|
آروین
|
|
دوستان آرش! شماره های 79 و 80 آرش، بحث ها و گفتگوهای زیادی را بین دوستان من دامن زد. گفتم خوب حالا که شما این قدر زحمت کشیده اید، من هم کمی از نظراتم را راجع به این دو شماره برای شما بفرستم. امیدوارم که نوشتهي من از جنس کلی بافی های تکراری و کسل کننده نباشد. با احترام آروین – کپنهاک
« عمل کردن سخت تر از اندیشیدن است و عمل کردن براساس یک اندیشه حقیقیترین چالش یک انسان است ». گوته
نه ! گذشته هنوز ما را رها نکرده است، یا شاید درست تر باشد بگویم ما هنوز گذشته را رها نکرده ایم، هنوز با گذشته تصفیه حساب نکرده ایم. دو شماره ی 79 و 80 آرش دریچه ای گشود به این گذشته، گذشته ها. و چه به جا بود، و چه بحث هایی را که دامن نزد. بزرگترین هنر یک نوشته در این دوره همین است که بحث ها را دامن بزند، که آدم ها را وا دارد حرف بزنند، فکر بکنند، دلیل بیاورند، نقد بکنند و نقد بشنوند. جنبش روشنفکری و سیاسی ایران، برای رشد و توسعه ی خودش هم که شده باید به بازبینیِ گذشته اش بپردازد.رشد فردی، سازمانی، طبقاتی و ملی ما در گرو سبک و سنگین کردن گذشته است. آیندهای روشن و استوار را نمیتوان روی تاریکیها و ابهامهای یک گذشتهی نامعلوم بنا کرد. بسیاری از مصالحی که باید در ساختن آینده به کار بروند در گذشتهی ما قرار دارند. آینده را نمیتوان از «هیچ» آغاز کرد. آینده را فقط میتوان روی گذشته بنا کرد. اما گذشتهی ما را تاریکی و ابهام فرا گرفته است. در پرتو عقل و نقد باید بر این گذشته پرتو افکند. شماره های 79 و 80 آرش دریچههایی گشودند بر این تاریکی گذشته ها. نقدهای این دو شمارهی آرش، با تمام کمیها و کاستیهایی که در آنها بود، و با تمام خردههایی که به آنها میتوان گرفت، به جا و شایسته و دل سوزانه بودند. این نقدها هم بر اعتبار سیاست میافزایند و هم بر اعتبار هنر و هنرمندان. خود را و دیگران را به نقد کشیدن بر اعتبار آدمی میافزاید. مدنیت بر کاربرد عقل استوار شده است و کار برد عقل اصولاً انتقادی است. عقل و نقد از یک دیگر جدایی ناپذیرند. نقد پردههاي اوهام را می درد و عقل بر ناشناختهها پرتو میافکند. این نقدها اکنون بیش از هر زمان دیگری از ضرورت برخوردارند. زیرا که شاید این نقدها بتوانند زمینه ساز راه حل های نوینی بشوند؛ شاید ما بتوانیم به راههاي نوینی دست بیازیم. بسیاری از راه حل های پیشین اکنون از اعتبار افتادهاند. فقدان سازمانهای اجتماعی و سیاسی نیرومند و گسترده، از هم گسیختگی نظام سنتی جامعه و سقوط سجایای اخلاقی بر بی سامانی مردم ایران دامن زده اند. جامعه ایران خود به خود سامان نخواهد گرفت. مبارزات فکری و سیاسی ملزومهي یک جامعه سالم روشنفکری و سیاسی هستند و یک جامعه توانمند و سالم روشنفکری و سیاسی شرط مقدماتی بنای ساختارهای سیاسی و فرهنگی استوار برای ایران فردا میباشند. پس از این مقدمه، میل دارم که چند نکته را در بارهی مطالب دو شمارهی اخیر آرش خدمتتان عرض کنم: من همیشه سپاسگذار هنرمندان ایرانی بودهام. اما تجربهی زندگی به من نشان داده است که هنرمندان معمولاً سیاست مداران خوبی نیستند. هنرمندان و نویسندگان اگر چه کُنشگرانی اجتماعی هستند و هنرشان تأثیر از محیط اجتماعی آنها میگیرد، اما در عین حال به ویژهگیهای چندی آراستهاند که از توان آنها در مبارزات سیاسی – تشکیلاتی میکاهد. این را نباید به این معنی تفسیر کرد که هنرمندان نباید دست به مبارزات سیاسی و اجتماعی بزنند، بلکه منظورم قایل شدن به ویژهگیهای مبارزاتی هنرمندان در دفاع از آزادی و آزادی قلم است. این بحث را فعلاً چندان دنبال نخواهم کرد، فقط به اشاراتی چند بسنده میکنم. نه سیاست، هنر است؛ و نه هنر، سیاست. هنر و سیاست از دو جنس متفاوتند که ترکیبشان گاهی مفید است و گاهی مُضٌر. هنر و سیاست یکی نیستند و این از ارزششان نمیکاهد. نه هنر میتواند جایگزین سیاست شود و نه سیاست میتواند جای هنر را بگیرد. اگر چه هنرِ سیاست و سیاستِ هنری مفاهیمی پر معنی میباشند. جدا کردن این دو حوزهی حیات اجتماعی از هم دیگر اگر چه میسر نیست اما یکی دانستن آن ها نیز خطای بزرگی است. ما اکنون بیش از هر زمان دیگری نیازمند مبارزان و روشنفکران سیاسی کاردان، از یک سو؛ و هنرمندان و نقادان برجسته از سوی دیگر هستیم. یکی از شرایطی که لازمهی تأسیس بنیان های استوار روشنفکری سیاسی و هنری است، نوعی از تقسیم کار اجتماعی است. تقسیم کار روشنفکری یک ضرورت است. و یکی از مهمترین این تقسیم کارها، تقسیم کار بین کار سیاسی و کار هنری است. این تقسیم کار ما را به راه های جدیدی خواهد کشانید و امکانات جدیدی را به ما نشان خواهد داد. اکنون که نیازمند سازمان های سیاسی و روشنفکری برجسته هستیم، اکنون که هزاران هزار جوان تشنهی آثار هنری پرتوان و زیبا هستند، اکنون که بیش از هر زمان دیگری به آثار تحلیلی و برجستهی سیاسی و به راههای نو نیاز داریم تا مبارزات سیاسی به هدر نروند، دستمان خالی است، یا چندان پٌر نیست. این حرفها را به حساب بدبینی من نگذارید. بر عکس من آدم خوش بینی هستم زیرا عقیده دارم که برای بسیاری از مشکلات سیاسی و روشنفکری ایران پاسخ های مناسبی پیدا میشود. و مگر نه این است که «آرش» همین فکر را دنبال می کند. اما آنقدرها هم ساده دل نیستم که به معجزه باور داشته باشم. دو شماره ی 79 و 80 آرش را گاهی با احساس غرور، گاهی با پریشانی و گاهی با آرزومندی خواندم. جای یک حرف در تمام این دو شماره خالی بود: جای آینده. همهی مقالات راجع به گذشته بودند، پاسخی به ندای وجدانها، پاسخی به تاریخ. اما مگر گذشته بدون آینده معنی دارد؟ آن هم در چنین شرایطی که ما به سر میبریم. مقالات این دو شماره پشتِشان را رو به آینده کردهاند، تمام جهت و سویشان رو به گذشته است. گذشتهای که بدون شک از اهمیت بسیار برخوردار است، گذشتهای که برای آن ها که آن را زیسته اند از اهمیتی یکتا برخوردار است. اما فراموشمان نشود که اکنون نسل های جوان تر از ما برای گذشته ما چندان اهمیتی قایل نیستند. آن چه که برای ما مهم است الزاماً برای آن ها مهم نیست. «گذشته» که برای ما زندگی است برای آن ها بخشی از تاریخ است. به نظر میرسد که بین نویسندگان مقالات و نسلهای جوانتر فاصله افتاده است، این شاید به علت زندگی در اروپا و آمریکاست. ما برای هم نسلهای خودمان می نویسیم. «ما» مینویسيم تا «ما» بخواند. آیا این یک قاعدهی کلی زندگی انسانی است که هر چه پیرتر میشویم، هر چقدر از طول آیندهی ما کاسته میشود و بر طول گذشته افزوده میشود، به تناسب، دل بستگیمان به گذشته بیشتر شده و از علاقهمان به آینده، کاسته میشود؟ امیدوارم که «آرش » پیر نشود، بلکه پلی باشد بین گذشته و آینده، بین نسل ها. زیرا در این پیوند بین نسلهاست که نیروی بی کران تجربه و شور به هم آمیخته می شود. زیرا بی شک آینده نیز روزی به گذشته بدل خواهد شد و نسل جوان فعلی جای خودش را به جوانان آینده خواهد داد. اشاره به این مطلب را به این دلیل ضروری دانستم که گاهی ما زمانها را از هم میگسلیم. باید یادمان باشد که گذشته را برای گذشته نخواهیم. بلکه از آن برای ساختن آینده بهره بجوییم. "گذشته را می توان از دیدگاه های متفاوتی بررسی کرد. نقد و بررسی گذشته را میتوان از دیدگاه های سیاسی، اخلاقی، فرهنگی، ایدئولوژیک انجام داد. از این میان بررسی اخلاقی گذشته از کمترین فایده سیاسی برخوردار است. با این که اخلاق جایی ارجمند در حیات بشری دارد اما قناعت کردن به تحلیلهای اخلاقی بیشتر از کمبود قوهی ذکاوت و درایت ناشی میشود تا از قدرت اخلاقی. همچنان که غرایز اخلاقی راهنمای خوبی در دریای پرتلاطم سیاست نیستند، تحلیلهای اخلاقی نیز معمولاً سخنان تکراریاند که از تأثیر چندانی برخوردار نیستند. سیاست جنس و مایهای فرا – اخلاقی دارد، به این معنی که نه اخلاقی است و نه ضد اخلاقی. به نظر من مفاهیم دموکراسی و استالینیزم، که به حد وفور، مورد استفادهی نویسندگان آرش شمارههای 79 و 80 قرار گرفته است، بار و ارزشی بیش از اندازه اخلاقی یافتهاند. با تمجید کردن از دموکراسی و با بد و بیراه گفتن به استالینیزم، نه میتوانیم از زیر تحلیل سیاسی شانه خالی کنیم و نه میتوانیم گرهای از کارِ فروبسته فعالیتهای سیاسی بگشاییم. هم دموکراسی و هم استنالینیزم از مفاهیم پیچیده سیاسی هستند که متأسفانه اکثر نویسندگان ما آن ها را به شکل و هیبت اخلاقی درآورده اند و بی جا و به جا از آن ها استفاده می جویند. مشکل اصلی ما، آن چنان که خیلی از مقالات پیش نهاد کردهاند، در وجود استالینیزم و عدم وجود دموکراسی خلاصه نمیشود. حالا سالیان زیادی است که ما تخت و پوستمان را در غرب پهن کرده ایم. مگر ما چقدر از عدم وجود استالینیزم و وجود دموکراسی، در تمام این سالها بهره بردهایم؟ چرا وجود دموکراسی و آزادی قلم مددکار ما در خلق اندیشههای نوین و هنرهای نوین نبودهاند؟ چرا نتوانستهایم شرایط دموکراتیک را تبدیل به کار خلاقانه بکنیم؟ اکنون که دیگر کسی نیست که بگوید چه بنویسیم و چه ننویسیم، کسی که دیگر قلم مان را نمیشکند. ما ضد استالینیزم شدهایم، بدون این که جایش را با چیز دیگری پُر کنیم. ما رها کردهایم بدون این که به دست آورده باشیم. اگر چه ستایشگر دموکراسی شدهایم اما در عین حال از سیاست نیز دست برداشتهایم. ما تبدیل شدهایم به آن طوطی شکٌر سخن که از صبح تا شب در قفس خود میگوید دموکراسی، دموکراسی ، دموکراسی. ما در غرب دموکراسی را به دست آوردهایم. اما هم چون آن طوطی سخنگو به آزادی دست نیافتهایم. ما، بدون شک، از دموکراسی لذٌت میبریم بدون این که از آن هیچ استفاده سیاسی و فرهنگی ببریم. هنوز خیلی ها چشم به راه کتاب هایی هستند که در ایران چاپ می شود. آبشخور فرهنگی خیلی از ما هنوز ایران است. ما هم دل، هم پای و هم اندیشهمان بسته به آن خاک شده است، که چه خوب است و چه بد است. خوب از این روست که وفادار ماندهایم به عزیزانمان و بد از این رو که منتظر نشستهایم تا اتفاقی بیفتد و زمان هم چنان بی امان میگذرد، رحم هم نمیکند. دیگر این که من یک نوع بی عدالتی در بعضی از مقالات دیدهام. گاهی فراموش میشود که هر کسی و هر سازمانی را باید با معیارهای زمان خودش محک زد. گو این که میدانم همهی ارزش های انسانی تبعیت از تاریخ نمی کنند اما بررسی عادلانه، باید بررسی تاریخی باشد. ما خیلی ساده دچار خود بزرگ بینی خواهیم شد اگر ارزش ها و هنجارهای این دوره و زمانه را معیار قضاوت گذشتگان قرار دهیم. اگر آیندگان نيز ما را بر اساس ارزشهای زمانهی خود مورد بررسی قرار دهند، چه بسا که قضاوت هایشان از حقیقت به دور بیافتد. خوب بروم سراغ نویسندها و کانون نویسندگان. شمارهی 80 آرش پُر است از جوابهای دندان شکن به کتاب «یاس و داس» حضرت فرج سرکوهی . من به طرز فکر و کار سرکوهی هیچ گاه علاقمند نبودهام. اما چه خوب شد که سرکوهی این کتاب را نوشت و باعث شد که عدهای در دفاع از خودشان و دیگران پاسخ او را بدهند. چنین به نظر میرسد که ما تا کسی مزاحم مان نشده حوصلهی نوشتن نداریم. نوشتن برای ما همیشه یک شکل از مبارزه بوده است. اکنون این نیز غریزهی ثانوی ما شده است. حکومتها همیشه این را به نویسندهها تحمیل کردهاند. اما مبارزه جویی روشنفکرانه همیشه با تأمٌل و تفکر همراه نبوده است. و حالا چیزی که اصلاً کم نداریم داد و شعار و رَجَز خوانی است و چیزی که خیلی کم داریم بررسی شرایط و یافتن راههای نو و بدیع هنری و مبارزاتی است. هر هنرمندی طبیعتاً علاقهها و گرایشات سیاسی خود را دارد. مشکل در سیاسی بودن و یا سیاسی شدن هنرمندان نیست. بلکه مشکل در هنرمند شدن و نویسنده شدن آدمهای سیاسی – تشکیلاتی است، آن هم آن نوع آدمهای سیاسی که هنر را وسیله و ابزاری می دانند برای اهداف روزمره ی سیاسی شان، و یا گاهی هنر را جایگزین ندانم کاریهای سیاسی شان می کنند. معمولاً آدمهایی که در کار سیاسی دست و پا چلفتی هستند بعد از چندی رو به دنیای هنر میآورند به این تصور که دنیای ادب و هنر را از تجربیات خودشان غنی کنند. اما در جریان هنرمند شدن سیاسیها اتفاقات دیگری هم روی میدهد یکی از مهمترین آنها سیاسی شدن هنر است آن هم نه به شکل درست و هنرمندانهی آن، بلکه به شکل شعارگونه و سطحی آن. همین باعث خلق موجود غریبی شده است که ترکیبی است از هنر و سیاست. این موجود دوزیستی است، نه میتواند با هنر زندگی کند و نه با سیاست. در هیچ کدامشان به اندازهی کافی پیگیری ندارد. هم در سیاست آماتور باقی میماند، هم در هنر. در مواقعی که باید سیاسی باشد هنرمند است و در مواقعی که باید هنرمند باشد سیاسی است؛ بحث ها را با هم مخلوط می کند؛ سرو ته حرفش به هم نمیخورد. این موجود معمولاً خوش نیت است، احساساتی و سانتی مانتال است، گاهی مبارزه جوست اما هیچ گاه پیگیر نیست.
|