|
از هيروشيما تا برجهاي دوقلو
|
|
|
جان برگر / ترجمه: اصغر آقاگُل
|
|
لوموند ديپلماتيك سپتامبر ۲۰۰۲
از آنجائيكه تعداد قربانيان بيگناه غير نظاميِ كشته شده در افغانستان در اثر بمبارانهاي آمريكا، تحت نام «تلفات جنبي»، حالا ديگر معادل قربانيان حمله بر عليه برجهاي دوقلو است، شايد مجاز باشيم كه حوادث را در چارچوب وسيعتر ولي نه كمتر فاجعه بارتر قرار داده و سؤال جديدي در برابر خود بگذاريم: آيا كشتار عمدي از كشتار كوركورانه يا منظم بدتر يا غير قبولتر است؟ (ميگويم «منظم»، زيرا آيالات متحده از جنك خليج به اين سو، شروع به عملكردن به آن كرده است). من جواب اين سؤال را نميدانم. شايد كه در محل، در ميان بمبهاي خوشهاي ريخته شده به وسيلهي هواپيماهاي ب52، يا درميان دود خفهكنندهي خيابان چرچ در مانهاتان هرگونه مقايسهاي در اين سطح ناشايست باشد. مشاهدهي ويدئوهاي تلويزيوني در 11 سپتامبر 2001 بلافاصله 6 اوت سال 1945 را به خاطر من آوردند. در واقع عصر آن روز بود كه ما اروپائيان خبر بمباران هيروشيما را شنيديم. اين دو حادثه، بلافاصله مشابهتهايي را نشان ميدهند كه از آن جمله گلوله آتشيني كه در آسمان بي ابر، بي خبر پائين ميآيد، دو حملهاي كه براي تطبيق با ساعتي ميزان شدهاند كه مردم شهر هر روز صبح به سر كار ميروند، يا مغازهها باز ميشوند، يا بچهها در مدرسه هستند و درسهاي خود را حاضر ميكنند. يك سان تبديل كردن به خاكستر و بدنهايي كه مانند زباله به هوا پرتاب مي شوند. همان ناباوري. همان آشفتگي به وجود آمده به وسيلهي سلاحي جديد و مخرّب و به كار برده شده براي اولين بار. بمب اتمي در شصت سال قبل و يك هواپيماي مسافري در پائيز گذشته. همهجا، در مركز انفجار بر روي همه چيز و همه كس، پردهاي ضخيم از خاكستر. البته، اختلاف مقياس و متن عظيم است، در مانهاتان خاكستر راديو آكتيو نبود. در 1945، سه سال بود كه ايالات متحده يك جنگ واقعي بر عليه ژاپن براه انداخته بود. با وجود اين، هر دو حمله براي هشدار دادن طرح شده بودند. با ديدن اين يكي يا آن ديگري، معلوم شد كه دنيا ديگر آن چنان كه بود نخواهد ماند: خطرهاي همهجا ذاتي براي حيات، در پگاه يك روز بي ابر دچار استحاله شدند. بمبهاي رها شده بر روي هيروشيما و ناكازاكي اعلام ميكردند كه از اين پس، ايالات متحده برترين قدرت نظامي جهان است. حمله 11 سپتامبر اعلام ميكرد كه اين قدرت ديگر از تضمين ضربه ناپذيري در خاك خود برخوردار نيست. اين دو حادثه آغاز و پايان يك دورهي تاريخي هستند. ***** تكان دهندهترين و در عين حال مضطربانهترين تفسيرها و تحليلهاي عكسالعمل جُرج دبليو بوش در مورد 11 سپتامبر – كه اول آن را «جنگ بر عليه تروريزم» خواند و ابتدا نام تعميدي «عدالت بي انتها» يافت و در تعميد دوباره «آزادي پايدار» نام گرفت- از جانب شهروندان ايالات متحده بيان گرديد و نوشته شدند. اتهام «آن امريكن» (مانند سبك ايراني و انيراني- مترجم) عنوان شده بر عليه كساني كه رسماً بر عليه تعليم گيرندگاني كه در واشنگتن مصدر كار هستند، به اندازهي سياستي كه ما مورد سؤال قرار ميدهيم، كوته بينانه است. تعداد بيشماري شهروند ايالات متحده « آن امريكن» هستند و ما با آنان همبستگي داريم. در عين حال تعداد زيادي شهروند ايالات متحده از سياست پرزيدنت بوش حمايت ميكنند كه شامل آن شصت نفر روشنفكري نيز ميشود كه اخيراً اعلاميهاي را امضا كردهاند كه ميخواهند معيين بكند كه به صورت عام جنگ «عادلانه» چيست و به خصوص، چرا عمليات «آزادي پايدار» در افغانستان و جنگ بر عليه تروريسم توجيه پذيرند. (1) آنان بحثي را پيش ميكشند كه بر حسب ان جنگي «عادلانه» يا «اخلاقاً توجيه پذير» است كه هدف آن دفاع از بيگانگان بر عليه شرّ باشد. آنان از سنت اگوستن مثال ميآورند و اضافه ميكنند كه يك چنان جنگي بايد، تا آنجايي كه ممكن است امنيت آنهايي را كه جنگي نيستند محترم بشمارد. قرائت معصومانهي اظهارات آنها (ولي البته كه خلقالساعه و معصومانه نوشته شده است)، انسان را به فكر جلسهي خبرگان صبور و متبحّري مياندازد كه با صداي خفه حرف ميزنند و كتابخانهي وسيعي در اختيارشان است (حتا شايد يك استخر براي بين جلسه) و وقت كافي براي تفكّر آرام، بحث در بارهي امتناعاتشان دارند، و در پايان توافقي كه قضاوت آنان را در مورد مسئلهاي خلاصه ميكند. هم چنين اين نظر متبادر مي شود كه اين جلسهي خبرگان در مكاني، در يك هتل افسانهاي شش ستاره جريان دارد كه در پارك وسيعي قرار داشته كه با ديوارهايي بلند، نگهبانان و پستهاي كنترل پليس احاطه شده است و فقط به وسيلهي هليكوپتر ميتوان بدان راه پيدا كگرد. جايي كه كوچكترين تماس بين اين متفكران و اهالي محل امكان پذير نيست، جايي كه در آن ملاقاتهاي تصادفي صورت نميگيرد. نتيجه اين ميشود كه آنچه واقعاً در تاريخ اتفاق افتاده است و آن چه كه ماوراء ديوارهاي هتل ميگذرد به عنوان دادههاي نامشروع فرض نشده و بدين سبب هم به حساب نيامده است. اين هم اخلاقيات توريستهاي لوكسي است كه از دنياي بيروني..... ***** به تابستان 1945 برگرديم. تا آن زمان، شصت و شش تا از بزرگترين شهرهاي ژاپن در اثر آتش بمبارانهاي ناپالم ويران شده است. در توكيو يك ميليون نفر غير نظامي سرپناه ندارند و يكصد هزار نفر جان دادهاند. آنان، به گفتهي ژنرال كورتيس لومِي، مسئول اين عمليات بمباران آتشزا، «تا حد مرگ، كباب شده، جوشيده، ريخته شدهاند». فرزند پرزيدنت فرانكلين روزولت كه محرم اسرار وي نيز بوده است، اظهار داشته بود كه، بمبارانها مي بايست ادامه پيدا ميكرد «تا اين كه ما در حدود نصف جمعيت غير نظامي ژاپن را هلاك كرده باشيم». روز 18 ژوئيه، امپراتور ژاپن تلگرافي به پرزيدنت ترومن كه جانشين روزولت شده بود ارسال كرده و يك بار ديگر درخواست صلح ميكند. به اين پيام ترتيب اثر داده نميشود. چند روز قبل از بمباران هيروشيما، آدميرآل دوم «آرتور رادفورد» لاف ميزند كه: «ژاپن يك ملت بدون شهر، يك خلق كوچ نشين خواهد شد». بمبي كه بربالاي بيمارستاني در مركز شهر منفجر شد، در ضربت اول يكصد هزار نفر را كشت كه 5 در صد آنان غير نظامي بودند. صدهزار نفر ديگر در اثر تشعشعات به آهستگي خواهند مرد. پرزيدنت ترومن اعلام كرد كه: «شانزده ساعت پيش يك هواپيماي آمريكايي بمبي بر روي هيروشيما، پايگاه مهم نظامي ژاپن انداخته است». يك ماه بعد، اولين گزارش سانسور نشده – كه مديون روزنامهنگار جسور استراليايي ميلفريد بورشيت هستيم – رنج و عذاب بيانناپذيري را كه در يك بيمارستان موقتي اين شهر شاهد آن بوده است بازگو ميكند. ژنرال يسلي قرُو مدير نظامي پروژه مانهاتان كه مأموريت طراحي و توليد بمب را داشت، با شتاب به اعضاي كنگره اطمينان ميدهد كه تشعشعات «هيچگونه رنج و عذاب افراطي» نداشته و «در واقع آن طور كه ميگويند يك طرز مرگ دلپذير به شمار ميآيد». در سال 1946 تحقيقات در مورد بمبارانهاي استراتژيك انجام شده توسط ايالات متحده به اين نتيجه رسيد كه «حتا اگر بمب اتمي به روي ژاپن انداخته نميشد، اين كشور در هر صورت تسليم ميشد». توضيح خلاصهوار يك رشته حوادث، به صورتي كه من انجام ميدهم، البته ساده كردن به حد افراط است. پروژهي مانهاتان در سال 1942، زماني كه هيتلر پيروزمند بود و اين خطر وجود داشت كه اول محققين آلماني بمب اتمي را توليد كنند، براه انداخته شد. تصميم آمريكا به اندختن بمب روي ژاپن را، در زماني كه اين خطر ديگر وجود نداشت بايد در چارچوب بيرحميهاي سربازان ژاپني در سرتاسر آسياي جنوب شرقي و حملهي غافلگيرانه بر عليه پرلهاربور در سال 1941 مورد بررسي قرار داد. فرماندهان آمريكايي و برخي از دانشمنداني كه در پروژهي مانهاتان كار ميكردند تمامي آن چه را در امكانشان بود انجام دادند تا ترومن را از اين تصميم با نتايج وخيم، باز دارند، يا اقلاً آن را به تأخير بياندازند. با وجود اين، در پايان، زماني كه همه چيز گفته شده و انجام يافته بود، جشن گرفتن تسليم بلاشرط ژاپن به عنولن يك پيروزي مورد انتظار طولاني – كه در واقع هم نبود- در 14 اوت غير ممكن بود. در مركز آن، آشفتگي و نابينايي حكمفرما بود. ***** هدف اين حكايت نشان دادن اينست كه، شصت متفكر آمريكايي، در هتل افسانهاي شش ستارهشان، حتا با واقعيتهاي تاريخ ملي خودشان نيز بيگانه هستند. حكايت هم چنين اين هدف را دارد كه خاطر نشان سازد، برتري نظامي آمريكا كه در 1945 شروع شد، براي همه آنهايي كه خارج از مدار آمريكا بودند، با يك نمايش قدرت دور دست بيرحم، ولي پر از جهل و ناآگاهي آغاز شد. زماني كه پرزيدنت بوش از خود ميپرسد «چرا آنها از ما نفرت دارند؟» بايد در مورد اين كارها عميقاً بيانديشد. ولي وي چگونه ميتواند؟ او يكي از مديران هتل شش ستاره است و هرگز از آن بيرون نميآيد. 1 - «نامه از آمريكا، دلايل يك نبرد» لوموند 15 فوريه 2002 و لويي پنتو «جنگ صليبي ضد تروريست پرفسور والتزر» لوموند ديپلماتيك مه 2002
|