|
محمود معتقدی
|
آن چه در زير ميخوانيد تکههایی از سه نامهی محمود معتقدی است به همراه شعری به مناسبت ۷۵ سالگی باقر مؤمنی. آرش
«دلم در آتش است یاسمن ها را خبر کنید» لورکا
مؤمنی عزیز و ارجمند ، باسلام و ارادت درست در چشم انداز «البرز»، آن جایی که اولین برف بهار همین پریروز بر شانههایش باریده، چهره و روزگارت در یادم تازه شده است. بیگمان تو از بازماندههای سختکوش نسلی هستی که همه چیز را در طبق اخلاص به راه اندیشه و آرمانهای انسانی تقدیم داشته. نسلی که به تغییر جهان میاندیشید و بوی عدالتخواهی همهی ارکانش را به پرسش گرفته بود! و چه هزینهي سنگینی پرداخته شده؛ و تو آرایش نیروها را در «از موج تا طوفان» بدرستی نشان دادهای، و دیگر سالهاست از قضیه «شگست و گریز» گذشته است و اینک به «گریز و شکستی» دیگر رسیدهایم که درماندهایم دیگر چه باید کرد؟ چگونه این فصلهای گرفته را بیدار کرد، و شاید هم تسلیم و سکوت! و اما امروز در آغاز هزارهی سوم، تو در آستانهی 75 سالگی، دلی در آتشداری به یاد وطن و کوچه باغهای آن، یاد خانهی پدری و مشکل مهاجرت و دغدغهی نوشتن و اینجا و آنجا نفسی تازه کردن. این روزها کتاب «تاریخ جهان باستان» پس از سه دهه تجدید چاپ شده است. من فکر میکنم باید همهمان، در این راه، خانه تکانی ذهنی داشته باشیم، و در وضع «موجود» باید نگاهی دیگر. باید کاری کرد که جوانان و آیندگان خطاهای پدرانشان را به دیدهی عبرت بنگرند. آدمی در دو سوی آن «راه پیمایی» هستی شناسانه، به پا ایستاده است. و زندگی که دیگر در مفهومهای تازهای جریان دارد انسان را به فضاهایی لغزنده و سیٌال میکشاند. کارنامهی این همه سال، این همه یاران و این همه عشق؛ کافی است کمی به صدای روزهای رفته فکر کنیم. شک ندارم که پس از این همه سال، تو هم نیز، به جستجوی تازهای از انسان، هم چنان در پی پاسخهای تازه هستی. چه باید کرد! گویی همه چیز نه دروغ است و نه راست، بلکه در برزخی از «عدم قاطعیت» ما را به دالانهای تاریک میکشانند. انسان مقولهی عبرت آموزی است که در هر کجا معنای خود را دارد . و تو اینک که بازماندهی نسلی هستی سخت «آرمان گرا» و ستم ستیز، کجای کار راضیات میکند؟ دوندهای از تهران تا پاریس که هم چنان میدوی. اما مقصد کجاست و این همه خرمنهای سوخته، در طول این همه سال در حوصلهی کدام توفان ایستاده است؟ با درود شعر پیوست را برای تو نوشتم: «آری، هنوز»؛ وضعی است از دیروز و امروز تو. حرف زیادی نگفتهام. خواستهام «صدای باران» این سرزمین را به یادت بیاورم. پیشانیات را میبوسم که هنوز بوی تفکر دیروزها از آن میآید. «آری، هنوز» مروری است بر تو و دغدغه هایت. اما براستی پس از این همه سال، من یکی هنوز نمیدانم در کجای جهان ایستادهام و بقیه عمر را با چه دستمایهای ادامه دهم. بیگمان ما هم نسلی گمشدهایم که آرمان نباخته را، به سادگی بر باد داده ایم. خواستم کمی تو را به گذشتهها برده باشم. دستات را میفشارم، به امید روزهای سرشارتر.
به : باقر مؤمنی که هنوز
باران های وطن را دوست دارد
گاهی فکر می کنم تمام خلوت عشق در سرزمین تو می جوشد شاید کسی این بار از غرفه های خیال دو باره بر می گردد و رو به دریچه ی آفتابی که اصلاً نمی شناسم شادی های جهان را با دست های تو تست می کند گاهی فکر می کنم طلسم رؤیاهایت دیگر چگونه گشوده می شود باید روزهای شیرینی را پشت سر داشته باشی ما هم چنان در حوالی سپیده دمان از آسمان تو بر می گردیم با آرمانی سنگین و کوله باری کوچک در هر جا و هر کجا تا آن سوی دهکده های مانده در خواب که پاسبان های شب زده هنوز در خوابند سایه های پرندگان بر تکه پاره های خویش از نَفَس گزمگان دسته دسته عبور می کنند گاهی فکر می کنم آفتاب گیسوانت در کرانه ی آن غربت دوباره طلوع خواهد کرد ما هنوز در کودکی های تو ایستاده ایم میان جوانی و سرنوشت و بهارانی که دیگر با تو کنار آمده اند از گریه هم گذشته است باید به سرزمین خویش برگردی و بوی خیابان ها را به بوی رؤیاهایی دیگر دوباره تازه کنی یادمان باشد بازمانده های مرگ در کمین اند اما، کوچه های دست و خاطره لبخند های تو را به سه شنبه های جهان بر می گردانند
|