|
كشتارِ تابستان ۶۷ را فراموش نكنيم
|
|
|
آرش
|
|
پس از گذشت شانزده سال از قتلعام زندانيان سياسي در تابستان سال ۶۷ ، هنوز بيشترين حقايق اين كشتار بزرگ ، پنهان مانده است. و تا آن زمان كه حكومت اسلامي برچيده نشود، همهي ابعاد اين جنايت تاريخي برملا نخواهد شد.
ما هر ساله هم چون خانوادههايي كه در «لعنتآباد»هاي اسلامي خاطرهي عزيزانشان را گرامي ميدارند، در اين غربت دور هم جمع ميشويم تا ياد اينِ عزيزانِ از دست داده را گرامي بداريم. اما، براي اين كه دست هيچ تبهكاري نتواند بر روي اين فاجعهي ملي گرد فراموشي بپاشد، وظيفهي همهي آزاديخواهانِ ايراني است كه هميشه و در همهجا، ضمن بازگو كردنِ ابعاد جناياتِ چند سالهي رژيم اسلامي، بكوشيم تا شرايط محاكمهي سردمداران اصلي نظام اسلامي را- كه مسئولين اصلي اين كشتارها هستند- در يك دادگاه بينالمللي فراهم كنيم. دو قطعه زير از مجموعه سرودهاي فدايي خلق حسين صدرايي (اقدامي) است كه براي همرزماناش، هيبتالله معيني چاغروند (همايون) و مهرداد پاکزاد – زندانيان دو رژيم شاه و شيخ- سروده، و. قبل از اعدام در زندان اوين به بيرون ارسال كرده است. ياد اين ۳ فدايي خلق كه به دست گزمگانِ و به فرمانِ كار بدستانِ رژيم اسلامي اعدام شدند، گرامي باد.
 هیبت معینی، اثر حجت کسرائیان
براي هيبتالله معيني
ميراث ماست شايد اين كه فوج فوج، پروانه وار بسوزيم! در مقدم بهاري. كه بر پهندشتِ داماناش هر ناشكفته غنچه گلي خون لكهايست از زخم خونچكانِ عزيزي.
ميراث ماست يا آئين توست؟ كاينگونه رگ كشاده، ميان همه فرياد نام بزرگ آزادي را بر چارسوق عشق آواز سر دهيم. و آسمان تيرهي شب را با كهكشاني از خون آذين بنديم. در مرگ خويش نمردن وز خون خويش فوارهوار سر بدر آوردن، آئين توست بي شك كه ما راهيانِ عشق آن را هزار باره به ميراث بردهايم. با همگنان درد به گو، ميراث عاشقان همه ايت است. مهر ماه ۶۷
براي مهرداد پاكزاد
وقتي سپيده زد در خنكاي پائيزيِ صبح تو را ديدم كز پشت ميلهها روئيدي و در پاي ديوار حكم شكفتي، سرا پا در جامهي نودوز مرگ، با چهرهاي يكپارچه لبخند. تا معراج سرخت را آغاز كني. و آندم كه سرفراز پيشاروي جوخه ايستادي خورشيدي كه بر فراز ميشد، به تماشايت، درنگي عاشقانه كرد. آنگاه در حضور سُربي باروت نامت را به بانگ بلند آواز داديم، و واپسين كلامت را با قلبمان شنيديم كه سرودي براي همه انسانها بود. و آنگاه، در فاصله گلولهها و قلبت لبخند شعله ورت را ديديم، كه جهان را اعتباري تازه ميبخشيد. و نگاه فسفرينت كه زندگي را نوازش ميكرد، و رگبار تند خونات كه سراپاي جوخه را داغ ميزد. و پيش از آن كه به خاك افتي سراسيمه از ميدان به درت بردند گوري بي نام در گورستاني متروك دزدانه به خاك سپردند تا طبيعت برنياشوبد. ما ياد زندهات را چون گردههاي گل به دست بادها در چهار سوي جهان ميپراكنيم. و نام بزرگت را بر ك.دكانمان خواهيم نهاد. سرزمين پهناور با كودكاني همه همنام تو! كدام جوخه ميتواند به سوي اين همه خاطره آتش بگشايد؟
|