|
خطاى حافظه" يا "حافظه خطاكار"؟
|
|
|
مهدى اصلانى
|
|
در تاريخ ملت ما روزهاى داغ و درفش فراوان است؛ روزهاى خانهخرابى و سقف فروريختگى؛ روزهاى بغض و عزيز از دستدادگى. كه 24 سال است روزمرگىهاىمان را، اين گونه سپرى كردهايم. بسيار گفتهاند و شنيدهايم كه ملت ما، ملتى است بدون حافظهى تاريخى. كاظم آقا، عاقله مردى است شصت و چند ساله كه از فروشگاهى ايرانى در فرانكفورت، بدون توجه به تراكت نصب شده بر شيشهى مغازه به مناسبت چهاردهمين سالگرد كشتار 67 كه عنوان "فراموش نكنيم" را بر پيشانى خود دارد، به خريد مشغول است. قرار است من، به عنوان يك شاهد نيمهجان و جان به در برده، مشاهدات خود را از اين فاجعه قرن در مراسم فوق بيان كنم. تمايل دارم كاظم آقا كه اتفاقاً انسان نازنين و شريفى مىباشد با قربانيان اين فاجعه بشرى ابراز همدردى كند. مىگويم: _ "كاظم آقا سال 67 كه يادتان هست؟ پايان جنگ و پذيرش قطعنام و جام زهر و ..." كلامام را قطع مىكند و مىگويد: _ "بله بابا مگر مىشود اون سالها را از ياد برد. سال 67 سال سياهى بود." لحظهاى شادمان از اظهار همدردى كاظم آقا درنگ مىكنم. وى در توضيح بدى آن سال ادامه مىدهد: _ "بعد از پذيرش قطعنامه 598 و نوشيدن جام زهر توسط خمينى، خيلى آدمها به خاك سياه نشستند. همين منوچهر خودمان _ پسر عمويم _ يكى از آنها بود. پسر ميدونى، يك شبه اين دلار لامروت كون زد و خيلىها بدبخت شدند." و كاظم آقا از تمام سال 67 فقط همين را در حافظه ذخيره دارد. به كاظم آقا البته ايرادى وارد نيست كه هر چه هست همان درد فراموشى تاريخىمان است. اما سؤال اين جاست كه در فراموشى حافظههاى درخشان چه پاسخى را بايد جستجو كرد؟ اولين "وبلاگ" يا نوشته اينترنتى مسعود بهنود تحت عنوان "بهنود ديگر" را پيش روى داريم. مسعود بهنود را يكى از شيريننويسترين و حرفهاىترين ژورناليستهاى معاصر با حافظهاى درخشان مىشناسيم. اين حافظهى رشكبرانگيز و غبطهآور بسيارى از همكاران وى و اهل قلم را به تعجب و حسادت وامىدارد. به مدد و يارى اين حافظهى درخشان و كرشمه و غمزههاى قلمِ بهنود مىتوان از ميان حرامسراهاى پادشاهان قاجار عبور كرد و تاريخ را به صورت تصاوير و عكسهاى فورى نگريست و از آن سيراب شد و از آن جا به دل انقلاب مشروطيت نقب زد. با قدرت حافظهى بهنود مىتوان كروكى كوچه پسكوچههاى دوران قاجار را به دقت ترسيم كرد و او به درستى شخصيت برخى روزهاى مهم را مىشناسد. به طور نمونه، براى ماه سپتامبر يا شهريور خودمان، مناسبتهاى بسيارى را برمىشمارد. 11 سپتامبر، بيست و پنجمين سالروز درگذشت سلطان راك اندرول، الويس پريسلى، هفدهم شهريور، پنجمين سال درگذشت پرنسس دايانا، سالمرگ آيتالله طالقانى، و... به اين فهرست بسيارى مناسبتهاى ديگر را مىتوان اضافه كرد. اما اين حافظهى درخشان، كشتار زندانيان سياسى در شهريور 67 را در نقطهاى از جغرافياى انسانى به نام ايران از قلم مىاندازد و هم چون كاظم آقا فراموش مىكند در شهريور 67 يك نسل بىتقصير را چگونه به سلابه كشيدند. آقاى بهنود در ذم "سياستپيشهگان" مىنويسند: "آنها در بيان فجايع، منفعت خود و مصلحت مىجويند و اگر دادى هم مىزنند و غمگسارى مىكنند از سر منفعتجويى است." به گمان آقاى بهنود كه "سياست را به سياستپيشهگان وانهادهاند" و قرار است "سياسىنويسى نكنند"، بيان فاجعه كشتار تابستان 67 را سياسىنويسى مىدانند وگر نه كدام انصافِ تاريخى حكم مىكند در بيان روزشمار شهريور، مرگ سلطان راك اندرول، الويس پريسلى، بر اثر استعمال بيش از حد مواد مخدر، آن هم 25 سال قبل يا سانحهى مرگ پرنسس دايانا، بر ذبح چند هزار انسان در مسلخ اسلامى طى چند روز ارجح است؟ آقاى بهنود اين را براى يادآورى فراموشكارانى چون كاظم آقا مىآورم كه ذهن و حافظهى درخشان شما خوب به ياد دارد كه 14 سال پيش، ساطور ماموتها و دايناسورهايى در هيأت آدمى بر گردن نسل آويزان شدهاى فرود آمد كه اتهامى جز خوب خواستن نداشت. مُهر شرم تاريخ بر پيشانى كسانى كوبيده شده است كه فتواى قتل چند هزار انسان را صادر كردند. همان كسانى كه حكم بر زدن رگهاى امير كبير در فين كاشان دادند و شما در مضحكهى تاريخ و در خطاكارى حافظهتان برخى از آنها را اميركبير لقب داديد. آقاى بهنود! اگر از خوانندگان جدى و پر و پا قرص آثارتان نبودم و از زيبانويسى شما لذت نمىبردم و يا كمى سختگيرتر بودم، مىتوانستم حتا سؤال كنم، سكوت در مقابل يك جنايت تاريخى همدستى با جانيان نيست؟ آقاى بهنود روايت تاريخى از شهريور ماه، بدون اشاره به آن كشتار بزرگ ، توهين به تاريخ است.
ترجمهي كتابي ديگر از رضا براهني به زبان فرانسوي آزاده خانم و نويسندهاش Sheherazade et son romancier (2 Ed) حركت ترجمه از زبانهاي خارجي به فارسي قدمت يك صد ساله دارد و در بارهي اهميت و كمّ و كيف آن سخنهاي فراوان در ميان است. اما، حركت ترجمه از فارسي به زبانهاي خارجي به ويژه از آثار نويسندگان معاصر ايراني نه تنها دامنهي گستردهاي ندارد بلكه تا رسيدن به حدي كه بتوان آن را يك تبادل فرهنگي نسبي ناميد هنوز به كار و تلاش فراوان نيازداريم. خوشبختانه در يكي دو دههي اخير در ترجمهي آثار نويسندگان معاصر ايران به زبانهاي خارجي تحركي فرخنده به چشم ميخورد و اميد است كه با افزايش و گسترش اين كار نه چندان سهل، ادبيات معاصر ايران به نحوي در خور، در عرصهي جهاني عرضه گردد. رضا براهني نويسنده، شاعر و ناقد سرشناس ايراني، هم اكنون استاد ادبيات تطبيقي در تورنتو (كانادا) و رئيس انجمن بينالمللي قلم در اين كشور است. او كه در سال 1314 (1935) متولد شده طي 40 سال فعاليت ادبي، حدود 50 كتاب منتشر كرده است. در سال 2000 رمان) Les saisons en enfer du jeune Ayyaz روزهاي دوزخي اياز ( به ترجمهي خانم كتايون شهپرراد و توسط انتشارات (Pauvert) براي نخستين بار منتشر شد و امسال هم رمان «آزاده خانم و نويسندهاش يا آشويتس خصوصي دكتر شريفي» Sheherazade et Son Romancier باز به همت همان مترجم به زبان فرانسوي توسط انتشارات فايار (Fayard) منتشر شده است. هر دو كتاب با استقبال ناقدان معروف روبرو شده است. براي مثال: لوموند مورخ 28 آوريل 2000 در بارهي كتاب اول همراه با اشاره به زندگي و آثار دكتر براهني، آن را كتابي كه در نتيجهي سانسور حاكم بر ايران 30 سال در محاق بوده، كتابي «سوزان، خشن در بارهي هول و دلهرههاي وضعيت بشري» توصيف ميكند. و باز در بارهي كتاب اول فيگاروماگازين مورخ 21 آوريل 2000 آن را رماني اجتماعي ميشمارد و مينويسد: رضا براهني براي نوشتن اين كتاب بار سنگين پليس سياسي شاه و آخوندها را بردوش داشته است و سرانجام برداشت خود از كتاب براهني را در چنين جملهاي خلاصه ميكند: «بگو چه كسي ترا مزاحم ميداند تا بگويم كيستي!» و مجلهي اكسپرس مورخ 8 ژوئن 2000 مينويسد: «نام ديگري كه در فهرست طولاني مبارزان آزادي بايد ديد نام رضا براهني است كه پس از مدتها اقامت جبري و دو بار زندان در سالهاي 1981 و 1982 در تهران به جرم اعتراض به سانسور، هم اكنون در تبعيد، در تورنتو (كانادا) بسر ميبرد. اين كتاب كه انتشارات پووِر (Pauvert) براي نخستين بار منتشر كرده، سالها تحت سانسور پليس شاه و پاسداران بوده است و امروز كه از برزخ سر برآورده آن را كتابي مييابيم خيره كننده، تغزلي و ناب. تو گوئي ژان ژنه و پيير گيوتا خواسته باشند ”هزار و يك شب“ را دو باره بنويسند».
|