header image
 
حرکت آخر چاپ
علي رادبوي   

    همان دم دماي بيدارشدنش بود كه با صداى آژيرآمبولانس از خواب پريد‌. لحاف را كنار زد‌. دست گرداند و از روى ميز كنار تخت عينك‌اش را پيدا كرد و بر چشم زد. نور سمج و دوار آمبولانس که خود را بتمامیِ گوشهِ زوایای اطاق می مالید، داشت اعصابش را خط خطی می‌کرد. دستش را دراز کرد و عصایش را که بر لبه‌ي تخت آویزان بود برداشت. صندل‌هایش را بپا کرد و پا کشان بسمت پنجره راه افتاد.
- امروز نوبت کیست؟
با حوله‌ای که بر دست‌گیره‌ي یخچال آویزان بود، بخارِ شیشه را گرفت‌.
- پناه بر خدا !
 آمبولانس درست در مقابل درب ورودی ساختمانی که آرنولد در آن زندگی  می‌کرد‌، پارک شده بود.
- نه.. توی آن ساختمان از آرنولد مردنی‌تر زیاد‌اند. دیشب  که خیلی شنگول و سر حال بود....
چراغ پنجره‌ای در همان حوالی پنجره‌ي آرنولد روشن بود، ولی به چشمانش اعتماد نمی‌کرد، شروع کرد به شمردن طبقات ساختمان، از پنجره‌ي روشن تا پائین ساختمان و مجدداً از پائین تا پنجره‌ي روشن. دستش را به دیوار تکیه داد و تعادلش را حفظ کرد. چشم از پنجره بر نداشت، بعد از چندی سایه‌ای به پنجره نزدیک شد، پرده را کنار زد، و پنجره را تا آخر باز کرد. از این که آرنولد سرمائی‌، اجازه داده بود در این هوای سرد پنجره‌ي اطاقش را تا آخر باز کنند، تعجب کرد.
- یا مریم مقدس، نکند سرما بخورد!
 تنش مور مور شد، خود را به کنار میز نهارخوری رساند و ژاکتی را که بر لبه‌ي یکی از صندلی‌ها آویزان کرده بود به دوش انداخت. با خود فکر کرد" هر طور شده باید بزنم بیرون و سرو گوشی آب بدهم انگار مریضی‌اش این بار جدی است"
به محض این که در را باز کرد، نامه‌ای از شکاف در جلوی پایش افتاد. نامه را برداشت و دست خط آرنولد را  بر آن شناخت. مجدداً بداخل برگشت و نامه را با عجله باز کرد و خواند.
     "آیلین عزیزم‌، از این که تو را قبلاً در جریان تصمیمم نگذاشته‌ام مرا به بخش، این برای جلوگیری از هر گونه تجدید نظر در رابطه با کاری که می‌خواستم بکنم لازم بود. شاید تو از هر کسی بهتر بدانی که من در طول تمام عمرم‌، ستایش‌گر زیبائی و عاشق زندگی بودم و از آن لذت برده‌ام. زندگی را نه بدان گونه که عرضه می‌شد، بسته بندی شده و متداول، بلکه بدانگونه که خود می‌خواستم، دخل و تصرف‌اش کردم، زیباترش نمودم، من هرگز از این که تن به ازدواج ندادم ورابطه‌ي زیبا و عاشقانه‌ي دو انسان را در چارچوب توافقات و قرارداد‌های معامله‌گرانه، نجستم‌، پشیمان نیستم. من در طول زندگی‌ام با مردان و زنان عاشقی چون تو‌، که عشق و آزادی را دو پدیده‌ي لاینفک و لازم و ملزوم هم می پنداشتند‌، لحظات زیبا و بیاد ماندنی پشت سر گذاشته‌ام‌. و تجارب گرانباری آموخته‌ام‌. من از این که توانسته‌ام غریزه‌ي خودخواهانه‌ي پدری را در خود مهار کنم‌, و از خود تخم و ترکه‌ای بر جای نگذارم که وارث اسم و رسم من باشد‌، بر خود می‌بالم‌. البته اگر شرایط زندگی غیر از این که هست می‌بود، شاید‌. ولی در وضعیت فعلی‌، وقت و انرژی گزافی را از من طلب می‌کرد. که من با توجه به عمر کوتاه و پر مشغله‌ي خود هرگز حاضر به یک چنین فداکاریِ داوطلبانه‌ای نبودم‌.
     آیلین خوبم، دلم می‌خواهد حتی برای یک لحظه هم‌، نسبت به عشق من‌، به زندگی و زیبائی آن به خود تردید راه ندهی‌. من حتی مرگ را هم زیبا می‌خواهم‌. مرگ و زندگی همزاد همند‌. بدون زندگی مرگ همان‌قدر بی مفهوم است‌، که بدون مرگ زندگی بی‌مقدار. در حقیقت مرگ از زمانی آغاز می‌شود که دیگر نتوانی از زندگی لذت ببری‌، باری بر دوش زندگی باشی‌. من داشتم به آن مرز نزدیک می‌شدم‌، به همان دلیل هم قبل از این که مرگ مرا غافل‌گیر کند، من مرگ را غافل‌گیر کردم. اگر بر تولّدم مرا اختیاری نبود، اینک مغرورانه روز مرگم را خود تعیین می‌کنم‌. جوانی کمال زیبائی‌ست. توان و انرژی نیروهای جوان را صرف پرستاری سالمندان فرتوت و رو به مرگ کردن‌، کمال بی انصافی و کج سلیقه‌گی است‌. آری من می‌خواستم ایستاده بمیرم‌.
     شاید حالا دیگر متوجه شده باشی که چرا دیشب حرکت آخر بازی را به امروز موکول کردم. در واقع می‌خواستم به جای مات شدن در صحنه‌ي شطرنج‌، در صحنه‌ي زندگی مات شوم‌، و شدم‌.
     حالا از تو خواهش می‌کنم که بازی را به تنهائی ادامه دهی. به این ترتیب که شاه مرا بخانه‌ي سفید هدایت کرده، و در نوبت خود‌، به جای حرکت وزیر از سرباز پیاده‌ات استفاده کنی. آری می‌خواهم با سرباز پیاده ماتم کنی‌. چون که  یک سرباز همیشه از یک وزیر جوان‌تر است.
    آیلین دوباره خود را به پشت پنجره رساند. دو مرد برانکاردی را که آرنولد را بر آن بسته بودند بداخل آمبولانس حمل کردند.و بعد از چند لحظه‌، بدون آن که آژیر را روشن کنند به آرامی منطقه را ترک کردند.
آیلین از پشت پنجره، در حالی که قطرات اشک از گونه‌های استخوانی‌اش سرازیر بود، تا آنجا که چشم‌اش کار می‌کرد به آمبولانس حامل عجیب‌ترین، شجاع‌ترین‌، و شاید آخرین معشوق زندگی‌اش دست تکان داد.

 

« مطلب قبلی
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.