|
بهزاد ميهنخواه
|
|
سخن من نه از دردِ ايشان بود خود از درديست كه ايشانند... (شاملو)
گزافههاي يك بي سروپا كافي است گهگاه در ميان سايتهاي پراكنده در اينترنت، سري به اخبار وطني بزني تا يقين حاصل كني كه اتفاق بزرگي در شُرف وقوع است!!! من حتا از روي روحيات و رفتار دوستان و آشنايانم ميتوانم به اين پيببرم كه امروز آنها احتمالاً با چه اخبار عجيب و غريبي روبرو شدهاند. نكتهي غمانگيز اما اين است كه اتفاقي نميافتد حتا ميتوانم بگويم هيچ اتفاقي نميافتد. البته شما ميتوانيد به هيچ وجه نگران روحيهي لطيف و طبع نازك دوستان و هموطنان من نباشيد. آنها به رغم روحيهي لطيفشان از پوستِ كلفتي برخوردارند و ككِ نرشان هم نميگزد. هر چند آنها با ژستي روشنفكرمآبانه تمايل دارند اين پوست كلفتي و بي عاري را به طوفان مصايبي كه طي اين سالها از سر گذراندهاند، نسبت دهند اما اين موضوع بيش از هر چيز از سابقهي تاريخي برخوردار است. آنها هر روزه ميتوانند طي يك دگرديسيِ فوق تصور با خويشتنداري، خبر طوفان بزرگي را كه پيش بيني شده بود و به وقوع نپيوست بر خود همواره كرده و حتا با ديدن هواي آفتابي با سرزندگي و با اعتماد به نفسي حيرتانگيز به همسرشان نهيب بزنند كه: مهين ، با اين هوا كاش لااقل ملافهها را شسته بوديم! آنها هر شب هنگام خوابيدن، صبح موقع صبحانه ، عصر يا در طول روز به يادشان نميافتد كه هموطن جوانشان ، احمد باطني دانشجوي خوش سيما و برازندهاي كه قريب پنج سال قبل، عكس زيبايش در حالي كه پيراهن خونييي را برفرازِ سر داشت تمام سيستمهاي مخابراتي جهان را تسخير كرد و يك بار ديگر قلوب آنها و مردم سياره را لرزاند، هنوز كه هنوز است در زندان به سر ميبرد و امروز بيناييِ يك چشمش را از دست داده و سخت بيمارست... آنها در حالي كه هنوز از حملهي هزار و چهار صد سالِ قبل اعراب خشمگينند و داغ اعراب از زمان يزدگرد سوم همچنان به دلِشان مانده است؛ نماز ميخوانند و حتا بعد از سالها زندگي در اروپا سفره ابوالفضلشان بيست متر است. آنها در حالي كه برخي سنتهاي كم بهايِشان را پاس ميدارند و هر روز در كنار خانواده و به صورت دسته جمعي غذا ميخورند، يادشان نميافتد كه در كنارِ فوج فوج افتخارات بيبها كه برايِشان ذرهاي نپرداختهاند كشورشان ركورد دارِ بيشترين روزنامهنگار زنداني در جهان است و همچنين يكي از پنج كشوريست كه بيانيهي مللمتحد در مورد منع اعدام اطفال و افراد زير هجده سال را امضاء نكرده است. آنها در حاليكه چُس نالههاي غربت سر ميدهند و به تخت جمشيد و اين كه كشورشان مهدِ تمدن است و اولين جايي بوده كه مثلاً در روز پنجم آفرينش سر از آب برآورده مفتخرند، به هر هموطني در اطرافشان حمله ميبرند و مثلِ انسانهاي ماقبل تاريخ، بُرندهترين سلاحشان هنوز ناخن است! آنها وانمود ميكنند كه از زندگي آموختهاند كه بي اعتماد باشند و هر حركتي به سوي مهرباني را نفي ميكنند، حتا با تو از حاشيهي ميداني در مونيخ كه مشتي آواره- البته براي اوراق اقامت- در آن فريادِ تقاضاي آزادي سر دادهاند عبور نميكنند؛ آنها نه تنها نميپرسند كه بالاخره چه كسي پيراهن را به خون كشيده است بلكه حتا تقاضاي آزاديِ جوانِ خوش سيمايشان را نميكنند، اما خطايشان جُبن است و وحشت از معرفت و شناخت... آنها كتاب نميخوانند، شعر گوش نميكنند و اصلاً لازم نيست در مقابل اين همه جلوههاي دنياي جديد چيزي بياموزند؛ آنها خودشان همه چيز را بلدند و اساساً در خونِشان است و از اين گذشته هنر نزد ايرانيان است و بس!!! حتا به رويشان هم نميآورند كه در زادگاهِشان به عنوان يكي از معدود نقاط در جهان، هنوز زنان را به جرم عشق آزاد ، آنهم در ميادين شهرها و از آن هم شنيعتر با پرتاب سنگ ميكُشند! اما از آنجا كه هنوز خون غيرت در رگانِشان است و همانطور كه همه ميدانند: «ايراني در هر كجاي اين دنيا ايرانيست»، هنگام تماشاي تلويزيون با فرزندانشان، جلوي پخش صحنههاي عاشقانه و مستهجن را با عوض كردنِ كانال ميگيرند و اين كار نبوغآميز را البته با احساسي كه يك سرباز اسلام در بلاد كفر و آنهم در جنگهاي صليبي انجام ميدهد به منصهي ظهور ميرسانند! آنها حتا هنرمندان خود را نيز پروراندهاند و ترانهي پسرانِ گروهِ «بلاك بويز» در لسآنجلس وردِ زبانِشان و براي اين كه از ياد نبرند كه كيستند، مونس روزهاي غربتشان است: ايروني ايروني بمون(دوبار) نسلِ ما نسلِ آرياست (دوبار)....
نشستن و قرنها انديشيدن ايستادن و غليظترين اشكها را گريستن سر خم كردن نگاه كردن حتا در يلداييترين زمستانِ زمان ديوانهوار بهار بهار كردن با زيباترين ترانهها بر لب، سكوت كردن- همه از من ساخته است اما از منِ عاشق هرگز مخواه كه به سكوتِ اين سالها خنده سر كنم... مونيخ ارديبهشت 83
|