|
روزبه فراهاني
|
|
بي مقدمه بايد بگويم كه به نظر من اگر كتاب «معماي هويدا» را كساني كه قبلاً در جوار دربار سلطنت پهلوي بودند يا امروزه در مراكز يا حواشي جماعت سلطنت طلب هستند، كساني چون داريوش همايون يا دكتر نصر مينوشتند، اين كتاب اساساً سر و صدايي بر پا نميكرد. زيرا در كنه مطلب جز «طرح رمانگونه» زندگي هويدا و تلاشي عجولانه در جهت توضيح علل انقلاب 57 با اتكا به خصائص شخصي شاه و تمركز «بيمارگونه قدرت» در دست او و اين كه اين نوعي «تجدد طلبي عجولانه» بود كه با شكست روبرو شد و امثالهم، نيست. اما اين كه عباس ميلاني، زنداني سياسي سابق در رژيم شاه، مائوئيست سابق، پژوهشگر و استاد فعلي دانشگاه و خلاصه كسي كه تا اين كتاب در جرگهي سلطنت طلبانِ رنگارنگ محسوب نميشد، نويسنده آن است، به اين كتاب جلوه ويژهاي ميدهد. به گونهاي كه به طيف سلطنت طلب اجازهي هاي و هوي داده تا به آن حد كه كيهان لندن اقدام به چاپ آن به شكل پاورقي كرده است. استقبال عمومي از اين كتاب، كه تيراژ آن از 70 هزار گذشت، نشان از حساسيت كتاب خوانان به اين دوره از تاريخ ايران دارد كه در نتيجه برخورد به آن را ضروري مينمايد. البته با توجه به قيمت بالاي كتاب در ايران، روشن است كه اكثريت اين عده را كساني تشكيل ميدهند كه به قول معروف «دستشان راحت به دهانشان ميرسد». فراموش نكنيم كه پر فروشترين رمان ايران سالهاي اخير، كتاب «بامداد خمار» است كه تيراژ آن از صدهزار هم بالاتر رفت. رماني كه در آن هر چه خصلت پليد و ضد اخلاقي است نثار زحمتكشان شده و هر چه را كه نشان از بزرگ منشي، گذشت اخلاق دارد از آن «اشراف» و متمولين دانسته و چنين حكم شده كه ميان «ما و آنها» ديواري غير قابل عبور وجود دارد كه حتا تلاش براي گذر از آن هم بيهوده است.(1) اما در مورد كتاب «معماي هويدا»، روشن است كه در يك مقاله چند صفحهاي نميتوان به همه جوانب كتابي كه بيش از 500 صفحه ضخامت دارد پرداخت و تنها ميتوان به چند محور اساسي آن برخورد كرد. من از بينش حاكم بر نگارش آن شروع ميكنم. نويسنده خود ميگويد: «ميدانستم كه ”بي طرفي“ كامل در عرصهي تاريخ نگاري و نيز هنگام خواندن تاريخ وهمي بيش نيست... به نظرم رسيد كه فرضيات، گمانها و جزئيات پيشين را وا بايد گذاشت و شناخت هر كس را از نو با پيروي از روش پيشنهادي دكارت بياغازيم [يعني]... در همه چيز شك كنم جز در وجود ذهنيتي شكاك... تنها با ذهني پالوده از رسوبات گذشته ميتوان به گرتهاي از حقيقت دست يافت.» (ص 10) پس روش، روش دكارتي شكاكيت، در عين حال تلاش براي ”نوعي بيطرفي“ است. البته ميلاني در 9 فروردين 81 در مصاحبهاي با ”شهروند“ ميگويد: «به نظر من موضعي كه آدم همهاش بايد به همه چيز شك بكند، دورهاش تمام شده، به هر حال در شك مطلق نمي شود زندگي كرد. موضع و راه حلي كه برايش ميشه ذكر كرد، راه حلي است كه يك آمريكايي به نام ”رورتي“ Rorty پيشنهاد ميكند.» (ص 8 از متن شهروند در اينترنت) توضيح اين تضاد آشكار در روش سال 80 با موضع سال 81 را به خود ميلاني واگذار ميكنيم. تنها نتيجهاي كه فعلاً ميشود گرفت اين است كه روش شناخت شناسي نويسنده ما ميتواند خيلي سريع «متحول» بشود و اين نشانهاي است بر عدم جديت و سطحي بودن. به هر حال ما در همان چارچوب اعلان شدهي ”دكارتي“ كتاب باقي ميمانيم. قبل از همه يك چيز را روشن كنيم. منظور ميلاني از «رسوبات گذشته» در مورد خود او چه ميتواند باشد؟ او پاسخي ندارد، اما نگاهي به تحول فكري او كليدي را به دست ما ميدهد. ميلاني در دورهي فعاليت دانشجويي ضد شاه، يك مائوئيست دوآتشه بود كه از جمله مريدان شارل بتلهايم ، نظريه پرداز مائوئيست فرانسوي، به شمار ميآمد. به موازات فاصله گرفتن بتلهايم از جنبش انقلابي و ماركسيسم، او نيز هم چون شاگردي وفادار از اين دو فاصله گرفت. نتيجهگيري او راجع به انقلاب و سرنوشت آن را در مقالهاي كه به اتفاق يكي از دوستانش در سالهاي 60 – 59 در «نقد آگاه» نوشت، ميتوان ديد. (2) در اين مقاله آنها ميگويند كه ماركسيستها انقلاب را پديدهاي طبيعي و ضروري قلمداد ميكنند كه براي گذر به زندگي بهتر ناگزير است حال آن كه به هيچ روي چنين نيست، نه تنها انقلاب «طبيعي» نيست بلكه به شدت غير طبيعي و مضرّ است، چرا كه با خرابي و ويراني گسترده همراه است و مهمتر اين كه يك نسل، نسلي كه انقلاب ميكند، را قرباني ميكند. آنها با قاطعيت اعلام ميكنند كه كسي حق ندارد به نام «آيندهاي درخشان» يك نسل را قرباني بكند و اين خود مهمترين دليل براي رد انقلاب است و الخ. نتيجه اين كه رفرم آري، انقلاب نه. اين نظر در سراسر كتاب ميلاني هم چون خط زردي خود را نشان ميدهد: شك در انقلاب، رد آن و در نتيجه دفاع از ضرورت سازش نيروهاي مخالف با حكومت. اين مسئله چنان در او ريشه انداخته كه به ميلاني «بيطرف» اجازه ميدهد كه 500 صفحه در باره هويدا و سياست آن دوران بنويسد و حتا يككلمه، واقعاً يك بار از انقلابيون اين دوره اسم نبرد، از نظرات، كارنامه و مبارزات آنها سخني به ميان نياورد. صدها اسم از آدمهاي رنگارنگي كه گاه دُمي به خمرهي سياست زده بودند هست اما يك نام از انقلابيون نيست. تو گويي احمدزادهها، حميد اشرفها، بيژن جزنيها، رضاييها، حنيف نژادها و... اصلاً در صحنهي سياست آن دوره حضور نداشتهاند. او ميگويد كه پرويز ثابتي، همان «مقام امنيتي» معروف، رئيس اداره سوم ساواك و مسئول امنيت داخلي، طراح گروههاي ضربت و خانههاي امن ساواك، «متحد اصلي هويدا در ساواك بود.» (ص 279) و در ادامه ميگويد كه همو «مهمترين طرفدار سياست سركوب در دورهي انقلاب بود» (ص 390) اما در مورد ساواك، اقدامات آن سازمان جهنمي، رابطه ي هويدا با اين سياستها، توافقات و انتقادات او هيچ كندوكاوي در كار نيست. او از ديكتاتوري روز افزون شاه و كنترل او بر دستگاههاي ارتش و امنيت سخن ميگويد اما در اين رابطه در مورد هويدايي كه برجستهترين كادر ساواك متحد و معتمدش بود هيچ كنكاشي نميكند. او تنها ضمن اشاره به نقش آمريكاييها در ايجاد ساواك و رابطهي بعدي سازمانهاي جاسوسي دنيا با آن، با زباني دو پهلو و از قول ديگران نتيجه ميگيرد كه «تقويت ساواك در واقع تضميني بود عليه رواج هرج و مرج و كمونيسم در ايران.» (ص 166) در يك ده و نيم از چهل سالي كه مورد بررسي ميلاني است، يك جنبش نيرومند چريكي (حال برنامه و مشي آنها را درست بدانيم يا غلط، انقلابي اصيل يا آوانتوريسم) حضور فعال سياسي داشت و ساواك وحشيانهترين شيوههاي زندان و شكنجه و اعدام را در مورد آنها و هواداران آنها به كار برد اما ميلاني كلمهاي راجع به آنها نمينويسد(3) نظرات و عملكرد او را در اين باره محك نمي زند. در اين سالها به خصوص يك واقعه اهميتي ويژه داشت و آن كشتار گروه جزني – ظريفي و دو تن از كادرهاي اصلي مجاهدين خلق بود. نه تنها به لحاظ ضربه مهمي كه به رهبران جنبش چريكي وارد آمد بلكه به خصوص از اين نظر كه اين جنايت حتا با استانداردهاي ساواك هم يك استثناء بود، چرا كه براي اولين بار ساواك كساني را كه قبلاً در بيدادگاههاي رژيم «محاكمه» شده و به زندان محكوم شده بودند را در يك اقدام بي سابقه، به تلافي ترور پرويز شهرياري، روي تپههاي اوين اعدام كرد و براي لاپوشاني حقيقت در روزنامهها نوشتند كه آنها «حين فرار كشته شدهاند» طراح اصلي اين اقدام هم شخص «مقام امنيتي» بود. آيا نميشد در اين مورد استثنايي دست به كنكاش زد، در ميان آرشيوها و شاهدان آن دوره جستجو و پرسش كرد تا، حداقل، نظر جناب هويدا راجع به اين اقدام «متحد اصلياش در ساواك» را جويا شود؟ به خصوص كه اين جنايت حتا از نظر آئيننامههاي ساواك هم «غير قانوني» بود. ميلاني حتا به اين واقعه اشاره هم نميكند چون مسئلهاش روشن شدن برخورد هويدا و حكومت با جنبش انقلابي نيست بلكه بررسي « برنامههاي» آنان براي مملكت است. چرا كه «هويدا و شاه... به كار تغيير بنيادهاي اقتصادي جامعه همت كردند، معمار اجتماعي بودند و به درستي طرحهاي خود ايماني خللناپذير داشتند. البته شكي نبود كه رهبري مطلق كار در دست شاه بود.» (ص 219) هدف نويسندهي بيطرف و شكاك ما نشان دادن اين «معماري اجتماعي» و روشن كردن اين «طرحها»ست و از نظر او سركوب و كشتار انقلابيون در اين ميان جايي ندارد. او به مخالفان، به طور كلي ميپردازد و به انقلابيون، به طور خاص كاري ندارد ولو اين كه در يك دوره عمدهترين نيروي سازمان يافته فعال در اپوزيسيون را اين انقلابيون تشكيل ميدادند. نويسنده ما تنها به «تاكتيك» هويدا ميپردازد: «سياست هويدا كه براساس تسليم مطلق در برابر شاه استوار بود خطرناك و زيان بار از آب درآمد و برخلاف گمان هويدا و همكارانش به دموكراسي ره نبرد.» (ص 360) سكوت در برابر اين همه جنايت، شكنجه و سركوب هم جزيي از اين سياست بود. نويسنده ما البته اينجا به هويدا انتقادي ميكند و با اشاره به سكوت هويدا و «توجيهات مختصر و مكررش» در اين كه «در ايران حقوق بشر نقض نميشود»، ميگويد كه حداقل ميتوانست موضعي چون فرخ نجمابادي داشته باشد. «در آن سالها ما ميدانستيم كه در ايران شكنجه هست و با اين حال سكوت اختيار كرديم و به خاطر اين سكوت گناهكاريم. اما سكوتمان به اين خاطر بود كه گمان داشتيم خدماتمان براي مملكت به اين سكوت ميارزد. به رغم اين سكوت بالقوه خطاكارانه، من و همكارانم خدمات ارزندهاي براي ايران انجام داديم. كارنامهاي داريم كه به راستي ميتوان به آن باليد.» (ص291) چه موضع گستاخانهاي به هويدا پيشنهاد ميشود. افتخار به «كارنامه» در كشوري كه در زندانهاي آن مخوفترين شكنجهها اعمال ميشد، مملكتي ورشكسته با حلبي آبادهاي روز افزون، اقتصادي انگلي و وابسته، كشور ثروتمندي كه روز به روز بر بدهكاريش اضافه ميشد. فساد چارچوب دولت را تشكيل ميداد. و... حقاً موضع بيباكانهاي است كه ميزاني خارقالعاده از وقاحت را ميخواهد. نكته ديگري كه در همينجا بايد متذكر شد اشاره به ادعاي ميلاني به تلاش هويدا براي گسترش دموكراسي در ايران است. خود هويدا هرگز چنين ادعايي نكرد، و اگر هويداي جوان، نظير بسياري از هم دورهايهاي خود، لاسي با دموكراسي و ماركسيسم زده بود، هويدايي كه وارد شركت نفت و پس از آن سياست مي شود هرگز و در هيچ كجا ادعاي گسترش دموكراسي در ايران را نميكند. او به قصد بازي در بساط دربار شاه و براي «مدرن كردن» همان چه كه بود به اين هنگامه وارد شد. اگر او ادعاي تعليم و تربيت كادرها و مدرن كردن تكنيكهاي حسابداري و مديريت دولتي و امثالهم را دارد، در بارهي دموكراسي، دموكراتيزه كردن جامعه و... ادعايي ندارد. ايجاد حزب ايران نوين، برچيدن آن، ايجاد حزب رستاخيز و غيره همه، همان طور كه ميلاني هم اذعان دارد، بر طبق برنامههاي شاه بود و هويدا گاه فعال و گاه منفعل در اجراي اين برنامهها نقش ايفا ميكرد و نمونه كامل يك «تكنوكرات خود فروخته» بود. اگر كسي گاه به گاه و بنا بر مقتضيات زمان «نويد دمئوكراسي سياسي ميداد» شاه بود ( ص 383) در اين زمينه سندي از هويدا در دست نيست و اساساً ساختار حكومتي كه او آگاهانه وارد آن شد، اجازه اين جور « بازيها» را نميداد. مطرح کردن جا به جای ادعاهایی از این دست، بدون آن که این ادعاها نتیجه ی ارائه اسناد و مدارک در بحث های پیشین باشد ترفندی است که میلانی در این کتاب به آن دست یازیده. در موارد بسیار مهمی که او قصد «لایروبی» رسوبات گذشته را دارد، به صورت یک راوی مسلط بر تاریخ احکامی را صادر می کند که به کل از چارچوب «زندگینامه نویسی انتقادی» مورد ادعای او خارج شده و شکل دروغ پراکنی یا تسویه حساب را به خود میگیرد که از جدیٌت بحث به شدت کم میکند. مثالی بزنیم. تا به حال در تاریخ نویسی ایران، که البته بيشتر تاريخ نويسيهاي مترادف با دروغ نویسی و بادمجان دورقاب چینی است، همواره از رضاخان با الفاظی چون مقتدر، قلدر و زورگو یاد شده که ایجاد ارعاب در اطرافیان محور اصلی رفتار او را تشکیل می داد. در این مورد تا کنون همه ی شواهد و داستان هایی که شفاهاً مطرح یا کتباً ذکر شده اند اتفاق نظر دارند. هم چنین در مورد ماهیت کودتای 1299 و نقش محور رضا خان – طباطبایی و رابطه این کودتا با برنامه و منافع امپریالیسم انگلیس در ایران، تقریباً اتفاق نظر وجود دارد و به جز تاریخ نویسان درباری همگی به «انگلیسی بودن» این کودتا اذعان دارند. در چنین موردی اگر کسی می خواهد خلاف جریان صحبت کند بایستی با ارائه ی استدلالات مبتنی بر حقایق انکارناپذیر نظرش را اثبات کند. اما میلانی به خود اجازه می دهد که با یک چرخش قلم بگوید: «سرانجام در شهریور 1304، افسری پر جذبه از صف قزاقان که رضا خان نام داشت، بساط دودمانشان را برانداخت... در این کار آن چنان که از کتاب پربار سیروس غنی بر می آید، انگلیسی ها با بی رغبتی تمام، هم پیمان و مددکار او شدند.» (ص34) نه این را نمی توان جدی گرفت. حتا یک صفحه از «کتاب پربار سیروس غنی» به عنوان شاهد مدعا آورده نمی شود و خواننده در مسئله ای به این مهمی فقط مجبور است به صفت «پر باری» که از جانب نویسنده ما نثار کتاب سیروس غنی می شود اکتفا کند. ایا نمیشد در یک نوشته 500 صفحهای، دو صفحه هم از اصلیترین اسناد این «کتاب پر بار» ذکر شود تا خواننده بداند با چه چیزی سر و کار دارد، آن هم در مسئلهای به این اهمیت یعنی رابطهی رضاخان قلدر (که با یک نیش قلم بدل به رضاخان پر جذبه شده است!) و استراتژی دولت انگلیس در ایران تا مردم بفهمند که بر خلاف ادعای «رسوبات گذشته» این انگلیسیها نبودند که رضاخان قلدر را به میان معرکه آوردند بلکه این رضا خان پر جذبه بود که آن ها را، علیرغم میل و برنامه اصلی آن ها، با خود هم پیمان کرد. آخر این ادعا خیلی عظیم است. در کشوری به اهمیت ایران، یک افسر قزاقی که هنوز وارد صحنه سیاست نشده، توانست برنامه خودش را به امپریالیسم مکار انگلیس با چند قرن تجربه در دسیسه، تحمیل کند. این نه جدی است و نه تاریخ نگاری علمی. اصلاً پرسیدنی است که چه ضرورتی موجب می شود که در مقدمه ی کتابی که قرار است زندگی نامه هویدا باشد به این «افسر پر جذبه» نقب زد؟ به نظر من این تنها از کسی بر می آید که نه تنها سعی در «بی طرفی» نمی کند بلکه، حداقل به طور ضمنی، هم داستان اعادهی حیثیت از خاندان پهلوی است. این «تاکتیک» در مورد محمدرضا شاه به اوج خود میرسد و به وضوح نشان میدهد که میلانی نه با بیطرفی بلکه بسیار جانبدارانه و «خلاف جریان» در صدد صدور احکامی است که به تنهایی استقبال سلطنت طلبان از این کتاب را توضیح میدهد. نگاه کنیم: «در تابستان سال 37، کودتای خونین عراق شاه را وحشت زده و غافلگیر کرد... در اواخر دههی سی و در تمام طول دههی چهل، این واهمههای شاه، به خصوص در نظر مخالفانش، و حتا به گمان برخی از حامیانش در آمریکا، نشان ترسهای جنون آمیزش بود. اما امروز که تجربهی جنگ ویرانگر ایران و عراق را پشت سر گذاشتهایم، ”چارهای حز اذعان این واقعیت نداریم“ که آن واهمهها بی جا نبود و از قضا بر اساس پیش بینی دقیق و درست و حتا پیامبرانه ی آینده استوار بود.» (ص 9-168 تاکید از من است) نویسنده هیچ کنکاشی در این نمی کند که آیا رژیم سالهای سی عراق، رژیم حسن البکر، حزب بعث، برنامه ها و ساختار آن همان بود که در اواخر دهه ی پنجاه بود؟ آیا برنامه ی «هجوم به ایران» از همان بدو تأسیس حزب بعث و کودتای سال 37 در دستور کار آنان قرار داشت؟ برای کسی که درستی هراس سال سی شاه را با واقعیت جنگ ایران و عراقِ آخر دهه 50 توضیح میدهد و سخاوتمندانه مقام «پياميري» به «اعلیحضرت همایوني» عطا می فرماید بررسی یک چنین مسئله ای، حیاتی و اجتناب ناپذیر است. نمیشود وقوع یک واقعه را در دو یاسه دهه بعد از یک «پیش بینی» اثبات آن پیش بینی دانست بی آن که تاریخ متغیر جامعه را، چه در عراق و چه در ایران، بررسی کرد و ثابت کرد که این همه تغییرات، مثلاً روی کار آمدن صدام حسین به جای حسن البکر و انقلاب بهمن 57 در ایران، هیچ تأثیری در «نقشه عراقیها» از سالهای سی برای حمله به ایران نداشته است. به این نمیگویند تاریخ نویسی یا بررسی وقایع سیاسی – اجتماعی، به این میگویند تاریخ تخیٌلی و در این مورد خاص: بادمجان دورقاب چینی. میلانی فقط میخواسته با یک جمله معترضه یکی دیگر از «رسوبات گذشته» را پاک کند و با «بی طرفی» هر چه تمامتر مجیز اعلیحضرت فقید را بگوید. میلانی میگوید که در سالهای چهل: «در تلاش گسترده و به هم پیوسته، دولت آمریکا، صندوق بین المللی پول، بانک جهانی، بانک بین المللی نوسازی و توسعه و دانشگاه هاروارد، با کمک مالی بنیاد فورد، طرح سیاستی نو را در ایران در انداختند.» (ص 166) و در همان جا میگوید که «اندیشه و نظرهایی که او [هویدا] در طول سالهای صدارتش دنبال میکرد همه شباهتهایی اساسی به ارکان همین سیاست چندجانبهی آمریکا داشت.» (ص166) و اما شاه که «در رویارویی با واقعیات متغیر سیاسی دهه چهل، سیاستمداری قابل و با انعطاف از آب در آمد.» (ص171) با این سیاست ها همدلی نشان نداد و این امر تنشهایی را در روابط آمریکا و شاه موجب شد. تنشهایی که در دورهی ریاست جانسون باعث شد که به هویدا توجه بیشتری بشود. میلانی در این مورد تلگرافها و گزارشاتی را از قول سفرای وقت آمریکا و وزارت امورخارجه این کشور نقل میکند که همهی آنها نشان از نگرانی آمریکاییها از اوضاع ایران و تمرکز بیسابقه قدرت در دست شاه دارند. او چنین نتیجه میگیرد: «برخلاف ادعای بیش و کم تمام مخالفان شاه که در تمام این دوران او را به تصریح و تأکید "نوکر امپریالیسم" میخواندند، به گمان من شواهد انکار ناپذیری نشان میدهد که او از اوایل دهه چهل سیاست خارجی و نفتی نسبتاً مستقلی در پیش گرفته بود و اغلب در بسیاری از زمینههای مهم با معتمدان و حامیان غربی خود در حال تعارض و تنازع بود» (ص 356) از بررسی این قسمتهای کتاب میلانی چنین بر میآید كه در این دوره، علیرغم این که هویدا به شاه کمک میکرد تا سیاست «مستقل» خود را پیش ببرد، در واقع این هویدا بود که «نوکر آمریکاییها» بود و ارکان سیاستش را براساس برنامهی «حلقه هاروارد» قرار داده بود. این مسئله اهمیت بررسی عمیق تری را دارد: قبل از هر چیز باید بگویم که در همین دوره، «اسناد و مدارک غیر قابل انکاری» وجود دارد که نشان می دهد ارزیابی اتحاد شوروی و حزب توده هم، در اصول و ساخت آن، همین نظر آقای میلانی را منعکس میکند و متأسفانه باید «اذعان کرد» (حتا اگر به «رسوبات گذشته» مائوئیستی آقای میلانی هم بر بخورد) ایشان باید بپذیرند که این تحلیل بی طرفانه او را به منزلگاه تحلیلهای «درخشان» حزب توده و سیاست راه رشد غیر سرمایه داری حزب کمونیست شوروی میرساند. آن ها هم جنگ و دعوای موضعی شاه با آمریکایی ها، خرید کارخانه ذوب آهن و برخی تسلیحات نظامی از شوروی را دال بر پیدایش نوعی سیاست مستقل و ملی شاه می دانستند. در این دوره در صفوف مخالفان شاه البته اختلاف نظرات و سایه روشن هایی به چشم می خورد. در منتهی الیه چپ، که در رأس آن ها دستجات مائوئیستی و پروچینیِ رنگارنگ قرار داشتند (البته قبل از تحولات "باند چهار نفره"، چون بعد از روی کار آمدن تنگ شیائوپینگ بخش بزرگی از آن ها هم به "سیاست مستقل و ملی" متمایل شدند)، کسانی بودند که شاه را نوکر و سگ زنجیری امپریالیست ها می دانستند. در منتهی الیه راست، توده ای ها و برخی "شخصیت های ملی" بودند که کمابیش سعی داشتند به حاکمان بفهمانند که این سیاست خوب است ولی منافع دراز مدت آن ها در پذیرفتن نوعی «اپوزیسیون اعلیحضرت» است و در این راه، چپ و راست پیام هایی به «جناح دوراندیش» طبقه حاکم می دادند و از مضرٌات دیکتاتوری افراطی شاه برای طبقه حاکم سخن می گفتند. آمریکایی ها البته معتقد بودند که شاه می بایستی به جای تمرکز قدرت در دست خود و تقویت بی حساب ارتش ایران و افزایش بی رویه هزینه ی تسلیحات باید «به قدرت قاهره ی آمریکا تکیه کند.» (ص169) و برنامه اصلاحات سیاسی را پیش ببرد. اما در میان صفوف جنبش انقلابی، همان جنبش نامریی در کتاب میلانی، نظر بدیعی از جانب بیژن جزنی مطرح شده بود که می گفت همه جناح های بورژوازی وابسته ایران منافع یک پارچه ای ندارند و الزاماً و در همه موارد و شرایط این منافع کپیه ی منافع و برنامه امپریالیست های آمریکایی در هر لحظه نیست و این درگیری هایی را باعث می شود که جنبش انقلابی نباید نسبت به آن و استفاده از تضادهای درونی اردوگاه حاکمیت بی تفاوت باشد. او با بررسی خصلت های سرمایه داری وابسته ایران، به ویژه خصلت دیکتاتوری در سیاست، و انگلی و سوداگرانه بودن آن در رابطه با رانت نفت، و نقش تمرکز بی سابقه قدرت در دست شاه در تشدید تضادهای درونی اردوگاه حاکم، تز «دیکتاتوری فردی شاه» را مطرح کرد و گفت که این پاشنه ی آشیل طبقه حاکم است و بر خلاف ویتنام که شعار محوری اش «مرگ بر امپریالیسم و سگ های زنجیریش» بود، در ایران جنبش انقلابی باید شعار «مرگ بر رژیم شاه و حامیان امپریالیستش» را سرلوحه بسیج توده ها قرار بدهد، چرا که این رژیم کانال اصلی اعمال حاکمیت امپریالیستی در ایران است. اما، (و این امٌایی است که میان او، حزب توده و امثال آقای میلانی شکافی ایجاد میکند عبور ناپذیر که به هیچ طریقی قابل "پل زدن" نیست) شاه نماینده جناح مسلط بورژوازی کمپرادور ایران است و علیرغم کش و قوس ها، شیشه ی عمر او در دست امپریالیست هاست که میتوانند از طریق کنترل ساختاری ابزارهای قهری و اقتصادی در لحظاتی که بحران ریشه ی نظام را تهدید کند، آن را به قصد حفظ منافع خود، به زمین بزنند و بشکنند، یعنی درست کاری که در کنفرانس گوادولوپ کردند. علت آن هم نه در روحیات شاه یا گروه های تکنوکرات و امثالهم، بلکه در بافت وابسته سرمایه داری ایران است که طبقه حاکم را به یک «غول پاشالی» بدل کرده، غولی که بدون حمایت فعال سیاسی – اقتصادی امپریالیستها قادر به ادامه حیات نیست. در چنین تحلیلی سخن گفتن از «استقلال شاه» به خاطر اختلافات لحظهای میان سیاست شاه و مثالاً دولت جانسون، نیکسون یا کارتر، یک اشتباه نظری بیمایه است که نمیتوان آن را جدی گرفت. اما میلانی می گوید: «ولی تراژدی شاه در این بود که از سویی در آمال و آرزوهایش بلند پروازی نشان می داد اما از سوی دیگر، در استفاده از ابزار لازم برای تحقق این اهداف ناكار آمد بود. می توان با استمداد از مقولات رایج روانشناسی، او را به مفهوم دقیق کلمه شخصیتی اقتدارگرا دانست. به عبارت دقیق تر با ضعیفان و زیر دستان زورگو و پر تفرعن بود و در مقابل کسانی که قدرتمندشان می دانست ضعف و زبونی نشان می داد. (ص356) یعنی به جای ارائه یک تحلیل تاریخی – اجتماعی و دست یازیدن به خصلت های روانشناسانه برای توضیح امر مهمی چون حکومت و قدرت، این نه شاه بلکه طبقه سرمایهدار حاکم بود که به لحاظ ماهیت وابستگی مطلق اقتصادی «ناكار آمد» بود و نمی توانست در برابر امپریالیست ها مقاومتی بکند. از زمان «تی یر» (تاریخ نگار قرن نوزدهم و قصاب کمون پاریس) همه تاریخ نگاران جدی همواره، سعی در کنکاش و یافتن زمینه های عینی تاریخی، حداقل برای توضیح وقایع و چرخش های تاریخ ساز هستند و کمتر کسی، جز رمان نویسان، به خصائل اخلاقی و شخصیتی بازیگران صحنه تاریخ رجوع می کند. میدانم که باز به «رسوبات گذشته» آقای میلانی به شدت بر میخورد ولی این تحلیل درست مثل ارزیابی خروشچف از فجایع دوران استالین و توضیح همهی آن شکستها، سرکوب ها و ویرانی ها با «کیش شخصیت استالین» است. هم این و هم آن غیر علمی و «پیشا مدرن» است و به من اجازه میدهد که بار دیگر متذکر شوم که این نوع از «بی طرفی تاریخی» این نوع «زندگینامه نویسی انتقادی» و بالاخره این نوع تسویه حساب با «رسوبات گذشته» نه جدی است و نه چیز تازهای برای گفتن دارد بلکه عمدتاً پراندن یک سری ضد – واقعیتهای پر سرو صدا را دنبال میکند! جذبه شاه، پیامبری شاه، استقلال شاه ... این شیوه تاریخ نویسی در جایی به اوج خود میرسد که میلانی در بررسی شیوهی مقابله رژیم با جنبش مردمی سال 57 از قول شاه و کتاب "پاسخ به تاریخ" نقل می کند که: «امروز می دانم که اگر آن روزها به ارتش اجازه تیراندازی می دادم، خونی که از مردم می ریخت، صدها برابر کمتر از خونی بود که از زمان تأسیس رژیم به اصطلاح اسلامی [ضمناً می بینید که شاه اسلام پناه است و میان "اسلام واقعی" و "اسلام خمینی" فرق می گذارد!!] ریخته شد. ولی حتا این واقعیت هم مشکل اصلی مرا حل نمی کند. پادشاه نمی تواند با ریختن خون مردم تاج و تخت خود را حفظ کند.» (ص 391 – 390) میلانی بعد از آوردن این نقل قول حتا زحمت این را به خود نمیدهد که مثلاً از اعلیحضرت سؤال کند پس آن خونهايي که در سال 32، در 15 خرداد 42، در جنبشهای خودمختاری آذربایجان و کردستان و... ریخته شدند، آيا خون انسان نبود؟ چطور آن موقع می شد با ریختن خون مردم تاج و تخت را حفظ کرد و این با «اصل اخلاقی» اعلیحضرت تضادی نداشت؟ واقعیت این است که در سال 57 سُنبه پُر زورتر از آن بود که بشود تاج و تخت را با اتکاء سرنیزه حفظ کرد و حمایت اربابان نیز دیگر وجود نداشت. اما میلانی هیچ چیزی، حتا یک جمله معترضه هم ذکر نمی کند تا تأثیر روانی ادعای مضحک شاه را کمک نکند. در این جای کتاب میلانی واقعاً تا سطح تاریخ نویسان مبتذل درباری سقوط می کند. نکته مهم دیگری که در بخش های مختلف کتاب خود را نشان می دهد، صدور حکم در باره ی روش مخالفان سیاسی است. می گویم صدور حکم چون در اکثر موارد، اظهار نظر نویسنده بدون رابطه ی مستقیم با بحث مورد نظر مطرح شده است. میلانی ضمن ذکر سیاست تمرکز قدرت در دست شاه میگوید: «دیری نپایید که همه نیروهای میانهروی جامعه از امینی گرفته تا جبههی ملی یا یک سره نابود شدند یا چارهای جز انفعال و حاشیه نشینی نداشتند.» (ص 298) و «در واقع شاه نه تنها مخالف سهیم کردن طبقه متوسط در قدرت بود بلکه حتا حاضر نبود هویدا را پس از سالها خدمت گزاری صادقانه در قدرت سهیم کند.» (ص360) و نیز می گوید که: «یکی از دلایل مهم شکست تکنوکرات های ایران در این شرایط تاریخی تغییری بود که در هویدا پدیدار شد... از یک سو اغلب مخالفان شاه سیاست براندازی نظام استبدادی را در پیش گرفتند و هم و غم خود را صرف نابودی رژیم میکردند و هیچگونه سازشی را بر نمیتابیدند. در مقابل سیاست هویدا هم که بر اساس تسلیم مطلق در برابر شاه استوار بود، خطرناک و زیان بار از آب درآمد و برخلاف گمان هویدا و همکارانش به دموکراسی ره نبرد.» (ص 360) میلانی البته به نفس کار و تاکتیک اعتراض نمی کند، او به وارد شدن «تکنوکرات ها» و بازی آنها در بساط دربار کاری ندارد، تنها میگوید که هویدا «عوض» شد و این کار ضربه زد. او از بحث در بارهی این که ایا اساساً در چارچوب این نظام سرمایهداری با آن روبنای دیکتاتوری امکان این «سیاست نفوذی» وجود دارد یا نه، طفره میرود. در عین حال او در هیچ کجا روشن نمیکند که مخالفان که کمر به نابودی رژیم بستهاند چه کار باید میکردند؟ برای پاسخ، اول باید روشن کرد که این «مخالفان» شامل چه کسانی میشوند زیرا که اگر خواننده به کتاب میلانی بسنده کند جز خمینی و یارانش کس دیگری را نخواهد یافت و همان طور که قبلاً هم گفتم جنبش انقلابی سازمان یافته، به خصوص جنبش مسلحانه فدائیان و مجاهدین خلق اساساً در کتاب حضور ندارند، ولی ناگهان آنجا که به مسئله ترور منصور میپردازد با ذکر نظری از هدایتالله متین دفتری چنین حکم می دهد که: «گفته های متین دفتری را می توان نشان از یک واقعیت تاریخی مهم دانست: نیروهای عرفی مسلک جامعه ایران در طول سال های حکومت شاه هرگز ابغاد واقعی قدرت بالفعل و بالقوه ی نیروهای مذهبی جامعه را نمی شناختند. حتا اغلب حاضر به قبول این فرضیه نبودند که چنین نیروهایی میتوانند در جامعهای چون ایران قدرت را روزی در دست گیرند. حاصل این شد که هر چه طرفداران عرفی مسلک دموکراسی بیشتر با رژیم شاه میجنگیدند، راه را بیشتر و بیشتر برای برآمدن نیروهای مذهبی می کوبیدند. ارزیابی نادرست از ابعاد قدرت مذهب لاجرم به پیروزی مذهب ره سپرد.» (ص215، تأکیدها از من است) پس اولاً مخالفان بی نام و نشان عرفی مسلکی هم وجود داشتند که در راه دموکراسی با شاه می جنگیدند و ثانياً باید گفت که این ادعای میلانی در «عدم اطلاع»آنها از قدرت مذهب نادرست است و اتفاقاً بیشتر نیروهای سیاسی کمابیش از قدرت نیروهای مذهبی خبر داشتند. چطور میشد یک آدم سیاسی فعال، از یک طرف 15 خرداد و نقش خمینی را ببیند و از طرف دیگر مبارزات مجاهدین خلق و طرفداران شریعتی را ببیند و آن گاه به نفوذ نیروهای مذهبی در جنبش عمومی مردم ایران توجه نکند. واقعیت این است که در صفوف «جنبش عرفی مسلک» نظرات متنوعی در این مورد وجود داشت، به ویژه در طیف فدائیان، جزنی (آری باز هم او !) مقالهای پر مغز در بارهی مجاهدین خلق و ایدئولوژی التقاطی آنها نوشته بود که به کلی با نظرات رایج در جنبش متفاوت بود. (4) جزنی ضمن مطرح کردن تمایلات اسلامی- مارکسیستی آنها با صراحت از مسئله قدرت و نفوذ مذهب و شخص خمینی در جنبش عمومی مردم ایران صحبت کرده بود. او به خصوص از ارتجاعی بودن بسیاری از مواضع خمینی بر علیه رژیم شاه و امپریالیسم با صراحت سخن رانده و خمینی را نه نماینده خرده بورژوازی بلکه قبل از هر چیز نمایندهی «کاست روحانیت» معرفی کرده بود. برای ما امروزه درک خصلت کاستی اقدامات و برنامه های خمینی بسیار آسان می نماید اما گفتن این امر در سال های 52 – 50 به راستی نشان از یک تیزبینی خارق العاده دارد به ویژه با تحلیل های قالبی شبه مارکسیستی آن موقع که بلافاصله خمینی را «نماینده خرده بورژوآزی سنتی» دانسته و به خصائل «ضد امپریالیستی» او از این زاویه نگاه میکرد، فرسنگها فاصله داشت. اما مسئله اساساً مسئله تحلیل سیاسی بود، مسئله، مسئلهی تناسب قوا در میدان بود. وقتی که دیکتاتوری سلطنتی همه نیروهای سازمان یافته را درهم کوبیده، کادرهای برجستهی جنبش کمونیستی و ملی را از میان برداشته و در مقابل از «بودجه سری نخست وزیری» به روحانیت مستمری میداده و بارها از زبان شاه «آقایان را به اشاعه اسلام» دعوت کرده و به قول خود میلانی «آگاهانه وحدتی میان بازار، مسجد و قدرت سیاسی ایجاد کرده بود.» (شهروند ص6) معلوم بود که این دیکتاتوری سلطنتی است که جاده صاف کن خمینی و یارانش شده بود. آلترناتیوی که در «قحط الرجال» وارد میدان مبارزهي ضد دیکتاتوری شد و پس از شش ماه که از جنبش تهیدستان شهری در خاک سفید و.. میگذشت، زمام امور را، با همکاری ضمنی دول امپریالیستی به دست گرفت (مذاکرات هویزر – بهشتی و...) میلانی خود، همان طور که در بالا نقل شد، به این نقش بنیان برانداز دستگاه سرکوب سلطنتی اشاره می کند و آنگاه وقتی مسئله تحلیل مشخص جنبش سیاسی 57 –56 میرسد، مسئله را به عدم شناخت قدرت واقعی مذهبی ها حواله می دهد. این برخورد سطحی و غیر علمی است. برخوردی که می خواهد واقعیت را از طریق ایده ها توضیح دهد. اما نتیجه گیری که نویسنده ما از این «عدم شناخت» میگیرد حیرت آور است: هر چه طرفداران عرفی دموکراسی بیشتر با شاه جنگیدند راه را بیشتر برای طرفداران ولایت فقیحيها هموار کردند. از یک طرف میلانی اذعان دارد که شاه حاضر به تقسیم قدرت با هیچ کس نبود، «نیروهای میانی» هم نابود و گوشه نشین شده بودند و از طرف دیگر تکنوکراتها هم شکست خورده و به بازی گرفته نشده بودند، پس «طرفداران عرفی مسلک دموکراسی» چکار بایستی میکردند جز نبردِ بی امان و جان برکف با دیکتاتوری شاه؟ میبایست دست روی دست میگذاشتند تا شاید روزی «اعلیحضرت» نظر عوض کند و گوشه چشمی به آنها انداخته و به بازیشان بگیرد؟ یا شاید چون خطر آمدن مذهبی ها بود نمیبایستی کوچکترین اقدامی میکردند چرا که بین «بدو بدتر» میبایستی بد را انتخاب میکرد؟ به نظر من میلانی چنین توصیهای دارد چرا که همه راهها جز تحمل دیکتاتوری سلطنتی را یا در بن بست می بیند یا آن را در خدمت روی کار آمدن مذهبیها ارزیابی میکند. از نظر او در شرایطی که «خطر» روی کار آمدن مذهبیها وجود داشت، طرفداران دموکراسی باید «عاقلانه» رفتار می کردند. این «رفتار عقلانی» در شرایطی که شاه قادر به تحمل هیچ کس نبود، معنایی جز سکوت نمی توانست داشته باشد. سراسر کتاب «معمای هویدا» ترسیم شکست «سیاست نفوذی» تکنوکرات هاست. البته اگر چنین سیاستی اساساً معنا داشته باشد و «تکنوکرات ها» واقعاً قصد تغییر دادن اوضاع را می داشتند که این هم در حد یک ادعا باقی مانده است چرا که آن ها خود به کارنامه شان همان طور که هست یعنی کار در چارچوب و در خدمت دیکتاتوری شاه «می بالند» نه کمتر و نه بیشتر. در سراسر این کتاب ما شاهد نابودی و یا عقب نشینی اجباری «میانهروها» هستیم و گفتیم که میلانی نیز اساساً با انقلاب و انقلابیون مرزبندی صریحی دارد تا آن جا که آن ها را به کلی نادیده گرفته و از قلم انداخته است. پس نتیجه چیزی جز خویشتن داری نمی توانست باشد و این درست همان سیاستی بود که از جانب «اعلیحضرت فقید» و بازوی اهریمنی اش ساواک به همه توصیه می شد: کارتان را بکنید، از سفره بخورید و کاری به کار سیاست نداشته باشید. کشف معمای هویدا، میلانی را به «آن طرف خط» سوق داده است. او هم چون روشنفکری که دیگر با انقلاب و دگرگونی قهری جامعه به شدت مرزبندی دارد تنها می تواند به «بالا» نگاه کند. در بهترین حالت او هم چون سن سیمونیست های قرن 19 که با تحقیر به توده های مردم نگاه می کردند و می گفتند وقتی رفقای شما قدرت را در دست گرفتند، قحطی و خرابی ایجاد کردند، می گوید انقلاب بهمن نادرست بود چرا که «ناگزیر» به سلطه ی خمینی می انجامید و مردم نباید برای دموکراسی مبارزه ميکردند (مبارزه برای عدالت اجتماعی که اصلاً مد نظر او نیست) چرا که این هموار کردن جاده برای خمینی بود. او امکان بروز و پیدایش یک آلترناتیو دیگر از بطن این مبارزه برای دموکراسی را ناممکن می داند و از همین رو، بی اعتقاد و بی اعتنا به قدرت تاریخ ساز جنبش مردمی انقلابی تنها به دسیسه های بالاییها و خصائل شخصیث حاکمان میپردازد و در نتیجه در بهترین حالت کتاب او چشمها را به روی باندبازیهای درون دربار، تلاش اطرافیان شاه برای چاپیدن هر چه بیشتر ثروتهای ملی و مانورهای آنان برای جلب حمایت دیکتاتور از این یا آن باند چپاولگران و غارتگران، باز میکند. سخن کوتاه کنم؛ در شرایطی که سلطنت طلبان رنگارنگ در تلاش روزافزون برای عوامفریبی و اعاده حیثیت از دیکتاتوری خونین پهلوی هستند، کتاب میلانی - نوشته ای که از «بیرون» طیف سلطنت و با «بی طرفی کامل» به «سیاسیون عرفی مسلک» تحکم می کند که اشتباه کردند و نباید برای دموکراسی مبارزه می کردند، چون «شناخت درستی» از مذهب و قدرت مذهب نداشتند - هم چون تحفه ای آسمانی برای آتشبار تبلیغاتی آنان به ایشان هدیه شده است. اما این کتاب هم چون سرابی در بیابان تشنه لبان ضد رژیم جمهوری اسلامی به زودی با تغییر درجه حرارت سیاسی در ایران، هم چون تلاشی نه چندان جدی برای اعادهی حیثیت از رژیم پهلوی و عاملان آن، در کنار کتابهای رنگارنگ داریوش همایون، دکتر نصر و... تنها برای تزئین، در قفسه های خاک خورده کتاب سلطنت طلبان قرار خواهد گرفت.
|