار 17 شهریور از وزارت دربار استعفاء داد، این روایت را هم در همین کتاب میخوانیم که هویدا سرکوب حکومت را کافی نمیدانست و «معتقد بود دولت باید با قدرت نمایی کافی و لازم اوضاع را آرام کند». هویدا در همین دوره به دفاع از تشکیل گروههای ضربتی برخاست که حتا مورد اعتراض شماری از دوستان خود او قرار گرفته بود»(389). در باره مباحث دیگر این کتاب بسی بیشتر میتوان نوشت. ولی گمان میکنم بیشتر از آن چه که خیال داشتم نوشتهام. بهتر است تمام کنم. هر چه که معمای زندگی هویدا باشد برای منِ خواننده، معمای دگردیسی میلانی –که بدون این که هرگز دیده باشمش بسیار مورد علاقه و احترام من است – گنگ تر و به همان نسبت غمگین کننده تر است. لندن 7 مه 2002 پانوشتها: 1 – عباس ميلاني: نامهاي به يك دوست – در پاسخ دكتر مصطفي رحيمي، جهان كتاب، شمارهي 139 – 140، بهمن 1380. «سرنوشت شورانگيز و غمبار يك كتاب»، جهان كتاب شماره 123- 126، تير ماه 1380 «توضيحي از عباس ميلاني در بارهي معماي هويدا»، ضميمه كتاب 2 – عباس ميلاني: نامهاي به يك دوست – در پاسخ دكتر مصطفي رحيمي، جهان كتاب... 3 – همان، ص 18 4 – هم چنين بنگريد به مصطفي رحيمي: «معماي ميلاني»، جهان كتاب، شماره 135 – 138، دي 1380، ص 14. فرخ امير فريار: «بازياي بزرگتر از بازيگر»، جهان كتاب، شمارهي 126 – 123، تير 1380، ص 14 5 – عباس ميلاني: معماي هويدا، نشر آينه – اختران، تهران 1380، ص 287. بعد از اين به صفحه اين كتاب ارجاع خواهم داد. 6 – عباس ميلاني: تجدد و تجدد ستيزي در ايران، نشر آتيه، تهران 1378، ص 6 7- همان، صص 6 – 8 8 – همان، صص 179 – 177 9 – همان، ص 137 10- همان ص 137 11 - همان، صص 140 – 144 12 – همان، صص 152 – 16813 13 – به نقل از مازيار بهروز: شورشيان آرمانخواه، ناكامي چپ در ايران، نشر ققنوس، تهران 1380، ص 85 14 – بسياري از اين سياستمداران هنوز، هم چنان دروغ به خورد مردم ميدهند و در بارهي هيچ چيز مسئوليتي به گردن نميگيرند. در همين كتاب، نمونههاي زيادي هست.
|