|
امپریالیسم يا «امپراتوری» ؟
|
|
|
جان بلامی فوستر / ترجمه ی مرتضی محیط
|
|
برگرفته از مانتلی ریویو، دسامبر ۲۰۰۱
طغیان توده ای علیه جهانی شدن سرمایه، که در نوامبر ۱۹۹۹از سیاتل آغاز گردید و تا همین اواخر یعنی ژوئیه در شهر جنوا هر روز داشت قدرت مندتر می شد، تا همین یک ماه قبل از نوشتن این مقاله یعنی پیش از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، تضادهای نظام را چنان افشا و بر ملا ساخته بود که سال های سال بود سابقه نداشت. با این همه، ماهیت ویژه این طغیان چنان بود که در آن – حتا در میان چپ ها – مفهوم «جهانی شدن» Globalization تقریباً به طور کامل جای مفهوم امپریالیسم را گرفته بود، به طوری که گویی برخی از بدترین اَشکال استعمار و کشاکش های رقابتی در سطح جهانی بنوعی خاتمه یافته است. یکی از شیوه های برخورد با جهانی شدن که امروزه سخت مُد شده – شیوه ای که بر پایه قضاوت نسبت به توجه شدید رسانه های جمعی به آن می توان گفت به همان اندازه برای هیئت حاکمه جذٌاب است – تئوری است که در کتاب اخیر مایکل هارت و انتونیونگری زیر عنوان «امپراتوری» مطرح گردیده است. این کتاب که سال گذشته ( سال ۲۰۰۰) توسط انتشارات دانشگاه هاروارد به چاپ رسید مورد تجلیل بی چون و چرای محافل پر نفوذی چون نیویورک تایمز، مجله تایم و روزنامه ابزرور قرار گرفته و منجر به شرکت مایکل هارت در برنامه تلویزیونیِ چارلی رُز و نوشتن سرمقالهای برای نیویورک تایمز گردید . تز کتاب این است که بازار جهانی ، زیر تأثیر انقلاب اطلاعات ، از توان کنترل و تأثیر پذیریِ آن توسط دولت های ملٌی فراتر رفته است. از این رو قدرت دولت های ملی در حال از میان رفتن است و جای آن را نوعی قدرت نوظهور جهانی یا یک «امپراتوری» گرفته است که ناشی از اتحاد «یک سلسله نهادهای ملی و فرا ملی است که تحت نوعی منطق واحد تصمیم گیری» عمل می کند که در آن هیچ گونه سلسله مراتب بین المللی وجود ندارد (صفحه اا xكتاب). در این جا فضا اجازه نمیدهد به تمام جوانب چنین استدلالی بپردازم. در عوض، به جای آن در این جا در باره یک موضوع بحث خواهم کرد و آن هم ادعای ناپدید شدن امپریالیسم است. اصطلاح «امپراتوری» در تحلیل هارت و نگری به سلطهی امپریالیستیِ مرکز بر کشورهای محیطیِ جهان اشاره نمیکند . بلکه به پدیدهای اشاره دارد که در بیرون خود ، هیچ حدٌ ومرز ملی را نمیشناسد . این دو نویسنده ادعا دارند که « «امپریالیسم» در اوج شکوفایی اش «در واقع ادامه ی گسترش اقتدار دولت های ملی اروپایی به فراسوی مرزهاشان بود» ( صفحه اا x) . امپریالیسم یا استعمار به این مفهوم اکنون پایان یافته است . هارت و نگری اما استعمار جدید ، یعنی سلطه اقتصادي و استثمار توسط قدرتهای اقتصادی – بدون کنترل سیاسی مستقیم – را نیز پایان یافته اعلام میکنند . آنان تأکید دارند که همهی اشکال امپریالیسم، تا آنجا که بر سر راه نیروهای همگن سازِ بازار جهانی محدودیت ایجاد میکنند، توسط همین بازارها محکوم به مرگاند. بنابراین «امپراتوری» هم «پسا استعماری» است و هم «پسا امپریالیستی» (صفحه 9 کتاب). نویسندگان کتاب مدعیاند که «امپریالیسم ماشینی است که حرکت سرمایهها را خط بندی، کانال بندی، کُد بندی و مرزبندی کرده است و جلوی بعضی حرکتهای سرمایه را گفته و حرکتهای دیگرش را تسهیل میکند. بازار جهانی به عکس، نیاز به فضایی هموار، بدون کُد بندی و بدونِ محدودیتِ مرزی دارد... سرمایه اگر بر امپریالیسم پیروز نشده بود حکم مرگ خود را صادر میکرد. تحقق کامل بازار جهانی الزاماً به معنای پایان امپریالیسم است» (صفحه 333). نویسندگان کتاب استدلال میکنند که مفاهیمی چون [کشورهای] مرکزی و محیط کلاً بلا استفاده شده است. از نظر آنان به دلیل عدم تمرکز تولید، و تحکیم بازار جهانی، تقسیم بندی های بین المللی بر سر راه سَیَلان کار و سرمایه شکسته شده و حرکت آن ها چندین برابر شده است، به طوریکه دیگر مشخص کردن مناطق جغرافیایی وسیعی به عنوان مرکز و پیرامون یا شمال و جنوب ممکن نیست. میان ایالات متحده و برزیل، میان بریتانیا و هند، دیگر تفاوت ماهوی وجود ندارد؛ تفاوت میان آن ها ، تنها درجه [رشد] است، [تفاوت کمی است]. (1) صفحه 335 از نظر این دو، برداشت این که امپریالیسم امریکا نیروی اصلی و مرکزی در جهان امروز است نیز کهنه شده است. آن ها می نویسند: «نه تنها ایالات متحده بلکه در واقع هیچ دولت ملی امروز، نمیتواند مرکزی برای یک برنامه امپریالیستی تشکیل دهد. امپریالیسم پایان یافته است و دیگر هیچ کشوری به شیوه دولتهای مدرن اروپایی که رهبری دنیا را داشتند، رهبر دنیا نخواهد بود» ( صفحه vاx - اااx کتاب). هارت و نگری ادعا می کنند که: «جنگ ویتنام به عنوان آخرین لحظهي حیات گرایش امپریالیستی، و از این رو به مثابه نقطه گذار به رژیم جدید قانونی دیده می شود» (صفحات 178و179). این گذار به رژیم جدید قانونی و جهانی را میتوان در جنگ خلیج ملاحظه کرد، جنگی که ضمن آن ایالات متحده «به عنوان تنها نیرویی ظاهر گردید که قادر به مدیریت عدالت بین المللی بود؛ عدالت نه در راه منافع و انگیزههای ملی خود بلکه بنام حفظ حقوق جهانی... ایالات متحده اگر پلیس جهانی است به خاطر هدفهای امپریالیستی نیست بلکه به خاطر منافع امپراتوری است [امپراتوری که دیگر حد و مرز ملی مشخص ندارد]. به این مفهوم، جنگ خلیج، همانگونه که جورج بوش [اول] اعلام کرد، تولد نظم نوین جهانی بود» (صفحه 180) امپراتوری، یا لقبی که نویسندگان کتاب به نظم نوین جهانی میدهند، نتیجه مبارزه بر سر حاکمیت قانون گرایی در سطح جهانی، در عصری است که دنیای جفرسونی – گسترش قانون اساسیِ امریکا در تمام قلمرو جهانی – امکان پذیر کردیده است. بر این پایه، این دو نویسنده به مخالفت با مبارزات محلی علیه امپراتوری بر میخیزند، زیرا بر این باورند که مبارزه اکنون صرفاً بر سر این است که جهانی شدن چه شکلی به خود خواهد گرفت و میزانی است که امپراتوری، این تعهد خود یعنی «گسترش جهانیِ پروژه قانون اساسی امریکا» را بتواند به ثمر رساند. (صفحه 182) این دو نویسنده در استدلال خود از تلاش «تودههای مردم علیه امپراتوری» - یعنی مبارزه تودهها برای تبدیل شدن به سوژه مستقل – دفاع میکنند. این تلاش اما از نظر آنان تنها میتواند در چارچوب «شرایط بنیادین و هستی شناسانهای که امپراتوری عرضه میکند صورت گیرد» (صفحه 407) این بود شمهای از نظرات رایج روزگار ما. حال مایلم برگردم به نظریهای که یقیناً مد روز نیست. کتاب جدید ایستوان مزاروش، زیر عنوان سوسیالیسم یا بربریت، درست به عکس کتاب امپراتوری از جهات زیادی اوج آن نظراتی است که مد روز نیستند – حتا در میان نیروهای چپ. (2) مزاروش جای آن که وعده دهد که روند جهانگستريِ سرمایه چنان چه صرفاً راه درستی در پیشگیرد توانِ بالقوه آن را دارد که منجر به نوعی جهانروایی Universalism جدید شود، استدلال میکند که تداوم نظام زیر سلطهی سرمایه مطمئناً به نتیجه عکس خواهد رسید زیرا «نظام ظالمانه و درمان ناپذیر سرمایه برغم ”جهان گستری“اش از طریق زور، به طور ساختاری با اصل جهانروایی به مفهوم هدفمند آن به هر شکل ناسازگار است... دستیابی به جهانرواییِ دنیای اجتماعی بدون برابری واقعی و اصیل به هیچ رو ممکن نیست» (صفحه 10 و 11کتاب سوسیالیسم یا بربریت). از نظر مزاروش، بهترین راه درک حاکمیت سرمایه، دیدن آن به عنوان یک فرایند سوخت و ساز اجتماعی نظیر یک ارکانیسم زنده است. بنایراین به آن باید به صورت در برگیرنده مجتمع در هم تافتهای از روابط نگاه کرد. دستآوردهای رهاییبخش سرمایهداری در تقسیم کار افقی در آن هر چه باشد، توسط نظم غالب و «عمودیِ» سلسله مراتبِ فرماندهیاش که همیشه جنبه تعیین کننده دارد نفی میگردد. وجود این تضاد غالب به معنای آن است که «استخوان بندیِ سرمایه چون شبکه جنگل مانندی از تضادهاست که تنها برای مدت معینی میتواند مهار گردد، بی آن که هرگز بتوان قطعاً بر این تضادها چیره شد» ( صفحه 13). تضادهای عمدهای که چیره شدن بر آن ها در چارچوب نظام سرمایه ممکن نیست، از جمله عبارتند از : 1 – تضاد میان تولید و کنترل آن؛ 2 – تضاد میان تولید و مصرف؛ 3 – تضاد میان رقابت و انحصار؛ 4 – تضاد میان توسعه و عقب ماندگی (مرکز و پیرامون)؛ 5 – تضاد میان گسترش اقتصادی در جهان و رقابت میان کشورهای سرمایهداری؛ 6 – تضاد میان انباشت و بحران اقتصادی؛ 7 – تضاد میان تولید و تخریب؛ 8 –تضاد میان تسلط بر کار و وابستگی به آن؛ 9 – تضاد میان اشتغال و بیکاری؛ 10 – تضاد میان رشد بازده به هر قیمت و نابودی محیط زیست. (3) به نظر مزاروش: «چیره شدن حتا بر یکی از این تضادها ناممکن است، چه رسد به این که – بدون برقراری یک شیوه الترناتیو کنترلِ سوخت و ساز اجتماعی در برابر نظام سرمایه – به توان بر شبکه درهم پیچیدهی آن ها فائق آمد» (صفحه 13 و 14). بنابراین تحلیل، دوران صعود تاریخیِ سرمایهداری به پایان رسیده است. نظام سرمایه به سراسر جهان گسترش یافته است. اما تنها جزایری از سرمایهداری به وجود آمده است. دیگر از وعدهی «رسیدنِ» کل جهان عقب افتاده به کشورهای سرمایه داریِ پیشرفته از نظر اقتصادی – یا حتا پیشرفت دوام پذیر اقتصادی و اجتماعی در بخشهای وسیعی از جهان عقب افتاده – خبری نیست. شرایط زندگی اکثریت بزرگی از کارگران در سطح جهانی سیر قهقرایی به خود گرفته است. بحران ساختاری دراز مدت نظام سرمایه از سالهای دهه 1970 به این سو، این نظام را از فائق آمدنِ مؤثر بر تضادهایش حتا به طور موقت باز میدارد . یاری دادنِ دولت به نظام از بیرون ، دیگر کافی برای رهایی آن از بحران نیست . از این رو « جنبه دیگر ویرانگر و مهارناپذیر » نظام سرمایه – نابودیِ روابطِ اجتماعی پیشین و ناتوانی آن در جایگزین ساختن چیزی دوام پذیر به جای آن – هر چه آشکارتر خود را نشان میدهد ( صفحات 19 و 61 ) . هستهی مرکزی بحث مزاروش اینست که ما اکنون در شرایط جهانی زندگی میکنیم كه «مرگبارترين مرحلهي ممكن امپرياليسم» ميتوان ناميداش (عنوان فصل دوم كتاب مزاروش). به نظر مزاروش امپرياليسم را به سه مرحله تاريخي متمايز ميتوان تقسيم كرد: 1 – استعمار نو اوليه؛ 2 – مرحله كلاسيك امپرياليسم چنان كه لنين آن را توصيف كرد؛ 3 – سيطره جهاني امپرياليسم، مرحلهاي كه امريكا قدرت مسلّط در آن است. اين مرحله سوم به دنبال جنگ دوم جهاني تثبيت شد اما با آغاز بحران ساختاريِ نظام سرمايه در سالهاي دهه 1970 «كاملاً برجسته و آشكار گرديد» (صفحه 51). مزاروش بر خلاف بسياري تحليلگران بر اين عقيده است كه امريكا گرچه در اويل دههي 1970 از جهت موقعيت نسبي اقتصادياش در برابر كشورهاي سرمايهداريِ اصلي در مقايسه با سالهاي دهه 1950 دچار نوعي افول شد، اما هژموني اين كشور به هيچ رو پايان نگرفت. به عكس، سالهاي دهه 1970، با قطع رابطهي دلار با طلا از سوي نيكسون سر آغاز تلاش مصمّمانهتري از سوي دولت امريكا براي تثبيت برتري كامل خود چه از نظر اقتصادي، چه نظامي و چه سياسي بود – تلاش براي تثبيت خود به عنوان دولت جهاني [به جاي دولتهاي ملّي]. مزاروش تأكيد دارد كه در مرحله كنوني تحول جهاني نظام سرمايه «ديگر ممكن نيست از روياروييِ مستقيم با تضاد بنياني و ساختاريِ محدوديت نظام خود داري كنيم. اين محدوديت عبارت از ناتوانيِ خطير نظام در برپايي دولتي جهاني براي نظام جهاني شدهي سرمايه، به مثابه تكميل كنندهي استخوان بندي و نيازهاي [اقتصاديِ] فرا ملي آن است» بنابراين در اينجاست كه «دولت امريكا به طور خطرناكي مصمم است نقش دولتِ كل نظام سرمايه را بر عهده گرفته و تمام قدرتهاي رقيب را با تمام وسايل و راههاي ممكن به زير سيطره خود كشد» (صفحات 28 و 29). ايالات متحده اما، گرچه قادر شد افول نسبيِ موقعيت اقتصاديِ خود در برابر كشورهاي سرمايهداريِ بزرگ ديگر را متوقف سازد، به تنهايي قادر نيست به چنان برتري اقتصاديِ كافي دست يابد كه بر تمام نظام جهاني حكومت كند – پديدهاي كه به هر حال ناممكن است. بنابراين دولت امريكا در صدد است با به كار گرفتن قدرت سهمگين نظامي خود، برتري كامل جهانياش را تحكيم بخشد.(4) به قول مزاروش، مسئله خطيري كه امروز با آن روبروئيم اين است كه: «هدف امريكا اين نيست كه تنها بخشي از كره زمين را -صرفنظر از وسعت آن- كنترل كند و با قرار دادن برخي از رقباي خود در موضعي ضعيف، فعاليت مستقل آنها را تحمل كند؛ بلكه هدفش كنترل تمامي كره خاك توسط يك ابر قدرتِ اقتصادي- نظاميِ مسلط، با هر وسيلهي ممكن است – حتا با استبداديترين شيوه و چنان چه لازم باشد با به كار گرفتن خشنترين عمليات نظامي كه در توان دارد. اينست آن چه منطق نهايي توسعه جهانيِ سرمايه، در كوشش بيهودهاش براي مهار كردن تضادهاي آشتي ناپذيرش به آن نياز دارد. مشكل اما اينجاست كه چنين منطقي -كه لازم نيست در گيومه گذاشته شود چرا كه به طور اصيل با منطق سرمايه در مرحله تاريخي و جهاني شدهاش تطابق دارد- در عين حال بدترين نوع بي منطقي از جهت شرايط لازم براي بقاء بشريت است؛ حتا غير منطقيتر از تصور نازيها براي سيطره بر جهان» (صفحه 37 و 38). اين ادعا كه سلطه امپرياليسم معاصر و در درجه اول ايالات متحده به دليل اين واقعيت كه حاكميت سياسي مستقيم بر سرزمينهاي خارجي كاهش يافته، به نوعي فروكش كرده است، صرفاً به دليل ناتواني در درك مشكلاتي است كه با آن روبرو هستيم. همان گونه كه مزاروش نشان ميدهد، استعمارگران اروپايي نيز در واقع فقط بخشهاي كوچكي از سرزمينهاي كشورهاي پيراموني را اشغال كردند. وسايل تسلط بر اين سرزمينها نيز امروز تغيير كرده است؛ اما دستاندازيِ امپرياليسم حتا به مراتب شديدتر شده است. دولت امريكا در حال حاضر سرزمينهاي خارجي را از طريق استقرار پايگاههاي نظامي در 69 كشور اشغال ميكند -شماري كه دائم در حال افزايش است. افزون بر آن «افزايش هولناك قدرت تخريبي زرّادخانه جنگي كنوني به ويژه قدرت تخريب وحشتناك سلاح هوابُرد- گرچه شكل تحميل احكام امپرياليستي بر كشورهاي قرباني را تا حدودي تغيير داده است [نيروهاي زميني و اشغال مستقيم كمتر لازم است] اما محتواي آن را تغيير نداده است»(صفحه 40) با فروپاشي اتحاد شوروي و پايان گرفتن جنگ سرد، تغيير لباس براي امپرياليسم ضروري گرديده است. توجيه كردنهاي قديميِ زمان جنگ سرد ديگر كارآيي ندارد. به گفته مزاروش، صدام حسين نمونهاي از توجيهات نوع جديد بود، اما توجيهي موقتي. حتا در اين مورد نيز دولت امريكا مجبور شد جنگ افروزيِ خود را در پوشش يك ائتلاف جهاني براي دفاع از حقوق جهاني عرضه كند- گرچه در آنجا نيز دولت امريكا هم نقش قاضي و هم جلاّد را بازي كرد. برخي از تحولات نگران كنندهاي كه در كتاب «سوسياليسم يا بربريت» به آن اشاره ميكند عبارتند از: شمار عظيم تلفات افراد غير نظامي عراق حين جنگ عليه آن كشور و مرگ بيش از نيم ميليون كودك عراقي در نتيجه محاصره اقتصاديِ بعد از جنگ؛ هجوم نظامي و اشغال بالكان؛ گسترش ناتو به سوي شرق؛ سياست جديد امريكا در استفاده از ناتو به عنوان يك نيروي جنگي تهاجمي كه به تواند جاي سازمان ملل را بگيرد؛ تلاش دولت امريكا براي ناديده گرفتن سازمان ملل و تضعيف و خرابكاري در فعاليتهاي آن؛ بمباران سفارت چين در بلگراد؛ بسته شدن قرارداد اخير ميان ژاپن و امريكا عليه چين، و افزايش برخورد تهاجمي و تجاوزگرانه نظامي امريكا در برابر چين است -كشوري كه به طور فزايندهاي به عنوان ابر قدرت در حال ظهور تازه تلقي ميگردد. با ادامهي مسيري كه امريكا براي سيطره بر جهان در پيش گرفته است، در دراز مدت حتا به هماهنگيِ ظاهريِ كنوني ميان ايالات متحده و اتحاديه اروپايي نيز نميتوان اطمينان داشت. در اين مرحله از تحول سرمايه، براي حل اين مشكلات هيچ پاسخي نميتواند وجود داشته باشد. به نظر مزاروش، جهاني شدن [اقتصاد]، برقراري يك دولت جهاني براي نظام سرمايه را تبديل به يك ضرورت حتمي كرده است، از سوي ديگر اما، ويژگي ذاتي فرايند سوخت و ساز اجتماعي سرمايه كه متضمّن وجود سرمايههاي متعدد است بر قراريِ چنين دولت جهاني را غير ممكن ميسازد. بنابراين «مرگبارترين مرحله ممكن امپرياليسم» كارش به گسترش دايره نابودي و بربريت ميكشد، پديديهاي كه اين مرحله از امپرياليسم ناجار است به وجود آورد. حال در پي رويدادهاي پس از 11 سپتامبر 2001 و آغاز يك جنگ جهانيِ بي پايان عليه تروريسم كه از افغانستان شروع شد، به اين دو ديدگاه -يعني از يك سو ديدگاه مد روز گلوباليزاسيون كه تأكيدش بر ظهور يك فرمانروايي جهاني (بنام «امپراتوري») است و از سوي ديگر ديدگاه كاملاً از مٌد افتاده كه بر «مركبارترين مرحله ممكن امپرياليسم» تأكيد ميكند- چگونه ميتوانيم محك زنيم؟ ممكن است استدلال شود كه اين حوادث بر تحليل «امپراتوري» محك صحت زده است، چرا كه آن چه نظام فرمانرواييِ جهانيِ در حال ظهور را به چالش گرفت، نه يك دولت ملي بلكه تروريستهاي بينالملليِ بيرون از «امپراتوري» بودند. طبق اين ديدگاه ايالات متحده را ميتوان به مثابه مأمور اجرايي يك «پليس جهاني» در افغانستان ديد كه «نه عامل اجراييِ انگيزهها و منافع ملي خويش بلكه بنام حقوق جهاني و بينالمللي عمل ميكند» -همان گونه كه به قول هارت و نگري عمليات امريكا در جنگ خليج هدفش چنين بود. اين ديدگاه كم و بيش دقيقاً همان ديدگاهي است كه واشنگتن عمليات اخير خود را با آن توجيه ميكند. كتاب «سوسياليسم يا بربريت» اما تفسيري كاملاً متفاوت ارائه ميدهد، تفسيري كه طبق آن به امپرياليسم امريكا نقش مركزي داده ميشود. طبق اين ديدگاه تروريستهايي كه مركز تجارت جهاني و پنتاگون را مورد حمله قرار دادند، نه يك فرمانروايي جهاني را مورد حمله قرار دادند و نه تمدن جهاني را (اين، ساختمان سازمان ملل نبود كه مورد حمله قرار گرفت) -ارزشهاي مربوط به آزادي و دموكراسي برخلاف ادعاي دولت امريكا از آن هم كمتر مورد حمله قرار گرفت- بلكه آن چه به طور حساب شده مورد هدف قرار گرفت عبارت از نمادها (سمبلها)ي قدرت مالي و نظامي امريكا يعني قدرت جهاني دولت امريكا بود. اين عمليات تروريستي گرچه از هر جهت و به هر مفهومي توجيه ناپذير بودند، ولي با اين همه به تاريخ طولانيِ امپرياليسم امريكا و كوشش دولت امريكا در برقراريِ هژموني جهانيِ خودش -به ويژه به تاريخ دخالتهاي اين دولت در خاورميانه- بر ميگردد. افزون بر آن واكنش دولت امريكا نه از طريق روند قانونگراييِ بينالمللي و نه به شكل عمليات پليسي صرف بود؛ عكسالعمل اين دولت كاملاً امپرياليستي يعني به صورت اعلام جنگ يك طرفه عليه تروريسم بينالمللي و كاربرد تجاوزگرانه ماشين جنگياش عليه افغانستان بود. ارتش امريكا كوشش دارد در افغانستان نيروهاي تروريستي را از ميان برد كه خود نقش مهمي در به وجود آمدن آنها داشته است. دولت آمريكا بدون هيچ پايبندي به قانون اساسي خود در سطح جهاني، مدتي طولاني است كه از گروههاي تروريستي هر آن گاه كه در خدمت برنامههاي امپرياليستيِ آن بودهاند پشتيباني كرده و خود اين دولت مرتكب تروريسم دولتي گرديده و به كشتار غير نظاميان دست زده است. جنگ اخير اعلام شده از سوي واشنگتن عليه تروريسم ممكن است مستلزم دخالت نظاميِ امريكا در كشورهاي متعددي فراي افغانستان باشد و كشورهايي جون عراق، سوريه، سودان، ليبي، اندونزي، مالزي و فيليپين، هم اكنون به عنوان مناطقي كه امريكا در آنها دخالت نظامي خواهد كرد مشخص گرديدهاند. وجود همهي اين رويدادها، همراه با ركودِ اقتصادي در سراسر جهان و افزايش ميزان سركوب در كشورهاي سرمايهداريِ اصلي، به نظر ميرسد خبر از «ويرانگريِ مهار ناپذير» سرمايه ميدهد كه هر روز آشكارتر مي شود. امپرياليسم در فرايند جلوگيري از توسعه مستقل كشورهاي پيراموني -يعني با تداوم بخشيدن به توسعهي عقب ماندگي- تروريسم را پرورش ميدهد؛ تروريسمي كه بازتاب متقابل آن به صورت ضرباتي به خودِ قدرت امپرياليستيِ غالب ظاهر شده و موجب حلقهي معيوبي از ويرانگري بي پايان گرديده است. از آنجا كه برقراريِ دولت جهاني تحت نظام سرمايهداري گرچه ناممكن، اما در شرايط واقعيِ جهاني شدنِ هر چه گستردهتر سرمايه ضروري است، مزاروش تأكيد ميكند كه نظام سرمايه به طور فزايندهاي «متوسل به خشونتبارترين نوع حكومت بر كل جهان توسط يك كشور امپرياليستي مسلط بر پايهاي دائمي ميگردد كه.... شيوهاي ابلهانه و دوام ناپذير براي گرداندن نظم جهاني است» (صفحه 73). ده سال پيش، به دنبال جنگ خليج، هري مگداف و پال سوئيزي سردبيران مانتلي ريويو نوشتند: «به نظر ميرسد كه امريكا خود را در مسيري انداخته است كه وخيمترين پيامدها را براي كل جهان در بر خواهد داشت. تغيير تنها قانونِ حتمي عالم است و نميتواند متوقف گردد. اگر از تلاش جوامع [پيراموني جهان سرمايهداري] براي حل مسائل آنان به شيوه خودشان جلوگيري شود، آنها مطمئناً اين مشكلات را به شيوهاي كه به آنان ديكته ميشود حل نخواهند كرد. و اين كشورها اگر نتوانند به جلو حركت كنند، ناچار به عقب خواهند رفت. اين است آن چه در بخشهاي وسيعي از جهان اتفاق ميافتد و ايالات متحده يعني قدرتمندترين كشور، با ابزار و وسائل نامحدود سركوبي كه در اختيار دارد به نظر ميرسد كه دارد به ديگران ميگويد: اينست سرنوشت آنها و چنان چه آن را نپذيرند بايد منتظر نابودي خشونت آميز كشورشان باشند. الفرد نورث وايت هد يكي از بزرگترين متفكرين قرن گذشته يك بار گفته بود: «من هميشه بر اين عقيده بودهام كه نسل بشر ممكن است به نقطه معيني [از تكامل] برسد و سپس رو به افول رود و هيچگاه دوباره خود را بازسازي نكند. شمار زيادي از اشكال ديگر موجودات زنده چنين كردهاند. تكامل، هم ميتواند راه صعود طي كند و هم مسير افول». اين فكر گرچه دلهره آور است اما چيزي آن چنان دور از ذهن نيست. چرا كه اشكال و عوامل فعال چنين افولي ممكن است در سالهاي پاياني قرن بيستم بعد از ميلاد جلو چشم ما در حال شكل گيري باشد“ ”اين البته بدان معنا نيست كه فكر كنيم افولِ برگشت ناپذير تا هنگام وقوعش اجتناب ناپذير است. اين اما بدان معناست كه شيوه گردش امور، آن طور كه در 50 سال اخير ورق خوردهاند و به ويژه يك سال اخير ديدهايم، اگر ادامه يابد، امكان چنين چيزي را ممكن ميسازد. و نيز بدان معناست كه تشخيص دهيم كه مردم امريكا مسئوليت ويژهاي دارند، تا چارهاي براي علاج اين وضع پيدا كنند چرا كه اين دولت ماست كه تهديد به بازي كردنِ نقش سامسون در معبد جامعه بشري را بازي ميكند“. (مانتلي ريويو، يادداشت سردبيران، شماره ژوئيه- اوت 1991). تاريخ ده سال گذشته تنها به اعتبار اين تحليل محك صحت زده است. طبق هر معيار عيني، ايالات متحده مخربترين كشور روي زمين است. اين كشور، پس از جنگ جهاني دوم، از هر كشور ديگري بيشتر آدم كشته است و بيش از همه براي مردم سراسر كشورهاي جهان ايجاد ترور كرده است. از آنجا كه امريكا مسلح به تمام سلاحهاي قابل تصور است، قدرت ويرانگريِ آن به نظر ميرسد كه پايان ناپذير است. دولت امريكا اكنون در واكنش به حملات تروريستي به نيويورك و واشنگتن عليه تروريستهايي كه ميگويد ساكن بيش از 60 كشوراند اعلام جنگ كرده و دولتهايي را كه به آنان پناه ميدهند را نيز تهديد به حمله نظامي كرده است. دولت امريكا اكنون ماشين جنگي خود را عليه افغانستان به كار گرفته است؛ كشتاري كه تنها مرحلهي اول جنگ طولانيتر اعلام گرديده است و تا هم اكنون موجب تلفات و كشتار وحشتناكي نه تنها در اثر بمبارانهاي مستقيم بلكه در اثر فقر و بي غذايي گرديده است. آيا اين تحولات را به چيزي جز رشد امپرياليسم، بربريت و تروريسم -كه هر يك ديگري را تغذيه و تقويت ميكند- در دوراني كه نظام سرمايه آشكارا به مرزهاي نهاييِ مرحله صعود تاريخي خود رسيده است ميتوان نسبت داد؟ تحت چنين شرايطي، چه اميدي براي بشريت باقي مانده جز تجديد ساختار سوسياليسم و عاجلتر از آن، آغاز يك مبارزه تودهاي در سطح جهاني كه مركز آن ايالات متحده باشد- تا بتوان واشنگتن را ار ادامهي بازي كردن نقش مرگبار سامسون در معبد جامعه بشري باز داشت؟ اصطلاح «سوسياليسم يا بربريت» كه روزي با بلاغت توسط روزالوكزامبورگ مطرح شد، در هيچ زماني چون امروز، شكل اضطراري و جهانيِ امروز را به خود نگرفته بوده است. پانويسها: 1 – اشاره نگري و هارت به آثار سميرامين، به ويژه كتاب «امپراتوريِ هرج و مرج» Empire of chaos چاپ مانتلي ريويو 1992. به عنوان ديدگاه الترناتيو در مورد بحث امپرياليسم يا امپراتوري در برابر تئوري خودشان است. ديدگاه سميرامين در مورد مسئله تقسيم جهان به كشورهاي مركزي و پيراموني با نظر نگري و هارت شديداً فرق دارد. به كتاب Empire نوشته هارت و نگري مراجعه شود، (صفحات 9 و 14 و 334 و 467). 2 – به «سوسياليسم يا بربريت» Socialism or Barbarism چاپ 2001 و اثر عمده مزاروش «فراسوي سرمايه» Beyond Capital مراجعه شود. هر دو كتاب توسط انتشارات مانتلي ريويو به چاپ رسيده است. 3 – اينها فقط روايت قدري مختصر شده و تغيير يافتهاي از فهرست تضادهايي است كه مزاروش در كتاب خود از آنها نام ميبرد. 4 – استراتژي دولت امريكا در برقراري سيطره جهاني خود از طريق گسترش قدرت نظامي خود در سطح جهاني، در مقاله ديويد گيبز D . Gibbs زير عنوان «مداخلهگري جديد واشنگتن: سلطه دولت امريكا و رقابتهاي امپرياليستي» در مجله مانتلي ريويو شماره 4: 53 (سپتامبر 2001) صفحات 15 تا 37 آمده است. نيويورك 25 مارس 2002
|