header image
 
ژوليا چاپ
محسن حسام   

چه بر سرم آمده است ژوليا‌. اتاق تاريك است‌. از نور شمع اثري نيست‌. لابد شمع آب شده است‌. هنوز روي تخت دراز كشيده‌ام‌. ديشب تا نزديكاي سحر كار كردم‌. اما نتوانستم بخش آخر رمان را به پايان برسانم‌. پيش از خواب به ياد وطن افتادم‌. زير لب يك ترانه ي بومي را زمزمه كردم‌. بعد به شهر زادگاهي‌ام سفر كردم‌. پا روي سنگفرش‌هاي حياط خانه‌مان گذاشتم‌. كنار باغچه ايستادم‌. دستي به سر و گوش گل و گياه كشيدم‌. با مادر و خواهرم از هر دري سخن گفتيم‌. ديشب من خواب بودم‌؟ نه‌، خواب نبوده‌ام‌. يادها در بيداري بر من مي‌گذشته است‌، لابد زماني كه روي همين تخت فارغ از كار شبانه دراز كشيده بودم‌. شمع‌دان روي پاتختي بود‌- هنوز هست- شمع به كندي آب مي‌شد‌. از روي تخت بر مي‌خيزم‌. نگاهي به تابلوي بالاي سرم مي‌اندازم‌. خطوطي از روشنايي چشمم را خيره مي‌كند‌. پس اين تابلو نمرده است‌. هنوز جان دارد‌. رنگ‌هاي ديگري هم هست‌، كنار پنجره‌. از خوشه‌ها نوري فسفري مي‌تراود‌، قطعاً زماني كه من در عالم خواب و بيداري بودم‌، سر شاخه‌ها قد كشيده و بارو و برگ داده‌ بودند‌. حالا ديگر هوش و حواس سابق را ندارم‌. گرچه‌، از زماني كه جلوي پنجره اتاقم را گِل گرفته‌اند‌. حساب روزها از دستم در رفته است‌. بواقع نمي‌دانم حالا چه فصلي است‌. در اين اتاق يك روز زمستان است‌، يك روز بهار‌، يك روز هوا گرم است‌. يك روز سرد‌. من از وقايعي كه در بيرون از اين ساختمان مخروبه مي‌گذرد‌، بي‌خبرم‌. با خودم مي‌گويم حالا وقت اين حرف‌ها نيست‌، پا شو يك كاري بكن‌. به گمانم سنگ‌هاي آتش زنه را زاويه‌ي چپ اتاق توي صندوقچه‌ي قديمي گذاشته‌ام‌. بعد از جست و جوي‌، از توي صندوقچه يك فندك پيدا مي‌كنم‌. فندك جرقه مي زند‌، اما شعله‌اي در كار نيست‌. تكانش مي‌دهم‌. يك چكه بنزين توش نيست‌، انگار بخار شده و به هوا رفته‌. در زاويه‌ي راست‌، قفسه كتاب‌هايم هست‌، مال عهد دقيانوس است‌. من اغلب آن‌ها را از بازار مكاره به قيمت نازلي خريداري كرده‌ام‌. حدود پنجاه جلدي مي‌شود‌، جلد چرمي با كاغذهاي خاكي رنگ‌. شيرازه‌ها از هم وارفته‌اند‌. آن گوشه و كنار يك قوطي كبريت پيدا مي‌كنم‌. كبريت مي‌كشم‌. اما انگار گوگردها خاصيت‌شان را از دست داده‌اند‌. دست آخر شعله در مي‌گيرد‌، معطل نمي‌كنم‌. به يك جست از جا بر مي‌خيزم‌. يك شمع تازه از توي كشوي ميز تحريرم بيرون مي‌كشم‌. شمع را روشن مي‌كنم و توي جا شمعي مي‌گذارم‌. چند برگ كاغذي را كه پاي تخت ريخته شده‌، جمع مي‌كنم و روي ميز لاي پوشه مي‌گذارم‌. خوشه‌ها رنگ مي بازند‌. با خودم مي‌گويم پيش از آن كه نور بميرد‌. بد نيست يك شمع ديگر روشن كنم‌. در قوطي باز است‌. از توي قوطي پودر گوگرد روي دستم مي‌ريزد‌. آه‌، گوگردها پودر شده‌اند‌.
معده‌ام خالي است‌. برگي مي‌چينم و به دندان مي‌گزم‌. طعم ليموترش را دارد‌. با جويدن چند برگ زانوهايم قوت مي‌گيرند‌. شمعدان را بر مي‌دارم و از اتاق بيرون مي‌روم‌. راهرو بوي نا مي‌دهد‌، از دري كه به راه‌پله مي‌خورد‌، تو مي‌روم‌. هنوز چند پله پايين نرفته‌ام كه چشمم به موش‌ها مي‌افتد‌. دوتا هستند‌، بي رمق و ريغو‌. جيز جيز مي‌كنند‌. همديگر را ليس مي‌زنند‌. شمعدان را نزديك مي‌برم تا از نزديك ببينمشان‌. چشمشان دو دو مي زند‌. شمعدان را جلو چشمشان حركت مي‌دهم‌، هيچ واكنشي از خودشان نشان نمي‌دهند‌. لابد كور هستند‌. با خودم مي‌گويم نكند اين موش‌ها حامل بيماري باشند‌. راهم را مي‌كشم و از پله‌ها پايين مي‌روم‌. به طبقه‌ي پنجم كه مي‌رسم‌، از دري كه به راهرو مي‌خورد‌، بيرون مي‌آيم‌. مي‌پيچم به سمت چپ‌. خودم را مي‌رسانم ته راهرو‌. آپارتمان 210. در آپارتمان چارتاق باز است‌. توي هال اول چشمم به جالباسي مي‌افتد‌. پالتوي پوستِ خز‌ِ مادام «‌لوسين‌امه‌»‌، هنوز به جا لباسي آويزان است‌. سرم را توي پالتوي پوست فرو مي‌برم‌، بوي نفتالين مي‌دهد‌. انگار كه مادام لوسين امه ساعتي پيش آن را از توي چمدان بيرون كشيده است‌. دست روي پرزها مي‌كشم‌، مي‌ريزد‌. زير پالتو پوست‌. شال آبي رنگ كشمير به چوب رختي آويزان است‌.مادام لوسین امه پاییز و زمستان آن را به دور گردن می پیچید. شال بید خورده. ژولیا می گفت: مادام لوسین امه هیچ وقت شال را از خودش جدا نمی کرد. مادام لوسین امه تازه از بیمارستان «سن ژوزف» برگشته بود. من و ژولیا با یک دسته گل بدیدنش رفتیم. «حبیبه» خدمتکار مراکشی در را برویمان باز کرد. با دست های صابونی دسته گل را از ما گرفت. ما را به سالن پذیرایی هدایت کرد. سالن بدون گل و گیاه بود. گوشه ی راست روی میز پایه کوتاه مجسمه ی گچی «مریم عذرا» بود. روی دیوارها قاب عکس بود. چندتایی مال دوره ی جوانی مادام لوسین امه بود. با پدر، مادر، پدر بزرگ، مادر بزرگ و خواهر و برادر. چندتایی هم با شوهرش بود. ظاهراً عکس ها متعلق به زمان پیش از جنگ بود. عکسي هم از زمان کودکیش بود با گیسوان بافته و صورت کک و مکی. جلوی باغچه پر از گل رُز ایستاده بود با همان لبخند کودکانه. روی یک مبل قدیمی فرو رفتیم. جبیبه به آشپزخانه رفت و با یک ظرف گلدان پُر آب برگشت. گره روبان را باز کرد. گل ها را از لای زرورق بیرون کشید و توی ظرف گذاشت.
ژولیا گفت: «گلدان ها کو، این جا پر از گلدان بود.»
حبیبه گفت: «مادام پیش از آن که بستری شود، آن ها را به سرایدار سپرد که مواظب گلدان ها باشد و به آن ها آب بدهد. من هنوز فرصت پیدا نکرده ام گلدان ها را بالا بیاورم.»
ژولیا خواست بداند که حالش چطور است. ظاهراً تعریفی نداشت. به گفته ی حبیبه مادام لوسین امه درد می کشید. دائماً به یاد گذشته ها می افتاد. می گفت «مارسل» بالاخره از زندان نازی ها فرار کرده و از طریق مرز بلژیک خودش را به خاک «فرانسه» رسانده و به پارتیزان‌ها پیوسته، امروز فرداست که در پاریس آفتابی شود. گاهی وقت ها هم خیال می کرد که به دوران جوانی بازگشته، تازه با مارسل در خیابان «فوبورگ آنتوان» در کافه «لوبوتی کوان» آشنا شده است. در آخرین هفته ی ماه اوت برای گذراندن تعطیلات به «نرماندی» رفته اند. دم به ساعت حبیبه را صدا می زد تا جعبه آینه و اسباب و لوازم آرایشش را از توی کشوی میز توالت بیرون بکشد، بنشیند کنار تختِ خوابش و دستی به سرو رویش بکشد.
در همین دم صدای مادام لوسین امه از توی اتاق خوابش شنیده شد: کی هست حبیبه؟
حبیبه گفت: «مادموازل ژولیا با موسیو آمده اند عیادت شما.»
- بگو بیایند پیشِ من.
بوی دارو اتاق را پُر کرده بود، پرده های اتاق کشیده شده بود. کنار تخت خواب یک پاتختی بود. داروهای مادام لوسین امه روی آن بود. گوشه اتاق آباژور روشن بود. مادام لوسین امه روی تخت دراز کشیده بود. رنگش مثل میت شده بود. توده ای از لباس چرک در آستانه اتاق به چشم می خورد.
- بیا جلو ببینمت ژولیا
من کنار درگاه ایستادم. ژولیا یک صندلی کنار کشید و نشست. دلم می خواست از مادام لوسین امه اجازه می گرفتم که پرده ها را کنار بزنم و لای پنجره را بازکنم. هوای اتاق دم داشت. مادام لوسین امه سعی کرد سرش را جلو بیاورد تا بتواند ژولیا را بهتر ببیند. حبیبه با سینی قهوه آمد. اول به من تعارف کرد. زمانی که من در حال نوشیدن قهوه بودم، ژولیا بازوهای مادام لوسین امه را مالش می داد. چشمان مادام لوسین امه از بالای شانه های ژولیا به من افتاد. در نگاهش عجزو یأس موج می زد. ژولیا سر برگرداند، چشمانش پُر شده بود. چندی پیش مادام لوسین امه در آپارتمان ژولیا از بیماری اش گفته بود. ظاهراً ریه هایش چرک کرده بود. قرار بود طی چند روز آینده در بیمارستان بستری شود تا از او آزمایشات لازم به عمل آید و از ریه هایش عکس برداری شود. فنجان قهوه بدست از اتاق بیرون آمدم. رفتم توی سالن کنار پنجره ایستادم و کوچه را تماشا کردم. آفتاب نیمه جان پاییزی از پشت عمارت قدیمی شهرداری سر بر می داشت. باد لای شاخ و برگ درختان پیچیده بود. مردم با شتاب از پله های خروجی «مترو» بالا می آمدند و توی میدان پُرو پخش می شدند. دست توی جیب پالتوی خود می کنم. یک دکمه سردست است. هم چنان که دگمه سردست را توی مشت می فشارم به سالن نهارخوری بر مي‌گردم. سالن لختِ لخت است. اتاق هاهم. در دستشویی یک جا صابونی جا مانده است. قطعاً بالای دستشویی یک آئینه نصب بوده که حالا دیگر نیست. در پرتو شمع نگاه می کنم. هنوز یک قالب کوچک صابون توی جا صابونی موجود است. البته قالب صابون آنقدر کوچک است که بهتر است آن را تکه صابون بناميم. به تکه صابون دست می‌کشم‌، هنوز تر است. این نشانه‌ی آنست که به تازه‌گی آدمیزآدی از آن تکه صابون استفاده کرده است. شیر آب را باز می‌کنم. دریغ از یک قطره آب. حبیبه هفته‌ای دوبار به آپارتمان مادام لوسین امه می‌آمد. بعد از خرید مایحتاج عمومی، غذایی مهیا می‌کرد. خانه را روفت و رُب می‌کرد و راهش را می‌کشید و می‌رفت. حبیبه در حومه‌ی پاریس، در آپارتمانی مسکونی که- بعد از دهسال تقاضا- شهرداری در اختیارش گذاشته بود، با اجاره‌ی کم با سه بچه قدو نیم قد و یک شوهر علیل و زمین گیر زندگی می‌کرد. شوهرش کارگر ساختمانی بود. چند سال پیش به هنگام کار از بالای داربست افتاده بود، دست و پاش شکسته و ستون فقراتش عیب پیدا کرده بود. حبیبه برای آن که صبح‌ها خودش را به موقع به پاریس برساند، تاریک روشنا ناشتایی خورده و نخورده از خانه بیرون می‌زد تا خودش را به ایستگاه اتوبوس که در ده کیلومتری ایستگاه راه آهن بیرون شهری بود، برساند. با قطار به پاریس می‌آمد و از آن جا با مترو خودش را به ایستگاه «باستیل» می‌رساند. تنه زنان با سیل جمعیت از درب مترو بیرون می‌زد. در میدان باستیل نگاهی به آمد و شد وسایط نقلیه و انبوه جمعیت می‌انداخت. از میان جمعیت راه باز می‌کرد و خودش را به خیابان «فوبورگ سن آنتوان» می‌رساند. جلوی عمارت 157 توقف می‌کرد. شماره‌ی کُد را از بر بود. کلید ورودی ساختمان را هم با خود داشت. با آسانسور خودش را به طبقه‌ی پنجم می‌رساند. در آپارتمان را که باز می‌کرد، مادام لوسین امه را می‌دید که با ربدوشامبر صورتی و موهای پریشان و با قیافه‌ی بزک نکرده در آشپزخانه کنار پنجره نشسته و شیر قهوه با نان «کراسان» می‌خورد. آن روز گویا روز دوشنبه بود. حبیبه پیش بند سفیدی به کمر بسته بود. بدیدن من و ژولیا موهای خاکستری‌اش را زیر لچکش پنهان کرد. پرده‌ها را کنار زد تا نور آفتاب به درون سالن بتابد. قهوه داغ بود مجبور بودم جرعه جرعه بخورم. برگشتم به اتاق مادام لوسین امه. ژولیا در حال نوازش کردن پشتِ دستش بود. مادام لوسین امه اشک ریزان می‌گفت: «بالاخره آمدی ژولیا، عزیزکم.» بازوی ژولیا را به دو دست گرفت و گونه‌های ترش را به آن می‌مالید. ژولیا گفت: «نگران نباش مامی. می‌بینی که من این جا هستم، دیگر تنهایت نمی‌گذارم.»
    - قول می‌دهی؟
    - قول می‌دهم.
   بعد ژولیا پرسید: «درد داری؟
مادام لوسین امه گفت: «درد امانم را بریده است. پرستار پیش از آمدن شما این جا بود. روزی یک بار می‌آید و مرفین می‌زند.»
چشمانش را بست. دقایقی به خاموشی گذشت. قهوه تلخ بود. ژولیا هنوز در حال نوازش کردن پشت دستش بود. مادام لوسین امه چشم گشود. ژولیا را افسرده دید، زیر لب گفت: «ژولیای من» و آه کشید. چینی به پیشانی انداخت، بازوی ژولیا را رها کرد سرش را روی بالش گذاشت و چشمانش را بست.
از آپارتمان می‌آیم بیرون. توی راهرو دوباره حالم بهم می‌خورد. احساس می‌کنم که مایع غلیظی از ته دلم بالا آمده و بیخ حلقم گیر کرده. دلم آشوب می شود. دری را که به راه پله می‌خورد، باز می‌کنم. از پله ها یکی دوتا بالا می‌روم. به طبقه هفتم که می‌رسم، می‌ایستم تا نفس تازه کنم. شمعدان توی دستم سنگینی می‌کند؛ شانه‌ام زُق زُق می‌کند. موش‌ها همان‌جا هستند، چسبیده به هم، مثل دوتا دوقلو، همدیگر را لیس می‌زنند. به مجرد آن که خودم را به اتاقم می‌رسانم، سرم به دوران می‌افتد. اشیاء اتاق پیش نظرم سیاه می‌شود و نقش زمین می‌شوم. خودم هم نمی‌دانم چه مدتی بیهوش بوده‌ام.
چشم که باز می‌کنم، می‌بینم کف اتاق ولو شده‌ام. شمعدان به کناری افتاده. شمع آب شده. نیم خیز می‌شوم و به جست و جوی عینکم می‌پردازم. عینک روی میز تحریرم است.  یکهو چشمم به گیاه مقدس می‌افتد، خوشه‌ها بزرگ و شاداب شده‌اند. پا می‌شوم و به کنار پنجره می روم. چنگ می‌زنم و از سر شاخه خوشه‌ای می‌چینم و در مشت می‌فشرم. گرمای سوزانی را در مشتم حس می‌کنم. وقتی مشتم را باز می‌کنم می‌بینم که خوشه پلاسیده شده. دیگر ازش نور فسفری نمی‌تراود. خوشه‌ها در حال پلاسیدن هستند. باید چاره‌ای بیاندیشم. اگر نه مجبور می‌شوم با دو چشم ناقص نزدیک بین در تاریکی به سر ببرم. از گنجه شروع می‌کنم. بعد نگاهی به کشوی میز تحریرم می‌اندازم. نه فندکی موجود است و نه هیچ وسیله‌ی آتش زنه‌ای. در کمد جا لباسی دو دست کت و شلوار دارم. یک دست مستعمل است. به قول ژولیا به تنم زار می‌زند. آن دست دیگر بدک نیست. هر وقت که هوا خوش است و برای هواخوری و گردش با ژولیا بیرون می‌روم، آن دست لباس نو را تنم می‌کنم. خوشبختانه ژولیا دربند لباس و مُد و این حرف‌ها نیست. یک پالتوی سرمه‌ای هم دارم. وقتی هوای پاریس سرد می‌شود، تنم می‌کنم. در جیب‌های پالتوام به جست و جو می‌پردازم. در یکی از جیب‌ها یک شاخه گل رز است. شاخه را هفته‌ی پیش از یک دستفروش توی ایستگاه قطار راه آهن «مونپارناس» خریداری کرده‌ام. آن روز ظهر برای صرف نهار جلوی ایستگاه راه آهن با ژولیا قرار داشتم. اما ژولیا نیامد. از همان جا به تلفن دستی‌اش زنگ زدم. گفت مصاحبه دارد. سرپرست روزنامه از او خواسته است که به «پاله كنگره» برود. ظاهراً یک گروه تلویزیونی از کانادا جهت کنفرانس به پاریس آمده بود. ژولیا از من خواسته بود که جهت تماشای یک گالری نقاشی در «مون مارتر» رأس ساعت هفت غروب روی تپه‌ها جلوی کلیسای جامع منتظرش باشم. غروب که به تماشای نمایشگاه نقاشی رفتیم، من یادم رفت که شاخه‌ی گُل رُز را به ژولیا تقدیم کنم.
خوشه‌ها رنگ می بازند. سو از دست می‌دهند، درست مثل چشمان آدمی که دارد نفس‌های آخر را می کشد. از آپارتمان مادام لوسین امه که بيرون آمديم، به ژولیا گفتم: «تو تا به حال به چشمان مرده نگاه کرده‌ای؟»
گفت: «نه»
گفتم: «وقتی مادر بزرگم مُرد، چشمانش باز بود.»
ژولیا پرسید: «‌تو چند سالت بود‌»
گفتم‌: «هشت سال.» می خواستم به ژولیا بگویم که چشمان مادام لوسین امه بی‌شبهات به چشمان مرده ها نیست. اما گفتم: «چه فایده که آدم سر پیری درد بکشد» ژولیا بازویم را فشرد و گفت: «مامی هنوز زندگی را دوست دارد.» می‌خواستم به ژولیا بگویم که: «متأسفانه مرگ دم در خانه اش کمین کرده.» اما گفتم: «امیدوارم که بیماریش علاج پیدا کند.» توی راه ژولیا برایم حکایت کرد که مادام لوسین امه، زمان جنگ شوهرش که اسیر نازی‌ها می‌شود و به آلمان به اردوی کار اجباری فرستاده می‌شود، خودش مددکار اجتماعی بوده، و به بی خانمانان کمک می‌کرده. گفتم: «ژولیا تو فکر می‌کنی نسل جدید مصائبی را که بر پدرانِ پدرانشان گذشته، بیاد دارد؟» ژولیا گفت: «نسل جدید- مکثي کرد و گفت- متأسفانه برایش مهم نیست که چه بر ما به کنار پنجره می‌روم. دست می‌کشم روی خوشه‌ها. نگاهی به پشت دستانم می‌اندازم. پوشیده از رگ‌های سیاه است. کف دستانم هم همین‌طور، شیارهای عمیق به هر سو کشیده شده‌اند. ژولیا گاهی اوقات در میدان «شاتله» در کافه «سارا برنار» برایم فال قهوه می‌گرفت.
- بلدی شنا کنی؟
گفتم: «ای، همچین.»
ژولیا در فال‌هایی که برای من می‌گرفت دریا را به چشم می‌دید. اغلب اوقات هوا توفانی بود. امواج آب بروی قایقی که من بروی آن سوار بودم، سر می‌کوبیدند. به چشم ژولیا من سوار برامواج بر دریای ناآرام سوی وادی مرگ روان بودم. ژولیا گفت: «راه خلاصی برای تو وجود ندارد. مرگ زمانی به سراغت خواهد آمد که دیگر میلی به زنده ماندن در تو وجود نداشته باشد.» ژولیا به این جا که رسید، کف دستش را روی فنجان قهوه گذاشت و چشمانش را بست. از آخرین باری که ژولیا برای من فال قهوه گرفته بود، یک شبانه روز گذشته بود. با دیدن خال‌های قهوه اي پشت دستم دچار شگفتی شدم. گفتم: «پدر بزرگ چند تا خال پشت دستت هست؟»
پدر بزرگ گفت: «این‌ها که می بینی، خال نیست بچه جان، لک و پیس است. آدم پير كه مي‌شود‌، هزار جور درد و مرض به سراغ‌اش مي‌آيد‌. یکی از علائمش هم پیدا شدن همین لک و پیس هاست.»
گفتم: «من دلم نمی‌خواهد هیچ وقت پیر بشوم.»
پدر بزرگ گفت: «دست خود آدم نیست که، پیری بسراغ همه می آید.»
گفتم: «پس من هم پیر می‌شوم؟»
پدر بزرگ گفت: «وقتش که برسد، آری. اما، تو اول باید جوانی را پشت سر بگذاری؟»
گفتم: «بعدش چی می‌شود؟»
پدر بزرگ گفت: «دوره‌ی جوانی که سرآمد، آدمیزاد کم‌کم از تک و تا می‌افتد. چه بگویم موها سفید می شود‌. دندان‌ها می‌ریزد. گوشت تن آب می‌شود. بعد نوبت دردِ استخوان و رماتیسم می‌رسد. بعدش هم چین و چروک، تن و بدن و سرو روی آدم را می‌پوشاند. حالا برو بازی بکن. پشت لبات که سبز شد، بگرد و برای خودت یک دختر ترگل و ورگل پیدا کن.» ای کاش یک آئینه موجود بود و من می‌توانستم خودم را توی آن ببینم. چشمم به یک بشقاب مسی می‌افتد. بشقاب زیر پاتختی افتاده. بشقاب را پشت و رو می‌كنم با دیدن قیافه‌ی خودم به وحشت می‌افتم. چشمان ورقلمبیده، دماغ تیر کشیده، ریش و سبیل سفید، موعای بلند خاکستری. چانه‌ام هم باریک شده. مژه‌هام انگار سوخته. خالی که گوشه راست چشمم بود، لابلای چین و چروک محو شده. مایه خوشبختی است که هنوز حافظه‌ام را از دست نداده‌ام. با صدای بلند بگویم: «چه بر سرم آمده؟» از شنیدن صدایم یکه می‌خورم. صدایم می‌لرزد. انگار که از حنجره‌ی یک پیر مردِ بیمارِ مشرف به مرگ خارج می‌شود. با خودم می‌گویم شاید این تغییر صدا از اثرات بیهوشی باشد. اگر ساعت مچی‌ام را در کافه «سارا برتارد» گم نکرده بودم، اگر ساعت دیواری از کار نیافتاده بود، دست کم می‌توانستم بدانم که از زمان بیهوشی تا به هوش آمدن چند لحظه یا دست بالا چند دقیقه طول کشیده. اصلاً می‌توانستم طول زمانیِ فاصله‌ی خواب و بیداری‌ام را حساب کنم. شاید اثرات کم خوابی است. بعضی از شب‌ها تا صبح سحر قلم می‌زنم. شاید هم بخاطر کم غذایی، کم قوه‌گی، دقایقی از حال و هوش رفته‌ام، دوباره تکانی خورده و چشم باز کرده‌ام. شاید آن تصویری که در پشت بشقاب مسی دیده‌ام، از آنِ من نیست. شاید کسی بر پُشت این بشقاب تصویر پیر مردی را حک کرده است. لابد هر کسی که اول به آن چهره نگاه کند، خیال می‌کند که تصویر خودش را در آن می‌بیند. با صدای بلند می‌گویم: «حالا که ژولیا رفته، چرا من باید این جا بمانم.»
«ژولیا چرا مرا تنها گذاشتی، من داشتم به تو عادت می‌کردم.» دیدم هنوز زاویه اتاق نشسته‌ام و دارم تخیل می‌کنم. با صدای بلند می‌گویم: «تخیٌل بس است، پاشو یک کاری بکن، حالاست که روشنایی بمیرد.»
دست ها را ستونِ تن می‌کنم، بر می خیزم و به جست و جو می‌پردازم.
تکه ای از رمان منتشر نشده ی «کوچه‌ای در پاریس»
پاریس. سپتامبر 2003

 

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.