|
محسن حسام
|
|
به هادي جامعي
نامه آخري كه رسيد، پنداشتم كه از من دلگير شدهاي. حق با توست آميرزا حبيب. با خودم گفتم اي دل غافل، ببين چه كاري از تو سر زده كه آميرزا ورداشته آن چيزها را نوشته. هر چي كه بگويم قبول، اما ننويس كه زرق و برق شهر فرنگ «مش كاس آقا» را گرفته، هر چه نباشد، تو برادر مايي. مرا خوب ميشناسي، ميداني كه من آدمي نيستم كه سر پيري به دنبال باشم. حالا كه اين طور است، پس بگذار برايت بنويسم، درست است که من در نامه ی قبلی قصور کردم، اصل مطلب را برایت ننوشتم. از اين بابت شرمنده هستم. يعني نميدانستم با چه زباني بايد اين چيزها را براي تو، عيالت «شوكت خانم»، و خواهرمان «ليلا خانم» گفت. ترجيح دادم سكوت كنم. اما حالا كه اصرار ميكني، نوشتهاي اگر برايت ننويسم پا ميشوي ميآيي پاريس كه ببيني آنجا چه خبر است. اولاّ قدمت روي چشم. اگر بيايي دل ما را روشن ميكني. دوماّ ما هر چي داريم، از دولتي سر توست، ولي در مورد رابطهي «شيدا» و «نكويي» نميتوانستم بي گودار به آب بزنم. يك ملاقه بردارم و رابطهها را مثل آش نذري هم بزنم. اين كار زمان ميخواست، با خود گفتم بگذار وقتش برسد، بعدش همهي جزئيات را براي ميرزا حبيب بنويس. حالا كه فكر ميكني من دارم اين چيزها را از تو پنهان ميكنم، پس مينويسم. تا آنجائي كه ميتوانستم سعي كردم به زندگي «شيدا» سر و ساماني بدهم. اما در كار «شيدا» گره وجود داشت. اوايل گمان ميكردم بعد از چند صباحي گرهاش را باز كنم. سعي كردم به مشكل «شيدا» از زاويههاي مختلف نگاه كنم. ساعتها با «بماني خانم» نشستيم روي همه جزئيات حرف زديم. «بماني خانم» حق داشت. از همان فرداي عروسي گوشي را داده بود دست من كه: «مش كاس آقا» من چشمم آب نميخوره كه اين زندگي دوام پيدا كند. «بماني خانم» شامه تيزي دارد، اما گاهي اوقات حدسياتش درست از آب در نميآيد. بعدش ديدم كه با يكي بايد حرف بزنم؛ يكي كه حرف دل مرا بفهمد. يكي كه از بيرون به اين رابطه نگاه كند. من و تو در جواني با هم جور بوديم. دوره مصدق كم و بيش در يك جبهه ميجنگيديم، درست است كه بعدها از هم جدا شديم، و هر كدام راهي پيش گرفتيم. من به عنوان كارمند مزد بگير دولت در اداره پست و تلگراف درجا زدم، تو آستينها را بالا زدي و سر از بازار درآوردي و شدي تاجر آهن. با آن كه پولت از پارو بالا می رفت، هنوز يك گوشهي چشمي به مصدقيها داشتي. حالا زمانه عوض شده. ما بازنشسته شديم، از تك و تا افتادهايم. ولي هروقت من گرفتارياي پيدا كردم، تو بدادم رسيدي. از هيچ چيز مضايقه نكردي، و من هميشه در اين مواقع با تو مشورت ميكردم. راستش، پيش از سفر، يكي دوباري خواستم بيايم ديدنت. اما دست نداد. بس كه گنگ و گيج بودم. نميخواستم بي خود و بيجهت برايت گرفتاري ايجاد كنم. مورد «شيدا» فرق داشت. نميشد به آن نزديك شد. براي آدم گرفتاري ايجاد ميكرد. تازه خود «شيدا» هم گرفتار بود. روي از ما پنهان ميكرد. من و بماني خانم هفته به هفته نميديديمش، خودت بهتر ميداني، در آن بلبشو، «شيدا و نگويي» جا و مكان ثابت نداشتند. «شيدا» را كه به تازهگي از مدرسه اخراج كرده بودند. نكويي هم پايش از دفتر روزنامه بريده شده بود. بعدش نامه دادستاني رسيد و حكم بازداشت. آن آخريها حتا نميدانستيم كه كجا و با چي روزگار ميگذرانند. نيما هنوز پنج سالش نشده بود، و ما، بي خبر از همهجا، يك روز صداي «شيدا» را از آن سوي مرزها شنيديم. از كوه و كمر گذشته بودند. خودشان را به «آنكارا» رسانده بودند و منتظر ويزاي فرانسه بودند. «شيدا» اوايل دست كم هفتهاي يك بار زنگ مي زد و خبر سلامتي ميداد. گاهي هم «نكويي» حالي ميپرسيد. چند ماهي طول كشيده بود تا به آنها ويزاي فرانسه داده بودند. پول و پلهشان ته كشيده بود. من بدادشان رسيدم. دوباري پول حواله كردم. به پاريس كه رسيدند، يك مدتي از آنها بي خبر بوديم. يك روز «شيدا» زنگ زد و با «بماني خانم» حرف زد. من هر چند مدت يك بار برايشان سوقاتي ميفرستادم: پسته، بادام، گز، سوهان، از اين قبيل چيزها. بهار كه آمد، «شيدا» زنگ زد و حالي و احوالي و تبريك عيد. اما از «نكويي» خبري نشد. آن بار پايي نشدم، بار ديگر «شيدا» زنگ زد. تا آمدم گلايه كنم كه چرا شب عيد «نكويي» حالي از ما نپرسيد، بغضش تركيد. حالم منقلب شد، اما به روي خودم نياوردم؛ بماني خانم روي فرش نشسته بود و سوزن ميزد. داشت براي «نيما» چيزي ميدوخت. ترسيدم بو ببرد. آن دفعه به خير گذشت. دفعه بعد كه شيدا زنگ زد من در خانه نبودم. حوالي عصر كه به خانه برگشتم، ديدم خانه شده است عزاخانه. دردسرتان ندهم. « بماني خانم» پايش را توي يك كفش كرد كه بايد السائه پاشم بروم ادارهي گذرنامه ويزاي فرانسه بگيرم. يكي دوباري به خانهتان تلفن كردم تا ببينم تكليف چيست. هر بار «شوکت خانم» گفت كه تو هنوز از سفر بر نگشتهاي. با «ليلا خانم» تلفني حرف زدم. از او خواستم به احدي نگويد كه ما عازم پاريس هستيم. ترسيدم به گوش اين و آن برسد و گرهاي در كار سفرمان ايجاد شود. «شيدا» دعوتنامه فرستاد. ما عازم پاريس شديم. در رشت كه بوديم، يكی دو باري به تلويح از زبانِ «بماني خانم» شنيده بودم كه «شيدا و نكويي» سر چيزهاي جزيي و بي اهميت ساعتها با هم كلنجار ميروند. از «بماني خانم» خواستم كه در كارشان دخالت نكند. هم من و هم بماني خانم ميدانستيم كه بين زن و شوهر غالباً بعد از مدتي، اين قبيل مسايل پيش ميآيد. اما كسي آب را گلآلود نكند، به تدريج، طي زمان آن رابطه به گونهاي جديد بازسازي مي شود و به اصطلاح جا ميافتد. قضيه از اين قرار بود كه نكويي گاهي اوقات كه دست ميداد، لبي تر ميكرد. از يك جايي عرق خانگي گير ميآورد. كلهاش كه گرم ميشد، به زبانِ اشاره ميگفت كه آدم عاقل نبايد زير بار مسئوليت برود. من پيش خودم ميگفتم لابد خوشي زير دلش زده است. يكي دو بار آخري كه «نكويي» را در خانهام ديده بودم، ميشنيدم كه: «گه بگيرند اين سرزمين را، حيف آدم نيست كه عمرش در اين خلا داني تلف شود!» اما حس ميكردم كه «نكويي» ميخواهد چيز ديگري بگويد. من دورهي مصدق را تجربه كرده بودم. موهايم را بيخودي توي آسياب سفيد نكرده بودم. «نكويي» ديگر نميكشيد. شايد دست خودش نبود. از اين كه تحت پيگرد بود، دلخور بود. از اين كه خودش را تو هم چنين مخمصهاي انداخته بود، دلگير بود. حاشا هم نميكرد. «نكويي» مدتها بود كه از فعاليت كنار كشيده بود. دلش نميخواست جايي آفتابي بشود. در واقع اين «شيدا» بود كه «نكويي» را با خودش، اين طرف و آن طرف ميكشيد. پيش از سفرشان، دلم ميخواست يكي دو باري با «نكويي» بنشينم . چند كلمهاي حرف بزنم. اما دست نداد. به هر حال ما رسيديم پاريس. ديدم جا تر است و بچه نيست. «نكويي» غيبش زده بود. هيچ كس هم نميدانست كه كجا گذاشته و رفته است. قدر مسلم اين كه در پاريس نبود. چون، اگر «نكويي» در پاريس مي بود، «شيدا» با دوستاني كه داشت، ميتوانست ردش را بگيرد و پيدايش كند. از وقتي كه «نكويي» ناپديد شده بود، نيما هم تو لك فرو رفته بود. گوشهگير شده بود. از صدا افتاده بود. هميشه اوقات، بي حال و پگر بود. شيدا كار ميكرد. نكويي كه گذاشته بود و رفته بود بدنبال كار به هر دري زده بود. بارها بديدن مددكار اجتماعي به شهرداريِ محل رفته بود. يك سال و اندي طول كشيده بود تا مددكار اجتماعي يك كاري در حومه پاريس برايش دست و پا كرده بود. پيشترها، تقريباً هر روز به ادارهي كاريابي مراجعه ميكرد و دست آخر به خانه باز ميگشت. حالا چندي است كه «شيدا» صبح عليالطلوع از خواب پا مي شود، آبي به صورت مي زند، ناشتايي خورده و نخورده از خانه بيرون مي زند تا خودش را به ايستگاه «مترو» برساند. چند ايستگاه بعد مسير مترو را عوض ميكند بعد بايد قطار بيرون شهري را بگيرد. چند ايستگاه بعد پياده شود دست آخر «ترآموا» سوار شود و نيم ساعت بعد خودش را به محل كارش برساند. شيدا، در ادارهي مربوط به امور پناهندهها كار ميكند. بعد از رفتن شيدا نوبت به نبما ميرسد. ترو خشكش ميكنيم. به زور به او ناشتايي ميدهيم تا راهيِ مدرسهاش بكنيم. سعي ميكند به هر بهانهاي چند ساعت ديدتر در سر كلاس درس حاضر شود. دل و دماغ ندارد. يك بار خودش را توي پستو قايم ميكند. يك بار مي رود زير تخت و صدايش در نميآيد. توي راهرو به دستگيره در ميچسبد. درست وقت خارج شدن از خانه شاشش ميگيرد. و چند دقيقهاي در توالت ميماند. هميشه خدا سرش درد ميكند يا دلش. شيدا رفته خانم معلم را ديده. خانم معلم ميگويد كه: «نيما زبان نميداند، خجول است. نيما هميشه احساس ميكند كه در ميان جمع يك غريبه است، روي همين اصل نميتواند با بچهها رابطه برقرار كند. نيما بچهها را نميفهمد.بچهها هم، به خاطر همين است كه به پرو پاي او ميپيچند اين كار زمان ميخواهد». از مدرسه كه بر ميگردد، يك روز لباسش پاره پوره است. يك روز سرو گردن و دست و بالش زخم و ذيلي است. يك روز خون دماغ ميشود. خلاصه آميرزا حبيب خان دردسرتان ندهم، نيما تا از مدرسه به خانه بيايد، نيمه جان شده است. از پا درد مينالد، قوزك پايش ورم كرده است. نميتواند راه برود. بعضي از روزها مجبور ميشوم از خانه تا مدرسه كولش كنم، به کنار رود سن که می رسیم، می گذارمش زمین. چند دقیقه ای روی نیمکت می نشینم. من نفسم بالا نمی آید. نیما سِگرمه را درهم کرده و پرنده ها را که روی نرده ها نشسته اند، نگاه می کند. قلبم تند تند می زند، عرق از چهار ستون تنم می ریزد. از همه بدتر روماتیسم عود کرده است. دوا و درمان هم کرده ام، ولی اِفاقه ای نکرده است. شب از درد نمی توانم چشم هایم را روی هم بگذارم. به هر حال ما دیگر جوان نیستیم. پیری است و هزار جور دردِ بی درمان. دیدم اینم طوری نمی شود، به بمانی خانم گفتم باید بنشینیم با شیدا حرف بزنیم. شاید بشود راضی کرد که از خر شیطان پایین بیاید و به وطن برگردیم. «بمانی خانم» گفت: «مش کاس آقا شیدا دختر ماست، ما بزرگش کردیم. شیدا گوشش به این حرف ها بدهکار نیست». گفتم: «خانم، این زندگی نیست که این ها دارند، والله بالله بردگی به از این است». گفت: «این گوی و این میدان. اگر مرد این کاری، برو جلو، ولی گمان نکنم به همین سادگی بشود راضی اش کرد که برگردد». یکی دوبار به زبان الکن گفتم که همه دوندگی به خاطر چیست. بهتر نیست به جای این کار فکری به حال نیما بکنی. نیما دارد بی پدر بزرگ می شود. «آن بار چیزی نگفت. بار دیگر رو در رویم ایستاد و گفت: بابا تو و مادر هر وقت که دلتان خواست می توانید برگردید. من و نیما در پاریس می مانیم». یک روز خسته و مانده تازه از سرکار برگشته بود، گفت: «من باید بروم». «کجا با این عجله، بشین کمی خستگی درکن». «امروز جلسه داریم». یا «گردهم آیی است». گاهی اوقات دست «نیما» را هم می گرفت و با خودش می برد. وقتی پرسیدم که شرکت در این گونه جلسات را ضروری می داند گفت که: « من فکر می کنم که هر کسی در زندگی وظایفی دارد و باید به آن عمل کند.» خواستم بدانم که «نکویی» حالا کجاست! گفت: «همان جایی که قرار بود باشد» و اضافه کرد: «در غربت هر کسی به سر جای اصلیش بر می گردد.» گفت: «آدم ها را می شود به خوبی در غربت شناخت.»: گفت: «آدم ها در غربت با چهره ی واقعیشان به میدان می آیند. این جا کسی نمی تواند چهره ی واقعیش را زیر ماسک پنهان کند. دیر یا زود دستشان رو می شود.» وقتی به شیدا گفتم فکر نمی کند که آدم ها را از طریق اعمالشان می شود شناخت، مکث کرد و گفت: «همین طور است. و من از این بابت چقدر خوشحالم که توانسته ام به یمن این سفر اجباری دور و بری هایم را بهتر بشناسم.» وقتی از شیدا پرسیدم او فکر می کند که « نکویی » حسابش را با همه، در واقع آن کسانی که به خاطر حفظ ارزش هایی کارشان به تبعید کشیده است، جدا کرده است؟ گفت: «نکویی پیش از آن که از مرز بگذریم در واقع حسابش را با من و امثال من جدا کرده بود. اما شرایط به او این فرصت را نداده بود که نظرش را جامه عمل بپوشاند، وانگهی، آن موقع هر دوی ما درگیر بودیم، فرصت نفس کشیدن نبود. مسئله ی مرگ و زندگی در کار بود، این کار فراغت می خواست. از مرز که می گذشتیم، زمینه بازی شروع شده بود. پایمان را که رو خاک فرانسه گذاشتیم، نکویی تصمیمش را گرفته بود. در پاریس خودش را از یارانم کنار کشیده بود. بعدش یکهو غیبش زد. دستی رو پیشانی کشید و موهایش را از روی پیشانی عقب زد و گفت: «بهتر شد، حالا تکلیفم با خودم روشن است. می دانم چی کار کنم.» یک روز تلفن زنگ زد، نکویی بود. «نیما» گوشی را برداشته بود. آه آمیرزا حبیب جان، نمی دانی که چه حالی پیدا کرد. سر از پا نمی شناخت. جست و خیز می کرد، می خندید، پیشترها، بعداز غیبت «نکویی»، شادی از خانه رفته بود، و حالا «نیما» غش غش می خندید. چشم هایش برق می زد. بعدش یک روز زبان باز کرد. یک روز دیدیم که «نیما» فرانسه حرف می زند. شیدا گفت: «کمبود پدرش را احساس می کرده، عدم حضور پدرش باعث کُندی استعداش بوده.» از آن به بعد دیگر نیازی نیست «بمانی خانم» با خواهش و التماس بیدارش کند. نیما خودش سر ساعت معین از خواب پا می شود. مسواک می زند، صورتش را می شوید، با میل و رغبت ناشتایی می خورد، دفتر و دستکش را مرتب می کند و توی کیفش می گذارد و راهی مدرسه می شود. نیما معقول قد کشیده است. آبی به زیر پوستش دویده است. تلفن دائم زنگ می زند، من و «بمانی خانم» که گوشی را بر می داریم «نکویی» جواب نمی دهد و گوشی را می گذارد. شیدا وقتی می بیند نکویی است گوشی را می کوبد روی دستگاه تلفن. دلمان می خواهد پا در میانی کنیم، اما جرأت نمی کنیم لب تر کنیم. نیما به خانه که می آید، شاد و شنگول است. سیر عصرانه می خورد. پشتک و وارو می زند، دور و بر دستگاه تلفن می چرخد، حالا دیگر یاد گرفته است که برای نکویی بلبل زبانی کند . دائم از من و «بمانی خانم» حرف می زند. ظاهراَخوشحال است که نزدشان هستیم. دلش می خواهد ما همیشه در کنار آن ها باشیم. «نیما» تنها نکویی را کم دارد. از اهل خانه گزارش احوال می دهد. به شادی می گوید که شیدا در بیرون کار می کند. یادم هست شنبه روزی که من و شیدا برای خرید چیزی از خانه بیرون زده بودیم، از او خواستم اجازه دهد که «نیما» بابایش را ببیند. شیدا چیزی نگفته بود. روز بعد، عصر، وقت شام بار دیگر این را از او خواسته بود. شام را نیمه کاره واگذاشته و از کنار میز پاشده بود و در را بسته بود. آن روزی هم که نکویی زنگ زده بود و به « نیما» گفته بود که دلش می خواهد به خانه بیاید و او را ببیند، شیدا هم خانه بود. بعدش نیما پریده بود توی بغل شیدا و گفته بود: «پاپا می خواهد به خانه برگردد» فردا شب که نیما درسش را حاضر کرده، شامش را خورده، رفته بود اتاقش بخوابد، من و بمانی خانم توی اتاق نشیمن نشسته بودیم و تلویزیون تماشا می کردیم. فیلم مستندی در باره طلاق و طلاق کشی بود. شیدا هم نشسته بود تماشا می کرد. دخترهایی که به دادگاه آمده بودند، و تقاضای طلاق کرده بودند، یکی یک بچه قنداقی هم توی بغل داشتند. وقتی به شیدا گفتم که نیما پدر می خواهد، گفت که : «نکویی» حدق ندارد پایش را توی این خانه بگذارد.» گفتم: «پس تکلیف نیما چی می شود؟» گفت: «نکویی، آن روزها که ما بهش اختیاج داشتیم، گذاشته و رفته، حالا که ما به وجودش احتیاج نداریم، برگشته. من مقدمات کار را فراهم کرده ام. می خواهم از او طلاق بگیرم. نکویی دیگر برای من وجود ندارد». زنگ مدرسه تازه زده شده بود که دیدیم سرو کلٌه نکویی از پشت تنه ی درخت ها پیدا شده است. چند پرده گوشت اضافه کرده بود. زیر چشم هایش پُف کرده بود، زلف هایش را بلند کرده بود. با شرمندگی دستم را فشرد، رفت به طرف «بمانی خانم» که ببوسدش. (این عادتش بود. آنوقت ها، در ولایت که بودیم؛ هر وقت که خانه می آمد، بمانی خانم اجازه می داد که نکویی رویش را ببوسد. می گفت نکویی به من حلال است. دامادم است.) اما آن روز رویش را برگردانده بود. اجازه نداده بود که نکویی ببوسدش. نکویی از خجالت سرخ شده بود. ما نفهمیده بودم که کلاس کی تعطیل شده بود و شاگردها به حیاط مدرسه ریخته بودند. نیما چشمش که به نکویی افتاده بود، با شتاب باغچه را دور زده بود. از کنار درخت ها گذشته بود. از روی نرده ها پریده بود و خودش را به او رسانده بود . آه، آمیرزا حبیب جان، اگر بودی! با چشم خودت می دیدی که نیما چی کار می کرد. بمانی خانم گفت: «پاهام دیگر قوت ندارد. یک دقیقه روی نیمکت بنشینم نفس تازه کنیم. روی نیمکت نشستیم. یک کشتی مسافر بری از روی آب می گذشت. روی عرشه پر از مسافر بود. ارکستر هم بود. وسط عرشه روی نیمکت ها نشسته بودند و می نواختند، مردها دست تو کمر زن ها انداخته بودند و با یک آهنگ قدیمی می رقصیدند، یک دسته پرنده پایین آمدند و رو نردها نشستند. یک ماشین سواری از گرد راه رسید. زیر درخت ها توقف کرد. درهای ماشین باز شد. بچه ها به طرف نرده ها دویدند و پرنده ها را پراندند. بادبادکی را هوا کرده بودند. باد بادک رنگارنگ بود. بادی از مشرق می وزید، باد بادک را تا ارتفاع زیادی بالا برده بود، بمانی خانم چشم هایش را بسته بود، من سرم را بالا بردم تا هوای مرطوب کنار سن را به ریه بکشانم. پاریس ، پائیز 1379
|