|
رحمان اسديان
|
|
معماي هويدا ، معماي آن دسته از روشنفكراني است كه توانشان فقط در سازش با هر نوع قدرت است .
قصد من دراين جا باز بيني كار وبار امير عباس هويدا به عنوان يك نخست وزير وسياستمدار نيست. آن چه اودر طي 14-13سال زمامدارياش به عنوان رييس دولت، بر ايران ومردمش اعمال كرد، حكايت ديگري است و ميبايد در جاي ديگري مورد نقد قرار گيرد. اما در اينجا هويدا به عنوان يك تحصيل كرده ايراني و فرنگ رفته و كسي كه به هر صورت در زمره روشنفكران دولتي و حكومتي جاي ميگيرد ، مورد نظر است. معماي هويدا در اينجا ، معماي آن دسته از روشنفكران ايراني است كه تا زماني كه دستشان از قدرت دور است، ساز ويژهاي ميزنند وبه محض اين كه دستانشان را با آتش قدرت گرم كردند، راه و رسمي جدا از مردم و زمانه و حتا آرمانهاي پيشين خودشان در پيش ميگيرند. هستند و بودهاند كساني كه تا سهمي از قدرت نبردهاند، هر رنجي را به راحتي بر خود هموار ميكنند، اما تا جرعهاي از شربت قدرت به لبهاي تشنهشان رسيد، مست ميشوند و به روي مردم خود شمشير ميكشند. معماي هويدا، معماي پيچيدهاي نيست. داستان آن دسته از روشنفكراني است كه از نردبان قدرت بالا ميروند و با كارنامهاي پر از خيانت وجنايت پايين ميآيند. هويدا تا زماني كه اسير در چنگ قدرت نبود، آزاد منش و دمكرات مآب بود. كسي بود كه در يك خانواده تحصيل كرده زاده شده، پا گرفته، درسش را در بهترين مدارس خوانده و از بهترين دانشگاههاي غرب فارغالتحصيل شده بود. خود و خانوادهاش با مباني و فرهنگ غرب وشرق به خوبي آشنا بودند. با انديشهورزان هم عصر خود حشر و نشر داشت و حتا در زندان و در آخرين روزهاي عمر، كتاب از دستش نيفتاد. بسياري از شاهكارهاي ادبي جهان را خوانده بود و به بزرگان ادب و هنر عشق ميورزيد. شيفته ولتر بود و شور بي پاياني به مطالعه كتاب داشت. اهل بحث وگفت وگو بود. به صادق هدايت ارادت و علاقه خاصي داشت. برايش تازهترين كتابها را ميفرستاد. ميان اين دو الفت ودوستياي وجود داشت. با هم در باره اوضاع ايران و جهان بحث ميگردن و نامه نگاري داشتند. نامههاي بسياري به هم رد وبدل كردهاند، كه شايد هنوز موجود باشد وروزي و روزگاري به دست چاپ سپرده شود. حتا زماني كه هويدا هنوز مزهي رسمي قدرت را نچشيده بود، اشتياق داشت، اين نامهها را به چاپ برساند و براي اين كار نيز انجوي شيرازي را مامور سر و سامان و چاپ نامهها كرد، اما با سوار شدن بر اسب قدرت، دريافت چاپ نامههايي كه همه حكايت از وضعيت دردناك جامعه و بيان اوضاع آشفته ايران است، ميتواند اربابش را بر سر خشم آورد و برايش دردسر فراهم سازد. از اين رو از چاپ نامهها منصرف شد. در نامههايي كه هدايت به شهيد نورايي نوشته و به همت ناصر پاكدامن ويراسته و به چاپ رسيده است، ميزان دوستي هدايت و هويدا آشكار است. كمتر نامهاي است كه هدايت در آن، نامي از هويدا نبرد ه باشد و در هر نامهاي از شهيد نورايي خواسته است، سلام وي را به هويدا برساند. اين دوستي زماني برجسته ميشود كه بدانيم هدايت با آن حال وروحيهي عاصي خود، تحمل هيچ تنابندهاي را نداشت و مخصوصاً با كساني كه دستي در قدرت داشتند، به شدت دشمني ميورزيد. هنگامي كه هويدا در آن نيمه شب سالهاي دههي40، به دربار احضار شد تا به جاي حسن علي منصور بنشيند و فرمان نخست وزيرياش را از دست شاه بگيرد، صفحه ديگري در زندگياش رقم خورد و آن وداع با خيلي ارزشها از جمله با دنياي روشنفكري و آرمان خواهياش بود. او دراين راه حتا حاضر نشد، نصايح دوستان گذشته و حالش را بشنود كه به او ميگفتند : دريك نظام سراپا فاسد وديكتاتوري، كاري از او ساخته نيست، بايد كل نظام را دگرگون كرد. شايد روزي كه هويدا فرمان رياست الوزرايي را از دست ديكتاتور ميگرفت، هنوز اين سخن هدايت توي گوشش بود كه خطاب به شهيد نورايي نوشته بود : . . . جايي كه منجلاب گُه است ، دم زدن از اصلاح خيانت است. اگر به يك تكه آن انتقاد بشود، قسمت هاي ديگرش تبرئه خواهد شد. تبرئه شدني نيست. بايد همهاش را دربست محكوم كرد. . . “هشتاد و دو نامه هدايت به شهيدنورايي - به كوشش ناصر پاكدامن چاپ چشم انداز- ص 113 هويدا حتا توصيه مشفقانه دوست نويسندهاش صادق چوبك را نيز ناديده گرفت. چوبك روزي كه هويدا به ديدن شاه ميرفت، به او هشدار داده بود: در اين شرايط كاري از دستت بر نمي آيد “ معماي هويدا - عباس ميلاني - ص 321 ”
هويدا، اما نه مصدق بود كه بخواهد به عنوان نخست وزير، تحولي بنيادي در جامعه به وجود آورد ونه رزم آرا كه احيانا بخواهد جاي شاه را بگيرد. در خود اگر توان و قدرتي مي ديد، قدرت سر شاخ شدن با ديكتاتور نبود. نيرو و قدرت او در سازش با قدرت بود. شاه با پيشنهاد پست نخستوزيري، منجلابي در پيش پاي هويدا گذاشت و او براي فرورفتن دراين منجلاب، نخست ميبايست خود و گذشتهاش را انكار ميكرد. هويدا پيشاپيش ميدانست به چه گندابي نزديك ميشود. زيرا از زير و بالاي جامعه باخبر بود و ميدانست جامعه ودر رأس آن، رژيم سلطنتي در چه گنداب فساد و تباهي دست و پا ميزند. هويدا ميدانست اين رژيم فقط با زور سر نيزه وگلوله و به وجود آوردن سكوت قبرستاني روي پا بند است. ميپنداشت، اين منجلاب متعفن را ميتواند تنها با بوي ميخك و اركيدهاي كه هر روز بر سينه ميزد، قابل تحملتر سازد. او در كتابها خوانده بود كه روشنفكر در جوهر خود ضد قدرت است و روشنفكر بودن يعني رويارويي با قدرت حاكم، يعني در آويختن با قدرت مسلط، نه در آميختن با آن. اما هويدا راه دوم را برگزيد و با رژيم در آميخت. او با سرعت از نردبان بلند سياست بالا رفت و ديگر حتا ترسيد از آن بالا، پايين را نگاه كند. تسليم در برابرشاه، تنها سياست همه دوران صدارتش بود : در كف خرس ِ خرِ كون پارهاي غير تسليم و رضا كو چارهاي روزي كه فرمان نخست وزيري اش را گرفت، سياست مصلحت يا مصلحت سياسي را پيشهي خود كرد و از همان روز به يك روشنفكر حكومتي تبديل ش. جاه طلبي بود يا خدمت ! هرچه بود، هويدا نخست از دنياي روشنفكري گذشته دست كشيد و تنها به ژستهاي يك روشنفكر حكومتي بسنده كرد. زيرا ديگر نميشد با نسخههاي ولتر، و آندره ژيد و آندره مالرو، ارباب مستبد را راضي و خشنود كرد. او ديگر هيچ وظيفه نداشت به جز نجات نظامي كه از نظر تاريخي محكوم به زوال بود. پس به جاي آزادي و رفع سانسور، يكي از بي رحم ترين سازمان هاي پليسي خاور ميانه را در كشور جاانداخت. هر چه ارباب گفت، به جان منت پذير شد و آتش بيار نظام ديكتاتوري شد. آل احمد همان روزها، به درستي اين حكم را در باره هويدا صادر كرده بود: نميتوان مصدر كاري بود و در عين حال روشنفكر باقي ماند. “ معماي هويدا ص 247: ” معماي هويدا، معماي غريب و پيچيدهاي نيست. عدم درك شرايط تاريخي-اجتماعي، از سوي آن دسته از روشنفكراني است كه قدرتشان در سازش به هر نوع قدرتي است، تجربه انقلاب بهمن پيش روي ماست. چه بسيار روشنفكراني كه آگاهانه در خدمت جمهوري اسلامي در آمدند، بدين منظور كه اين رژيم را جرح وتعديل كنند يا در خدمت هدفهاي خود بگيرند. اما جمهوري اسلامي از رويشان گذشت، له شان كرد و تفالهشان را به دور انداخت . ميگويند جلال آلاحمد يكي دوبار با هويداي نخست وزير ديدار كرد. جلال دشمن نظام و بالطبع هويدا بود، اما هر دوبه عنوان دو روشنفكر در درون و بيرون نظام، مرتكب اشتباهي مهلك شدند. هويدا به عنوان يك روشنفكر حكومتي، آگاهانه همان اشتباهي را كرد كه به شكل ديگر «جلال» ناآگاهانه آن را مرتكب شد. هويدا ميپنداشت كه ميتوان در قالب يك دولت مدرن-ديكتاتوري، در ساختارهاي اجتماعي - سياسي جامعه تغييراتي داد. اشتباه جلال اما به عنوان يك روشنفكر سنتي در اين بودكه باور داشت، ميتوان باابزار سنت، ساختارهاي عقب ماندهي جامعه ما را دگرگون ساخت و بسامان كرد. هويدا استبداد نوين را مستقر ساخت و جلال با انديشهي خود نخستين سنگ بناي حكومت كنوني را گذاشت و استبداد سنتي را جا انداخت. معمايي اگر هست، معماي روشنفكران ايراني است .
|