|
آرش
|
|
صفحه 1 از 29 و باز براي اين كه از خاطر نرود و از خاطره ها پاك نشود، بر جمعآوري خطوط كشتار بزرگ رژيم اسلامي، پاي ميفشاريم. به عمد گوشمان را به نجواهايي از اين دست كه «تكراري است»، «خستهكننده است» ميبنديم؛ و پاي ميفشاريم نزد آنان كه سال، يا سالهايي را در سياهيِ زندانهاي مرگ و تباهي جمهوري اسلامي به سر بردهاند؛ تا دست بر قلم برند، تا قلم را در خون قلبشان زنند تا حديث بيقراريشان را بنويسند.
دو باره و صد باره تكرار كنند و بنويسند تا كه از خاطرها نرود، كه حافظهي عموميمان سخت شكننده است و نسيان گريبانگيرمان. و از همين روست كه از پسِ هر جنبش و انقلابي در تاريخمان، باز راه را بر يكه تازان، توتاليترها، ديكتاتورها و ملاها باز ميكنيم تا همهشان با تكيه بر اين نسيانِ جمعي بر اريكهي قدرت در كشورمان بنشينند، و جنايت و كشتار جمعي را تكرار كنند. و تازه چه باك، اگر نام « خميني و نيري، حاجي داوود و لاجوردي، و... » آن قدر تكرار شود تا ديگر از خاطرها نرود و نسلهاي بعدي نامِ آنان به ننگ ياد كنند؛ به راستي! جز سران و دستاندركاران نظام جمهوري اسلامي، چه كسي را مي آزارد؟ مگر امروزه روشنفكران و طرفدارانِ حقوق بشر و معتقدان به آزادي بي قيد وشرط، بسيار كوشش نميكنند كه دنيا نام گوبلز و هيتلر را فراموش نكند؛ كه اردوگاه آشويتس و فجايعي كه در آنجا رخ داده از خاطرها نرود؛ مگر اين اردوگاه را موزه نكردهاند؟ مگر تلي از عينكها، لباسها، چمدانهاي زندانيان را امروزه، بعد از گذشت سالها به نمايش نگذاشتهاند؟ مگر صداي مادران و پدران، خواهران و همسرانِ مرگآگاهانِ تابستان 67 را از خاك پشتههاي خاوران، نميشنويم؟ مگر سبُعيت سران اسلامي را در سال 60، فراموش كردهايم؟ و مگر بعد از اين همه سال ، هنوز چشم بيننده به اشك نمينشيند، و دلاش به درد نميآيد؟ پس تا رژيم جمهوري اسلامي بر قدرت است، تا از پسِ برافتادنش از قدرت، تا حك شدنِ رد اين همه جنايت و شكنجهي رژيم اسلامي در حافظههاي ما و در تاريخ، بايد و بايد گفته شود و تكرار گردد. هر كس، به هر قلم. و هر كس، با هر نظر و ديدگاه؛ چرا كه هيچ كس به تنهايي قادر به بيان ابعاد اين همه جنايات جمهوري اسلامي نيست. وظيفهي همهي كساني است كه هستند و ماندهاند، تا بگويند، بر آنها كه ديگر نيستند، چه رفته است. پروندهي زير شد حاصل تلاش امسالِ ما.
پرویز قلیچ خانی
شهريور ۶۷ ، كلام ممنوعه حكومت فقها
مهدى اصلانى
پرندگان بىنياز از كلمه، شعر مىسرايند و بنديان بىپنجره، خاطره نقل مىكنند. از اينرو، بنديان همه، پرخاطرهاند و بىپنجره. اما از كجا مىآيد اين همه خاطره و چگونه بدون اسم شب، از پس پنجرههاى تيغ كشيده و كركرههاى آهنين عبور مىكنند. گزمكان، حكم بر جيرهبندى كلمات دادهاند: "خاطره بىخاطره". مرگفروشان، اما، درمانده از ذبح خاطرات كمر به قتل تاريخ بستهاند. قرقبانان مىخواهند سال ۶۷ را از حافظهى تاريخ پاك كنند. شهريور ۶۷، اما، در فصلشمار خونين وطنمان آغاز خزانى پيشرس بود؛ خزانى كه در آن خار و گل، خس و خاشاك در هم و با هم به خاك غلطيدند و هنوز ابر كينهى كور ولايت در آسمانِ آفتابىِ سرزمينِ مادرىمان نشان از آن خزان دارد و ما، جان بدربردگان و شاهدان، زنده از آنيم كه گواهى دهيم اين همه را پس ديوارهاى بىپنجره، و روايت كنيم حديثِ بىقرارى عاشقانِ به وصلت نرسيده را و از نسيم حنجرهى آن همه بلبل گلوبريده، فراموش نكردن را ترانه سازيم. بر خاكپشتههاى لعنتآبادها و كفرآبادهاى اسلامى،خاطرهى عظيم ملتى پرپر شده است. بايد اين "عشقكشى" را به حافظهى تاريخ سپرد. ۱۴ سال است كه مادران سپيدگيسو، پدران قامت راست نكرده و همسران درد، با برقِ پريشِ ديدگانِ آهوبچهگان بىپدر، سالشان جايى آغاز مىشود كه عقربههاى ساعت خونبارِ مامِ وطن به سالِ صفر روى 10 شهريور بىحركت مانده است. آنان خاكپشتهها را مىبويند و با خراشهى ناخنها بر گورهاى فرضى، در جستجوى نايافتهى نعش عزيزان، همديگر را مىبوسند و عيد مباركى مىگويند. مرگفروشان، اما، سال ۶۷7 را ۱۱ ماهه مىخواهند، بدون شهريور؛ و ما 14 سال است كه سالمان از شهريور آغاز مىشود.
|