|
هادی جامعی
|
|
تقدیم به: محسن حسام
ورا (Vera) ترکم کرد. خرگوش گم شد. روی یکی از نیمکت های پارک نشسته ام. کدام پارک؟ حواسم نیست. «می روی تو گریه می گیر مرا». یارو از شباهت با «روبرت نرو Robert Nero بازیگر سینمای امریکا» مو نمی زد، آویخته به او دختری می شلد، با سگی که به دنبالش می کشد. از نزدیکم رد می شوند. از لابلای خنده و شوخی هاشان tache difficille به گوشم می خورد. یعنی چه لکه دشوار؟ چرا نگفت travail dur ؟ یعنی کار سخت، مشکلی که من و ورا را از باغ های میوه چینی اطراف پاریس رماند. گفت که می رود وردست شعبده باز شود... «لحظه ای بنشین باران بگذرد...» در «شاتوله Chatelet» (ایستگاه متروی پاریس) آه می کشیدم شایدم اشک می ریختم که گیر کیف زن ها می افتم. مثل آواری پای پله ها فرو می ریزم. خودم را سینه خیز می کشانم، بالای پله ها با ژنده پوش کله به کله می شوم. هنوز نرسیده می گوید: «آبه پیره-روحانی 91 ساله مشهور فرانسوی- با موعظه هایش...!» و چه پرت و پلا که بارش نمی کند. سیگاری می پیچد، می دهد دستم. کنارش ولو می شوم. بوی غریبی می دهد. با قوطی های آبجو، خرابِ خراب است. زیر روشنایی چراغ برق، ساک های خرت ئ پرتش دور و بر او چیده شده. ورمِ چانه و سیاهی دور چشم راست را نشانش می دهم. کمی که می گذرد، از لابلای روده درازی های ملال آور او آبه پیر با موعظه هایش هیچ غلطی نکرده است. عقیده او چه اهمیتی برای من دارد؟ «-اسمت؟ فیلیپ...- اسم تو؟- آویز...» .... در گار دولس Gare de lest- ایستگاه راه آهن در شرق پاریس- هنوز آشوبم. چانه ام درد می کند. دلم می خواهد فریاد بکشم، دق دلی ام را خالی کنم... دیشب خواب دیدم زیز غلطک راه سازی له شدم. «می روی تو گریه می گیرد مرا...» چشمم به پوستر آبه پیر می خورد: تصویر او با کلاه بره، هر کاسه عینک او قد یک نعلبکی، بارانی مچاله... در وصفش می خوانم «پنجاه سال جنگ، خانه برای بی خانمانان....» از شباهت با فلیپ، مونمی زند. «ول معطل است»، چیزی که فلیپ، در روده درازی های ملال آورش گفته بود و نفهمیده بودم... ای گکاش این جا بود بهش می گفتم گل گفتی فلیپ. راه را کج می کنم. از کوچه پسکوچه های «بار بِس - خیابانی در پاریس-» به «کلین یانکور- شنبه بازاری در پاریس» می افتم. پیاده روی این روزهای من حرف ندارد. همین که ورا را ببینم، خوهم گفت: «عزیزم، ملوسم، یک شانس دوباره...» شعبده باز با لاه سیلندر و فراک در میدنچه مهرکه گرفته است. ورا در لباس خرگوشی طبل می کوبد. در نیم دایره تماشاگران به تماشا می ایستم. شعبده باز ورد می خواند و از درون جعبه خرگوش در می آورد، ورا کاسه را می گرداند. من ده سانتیم درون آن می اندازم... می گوید که در کافه رستوران فلیپ منتظرش باشم. سیاه خال بازها را دور می زنم، وارد کافه می شوم. فلیپ با آبجو به استقبالم می آید. تا وقتی جرعه جرعه سر گرم نوشیدنم، خودم را زیر رو می کنم: کیم؟ چی ام؟ چکاره ام؟ این جا چه می کنم؟ آینده نامعلوم، زیر شیروانیِ «پلاس دیتالی-میدانی در پاریس-» غم انگیز، ورا ترکم کرده... چه چیزم از شعبده باز کمتر است؟ بزنم شیشه پنجره را بشکنم. بساط فلیپ را به هم بریزم...! اما گلویم بدجوری پیش دختره گیر کرده... ورا و شعبده باز دست در دست هم وارد می شوند. به هم معرفی می شویم «فلیپ...- آویر...» چاخان می کنم، دروغ های شاخ دار به ناف ورا می بندم «-به موقع نرسیده بودم ژنده پوش نفس آخر را کشیده بود...- کجا...؟- شاتله، کنار تأتر...» ورا کک اش نمی گزد، جز شعبده بازی انگار هیچ چیز نظرش را جلب نمی کند. موقع استراحتِ میوه چینی به ام تکیه می داد و ساندویچش را گاز می زد. حالا می فهمم غش و ریسه رفتن هایش به خاطر پول هایی بود که تا دینار آخر پایش خرج می کردم. از پدر و مادرش می پرسم. مادرش رختخوابی است. مستی هنوز از سر پدرش نپریده، برادرش «یان Yan» دنیا را سر انگشتانش می چرخاند... آن ها هنوز در «پزنان-شهری در حوالی لهستان-» زندگی می کنند. فلیپ در باره چشم بندی نظرم را می پرسد. می گویم آبکب بود، یک چیز معمولی... اگر خرگوش را آدم و آدم را خرکوش کرده بود، شاهکار بود. «در سرزمین من موش را شیر و شیز رل موش می کنند... چشم بندی یعنی این....» چشم های هر دو از تعجب گرد می شود. «-چطور ممکن است... –باید بود و دید...» ای کاش می گفت دست بردار پسر، برو کشکتو بساب، دروغ به این بزرگی! بهانه ای پیدا می ردم برای درگیری. اما هیچی نگفت، نه او نه ورا، فقط چشم های آن ها از تعجب گرد شد... نمایش بعدی در شهر آوینیونِ فرانسه برگزار می شود. آیا حاضرم آن ها را همراهی کنم. ورا سئوال می کند. فلیپ نظر مساعد دارد، می خواهد از تجارب ام در نمایش هنری بهره مند شود. اگر چه اهل نمایش نیستم می گویم: «آره، چه جورهم...» 2004/2/12
|