header image
 
نرودا‌، شاعر هميشه چاپ
پرويز خضرايي   
آن‌چه در زير مي‌خوانيد خلاصه‌ي سخنرانيِ پرويز خضرايي است كه به عنوان يكي از۶۰عضو دائميِ آكادميِ جهانيِ شعر (Academie Mondiale de Poesi) در آخرين نشست اين آكادمي در شهر فراسكاتي (‌حومه‌ي رُم‌)‌، به تاريخ ۲۰ مارس ۲۰۰۴‌، و به مناسبت صدمين سالگرد تولد پابلونرودا و بزرگداشت شاعر‌، ادا كرده است‌.

با تشكر از پرويز خضرايي‌، كه فشرده‌ي اين متن را كه به فرانسه بيان شده بود به فارسي برگردانده و در اختيار ما قرار داده است‌.

كار شاعر چيست‌؟ براي من‌، كار او از نو, نگريستن و دوباره سازمان دادن آشفتگيِ جهان نخستين است كه به طرز گريز‌ناپذيري از ما دور مي‌شود؛ و نيز‌، هر روز‌، از نو ابداع كردن جهاني‌ست كه در نهاد ما خود را جا انداخته است‌. پابلو نرودا يكي از تنها شاعراني‌ست كه اين وظيفه را به نحو احسن انجام داده است‌. مگر همو نيست كه در آثار مختلف‌اش‌، به گونه‌اي‌، كوه‌ها و درياها و پرندگان كشورش را باز مي‌آفريند‌؟ و من كه به طبيعت و انسان و تاريخش بسيار وابسته و نزديكم‌، يك روز با ايزد- انساني‌، دست‌اندر كار آفرينش‌، آشنا شدم‌: آفريدگاري كه پاي بر كف اقيانوس‌ها داشت و سر به كهكشان‌ها مي‌ساييد‌. و او نرودا بود‌.
برخورد من با شعر پابلو نرودا‌، برخورد گمگشته‌ي كوير با واحه‌اي بود كه مي‌رفت تا عطش او را فرو نشاند‌، عطش شاعر جواني در جستجوي شعري بي غل‌‌و‌غش‌، غنايي‌، و در عين حال منسجم‌؛ برخورد نو جواني با يكي از زيباترين زنان دنيا بود كه مي‌رفت تا او را به مردي بدل كند‌؛ پس آن برخوردي بود پر جرقّه‌، مثل آتش بازي‌. بويژه كه نرودا همانقدر زيبا از عشق جسماني مي‌سرود كه از عشق افلاطوني و جهاني‌. مضافاً‌، از ابتداي جواني‌، شيوه‌ي او در بخشيدن جنبه‌اي كيهاني‌، حتا به معشوقه‌، صرفاً يگانه بود‌. در بيست سالگي‌، در يكي از شعرهاي دومين مجموعه‌اش «بيست عاشقانه‌»‌، مي‌نويسد‌:
از آن زمان كه تو را دوست مي‌دارم
ديگر به هيچ كس نمي‌ماني‌.
بگذار تو را در ميان گل‌هاي زرد بپراكنم‌.
چه كسي نام تو را با حروفي از دود
در ميان ستاره‌هاي جنوب مي‌نويسد‌؟
آه‌، بگذار تو را مانند روزگاري به ياد بياورم
كه هنوز نبوده‌اي‌!

من اهل يكي از بزرگترين كشورهاي شعر جهان هستم‌، كشوري كه شعر در آن‌، در همه‌ي اشكالش‌، به اوج مي‌رسد‌: در شعر حماسي ما فردوسيِ عظيم را داريم كه «‌شاهنامه‌»اش پهلو به ايلياد و اُديسه و مهاباراتا مي‌زند‌؛ نظامي از نخستين كساني‌ست كه رمان‌هاي عاشقانه‌اش را به نظمي غنايي و به شيوه‌اي بي‌نهايت ظريف مي‌نويسد‌؛ مولوي‌، اگر نه بزرگترين‌، يكي از بزرگترين شعراي عرفانيِ تمام دوران است‌؛ عمر خيام كه شناخته‌ترين شاعر ايراني در جامعه‌ي غرب است‌؛ و حافظ‌، اين يگانه‌ترين شاعر جهان‌؛ و‌... بسياري ديگر‌.
(‌در اين‌جا بايد اشاره كنم كه من در جواني اشعار نرودا را به انگليسي خوانده‌ام‌. چه حيف كه هرگز اسپانيايي را فرا نگرفتم تا آن‌ها را با آهنگ و زيروبم زبان مادريِ شاعر مزه- مزه كنم. دفعه‌ي آينده‌، انشاء‌الله‌!)
براي من‌، مجموعه‌ي آثار نرودا‌، تاريخ رنج‌ها و محنت‌هاي كشور او و قاره‌ي آمريكاي جنوبي‌ست كه به تدريج تبديل به تاريخ دردهاي جهان مي‌گردد‌. در حقيقت قلب شعر زنده‌ي او در پيكر خسته و بيمار جهان آغاز به تپيدن كرد و اين تپش تا دراز زماني ادامه خواهد داشت‌.
ويكتور هوگو‌، در جايي مي‌نويسد‌: «‌وقتي مي‌گوييم شاعر‌، در همان زمان و الزاماً مي‌گوييم فيلسوف و مورّخ‌.» و جين فرانكو (Jean Franco)، در مقدمه‌اي بر منتخب اشعار نرودا به انگليسي‌، چنين مي‌آورد‌: «‌شعر نرودا‌، مانند شعر گويندگان بزرگ ديگري چون دانته‌، ميلتون‌، ويتمن‌... و يا ويكتور هوگو در شعر ”حماسه‌ي اعصار“ (Legendes des Siecles)، با انسان و تصور او از جهان در هماهنگي‌ست‌... به همان گونه كه نمي‌توانيم شعر دانته و ميلتون را از روحيه‌ي مذهبيِ آن‌ها جدا كنيم‌، و نه ويكتور هوگو و ويتمن را از فكر دموكراسي و پيشرفت‌، شعر نرودا را نيز نمي‌توانيم از جنبه ي سياسيِ آن‌، و يا از تفكّر انساني كه در جستجوي عدالت و برابري بر روي زمين است‌، جدا سازيم‌.»
من و بسياري از شاعران نسل من تشنه‌ي سخن موزون و عدالت‌گرا بوديم‌، سخن نرودا چنين بود‌؛ ما فكر مي‌كرديم كه صداي شاعر‌، نيز‌، مي‌بايد صداي مردماني باشد كه از سخن و از ابراز عقيده محروم‌اند‌، صداي نرودا صداي آن‌ها بود‌؛ در همين رابطه‌، ما مي‌خواستيم از رنج‌ها و بيم و اميدهاي مردمانمان حرف بزنيم‌، اما‌، با لب‌هاي دوخته‌، نمي‌توانستيم‌؛ نرودا‌، دورا دور‌، صدايش را به ما وام مي‌داد‌. پس‌، صداي او صداي ما هم شد‌: صداي شاعراني كه از آزاديِ سخن و بيان نظرگاهشان محروم بودند (‌بسياري از شعرهايي كه من در ايرانِ سال‌هاي 1960 و 1970 نوشتم‌، هرگز در كشورم چاپ نشدند‌). اما ترجمه‌ي برخي از شعرهاي پُل والري‌، لويي آراگون‌، گارسيا لوركا‌، ناظم حكمت‌، اِمِه سِزِر و پابلو نرودا از لابلاي تور سانسور عبور مي‌كردند و به فارسي چاپ مي‌شدند‌. و ما آن‌ها را مثل شرابي ناب‌، تا سر حدّ مستي‌، مي‌نوشيديم‌.
بايد گفت كه تمام ملت‌هاي تحت فشار جهان‌، پژواك نعره‌هاي زخم‌هاشان را‌، پيوسته‌، در شعر اين شاعرانِ دريا دل مي‌شنوند‌؛ نعره‌هايي كه گوش‌هاي كرِ ديو صفتاني را كه نمي‌خواهند سايه‌ي نحسشان را از روي زمين برچينند منفجر مي‌كنند‌؛ عفريت‌هايي كه ويرانگرترين سلاحشان غدغن كردن و ايجاد وحشت است‌... و نرودا و ديگراني كه در بالا نامشان را آوردم‌، به من شجاعت دادند كه در هر لحظه و هر كجا كه باشم سختي‌ها را تحمل كنم و از شهادت دادن در برابر تاريخ سرباز نزنم‌؛ كه از مدح شريف‌ترين ارزش‌ها‌، يعني عدالت و آزادي‌، كوتاهي نكنم‌؛ بويژه روان خود را از وحشت بزدايم تا بتوانم بي دريغ و با صداي بلند آن‌چه را كه مردمان جهان نمي‌توانند بگويند به گوش همگان برسانم‌. تصادفي نيست كه نخستين مجموعه‌ي شعر من كه به سال 1988 و به صورت دو زبانه (‌فارسي- فرانسه‌) در پاريس به چاپ رسيد‌، عنوانش بود‌: «‌نافرماني از هراس‌» (Desobeir a la Peur)
در شعر نرودا‌، آن‌چه مرا بيش از هر چيز ديگر جلب مي‌كند‌، عطش و عشق فوق‌العاده‌ي او به زندگي‌، رابطه‌ي بسيار نزديكش با ساده‌ترين اشياء‌، و طبيعتاً‌، دلبستگي و وفاداريِ صادقانه‌اش به عدالت و آزادي است‌، يعني والاترين و بنيادي‌ترين ارزش‌هايي كه به زندگيِ آدمي معني مي‌بخشد‌. و من فكر مي‌كنم دقيقاً به همين دليل است كه او به سرعت تبديل به يكي از مردمي‌ترين و برجسته‌ترين شعراي قرن خود شد‌. هم چنان كه يكي از محبوب‌ترين شعرا نزد روشنفكران و روان‌هاي سركش تمام كشورها و تمام فرهنگ‌هاي جهان‌. و چه قدر طبيعي و به چه آساني‌! تصور من آنست كه اين نبوغ و جادوي عشق پايدار و بي رياي اوست كه از او درخشان‌ترين فانوس درياييِ اقيانوس شعر قرن گذشته را مي‌پردازد‌؛ كه او را تبديل به ستاره‌ي قطبي در آسمان شعر زمانه‌اش مي‌كند كه راه را به شعراي ديگر خواهد نماياند‌. من دوست ندارم كه به شيوه‌اي مطلق سخن بگويم و از او خدايي بسازم‌، ولي او خدا بود‌!
نكته‌ي ديگر آن كه در مسير زندگي او چيزي بسيار انساني و تحول يابنده وجود داشت كه بر من اثر مي‌گذاشت‌. در آن سال‌هاي دورافتادگي كه در خاور دور (‌رانگون‌) در پست كنسول به خدمت مشغول بود‌، و كه به اثار اين دوره‌اش طعمي تلخ و رنگي ماليخوليايي (melancolique) مي‌بخشد‌، اشعار او بسيار شخصي‌، دروني و غير متعهد است‌. در حقيقت‌، در سال‌هاي جنگ‌ داخليِ اسپانياست (‌هم چنان در پست كنسول در مادريد‌) كه او بر عليه فرانكو و سيستم پليسي‌اش طغيان مي‌كند‌؛ سيستمي كه خانه‌ي رافائل آلبرتي‌، يكي از دوستان نزديك و شاعر او را درهم مي‌كوبد‌، و گارسيا لوركا را به قتل مي‌رساند‌. اين طغيان كه نطفه‌اش در اسپانيا بسته مي‌شود‌، تبديل به طغياني آشتي ناپذير بر ضد هر چه بي‌عدالتي و هر چه حكومت خود مختاري‌ست مي‌گردد كه تا پايان عمر از او جدا نخواهد شد‌. از اين لحظه به بعد او شعر و «‌صدا‌»يش را در خدمت تمام ارزش‌هايي مي‌گذارد كه به شكوفاييِ انساني ياري مي‌رسانند‌. گفتم «‌صدا‌»يش را‌، چرا كه از اين پس او براي «‌گفتن‌» و «‌گفته شدن‌» خواهد نوشت‌؛ او مي‌نويسد براي آن كه با توده‌هاي مردم سخن بگويد‌، هم چنان كه يك خطيب با جمعيتي كه در برابر اوست سخن مي‌گويد‌. در واقع‌، او مي‌نويسد تا شعرش را فرياد كند‌. در اين رابطه‌، درجايي خواهد گفت‌: «‌براي انسان‌، سخن نگفتن مردن است‌». و مي‌افزايد‌: «‌من سخن مي‌گويم‌، پس هستم‌!»
من از سرزمينِ شعرِ روايي (Poesie orale) مي‌آيم‌، و اين سنت بيش از هزار سال در كشور من پيشينه دارد‌. اين گونه شعر هنگامي كامل مي‌شود كه بيان شده باشد‌، كه با ديگران تقسيم شده باشد‌. پس من‌، طبيعتاً اين گونه شعر‌، و اين گونه تصوّرِ از شعر را مي‌پذيرم‌. بيشتر شعرهاي من براي به صداي بلند گفته شدن نوشته شده‌اند و مخاطبِ خود را دارند‌. بنابراين‌، در اين زمينه‌، نرودا الهام بخش من نيست‌؛ بلكه اين گونه شعر را‌، كه من نيز مي‌پسندم‌، تأييد مي‌كند. و اين خود‌، در زمانه‌اي كه در برخي از فرهنگ‌ها و تمدن‌ها شعر روايي جاي جولان چنداني ندارد‌، بسيار ارزشمند است‌. شاعر‌، تا از پيله‌ي خون بيرون نيايد‌، نمي‌تواند در باغ‌هاي جهان پروبالي بزند‌؛ و نرودا‌، از لحظه‌اي كه پيله‌ي خود را دريد و رنگين كمان پرهايش را با جهان تقسيم كرد‌، نرودا شد‌.
غالباً از خودم مي‌پرسم‌: شاعر راستين كدام است‌؟ و به اين نتيجه مي‌رسم‌: شاعر راستين‌، روانِ حساس و آگاه نسل بشر است‌؛ رواني كه بي‌نهايت دفعه‌، و در قالب‌هاي فراوان‌، مي‌ميرد و زنده مي‌شود تا به توازن كامل دست يابد‌.
و روان نرودا‌، در گذار خود از جهان‌، اين دگرگوني را به زيباترين نحوي زيسته است‌.


در چشمه‌ها خواهم گريست


                               پرويز خضرايي


اي پريشانِ گرامي‌!
نامت را چنان به گًرده مي‌كشي
كه جاني‌ي مفلوكي
يوغ ننگش را در كوچه‌هاي شهر‌.

چندي‌ست تا كه خورشيدت
در كمرگاهِ شيرِ شرزه‌ي ديرينه سال
ديگر نمي‌تابد‌؛
چندي‌ست كه خونِ جوان نه‌!
كه سايه در رگانت جاري‌ست‌.
ديگر نه شمشيري
آهيخته بر كف آن شير با تبار‌،
و نه سقف آسماني نيلي
بر پايه‌هاي پگاهت معلق است‌...

و تو
محبوبِ ديگرم‌!
در خانه‌ات‌ چنان به احتياط
                         گام بر مي‌داري
كه كابوس زده‌اي به گودال ماران
و يا دزدي به سراي اميري‌.
مهربانم‌!
چشمانت آفتاب‌هاي كسوف‌،
لبهات سفره‌ي زالوها‌،
و دهانِ لِه شده‌ات غار زمستان است
با دندان‌هايي ز قنديل خون‌...

*              
من
اين‌جا
بر ابروانِ انبوه شب ايستاده‌ام
و ماهِ سايه افكن را
با فلاخنِ خشم
به سوي ديگر كيهان
پرتاب مي‌كنم
و سوي شما مي‌آيم‌؛
خوب‌هاي غمگينم‌!
بر سر راهم
در بازارهاي وقيح جهان
نام‌هاي شما را
مانند زنجيرهاي اسيرانِ با غرور
بر دست و پاي خويش
                      مي‌جرنگانم‌،
و تا اشك‌هاي شما
در تمام رگان زمين جاري گردد
در چشمه‌ها
           خواهم گريست‌...


* آثار شعريِ فارسي- فرانسه‌، و فرانسه پرويز خضرايي را مي‌توانيد از اين ناشرين تهيه نماييد‌:
1 – (‌پنج دفتر شعر  Lharmattan). 2- (يك دفتر شعر Lamourier). 3 – (يك دفتر شعرA L Indez). 4 – (دو دفتر شعر L Epi de Seigle). 5 – (يك دفتر شعر در بلژيك L Arbre a Paroles). 6 – دو دفتر شعر فارسي به نام‌هاي «‌از تيربارانگاه‌ها‌» و «‌از پشت پنجره‌»‌، توسط انتشارات سنبله در شهر هامبورگ آلمان‌،

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.