|
جشن مرگ: در رثاى جانباختهگانِ آزادى و قلم
|
|
|
منصور کوشان
|
|
چون احمد ميرعلايى، غفار حسينى، ابراهيم زالزاده، سعيدى سيرجانى يا مبارزانى مانند مجيد شريف، داريوش فروهر، پروانه فروهر و دهها نفر ديگر يا فريادهاى خفهى دهها انسان در زندانها، شكنجهى مداوم صدها انسان در بازداشتگاهها و زنده بهگورىىِ يك ملت ما را بهخود نياورده است؟ آيا منتظر بوديم كه رسانههاى همهگانى و نهادهاى آزادىخواه اعلام كنند كشتن شاعران و نويسندگان كه تنها ابزار مبارزهاشان انديشه و بيانشان است، هيچ گونه توجيه جمهورى اسلامى را قابل قبول نمىكند و اين نهايت شقاوت و نماد يك نظام ضد بشرى است؟ من نه بهعنوان نخستيُن شاعر و نويسنده و نه بهعنوان آخرين آنها، و نه حتا بهعنوان يكى از دهها شاعر و نويسندهى خفه شده با شما سخن نمىگويم، بلكه بهعنوان انسانى كه بيست سال شكنجه جان و روانش را آزرده است و اكنون اثرات سايش مداوم سوهان روح را در تمام وجود خود احساس مى كند، بههمهى شما، بههمهى عزيزانى كه وطن خود را ترك كردهاند، بههمهى كسانى كه صداى من را مىشنوند مىگويم كه ديگر جاى هيچگونه اميدى براى تغيير يا اصلاح نظام جمهورى اسلامى نيست. دنياى خيالانگيز و پر وسوسهى اميد و اميدوارى در مورد اصلاح اين نظام ديرى است كه مرده است و عدهاى بىخبر از آن، دلخوش كردهاند بهآن. اكنون، بهگمانم بايد ژرفانه دريابيم كه چرا اينجا، در تبعيد و در مهاجرت هستيم و بكوشيم كه بهسرزمين خود، ايران باز گرديم. بهراستى كه دلخوش كردن بهاين دست يا آن دست، اين فرياد يا آن فرياد، اين فرد يا آن فرد، اين گروه، سازمان، حزب يا آن گروه، سازمان، حزب، بىمعنا و بىمفهوم است و بايد بدانيم در اين جدا طلبىها، با هم نبودنها حتا با حفظ عقايد و سلايق خود _كه همه ناشى از جاهطلبىهاى عقيدتى است و در همهى آنها غرور ملى، غرور ايرانى بودن، غرور آزادى ايران بهدست همهى ايرانيان براى همهى ايرانيان بسيار كمرنگ است_ هيچ گونه راه نجاتى وجود ندارد. تا زمانى كه هيچ جنبش مشترك و هيچ وحدتى نيست، هيچ درد مشتركى نيست و همه فقط و فقط از منى ت مجهول و ناقص خود حرف مىزنند، همهى جهان و همهى آنچه در آن است، بهراه خويش و استوار در سياستهاى خويش پيش مىرود. اگر درد مشتركى هست، درد داشتن ايران آزاد براى همهى ايرانيان با هر انديشه و مسلكى، پس چرا نشانههاى آن در اين هياهوهاى گنگ و گاه بىمعنا و خطرناك گم است؟ اگر قرار است جنبش مشتركى باشد، جنبشى كه در آن هم خواستهاى فردى ما مستتر باشد و هم خواستهاى عمومى، پس چرا از دلها، انديشهها و زبان ما جارى نمىشود؟ انگارى كه سالها است در درون تك تك ما سرما خفته است كه ناى دم بر آوردن نداريم مگر گاه بهضرورتى. بله، بهضرورتى و من متأسفم. با تمام وجود متأسفم. چرا كه اين ضرورت ديرى است كه شرطى شده است. حيات ممتد خود را از دست داده است و خوف آن مىرود كه بهفراموشى كامل سپرده شود. چون تجربهاش را داريم. ملتى هستيم كه حافظهى تاريخى نداريم. علاقهمند آن هستيم كه پيش از كشف و شناخت علت و معلولها، واقعه را، هر حادثهاى مىخواهد باشد، بهفراموشى بسپاريم. ما ملتى هستيم كه در طول تاريخ نشستهايم تا كسى يا كسانى راهى را پيش روى ما بگذارند. ضرورتى را بهوجود بياورند. هرگز بهاين نينديشيدهام كه ما خودمان هم بخشى از ضرورت هستيم. مىتوانيم فعال، مبتكر، راهگشا و نيروى مؤثرى باشيم. وقتى بىكار و فقيريم، بهدنبال كار مىگرديم. وقتى كارگر و كارمنديم، در جستجوى زندگى بهتريم. وقتى كارفرما و مدير و كارخانهدار و ملاك مىشويم، آرمانهايمان، آرمانهاى آزاديخواهانه و بشر دوستانهامان را فراموش مىكنيم و بهفكر حفظ مقام و موقعيت و اموال خود، دوست و دشمن را از هم تشخيص نمىدهيم. ملاك همه چيز مىشود در صد بهرهورى. معلوم نيست در اين ميان چه كسى بايد بهفكر مردم باشد؟ بهفكر آزادى و آبادنىىِ سرزمينش باشد؟ آزادى، استقلال، رفاه مردمى و آبادانىىِ يك كشور چيزى نيست كه روشنفكران يا شاعران و نويسندگان براى يك سرزمينى بهارمغان بياورند. شاعران و نويسندگان آفرينشگران راههاى نوينند. روشنفكران مفسران و تعديل كنندگان راههاى نوينند. و بديهى است كه اگر آحاد ملت در ساختن آن سهيم نشوند، در نهايت كشتِ در شورهزار است. بذر در باد كاشتن است كه گلستانى بهدنبال نخواهد داشت. نهايت نهالى، گلى در اين سو است و گلى در آن سو. چنان كه تاريخ ما نشان مىدهد. كجاند ملتى كه سهرابها و سياوشها را فراموش نكردهاند؟ كجاند ملتى كه فرخىها و عشقىها را فراموش نكردهاند؟ كجاند ملتى كه انديشهى فردوسىها و حافظها را دنبال كردند و تن بهخفت و خوارى دشمن ندادند و با افتخار نام دشمنان و تجاوزگرانشان را بر فرزندان خود نگذاشتند؟ چهگونه مىتوانيم اين حرامزادگى ملى را بپذيريم و بپذيريم كه اين ملت هنوز برخوردار از آن فرهنگ تاريخى، آن تمدن افتخارآميز است و هنوز اندكى از غيرت نياكانش را با خود دارد. من هرگز مادر و پدر خود را نمىبخشم كه بهرغم خواستشان، اجازه دادند كه دايىىِ حرامزادهى من، نام بيگانه و تجاوزگران به فرهنگ و سرزمين ايران را در شناسنامهاى بهنام من ثبت كند. چرا امروز من بايد با خفت نام خود را بر زبان بياورم، خود را با آن بشناسانم و در ادامه توضيح بدهم البته من ايرانى هستم و ببخشيد كه نام عربى دارم. من امروز چنان بهموقعيت و هويت انسان و جهان او مىانديشم كه همهى شاعران و نويسندگان جهان. اما اين دليل نمىشود كه بهفرهنگ خود، بهسرزمين خود نينديشم و بر اين خيال باطل باشم كه نام بيگانه، عرب يا هر مليت ديگرى بالندگى مىآورد و خفت و خوارى نيست. جان انسانها، با هر مليتى ارزش يكسان دارد و نامها نمىتوانند ارزش انسانى داشته باشند. اما نامها بههمراه خود هوى ت فرهنگى و ملى و تاريخى را بهمخاطب مىشناسانند و توضيح اضافى را ضرورى نمىكنند. اين روزها توأم است با كشته شدن دوستان عزيزمان، محمد مختارى، محمد جعفر پوينده و زمانى پيش از آن داريوش و پروانهى فروهر. من با همهى درد و اندوهى كه جانم را مىكاست خوشحال بودم كه در زمان گفتگو با روزنامهنگاران و يا ديگران ناگزير نبودم توضيح بدهم محمد و محمد جعفر هم مانند داريوش و پروانه ايرانى بودند. نام اين دو عزيز خود بيانگر هويت آنان بود و من از اين نظر بسيار خرسند بودم. زمان زيادى نمىگذرد كه رژيم گذشته با ميليونها دلار هزينه كردن، توانست بهجهانيان بقبولاند كه بسيارى از اين شاعران، متفكران و دانشمندان ايرانى كه بهاعراب منسوب شدهاند، در ايران متولد شدهاند، در ايران رشد كردهاند، تفكر ايرانى دارند، اما متأسفانه بهدليل تجاوز اعراب، سلطهى بهزور اسلام و فشار سرنيزههاى سرداران و خلفاى آن، ناگزير شدهاند كه نام عربى برخود بگذارند و بهزبان عربى بنويسند. بله، آن زمان فشار سرنيزه بود و هراس از مرگ. اما بعد چه بود؟ در بعد از انقلاب مشروطيت، كه آغاز بيدارى ملت ايران است، آغاز بازگشت بهجامعهى مدنى كه در هزاران سال پيش از آن برخوردار بوده است و امروز تاريخ بهنيكى از آن ياد مىكند _البرز شهر را باستان شناسان و جامعه شناسان نخستين جامعهى مدنى در روى زمين مىنامند_ در بعد از اين دوره چه كرد؟ باز هم سر نيزه بود؟ در رژيم گذشته كه نه تنها سر نيزه نبود، تشويق و ترغيب براى نام ايرانى برگزيدن هم بود، پس چرا ما باز هم نامهاى بيگانهى عربى را برخود گمارديم و آن شهروند ضد عرب هم، بلاهتش چنان بود كه بهنامهاى اروپايى افتخار مىكرد؟ خيال مىكرد نام بيگانهاى از بيگانهى ديگر رنگينتر است و هرگز نخواست و يا نتوانست بههويت خويش، ايرانى بودن خويش بينديشد. بهراستى چرا چنين بود و هنوز هم چنين است؟ از خود بيگانگى، تهى بودن، قشرى بودن و گاه بلاهت ما بهقدرى زياد است كه بهفرزندانمان در خارج از كشور زبان پارسى را هم نمىآموزيم. در خانه فارسى صحبت نمىكنيم، در بيرون با هم بهزبان كشور ميزبان حرف مىزنيم و گاه اكراه داريم كه دريابند ايرانى هستيم. چرا؟ چه شد كه ما به چنين بلاهتى دچار شديم كه حتا ملتهايى كه تاريخ كوتاهى دارند و از تمدن و فرهنگ كهنسالى برخوردار نبودهاند، چنين نيستند. آيا بهخاطر اين است كه مسلمانيم؟ اگر از مسلمان بودن خود شرم داريم، پس چرا در خلوت آن كار ديگر مىكنيم؟ من بهشما يقين مىدهم كه اين خفت و خوارى ما، اين مرگ پرستىىِ ما، اين از خود بيگانگى يا غريب پسندىى ما، اين كه ما راحتى و آسايش مهمان را به آسايش خود و فرزندانمان ترجيح مىدهيم و بسيارى مسايل ديگر، ناشى از همين مغلوب بودن يا مسلمان شدن ما است و اين خصلت يك ايرانى نيست. اين مشكل دلايل سادهاى دارد كه اگر كمى دقت كنيد نشانههاى آن را در اطرافتان خواهيد ديد. امكان ندارد كه شما با يك شهروند عرب روبهرو شويد كه از عرب بودن يا مسلمان بودن خود شرم داشته باشد، اما در خلوت بهآن اعتقاد داشته باشد. امكان ندارد كه با يك زردشتى ايرانى برخورد كنيد كه بهايرانى بودن خود افتخار نكند. حتا يهودىها و ارامنهى ايرانى هم بيش از مسلمانها بهايرانى بودنشان مىبالند. چرا كه خود را مغلوب، شكست خورده، خوار و خفيف نمىدانند و نامهاى عربى و كيش بيگانه را با هستى و هويت خود يكى نمىانگارند. زردشتىىِ ايرانى نام ايرانى دارد و آيين ايرانى. يهودى ايرانى نام قومىىِ خود را دارد و آيين خود را. ارمنى ايرانى نام ملى خود را دارد و آيين خود را. اينان همهى رنجها، مصايب، سختىها را تحمل كردند، اما بههويت خود پشت نكردند. اگر هم در روزگارى بهزور زير سلطهى اعراب رفتند و بهظاهر نام و كيش آنان را پذيرفتند، در نخستين فرصت نشانههاى تجاوز و بيگانگى را از خود زدودند. امروز هم بهمهمان بيشتر از خود و فرزندانشان احترام نمىگذارند. آن چه هستند و آن چه را براى خود مىخواهند براى مهمان هم مىخواهند و آن چه را براى مهمان گوارا و لذتبخش مىدانند براى خود هم مهى ا مىگردانند. اين مهمان دوستىىِ ايرانىها، هيچ افتخار و بالندگى ندارد. ما مردمانى تافتهى جدا بافته از ديگر ملى تها و يا قومها نيستيم. حقيقتش اين است كه اين مهماننوازى جز نشانهى خفت و خوارى و چاپلوسى هيچ تاريخ ديگرى براى ما ايرانىها ندارد. چرا كه در گذشته، در دوران تجاوز اعراب، نياكان ما را وادار مىكردند كه آنچه را بهترين است به سرداران و تجاوزگران بدهند. بدبخت بود فردى كه عرب مسلمانى بهخانهى او بهعنوان مهمان و مسافر وارد مىشد و او از هستىىِ خود و فرزندانش براى خوش آمدن او مايه نمىگذاشت. آداب تجاوزگرانهاى كه بهمرور زمان سنت شد و امروز با خفت بهجامعهى ما چسبيده است و متأسفانه نادانسته از آن با افتخار ياد مىكنيم. بهراستى چه شد كه زردشتىىِ امروز ايران يا يهودىىِ ايرانى كه بيش از دو هزار پانصد سال از مهاجرتش بهايران مىگذرد، زير سلطهى اعراب، مسلمان نشدند، اما نياكان ما اين تجاوز را پذيرفتند؟ آيا نياكان ما، آنچنان كه ما امروز هستيم، بىخيال، بىهويت، بزدل و نهايت بيگانه پرست نبودهاند؟ آيا از زمرهى ناآگاهان و ناهوشياران نبودهاند؟ بهگمانم كه چنين بوده است. چرا كه من نمىتوانم بپذيرم كه خون يا ارزش انسانىىِ نياكان من از خون و ارزش انسانىيِِ نياكان آن زردشتىىِ هموطنم بيشتر بوده است. چنان كه همين قياس را در مورد ملتهاى ديگر مىتوان داشت. يقين دارم جسارت، تحمل پذيرى، غيرت و آگاهىىِ ملتهايى كه سرنيزههاى اسلام آنها را وادار بهشكست كرد، اما بعد، در فرصتى آن را از سرزمين و فرهنگشان بيرون كردند، بهمراتب بيشتر از ملتهايى است كه همچنان زير سلطهى آن بهسر مىبرند. چنان كه براى مثال مىتوان اسپانيا را نام برد كه امروز خيلى كم نشانههاى اين تجاوز در فرهنگش هويدا است و مصر را كه حتا زبان خود را هم فراموش كرد. از راه رسيدهام، داغديدهام و دل پر درد دارم. ضرورتى پيش آمده است و من دوست دارم بهجاى گريه و ناله كردن و مرثيه خواندن، آن بگويم كه اگر دوستانم محمد مختارى و محمد جعفر پوينده بهجاى من بودند، كم و بيش همان را و بهيقين رساتر و پختهتر بيان مىكردند. باز ناگزير بهاين پرسش هستم كه بهراستى اگر دوستانمان در اين روزها زير چنگال خوفانگيز نظام جمهورى اسلامى جان سالم بهدر برده بودند، اين ضرورت بار ديگر زنده مىشد كه ما بهدور هم جمع شويم؟ با كشتن و يا نكشتن اين دوستان كه هويت اسلام يا جمهورى اسلامى تغيير نمىكند، پس چه شده است كه بهدور هم جمع شدهايم؟ هم اكنون در ايران و بسيارى از كشورهاى جهان بسيارى از ما بهاين فكر افتادهايم كه از احوال يكديگر با خبر شويم؟ گمان نمىكنم كه در اين جشنهاى مرگ، كه خوشبختانه آداب تجاوز اسلام در آن نيست يا كمتر ديده مىشود، خيراتى باشد يا شربت و شيرينى. آيا بهخود آمدهايم؟ حافظهى تاريخىمان تلنگر خورده است و بيدار شدهايم، دريافتهايم كه ايرانى هستيم و بهجز با ايرانى بودنمان نمىتوانيم هويت جمعىىِ ديگرى براى خودمان فراهم كنيم؟ اگر چنين است پس چرا باز فردا روزى آن را فراموش مىكنيم؟ باز همه چيزمان مىشود كار و درآمد و لذت و رفاه و آسايش، با اين كه مىدانيم هيچ كدام اينها ما را غنى، راضى و خشنود نمىكند تا زمانى كه آزادى نداشته باشيم. هويت ملى افتخارآميزى نداشته باشيم. نمىخواهم نمك بر زخمهاى عزيزان بپاشم، اما از اين هم باك ندارم اگر بتوانم كمك كنم تا همه بهراه خود بيشتر آگاه شويم. بيش از بيست سال از نظام جمهورى اسلامى و حكومت متكبرانه و مقدسمآبانهى آن مىگذرد، هزاران عزيز هموطن، هر كدام بهدليلى و همه بهاعتراض، ناملايمات بسيار، سختىهاى فراوان و گاه حقارتهاى خردكننده و از همه مهمتر غم غربت، كندن شدن از آب و خاك و ريشه را پذيرفتهاند، در فضاى وهمانگيز جامعهى دموكراسى اينجا بهسر مىبرند، اما كدام حركت بزرگ، كدام انديشهى نو و سازنده، كدام اجتماع بزرگ را در راستاى خواستههاى اصولى مردم و خود تحقق بخشيدهاند؟ من منكر حركتها، اعتراضها و بهطور كلى آن چه تا امروز انجام گرفته نيستم، منكر تلاش شما براى نجات فرج سركوهى يا خود و دوستان نيستم، اما من نه خود را مىبينم و نه دوستانم را. من حضور شما را پس از بيست سال زندگى در سرزمينهاى آزاد و با فرهنگ در يك بستر ساخته شده و سازنده مىخواهم. من انديشه و حركت شما، همهى تبعيديان و مهاجران را براى نشان دادن يك چشمانداز نوين انتظار دارم. آن چه را انتظار مىرود در درون تك تك شما باشد و من يقين دارم كه وجود دارد، اما بيدار نشده است. بهغليان درنيامده است. انگارى كه نخواستهايد، نمىخواهيد بيدار شود. انگارى عواملى اجازه ندادهاند، نمىدهند كه همهى مهاجران ايرانى، كه امروز بيش از سهميليون نفرند و هفتاد در صد آنها ميانگين چهل سال را دارند و تحصيل كردهاند، از زير يوق بندگى، روزمرگىها و پشت كردن بههويت خود بيرون بيايند. انگارى چنگالهاى حكومت جمهورى اسلامى بهاين سو هم تجاوز كرده است كه هيچگونه اتحاد عمومى ميان ايرانىها وجود ندارد، شكل نمىگيرد. چرا؟ آيا بهخاطر همان عواملى است كه پيش از اين گفتم؟ اگر جواب مثبت است، پس چرا آنها را از خود دور نمىكنيد؟ چرا اين استبداد نكبتبار را از جان و تنتان نمىكنيد، بهدور نمىاندازيد؟ شما كه مىدانيد هيچ چيز ازلى و ابدى نيست. زمان به سرعت در حال تغيير است و انسان، ناگزير به صيقل دادنِ پندار، گفتار و كردار خويش است تا بتواند همراه زمان باشد. با آن رشد كند و ببالد و از هستىىِ خويش در پرتو ديگران لذت ببرد. شما كه همه مىدانيد شرايط اجتماعىىِ هر جامعه توسط انسانهاى همان جامعه ساخته و پرداخته مىشود. شما كه مىدانيد اگر فرد يا گروهى نخواهند كه كسى يا گروهى بر آنان حكم براند، هرگز اين اتفاق نمىافتد. وقتى راهى را بهاشتباه مىرويم، چرا بايد در آن درنگ كنيم. اكنون كه من و شما دريافتهايم اشتباه كردهايم چرا علتهاى آن را جستوجو نمىكنيم. چرا راه نوينى را با انديشه و بررسىىِ لازم بر نمىگزينيم؟ تا كى چهكنم، چهكنم و صبر؟ ايوب هم زمانى از خاكستر بر خاست و راه نوينى را در پيش گرفت. بياييد از همين امروز شروع كنيم. بهيقين امروز بهتر از فردا است. بياييد از تغيير نهراسيم. واهمهاى از انتخاب نداشته باشيم. اگر انتخاب داشته باشيم، هرگز دلسرد، خسته، رنجور و منفعل نمىشويم. هر انتخابى انتخابهاى نوينى را در پيشروى ما قرار مىدهد. اين منفعل بودن، بارى بههر جهت بودن، بهاين و آن نگريستن است كه راهها را تاريك مىكند و آينده را موهوم. من امروز از فرارى بودن خود، از تبعيدى بودن خود نه پشيمانم و نه افسرده. چرا كه اين راهى است كه آگاهانه و با هوشيارى انتخاب كردم. مبارز عليه سانسور، عليه بىعدالتى و ظلم طبيعى است كه ناهموارىهايى را هم خواهد داشت. من اگر دوست دارم آزادى و حقوق اجتماعى بايد آن گونه باشد كه من دوست دارم، جهان آزاد و نهادهاى دموكراتيك بهدنبال آنند، بديهى است كه بايد در آن سهم داشته باشم. مىدانستم و مىدانم براى اين سهم، اين پيمانهى آزادىخواهى، بايد بهايى را هم بپردازم. چنان كه ديگران پرداختند. وقتى بهسانسور اعتراض مىكنم، گردن كج نمىكنم، صدقه را دوست ندارم و مجيز خوان نمىتوانم باشم، پس بايد كه محروميتهايى را هم تحمل كنم. پيهى دربهدرى، فرار و تبعيد را بهتن بپذيرم و هوشيار باشم كه تن بهمرگ ندهم تا بتوانم راهم را بپيمايم. راهى را كه امروز بر درستىىِ آن يقين دارم. اما مىدانم ازلى و ابدى نيست. با همهى يقين يافتهام، هرگز شك و انتخاب بهتر را فراموش نمىكنم. چهبسا كه آدمى در ميان راهى كه گمان مىكند كوتاهترين راه بهمقصود است، دريابد بهخطا رفته است. براى رسيدن بهآزادى راههاى بسيارى در پيشرو است. بهمركز اين دايره، اين كانون روشنايى، شعاعهاى بسيارى متصل است و هر كس مىتواند بر مبناى آگاهىها و توانايىهايش آن را بپيمايد. قرار نيست همه روى يك شعاع قرار بگيريم. اما ضرورى است كه همه اين مركز، اين كانون آزادى را بنگريم كه تعريفى عام دارد و همه بر محيط اين دايره قرار بگيريم كه هر انديشهاى را بسوى كانونش پذيرا است. با سپاس از حضورتان و با آرزوىِ ساخته شدن اين دايره، رسيدن بهاين وحدت، بههمهى شما بدرود مىگويم. * متن سخنرانى منصور کوشان در گوتنبرگ، سوئد
|