|
از ستم جنسی تا نمایش پوچی
|
|
|
هايده ترابي
|
|
صفحه 3 از 3
من نه
تک گویی از ساموئل بکت
برگردان: هایده ترابی
[نقشها: دهان، بازرس] حرکت: [حرکت بازیگراصلی] محدود می شود به بالا بردن دستها و پایین انداختن آنها در دوسوی بدن، به شکلی که حالت استیصال و ترحم را نشان می دهد. این حرکت به تدریج کم می شود و در بار سوم به سختی قابل رؤیت است. سکوت آنقدر طولانی هست که دهان بتواند صرف انرژی برای اثبات وجود شخص سوم را کنار بگذارد و قدری آرام بگیرد. صحنه تاریک بجز دهان، در انتهای صحنه، سمت راست، حدود بیست سانتیمتر بالاتر ازسطح صحنه، نور ضعیفی از پایین بردهان، بقیه ی چهره در تاریکی. میکروفن نامرئی. در جلوی صحنه، سمت چپ، بازرس ایستاده، با هیکلی بزرگ، جنسیت نامشخص، از سر تا پا در قبای گشاد سیاهی با کلاه پوشیده، نور ضعیفی بر هیکلش، بر سکویی نامرئی با ارتفاع تقریباً ده سانتیمتر، حالت ایستادنش نشان می دهد که به شکل اریب در صحنه قرار گرفته، همه ی توجهش معطوف به دهان. تمام مدت بی حرکت زل زده، مگر چهار حرکت کوتاه که در متن به آن اشاره شده است.(1) با ضعیف شدن نور سالن، صدای دهان نامفهوم از پس پرده شنیده می شود. سالن در تاریکی فرو می رود. صدا همچنان نامفهوم از پس پرده به گوش می رسد، ده ثانیه. با باز شدن پرده عبارتهایی از متن به دلخواه گفته می شود، تا اینکه پرده کاملا بازمی شود و همه توجه به سوی دهان معطوف:
دهان: افتاد بیرون... تواین دنیا... این دنیا... فسقلی... پیش از اینکه... تو یه سوراخ – ... چی؟... دختر؟... آره... یه دختر فسقلی... تواین... اومد تواین... قبل از موعدش... سوراخ خدا زده ... به اسم... به اسم ... حالا مهم نیست... والدین ناشناخته... هرگز نشنیده... پسره غیبش زد... دود شد... هنوز شلوارشو نبسته بود... دختره هم همینطور... هشت ماه بعد... تقریباً وقت دردش... پس هیچ عشقی ... نجاتش نداد... نه از اون عشقهائی که بطور معمول... تو خوابگاه... نثار بچه ی زبون بسته... نه... از هیچ نوعش، حتا ذره ای... اصلاً عشقی نبود... نه اونموقع، نه بعدش... همون رابطه های تیپیک ... چیز قابل ذکری نیست تا شصت که دیگه— ... چی؟... هفتاد؟... خدای بزرگ!... تا حوالی هفتاد... توی مزرعه به گشت و گذار... بی هدف... دنبال گل گاوزبون ... تا یه توپ درست کنه... چند قدم، بعدش توقف... به فضای خالی زل زدن... بعدش ادامه... چند قدم دیگه... توقف و دوباره زل زدن... اینور و اونور گشتن... تا یه دفعه... کم کم... همه چی خاموش می شه... همه ی اون روشنی در سپیده دم ماه آوریل... و یه دفعه می بینه که در کجاست، در–... چی؟... کی؟... نه!...اون!... اون دختر! (مکث و حرکت یکم) یه دفعه دید تو تاریکیه... حالا اگر نه دقیقاً... بی حس... بی حس... برا اینکه هنوز صدای... به اصطلاح... وزوز می شنید... تو گوشها... و پرتو نوری اومد و رفت... اومد و رفت... مثل نوری که از ماه باشه... در عبور... مثل وقتی که ماه می ره پشت ابرها و می آد بیرون... اما خیلی گنگ... احساس... احساس خیلی گنگ... نمی دونست... در چه حالتی بوده... فکرشو بکن!... دختر در چه حالتی بوده! (2) ... آیا ایستاده ... یا نشسته... یا زانو زده... یا دراز کشیده... اما مغز هنوز.. هنوز... تا اندازه ای... برای اینکه اولین فکری که به ذهنش رسید... آخ خیلی بعدش... یه دفعه برقی زد... طوری که اون تربیت شده بود... با بقیه ی بچه های بی سرپرست... که بایست ایمان می آورده... به خدایی... (خنده ی کوتاه) بخشنده و بزرگ... (خنده ی بلند) ... اولین فکری که به ذهنش رسید... آخ خیلی بعدش... یه دفعه برقی زد... اون دختر داشت مجازات می شد... به خاطر گناهاش... یه سری از اون گناهها... اینم باز مدرک دیگه اگر مدرکی لازم باشه... از ذهنش گذشت... یکی بعد از دیگری... بعدش به عنوان فکر احمقونه ولش کرد... آخ خیلی بعدش... که این فکر رو ول کرد... یه دفعه فهمید... کم کم فهمید... که اذیت نمی شه... فکرشو بکن!... اذیت نمی شه!... گرچه نمی تونست به یاد بیاره... همینطوری... که چه موقعی کمتر اذیت شده... البته مگر اینکه اصلاً... برای درد کشیدن خلق شده ... هه!... فکر می کردن که درد می کشیده... درست همون زمان ناجور... در زندگیش... که دیگه باید زمان لذت بردن می بود... و اون در واقع... هیچ لذتی نمی برد... دریغ از یه ذره... که البته در این صورت... اون ایده ی مجازات... برای این یا اون گناه... یا برای همه شون... یا بی هیچ دلیل مشخصی... بخاطر خود مجازات... چیزی که اون خوب می فهمید... ایده ی مجازات... که اول به فکرش رسید... چون اینطور تربیت شده بود... با بقیه ی بچه های بی سرپرست... که ایمان داشته باشه به یک... (خنده ی کوتاه) خدای... (خنده ی بلند) بخشنده و بزرگ... اول به فکرش رسید... بعدش ول کرد... برای اینکه احمقانه بود... شاید هم زیاد احمقانه نبود... به هر حال... همینطور ادامه... همه ی اون ... بیخودی تو فکر رفتن... تا فکر و خیال بعدی... آخ خیلی بعدش... یه دفعه روشن شد... واقعاً خیلی احمقانه اما—... چی؟ ... وزوز؟... آره... تمام مدت وزوز... به اصطلاح... تو گوشها... اگر چه راستش... اصلاً... نه تو گوشها... تو جمجمه... یه صدای غرش خفه تو جمجمه... و تمام مدت این پرتو یا نور... مثل نور ماه... شاید هم نه... قطعاً نه... همیشه همون نقطه... گاهی روشن... گاهی تار... اما همیشه همون نقطه... طوریکه هیچ ماهی نمی تونست... نه... هیچ ماهی... همه ش بخشی از همون آرزوی... آزار دادن... گر چه در واقعیت... یه ذره هم... دردی نداشت ... تا حالاش... هه!... تا حالا... این فکر دیگه... آخ خیلی بعدش... یه دفعه برقی زد... خیلی احمقانه س اما واقعاً همین تیپی بود... یه جورهایی... خوب می بود که یک... آخ و اوخی می کرد... گاه و بیگاه... ولی نمی تونست خودشو پیچ و تاب بده... مثل وقتایی که واقعاً درد داره ... اما نمی تونست... نمی تونست خودشو راضی کنه... اشکالی در کارش بود... ناتوان در فریب دادن... یا ماشین... بیشتر مثل دستگاه... که وصل نباشه... هرگزپیام رو نمی گرفت... یا جونی نمونده بود برای پاسخ دادن... مثل گنگها... صداش در نمی اومد... هیچ صدایی... هیچ نوع صدایی... مثلاً نه فریادی برای کمک ... حتا اگر دلش می خواست... فریاد بزن... (فریاد می زند.)... بعدش گوش کن... (سکوت)... دوباره فریاد بزن... (دوباره فریاد می زند.) بعدش دوباره گوش کن... (سکوت) نه... ولش کرد... سکوت مطلق عین قبرستون ... هیچ جا—... چی؟ ... وزوز؟...آره... سکوت مطلق بجز اون وزوز... به اصطلاح... هیچ جاش تکون نمی خورد... تکونی که حس کنه... تنها پلک چشمهاش... احتمالاً... گاه و بیگاه... جلو نور رو می گرفتن... بهش می گن واکنش... هیچ نوع حسی... بجز پلکها... حتا در بهترین اوقات... چه کسی اونها رو حس می کنه؟... بازشدن... بسته شدن... همه ی اون رطوبت... اما مغز هنوز... هنوز به حدّ کافی... آخ هنوز خیلی!... در این مرحله... در کنترل... تحت کنترل... که بتونه حتا اینو زیر پرسش ببره... چون اون صبح آوریل... اینجور استدلال می کرد... اون صبح آوریل... چشماش خیره شده بود... ناقوسی از دوردست... (3) همینطور که با اشتیاق داشت به طرفش می رفت... چشماش خیره شده بود... مبادا که گمش کنه... همه ش نرفته بود... همه ی اون نور... همینجوری خودش... بدون چیزی... چیزی... از طرف اون دختر... وغیره... و همینطور استدلالها... پرسشهای بیهوده... و همه بیحرکت مثل مرده ها... سکوتی شیرین، عین قبرستون... که یه دفعه... کم کم...او فهمـ —... چی؟ ... وزوز؟... آره... همه چیز در سکوت مطلق بجز اون وزوز... تا یه دفعه فهمید... واژه ها دارن—... چی؟... کی؟... نه!... اون... اون دختر... (مکث و حرکت دوم ) فهمید... واژه ها دارن میان... فکرشو بکن!... واژه ها داشتن می اومدن... صدایی که اول تشخیصش نداد... تا مدتها بعد از اینکه به گوش رسید... آخرش ولی مجبور شد قبول کنه... صدای کس دیگه ای نمی تونست باشه... جز خودش... بعضی مصوتها... که هیچ جای دیگه ای... نشنیده بود... جوری که مردم زل می زدن... به ندرت پیش می اومد... یک یا دوبار در سال... عجیب اینکه همیشه تو زمستون... بی اینکه بفهمن به اون دختر زل می زدن... و حالا این جریان آب... جریان پیوسته ... اون که هرگز... بر عکس... عملاً لالمونی... همه ی زندگیش ... چه طاقتی داشت!.. حتا خرید... رفتن برای خرید... مرکز خرید، شلوغ... سوپرمارکت... تنها لیستو تحویل دادن... با ساک... ساک خرید سیاه رنگ کهنه... بعدش اونجا ایستادن و صبر کردن... چقدر؟ خدا می دونه!... میون اون همه ازدحام... بی حرکت... زل زدن به فضایی تهی... دهنش طبق معمول نیمه باز... تا اینکه دوباره تو دستش بود... ساک دوباره برمی گشت تو دستش... بعدش پرداخت کردن و رفتن... بدون خداحافظی.... چه طاقتی داشت!... و حالا این جریان... حتا نصفش هم نمی شد گرفت... حتا یک چهارمش هم نه... چه می دونست... چی داشت می گفت... فکرشو بکن!... نمی دونست چی داشت می گفت!... تا اینکه شروع کرد... به فریب خودش... که اصلاً مال اون نیست... صدای اون نیست اصلاً... حتماً موفق می شد... لازم داشت... داشت موفق هم می شد... بعد از تلاشهای طولانی... تا وقتی که یه دفعه حس کرد... کم کم حس کرد... لباش تکون می خوره... فکرشو بکن!... لباش تکون می خوره!... جوری که البته تا اونموقع هرگز... و نه تنها لبها... گونه ها... آرواره ها... همه ی چهره... همه ی اون-... چی؟ زبان؟... آره... زبان توی دهن... همه ی پیچ و تابهایی که بدون اونها ... حرف زدن امکان نداره... و با این وجود معمولاً... اصلاً حس نمی شه... اونقدر زیاد آدم حواسش... به چیزی می ره که گفته می شه... که همه ی هستی... وابسته به واژه هایی می شه که به زبون می آد... طوری که نه تنها اون می بایست... اون دختر.. نه تنها می بایست... تسلیم می شد... می پذیرفت که تنها مال خودش... تنها صدای خودش... بلکه این فکر زشت دیگه رو هم... آخ خیلی بعدش... یه دفعه برقی زد... حتا زشت تر...اگه بشه گفت... که حس داشت برمی گشت... فکرشو بکن!... حس داشت برمی گشت!... اول از بالا... بعدش به پایین جریان داشت... همه ی دستگاه... اما نه... ولش کن... تنها دهن... تا حالا... هه!... تا حالا... بعدش فکر... آخ خیلی بعدش... یه دفعه روشن شد... دیگه نمی شه ادامه داد... همه ی این... همه ی اون... جریان پیوسته ی .. به زحمت می شد شنیدش... یا ازش سر در آورد... و فکرهای خودش... ازشون سر در بیاره... همه- ... چی؟... وزوز؟... آره... همه ی مدت وزوز... به اصطلاح...همه ش باهم ... فکرشو بکن!... انگار همه ی بدن ناپدید شده... تنها دهن... لبها... گونه ها... آرواره ها... هرگز-... چی؟... زبان؟... آره... لبها... گونه ها... آرواره ها... زبان... یه لحظه هم آروم نمی گرفت... دهن داغ کرده بود... جریان واژه ها... توی گوشش... عملاً توی گوشش... نصفشو نمی شه گرفت... حتا یک چهارمشو... معلوم نبود چی داشت می گفت... و نمی تونه قطع کنه... قطع نمی کنه... اون که یه لحظه پیش... همین یه لحظه... نمی تونست صدایی در بیاره... هیچ نوع صدایی... حالا نمی تونه قطع کنه... فکرشو بکن!... نمی تونه جریانو قطع کنه... و همه ی مغز در حال التماس... چیزی تو مغز التماس می کنه... به دهن التماس می کنه که ببنده... یه لحظه نفس تازه کنه... حتا شده برای یه لحظه... و پاسخی نده... مثل اینکه نشینده باشه... یا نمی تونست... نمی تونست یه ثانیه نفس تازه کنه... چه جنونی... همه ی اون با هم... به زحمت می شه شنید... به هم ربطش داد... و مغز... با خودش پرت و پلا می گه... سعی در اینکه مفهومی بهش بده... یا اینکه قطعش کنه... یا در گذشته...گذشته رو زنده کنه... فلاش بکهایی... از همه ی لحظه ها... اکثراً موقع راه رفتن... همه ی زندگیش در حال راه رفتن... روز از پس روز... چند قدم و بعدش توقف... به فضایی تهی زل زدن... و بعد ادامه... چند قدم دیگه... توقف و دوباره زل زدن... بی هدف چرخیدن... روز از پس روز... یا وقتی که گریه کرد... تنها وقتی که می تونست به یاد بیاره... از زمانی که بچه ی شیرخوره بود...خب باید گریه کرده باشه... به عنوان بچه ی شیرخوره ...شاید هم نه... حیاتی نبوده... تنها گریه ی زمان تولد... تا راه بیفته... نفس کشیدن... و دیگه نه تا... حالا... که عجوزه ی پیری شده... نشسته زل زده به دستش... کجا بود؟... مزرعه کروکر... (4) یه شب تو راه خونه... خونه! تپه ی کوچکی در مزرعه ی کروکر... هوا دیگه داشت تاریک می شد... نشسته زل زده به دستش... تو دامنش... کف دستش رو به بیرون... یه دفعه دید که مرطوب شده... کف دست... احتمالاً اشکها... احتمالاً اشکهاش... تا کیلومترها اونطرف تر کسی نبود... هیچ صدایی... فقط اشکها... نشست و تماشا کرد که چه جور خشک می شن... در یک ثانیه تموم شد... یاچنگ انداختن به آخرین تخته پاره... (5) مغز... سوسویی می زد و رو به خاموشی می رفت... چنگی انداختن و ادامه... چیزی نبود... سراغ بعدی ... به بدی صدا... بدتر... کمی مفهوم... همه ش با هم... نمی شه-... چی؟ وزوز؟... آره... تمام مدت وزوز... غرشی خفه مثل آبشار... و پرتو... سوسویی... خاموش و روشن... شروع به حرکت در اطراف... مثل پرتو ماه اما نه... همه ی بخشها مثل هم... حواست به اون هم باشه... گوشه ی چشم... همه ش با هم... نمی شه ادامه داد... خدا عشقه... اون بخشیده می شه... بازگشت به مزرعه... آفتاب صبح... آوریل... چهره رو تو علفها فرو بردن... هیچ چیز جز چکاوکها... همینطور ادامه... چنگ انداختن به آخرین تخته پاره ... به زحمت شنیدن... واژه ی غریب... کمی درکش کردن... انگار همه ی بدن ناپدید بشه... تنها دهن... چه جنونی... و نمی تونه قطع کنه... نمی شه قطعش کرد... چیزی که اون-... چیزی که اون می بایست -... چی؟... کی... نه!... اون (مکث و حرکت سوم) چیزی که اون می بایست-... چی؟... وزوز؟... آره... تمام مدت وزوز... غرش خفه... در جمجمه... و پرتو... در چرخش به دور و بر... بی درد... تا حالا... ها!... تا حالا... بعدش فکر.. آخ خیلی بعدش... یک دفعه روشن شد... شاید چیزی که اون می بایست... می بایست... بگه... می تونست این باشه؟... چیزی که اون می بایست... بگه... فسقلی پیش از زمانی که... اون سوراخ خدا زده... هیچ عشقی... ولش کن...همه ی زندگیش لالمونی... در واقع لالمونی... چه طاقتی داشت!... اون موقع تو دادگاه... چی داشت که از خودش بگه... مجرم یا بی گناه... بایست زن... حرف بزن زن... اونجا ایستاد، زل زده به فضا... دهن نیمه باز، طبق معول... منتظر که بیان ببرنش... خرسند از دستی که بازوش رو... حالا این... چیزی که اون باید می گفت... می تونست این باشه؟... چیزی که دلش می خواست بگه... این بود که چطور... چطور اون دختر... چی؟...بوده؟... آره... چیزی که دلش می خواست بگه این بود که چطوری بوده... اون چطور زندگی کرده... زندگی کرده و کرده...خواه مجرم خواه نه... همینطور زندگی کرده... تا شصت سالگی... چیزی که-... چی؟... هفتاد؟... خدای بزرگ!... زندگی کرده و کرده تا هفتاد سالگی... چیزی که اون خودش نمی دونست... نمی دونست که شنیده... بعد بخشوده... خدا عشقه... رحم و شفقت... هر صبح تازه... بازگشت به مزرعه... صبح آوریل... چهره درعلفها... هیچ چیز جز چکاوکها... اینو بگیر و برو... و ادامه بده... یه چند تای دیگه-... چی؟... اون هم نه؟... به اون ربطی نداره؟... چیزی نیست که بتونه بگه؟... خیلی خب... هیچ چیزی نیست که بتونه بگه... یه چیز دیگه رو امتحان کن... به چیز دیگه ای فکر کن... آخ خیلی بعدش... یه دفعه برقی زد... اونم نه... خیلی خب... دوباره یه چیز دیگه... همینطور ادامه... تا آخرسر پیداش کرد... فکر به همه چیز... به قدر کافی ادامه... بعد بخشوده... بازگشت به-... چی؟... اونم نه؟... به اون هم ربطی نداره؟... چیزی نیست که بتونه بهش فکر کنه؟... خیلی خب... چیزی نیست که بتونه بگه... چیزی نیست که بتونه بهش فکر کنه... چیز نیست که-... چی؟... کی؟... نه!... اون! (مکث و حرکت چهارم) فسقلی... افتاد بیرون قبل از اینکه وقتش بشه... سوراخ خدا زده... هیچ عشقی... حالا ولش... همه ی زندگیش بی حرف و گفتگو... در واقع بی حرف و گفتگو... حتا با خودش... هرگز صدایی بلند نکرد... اما نه کاملاً... گاهی وقتها میلی مفرط... یک یا دو بار در سال... عجیب اینکه همیشه زمستون... شبهای دراز... ساعتهای تاریکی... یه دفعه میلی مفرط... به گفتن... بعد پریدن تو بغل اولین کسی که پیداش شد... تو نزدیک ترین مستراح... شروع به خالی کردن... جریان پیوسته... خل بازی ... نصف مصوتها اشتباه... هیچکس نمی تونست دنبال کنه... تا اینکه دید چه جور بهش دارن زل می زنن... بعدش تا حد مرگ خجالت کشیدن... بازخزیدن به... یک یا دوبار در سال... عجیب اینکه همیشه زمستون... ساعتهای طولانی تاریکی... حالا این... این... سریعتر و سریعتر.. واژه ها... مغز.. مثل دیوانه ها... اینجا و اونجا سوسویی زدن... سریع چنگی انداختن وادامه... هیچ چیزی نیست... یه جای دیگه... یه جای دیگه رو امتحان کن... همه ی مدت التماس چیزی رو کردن... ... چیزی توش که التماس می کنه... التماس برای قطع همه ی این... بی هیچ جوابی... دعاهای بی پاسخ مانده... یا نشینده... بیش از حد آهسته... و همینطور ادامه... ادامه بده... تلاش... نمی دونست چی... برای چی داره تلاش می کنه... تلاش برای چی... انگار همه ی بدن ناپدید شده... تنها دهن... همینطور ادامه... ادامه-... چی؟... وزوز؟... آره... همه ی مدت وزوز... غرش خفه مثل آبشار... در جمجمه... و پرتو... دور و بر ُسک زدن... بی درد... تا حالا... هه!... تا حالا... همه ی اون... ادامه بده... بی خبر از اینکه چی ... اون زن داشت چی-... چی؟... کی؟... اون!...نه!...اون زن! (مکث) داشت برای چی تلاش می کرد... تلاش برای چی... مهم نیست... ادامه بده... (پرده کم کم پایین می آید. ) آخرش پیداش کرد... بعدش بازگشت... خدا عشقه... شفقت و رحم... هر صبح تازه... بازگشت به مزرعه... صبح آوریل... چهره در علفها... هیچ چیز جز چکاوکها... همینو بگیر و برو- (پرده می افتد. سالن نیمه تاریک است. صدا از پشت پرده هنوز نامفهوم به گوش می رسد، ده ثانیه، با خاموش شدن نور در سالن، قطع می شود.) پایان 1 . حرکتهای نقش دهان در پاراگراف یکم مشخص شده است. بنابراین حرکتهای اشاره شده در پرانتزها همه مربوط به نقش بی کلام (بازرس) می شود. 2 . از آنجا که در متن اصلی ضمیر سوم شخص مؤنث به کار رفته، برای رساندن جنسیت، گاهی در برگردان فارسی واژه ی "دختر" یا "زن" اضافه شده است. 3 . در ترجمه ی آلمانی Dolde به معنی شکوفه یا تاج گل برابر bell (ناقوس) نهاده شده که باید اشتباه باشد. bell در انگیسی به کاسه ی گل هم اطلاق می شود که معنی دورتریست و به زبان علمی گیاه شناسی مربوط می شود. 4. Kroker’s Acker 5. Grabbing at the straw /nach dem Strohalm greifend در انگلیسی و آلمانی کنایه ایست به مفهوم متوسل شدن به آخرین امکان برای یاری جستن و نجات یافتن. منبع به انگلیسی و آلمانی از: „Not I“ / „Nicht ich“ von Samuel Beckett, aus: „Stücke und Brucstücke in drei Sprachen“, Suhrkamp Verlag, Frankfurt am Main, 1978 * متن اصلی به زبان انگلیسی در بهار 1972 نوشته شده است و در سپتامبر همان سال برای نخستین بار درنیویورک، در فوروم تئاتر مرکز لینکلن، به روی صحنه می رود. ** با سپاس از سعید یوسف که با راهنمایی های بسیار ارزنده اش مرا در مقابله با متن انگلیسی یاری داد.
|