header image
 
آقا مشاور چاپ
علی ستاری   
براي گرامي‌داشت خاطره‌ي دليري كادرهاي «آرمان خلق» در سي‌امين سال شهادت آن‌ها و در سوك جواني‌شان!

سرانجام حكمم به عنوان مشاور و راهنماي بخش مباركه ـ در كنار زاينده رود ـ و بخش كوه‌پايه، درحاشيه‌ي كوير امضاء شد.
پس از اين‌كه مدارس راهنمايي را در روستاهاي بخش مباركه بازديد كردم، كنجكاو بودم كه مدارس راهنمايي بخش حاشيه‌ي كوير را هم ببينم. اولِ صبحِ يكي از آخرين روزهاي ماه مهر، با بنز 190 سياه رنگٍ قراضه‌اي به طرف بخش حركت كردم. اين‌جا هم اول بايد طبق رسم معمول، خود را به رئيس اداره‌ي آموزش و پرورش بخش معرفي مي‌كردم‌. سپس به دبستان‌هاي راهنمايي سر مي زدم و براي دانش آموزان و آموزگاران درباب معجزات مشاور و راهنما سخنراني مي‌كردم‌؛ و به اين ترتيب كارم را آغاز مي‌كردم‌.
پس از چند دقيقه ماشين وارد جاده‌اي شد كه مثل دودي غليظ، دلِ كوير را شيار مي‌زد و تا افق امتداد مي‌يافت؛ آن‌جا كه هر بامداد، آفتاب از زهدان كوير به دنيا مي‌آيد‌. انگار بر پهنه‌ي بومي به وسعت تمامي جهان، رنگ زرد تندي پاشيده باشند‌، همه چيز زردِ زرد بود. كسي با ديگري سخن نمي‌گفت. سكوت سنگين كوير را تنها ناله‌ي موتور خود روي ما و صداي موتور اتومبيل‌هاي عبوري مي‌شكست؛ صدايي كه چونان خنجري پرده‌ي رنگ باخته‌، زير تابش آفتابي گشاده دست را مي‌دريد!
پس از مدتي ناگاه حس كردم چيزي روي شانه‌ام نشست. نگاه كردم. خورشيدخانم بود كه به من لبخند مي زد. او آرام آرام از يادهاي قديمي برايم قصه مي‌گفت:
«يادته تو كوير، بالاي ماهان، طوفان شن تو و سپهر رو غافلگير كرد و وقتي طوفان خوابيد سوراخ‌هاي گوش و بيني‌ و دهن  و تموم هيكلتون از شن پوشيده شده بود؟ يادته وقتي بالاخره جاده رو پيدا كردين و با يك كاميون به كرمان برگشتيد، تو ميدون شهر برو بچه هاي دانشسرايعالي رو ديديد كه از سيستان‌- بلوچستان برگشته بودن و از دانش آموزاني صحبت مي‌كردن كه زنگاي تفريح، از شدت گرسنگي به چرا مي‌رفتن؟»
    خورشيد خانم وقتي ماشيني عبور مي‌كرد، ديگر چيزي نمي‌گفت؛ اما پس از اين‌كه صداش توي كوير پخش مي‌شد و قاطي شن ها، دوباره نجوا مي‌كرد:
    «يادته قصه‌ي تلخ دختربچه‌هايي رو كه به خاطر كمك به خرج خانواده، به جاي نشستن پشت ميز مدرسه، از بام تا شام تو كارگاه‌هاي قاليبافي دهات‌هاي اطراف كرمان جون مي‌كندن، يا اون زنايي رو كه هر كدوم مي‌تونستن يه آفتاب رو پيشونيشون داشته باشن، ولي به خاطر سير كردن شكمشون، تو خونه‌‌هاي شهرنو دفن شده بودن؟ يادته اونا رو كه مي‌ديدين، مي‌گفتين: كينه‌ي انقلابيمونو بايد صيقل بديم! يادته…»
    وقتي كه راننده جلوي اداره‌ي آموزش و پرورش ترمز كرد، يك دفعه به خود آمدم و با شتاب از ماشين پياده شدم و پريدم تو سايه‌ي ديوارِ اداره. خورشيد خانم اما آب شد و رفت تو زمين و لباس‌هاي من از خيسي چسبيدن به تنم!
رفتم تو و از آبدارچي كه با يك سيني استكان چاي خالي رد مي‌شد، پرسيدم: «آقا، اتاق آقاي رئيس كجاست؟» و او بدون اين كه به من نگاهي بكند، با انگشت جايي طرف چپ پشت سرش را نشان داد و گفت: «اونجاس!»
وارد اتاق شدم. رئيس پشت ميز نسبتا بزرگي بالاي اتاق نشسته بود. مردي درشت هيكل‌، با موهايي مجعدٍ خرمايي‌، با چشمهايي دريده و پرخون و با گونه‌هايي كه به سرخي مي‌زد از جا برخاست و پس از احوالپرسي، صندلي كنار خودش را نشانم داد و تعارف كرد بنشينم. سر تا پاي او با گرته‌اي از غبار پوشيده شده بود. فورا حكم را براندازي كرد و با لحن پرسشگري گفت: «پس اون آقا مشاور پارسالي چي‌طو شد؟» و بي درنگ زنگ زد كه آبدارچي چاي بياورد. سپس جعبه‌ي گزي را از كشوي ميزش درآورد و تعارف كرد و بي مقدمه وارد اصل مطلب شد:
«ببينيد آقا مشاور، ميخوام اِز مدرسه‌ي راهنمايي هرند گزارش خُبي بنيويسين تا درشا تخته كنم. رئيسش خيلي آدِمِ پدٍر سوخته‌اييه. آقا مشاور پارسالي‌ام گزارش خُبي نوشت. اِگه شُومام يكي ديگه بنويسين ديگه درش تختٍه‌اس!»
در اين هنگام آبدارچي با سيني چاي وارد شد. رئيس فرهنگ در حالي كه جعبه‌ي گز را جلوي من مي‌گرفت، به آبدارچي گفت: « به محمدي بْگو جيپ اداره را آماده كُنِد و آقا مشاوررا ببره هرند!» بعد هم شروع به بدگويي از مدير مدرسه‌ي راهنمايي هرند كرد…!
يك ربع بعد، جيپ اداره دو خط موازي‌اي را دنبال مي‌كرد كه مْهر عبور مكرر كاميون‌هايي را بر خود داشت و جايي در حاشيه‌ي افق گم مي‌شد. آنجا هرند بود. دهي كوچك در قلب كوير كه همه‌چيز آن، از آدم گرفته تا در و ديوار و آب انبار قديمي‌اش زير تابش مداوم آفتاب سوخته بود و انگاركوير با نشاندن گرته‌اي غبار بر آنان، بر زخمشان مرهمي مي‌نهاد. رنگ كوير يكرنگي بود و انسان و گل خشكيده  با آن يگانه بودند.
مردم ده از رنگاميزي پشم، نخ ريسي و قالي بافي روزگار مي‌گذراندند. تنها بعضي از خانواده‌ها كه دستشان به دهانشان مي‌رسيد، بز و گوسفندي براي رفع نيازهاي خود داشتند. در اين فراخي بي‌انتها كه همه چيز قديمي و يكنواخت مي‌نمود، به تازگي كارگاه رنگرزي‌اي باز شده بود كه متعلق به مدير مدرسه‌ي راهنمايي بود. بخشي هم از درآمد ناچيز خانواده‌ها از كرايه دادن اتاقي به جوانان و نوجواناني كه براي رفتن به مدرسه‌ي راهنمايي و يا دبيرستان از روستاهاي اطراف به هرند مي‌آمدند، تامين مي‌شد. فقري سياه مثل لحافي كهنه تمام ده را در خود پيچيده بود!
وارد حياطِ مدرسه كه شديم، مدير و ناظم با ديدن جيپ اداره به استقبال ما آمدند. خودم را معرفي كردم. آن‌ها با محبت بسيار مرا به دفتر ميهمان‌هاي مدرسه هدايت كردند.
مدير دبستان مردي بود قد بلند، با گونه هايي برآمده، با چشماني مهربان و پوستي تيره كه با گردي از خاك نرم كوير قالب‌ريزي شده بود. پس از صحبت‌هاي معمول از او خواستم پروندهاي مخصوص دانش آموزان را در اختيارم بگذارد. او در حالي كه نگاه نگرانش را به من دوخته بود، گفت:
«آقا مشاور! تو رو خدا به اين بچه‌هاي طفل معصوم رحم كنيد! مثل آقا مشاور پارسالي گزارش بد ندين. وگرنه رئيس فرهنگ، در مدرسه رو مي‌بنده. آخه او ميونه‌اش با من بده بچه هاي بيچاره چه گناهي كردن؟!»
به او اطمينان دادم كه گزارشم را بر اساس واقعيت تنظيم خواهم كرد. او در حالي كه خوشحال مي‌نمود، از كمدٍ رنگ و رو رفته‌اي دسته‌اي پرونده بيرون آورد و روي ميز
 مقابلم گذاشت و با احتياط و شرم حضور گفت: «خدا شاهده آقا مشاورِ پارسالي گزارششو خيلي از روي انصاف ننوشت!»
پس از مطالعه‌ي پرونده‌ها به اتفاق مدير براي صحبت به كلاس ها رفتم. وارد كلاس كه مي‌شدي، بوي عرقِ بدنِ گسي كه انگار به جدارِ داخليِ بينيِ آدم مي‌چسبيد، حكايت از ماه‌ها حمام نرفتن آن‌ها مي‌كرد. چهره‌هاي زرد و بي‌رمق بچه‌ها و لباس‌هاي كهنه و وصله پينه شده‌شان مرا از حرف‌هايي كه مي‌خواستم تحويل آن‌ها بدهم، شرم زده مي‌كرد. زير فشار عصبي ناشي از روبرو شدن با واقعيتي چنين تلخ و عريان، فك‌هايم قدرت باز شدن از هم را نداشت. بوي گندٍ فقرِ پويندگانِ جاده‌اي كه بايد به دروازه هاي تمدن بزرگ منتهي مي‌شد، تهوع آور بود. سعي مي‌كردم با پرسش از آموزگاران در باره‌ي وضع آموزشي، نيازها، پيشنهادات و راه حل‌هاشان كمي وقت بگذرانم تا آرامش يافته، افكارم را جمع و جور كنم. بالاخره شروع به صحبت كردم. گفتم كه وظيفه من به عنوان مشاور كمك به حل مشكلات آن‌ها‌، اعم ار درسي يا دشواري انتخاب رشته‌ي تحصيلي يا مشكلات رواني‌، بينايي يا شنوايي و يا درگيري‌هاي خانوادگي يا با هم كلاسي‌ها‌ يا با آموزگاران و اولياء مدرسه و‌… است‌! خلاصه همه‌ي آن چيزهايي كه از كتاب هاي درسي امريكايي، براي تربيت مشاوران و راهنمايان ايراني، بي‌كم وكاست ترجمه شده و به ما خورانده شده بود را تحويل دانش آموزان دادم! به اين ترتيب، پس از اين‌كه صحبتم با دانش آموزان همه‌ي كلاس‌ها به پايان رسيد، زنگ تفريح زده شد. داشتيم با مدير مدرسه به دفتر مي‌رفتيم كه آموزگار يكي از كلاس‌ها خودش را با عجله به من رساند و گفت: «آقا مشاور ببخشيد! يكي از بچه‌هاي كلاسم مي‌خواد با شما راجع به مشكلش صحبت كنه. خيلي بيچاره‌اس!»
او گفته‌اش را با حالت چشماني كه در آن شرم، تمنا و مهربانيِ توأم با همدردي موج مي‌زد و با حركات چهره‌اي كه اين احساسات و عواطف را به وضوح القاء مي‌كرد، كامل نمود و ديگر چيزي نگفت. تا من خواستم در پاسخ چيزي بگويم، مدير با شتاب خطاب به او گفت: « بذار آقا مشاور كمي استراحت كنه، بعد شاگردتو بفرست خدمتشون!» و در حالي كه كمي به طرف او خم مي‌شد، آهسته گفت: «خودم خبرت مي‌كنم،» و او با دست‌پاچگي پاسخ داد: «باشه، باشه، ببخشيد!» و رفت. پس از مدتي مدير به سراغ دانش آموز رفت. هنوز زنگ تفريح تمام نشده بود. مدت كوتاهي بعد درِ دفتر به آرامي باز شد و پسر كوچك اندامي كه پاي چپِ خود را به دنبال مي‌كشيد، و دست چپش وبال گردنش بود، وارد شد. او حسن دانش آموز كلاس دوم راهنمايي بود. صورت و چشمان درشت او در مقايسه با اندام لاغر و استخواني‌اش جلب توجه مي‌كرد؛ چشماني كه آئينه‌‌ي يكرنگي، ترس و آرزو بود. از جا برخاستم و با او دست دادم. او بي‌كلامي روبرويم نشست. لبخندي زدم و گفتم: «چه كار مي‌تونم برات بكنم؟»
من و من كنان شروع به صحبت كرد: «آقامشاور اين دفترو مي‌بيني؟ يكي از آقا معلما اونو كلاس چار كه بودم برام خريد. هرسال توش مشقامو مي‌نوشتم. وقتي پر مي‌شد پاكش مي‌كردم و دوباره توش مي‌نوشتم. نگا كن! حالا وقتي پاكش مي‌كنم كاغذش پاره مي‌شه. من يه دفتر صد برگ تازه لازم دارم. برا خورد و خوراكمم ماهي 25 تومان لازم دارم. بعد از ظهرا وقتي مدرسه تعطيل مي‌شه، مي‌رم علف صحرايي مي‌چينم و با آب و يه تيكه روغن نباتي مي‌پزمش و با يه تيكه نون مي‌خورم. كرايه‌ي اتاقمم ماهي 20 تومنه. 5 تومنم كرايه‌ي ماشينه. ماهي يه دفعه مي‌رم پيش ننه‌ام. خدا فقط منو براش گذاشته. آقام دوساله بودم كه مرد.»
پرسيدم: «ننه‌ات كجا زندگي مي‌كنه؟» جواب داد: ننه‌ام تو يه دهات، 30 كيلومتري هرند زندگي مي‌كنه.» بعد كمي سكوت كرد. انگار داشت به نقطه‌اي در بي‌نهايت نگاه مي‌كرد. سپس با صدايي كه در آن ترديد موج مي‌زد، ادامه داد. «آقا مشاور…من…ماهي 70/60 تومان…احتياج دارم تا بتونم… درس بخونم و زندگي كنم.» و ديگر چيزي نگفت‌.
من حالتي مثل برق گرفته‌ها پيدا كرده بودم. نمي‌دانستم در پاسخ به او چه بگويم. گيج و منگ نگاه مي‌كردم. حس مي‌كردم تمام خون بدنم به مغزم هجوم آورده است. كلمه‌ي مناسبي براي گفتن به او پيدا نمي‌كردم. اصلا نمي‌دانستم از كجا بايد شروع به صحبت كنم. نمي‌دانم چه مدت گذشت. چند بار براي فرار از سكوتي كه مثل شمشيري آخته بالاي سرم آويخته شده بود، تك سرفه هايي زدم و ظاهرا سينه‌ام را براي گفتن حرفي صاف كردم. اما چيزي به خاطرم نمي‌رسيد. نقل قول‌هاي استاد مشاوره و راهنمايي‌ام از استادان امريكايي‌اش در باره‌ي «وظايف مشاور و راهنما» در گوشم طنين انداز بود. و او در تمام اين مدت، با چشماني ملتهب به انتظار شنيدن جمله‌اي اميدبخش از من، چشم به دهانم دوخته بود. بالاخره با صدايي كه انگار از ته چاه بيرون مي‌آيد، به او گفتم:
«حسن، مي‌دوني تو اين مملكت چندتا بچه وضعيتشون مثل وضعيت توست؟» او با نگاهي كه از آن معلوم بود معني حرف مرا نفهميده است، با سكوتي سنگين هم‌چنان دنبال پاسخ دلخواه خود مي‌گشت. ادامه دادم: «براي اين‌كه تو ميهن ما هيچ بچه‌اي سر بي‌شام زمين نذاره و خوشبختي مال همه، نه مال يك اقليت ناچيز باشه، بايد مبارزه كرد!»
او در حالي كه خنده‌ي تلخي صورتش را پوشانده بود، ملتمسانه به من نگاه مي‌كرد. سرانجام به او گفتم: «حالا پاشو برو سر كلاست. من بازم فكر مي‌كنم ببينم چكار ميشه كرد! بعد بهت مي‌گم!» و او با چشماني پر ازاشك در دفتر را بست و رفت. از سنگيني نگاهش قدرت برخاستن از روي صندلي را نداشتم. مدتي گذشت تا مدير مدرسه با سيني چاي وارد شد. قبل از اينكه چيزي بگويد، من چند سوال در باره‌ي تعداد جمعيت روستا، وضع درآمد و گذران زندگي اهالي ده طرح كردم و پس از گفت‌و‌گويي كوتاه راهي اداره‌ي آموزش و پرورش شدم. در تمام طول راه، حسن با چشم‌هاي درشتش، بي‌آنكه پلك بزند، دنبال من مي‌آمد و مرا مي‌پائيد! به اداره رسيديم. نزد رئيس رفتم. تا وارد اتاق شدم، در حالي كه چشمهايش برق مي‌زد گفت: «به به، چي طورس حالدون؟ آقا مشاور، گزارشي خُب ياددون نردا!» و ادامه داد: «بفرماين، بفرماين بيشينين و دَهُنِدونو شيرين كنين!»
با بي‌حوصلگي تشكر كردم و گفتم: «هفته‌ي آينده گزارش رو بهتون مي‌دم.» و مثل پرنده‌اي كه از قفس مي‌گريزد، از اداره بيرون زدم.
هوا گرم بود. عليرغم اين، سينه‌ام را از هواي تازه پر كردم و با آهي نفسم را بيرون دادم. با شتاب به طرف جاده رفتم تا با وسيله‌ي نقليه‌اي عبوري به اصفهان برگردم.
بيرون همه چيز آرام بود. نه گردش نسيمي بازيگوش، نه غرش گردبادي، نه پرواز پرنده‌اي و نه درخشش رنگ گلي وحشي، هيچ چيز آرامش خوابگونه‌ي كويري را برهم نمي‌زد. اما قلب من از نگاه‌هاي حسن كه آني از من جدا نمي‌شد، آتش گرفته و مي‌سوخت. تلاش مي‌كردم فكرم را متوجه اهميت و ضروريات مبارزه‌ي انقلابي‌اي كه در پيش داشتيم كنم. اما نگاه حسن با نگاهم گره خورده بود و مرا به خود مي‌خواند. حس كردم كسي بيخ گوشم آه مي‌كشد. نگاه كردم ديدم خورشيد خانم با چشم‌هايي غمگين به من زل زده است. گفتم:
«آره بايد مبارزه كرد. تنها راه پايان دادن به رنج هزاران كودكي كه بختك فقر رو دوششون افتاده و اونارو به نابودي مي‌كشونه، مبارزه‌ي مسلحانه با نظام سرمايه‌داري وابسته به امپرياليسمه كه شاه و درباريان فاسد تجسمشونن!»
گفت: «يادت مي‌آد همكلاسيت محمد رمضاني رو؟ يادته وقتي پدرش مرد، او با دهسال سن مجبور شد نان‌آور مادر و سه برادر و خواهرش بشه و درس خوندنو ول كنه؟ يادت مي‌آد وقتي ديگه امكان نداشت به مدرسه بياد، تمام روز سر كلاس گريه كرد؟ يادته منظر لال، رختشوي محله رو كه بايد شوهر پير و 5 دخترشو سير مي‌كرد؟ براي اينكه يه نون خور كمتر داشته باشه، دختر نه ساله‌شو به يه مرد 40 ساله‌ي كويتي فروخت؟»
گفتم: «به همين دليل ما مي‌خوايم بجنگيم تا ريشه‌ي فقر و  بدبختي رو بكنيم. كمك كردن به چندتا بچه مشكل هزاران بچه‌اي رو كه تو تموم اين آب و خاك سر بي‌شام زمين ميذارن و مجبورن ميز و نيمكت مدرسه رو براي كار كردن ول كنن، حل نمي‌كنه!»
گفت: «ولي اگر كسي زير بال اونارو مي‌گرفت، حداقل اونا محكوم سرنوشتي نبودن كه بي‌چيزي براشون رقم زده بود! از كجا معلوم كه اين بچه‌ها نمي‌تونستن يا حسن نتونه انسان خوبي از كار در بيان و با آگاهي راه آگاه كردن ديگران و تلاش براي تغيير وضع موجود رو دنبال نكنن؟ اينان كه اگه آگاه و متشكل بشن، كوه‌ها رو جابجا مي‌كنن! اينا تو كوره‌ي رنج مثل آهن گداخته شدن. بايد شعله‌ي دانايي درشون دميده بشه و آرام آرام آب ديده بشن! در حالي كه در اين وضع پيشاپيش معلومه كه اونا جاشون تو خيل بي‌ستاره‌هاس. مثل درختي‌اند كه هنوز ساقه‌شون كلفت نشده تندبادي اونارو درهم مي‌شكنه و  شانس بالنده شدن، گل كردن و به ثمر نشستن رو ازشون مي‌گيره! اين آدمام حق زندگي دارن! چرا بايد اونا بصرف متولد شدن در منجلاب تهيدستي از طرف جامعه مْهر باطل بخورن؟»
گفتم: «تو صداي شكوهمند “موتور كوچكي” كه براه افتاده و ميره تا “موتور بزرگ”، توده‌ها را به حركت در بياره نمي‌شنوي؟ جسد امير پرويزها، صفايي‌ها و صفاري ها هنوز در دستاي ماست! اونا جونش رو به خاطر آزادي، عدالت اجتماعي و سوسياليسم دادن و با اون به زندگي معنايي گسترده‌تر و عميق تر بخشيدن! مارش عظيم كارگران و زحمتكشان در چار قاره‌رو نمي‌بيني كه پرچم سرخ رو دست به دست به پيش مي‌برن؟ دير نيست كه در ميهن ما هم، انقلاب عليرغم بهاي سنگيني كه بايد براش بپردازيم، پيروز خواهد شد و همه‌ي زحمتكشان آزاد و نيكبخت خواهند شد!»
    گفت: «شب تاريك و بيم موج و»
    گفتم: «شب تاريك و ؟»
گفت: «آره! زندگي حسن مثل شب تاريكه. تاريكٍ تاريك! حسن امروزو همين امروزو به شعله كبريتي نيازمنده كه با كورسوئي زندگي‌شو روشن كنه! او شكم گرسنه‌ي امروزشو نمي‌تونه با روياهاي شيرين آينده‌ي ما سير كنه! او امروز در اين كويري كه اسمش وطن اوست مي‌خواد امكان داشته باشه كه خونه‌ي امني براي خودش بسازه. امروز‌! نه فردا و در آينده! براي حسن دنيا شوره‌زار نوميدي و بي‌حاصلي است. او مي‌خواد با دست‌هاي كوچكش تو اين كوير تخم اميد بكاره و آينده‌ي روشن درو كنه. تو مي‌توني كمكش كني!»
گفتم: «چطور به هزاران زحمتكشي كه از صبح تا شب جون مي‌كنن تا شكم خود و خانواده‌شونو سير كنن، فكر نمي‌كني؟ ما چطور مي‌تونيم به يكي يكي اونا كمك كنيم تا مشكل امروزشون حل بشه؟ ما كرم ابريشميم كه تو سياهترين شبهاي ديكتاتوري مي‌خوايم با كورسوي روشنايي‌مون چراغ راه آينده‌ي اونا بشيم. هر سكه‌اي كه به فقيري داده بشه، يك روز پيروزي انقلابو عقب مي‌اندازه! ما يك جريان انقلابي هستيم نه يك بنگاه خيريه!»
گفت: «حسن و حسن‌ها خواهند سوخت! تا شب شكسته بشه، خون چند نسل عاشق ديگه بايد بزمين بريزه؟ تا چند نسل ديگه بايد بازم مادرها به سوك سياوشون بشينن تا سحر بدمه؟!»
گفتم: «ناصر* مثل ساقه‌ي نو رسته و ترد ياس بود وقتي كه به خاك افتاد. همايون* با كت و شلوار هميشه قهوه‌ايش؛ با گردني كشيده كه هميشه كمي به راست متمايل بود و لبخندي مهربان كه از آن فروتني و صداقت مي‌تراويد؛ با سينه‌اي ستبر و قدي كه  چون پرچمي برافراشته، هماره استوار مي‌نمود و با پوستي سفيد و شفاف كه از خلال آن مي‌شد به يك جهان صميميت و دليري نگريست، تازه به اسطوره‌ها پيوسته است!… و كدام گلوله مي‌تونست ناصر كريمي رو كه تو گويي تمام انرژي هسته‌ي زمين در قلب و پاهاي او فشرده شده بود، از پا بندازه؟! قلب اونا سرشار از عشق و بهترين آرزوها براي كارگران و ستمديدگان تمام زمين بود. گلوله هاي جلادان شاهنشاهي تنها تونستن قلب اونارو از حركت بندازن اما‌، صداي اونارو نتونستن خاموش كنن! طنين اين صداها، جان‌هاي عاشق رو به خودش مي‌خونه تا اين راه بي‌رهرو نمونه. ترديدي ندارم كه ما پيروز خواهيم شد!»
گفت: «…كجا دانند حال ما سبكباران ساحل‌ها!»
گفتم: «ما پيروز‌…» كه ناگاه خورشيد خانم در نسيمي كه بي‌اعتنا از كنار ما مي‌گذشت، گم شد. به اصفهان رسيده بوديم.
*****
هفته‌ي بعد گزارش رو به «رئيس» دادم. بلافاصله آن را خواند و در حالي كه چشمهايش از خشم دريده‌تر شده بود گفت: «آقا مشاور، دلم مي‌خواس گزارشي خُبي بدين تا در مدرسه را ببندم و دُم اين پدر سوخته را قيچي كنم! ببينين چه گزارشي نوشتين! بذار گزارش آقا مشاور پارسالي رو بتون نشون بدم. آدِم حظ مي‌كنِد.» و در همان حال اوراق كاغذي را از كشوي ميزش درآورد و به طرف من دراز كرد. بدون اين‌كه آنها را بگيرم، گفتم: «مطمئن باشيد عين واقعيت را به شما گزارش كردم!» با عصبانيت پاسخ داد: «كدوم واقعيت آقا؟ مدير آدم پدر سوخته‌اييه آقا. كدوم واقعيت؟!» با بي‌حوصلگي گفتم: «متاسفانه بايد به سركشي مدارس بروم!»
 از آن روز به بعد ماشين اداره با رفتن من به بخش «خراب» مي‌شد. و من بايد با كاميوني كه گچ به روستاها مي‌برد، به هرند بروم! وقتي كه وارد مدرسه مي‌شدم حسن را هميشه در كنج ديوار‌، درست روبروي در ورودي مدرسه مي‌ديدم كه نگاهش را به من دوخته است و انتظار مي‌كشد.
از آن روزها‌، سال‌ها گذشته است اما‌، آن دو نگاه شعله‌ور هنوز قلب مرا به آتش مي‌كشد .
15 سپتامبر 1999
ناصر مدني، همايون كتيرايي، ناصر كريمي، حسين كريمي، هوشنگ تره گل و بهرام طاهر زاده كادرهاي «گروه آرمان خلق» بودند. حسين در تاريخ 2 فروردين 1350 دستگير و به شهادت رسيد. ديگر كادرهاي گروه در دادگاه فرمايشي محكوم به اعدام و در سحرگاه 17 مهرماه همان سال به شهادت رسيدند. رفيق ناصر مدني تازه 18 ساله شده بود كه تيرباران شد

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.