header image
 
قتل های زنجیره ای، پرونده ای «ملی» است * چاپ
کاظم کردوانی   
پس از، از دست رفتن محمد مختاری و محمد جعفر پوینده، افزون بر مراسمی که خانواده های این عزیزان در مسجد حجته ابن الحسن و مسجد فخرالدوله برگزاركردند، « اتحادیه ناشران و کتاب فروشان تهران» در روز سه شنبه اول دی 1377 مراسم باشکوهی را در مسجد نور (میدان دکتر فاطمی) برگزار کرد که جمعیت کثیری در آن شرکت کردند.

سخنرانی در این مراسم به دعوت « اتحادیه ناشران» به بنده واگذار شد. گفتار نسبتاً کوتاه خود در آن مجلس را با ذکر اين مطلب آغاز کردم که آخرین کتاب منتشر شده‌ی (تا آن زمان) محمد مختاری نامش «تمرین مدارا» (2) است  و آخرین کتاب منتشر شده‌ی جعفر پوینده در خصوص حقوق بشر (3) است. یکی از «مدارا» سخن گفته است و دیگری از « حقوق بشر». اما، پاسخ طنابِ دار بوده است و کُشتار. می‌شود آیا میان « مدارا» و « حقوق بشر» رابطه‌ای کشف کرد با «کُشتن»؟ و اضافه کردم «رشیدالدین فضل‌اللهِ وزیر در جامع‌التواریخ می‌نویسد که حدود سال 618 هجری چنگیزخان مغول قصد لشگرکشی به خوارزم و قتل عام آن جا را داشت. اما می‌دانست که نجم الدین کبری از عرفا و بزرگان صوفیه در قرن ششم و هفتم، در خوارزم زندگی می‌کند. پس به نجم‌الدین « کس فرستاد که من خوارزم را قتل‌عام خواهم کرد و آن بزرگ باید از میان ایشان بیرون رود»، که البته نجم‌الدین کبری نپذیرفت و همراه مردم خوارزم کشته شد.
چنگیز مهاجم و خونخواری که هزاران هزار سر می‌برید، از کشتن یک بزرگ اهل فرهنگ ابا کرد و حتا به او پیغام داد که از شهر خارج شود تا از تیغ او در امان ماند، اما هشتصد و اندی سال بعد در آستانه‌ی هزاره‌ی سوم و در مملکتی که طبق نظر باستان شناسان معتبر پیشینه‌ی تمدن و فرهنگ‌اش به هفت هزار سال می‌رسد، خود غیاباً جلسه‌ی محاکمه تشکیل می‌دهند و خود آن‌ها را مرتد و ناصبی و ... می‌خوانند و خود حکم قتل آن‌ها را صادر می‌کنند و بعد هم با فجیع‌ترین و رذیلانه‌ترین شیوه‌ها حکم‌های خود صادره را به اجرا می‌گذارند. آیا اگر بگوییم که این کوردلان جنایت پیشه از مغول بدترند، سخنی به گزاف گفته‌ایم»؟ (4)
به یاد روز خاک سپاری جعفر پوینده می‌افتم و متنی که به درخواست همسر عزیزش برای خواندن در آن مراسم آماده کرده بودم و در مراسم شب چهل او، در خانه خودش خوانده شد. متنی که چنین آغاز می‌شود: « ای خاک! برایت هدیه آورده‌ایم. گل "یاسی" را آورده‌ایم که تیغه‌ی بی مروت و تطاول‌گر "داس" به یغما برده است» (5) و بعد گفته‌ام: « ای خاک! ما دوستان و یاران این عزیزان از دست رفته، به وجدان‌مان سوگند می‌خوریم که این بردارشدگانِ جهل و کینه، آن چنان شیفته‌ی آزادی بودند که آزادی اندیشه‌ای که برای خود می‌خواستند بی هیچ حصر و استثنایی برای همگان طلب می‌کردند، حتا برای آن شکارچیان کوراندیشی که این چنین ناجوانمردانه تیشه بر ریشه‌ی این درختان تناور زدند» (6)
برای این مدعا و نشان دادن نگاه باز و انسانی این عزیزان، شاهدی بیاورم از محمد مختاری.
محمد مختاری در مقاله‌ی « بازخوانی فرهنگ» مقاله‌اش را با این جمله شروع می‌کند که « بازخوانی فرهنگ یکی از ضرورت‌های دوران ما است» و پس از ارایه‌ی تعریفی از این بازخوانی، می‌گوید «بازخوانی فرهنگ از دوره‌ي انقلاب ضرورت اساسی و همه جانبه یافت. زیرا انقلاب به هر حال ذات ما را عریان کرد. ما را واداشت به دیدن و دریافتن این که چه بوده‌ایم و نمی دانسته‌ایم. با انقلاب شروع کرده‌ایم به داوری درباره‌ی بازدارندگی خویش، و فاصله گرفتن ... به هر حال با انقلاب دریافته‌ایم که با یک نظام دیرینه‌ي تاریخی – فرهنگی رو به روییم که عین ساخت ذهنی و معرفتی و نظام درونی ما است. درون و بیرون ما عرصه‌ي یک حضور فرهنگی است. این هر دو مثل یک متن واحدند که تجزیه ناپذیرند ... چه بسا در بیرون می‌کوشیده‌ایم با فرهنگی دیگر رابطه گیریم، اما در درون، باز بر همان اساس قدیم، یا روش‌ها و گرایش‌های همساز با اساس قدیم، عمل کرده‌ایم. چه بسا مبارزان سیاسی و منتقدان تفکر و اخلاق و معنویت، شاعران و نویسندگان و اندیشمندان که به رغم تضاد با وجوه بازدارنده کهن، و نفی نظری آن ها، خود در عمل باز صدای همان وجوه بازدارنده می شده اند و می شوند ... بازخوانی فرهنگ هم چنان که تمرین انتقاد است، تمرین مدارا نیز هست. گسترش ذهنیت انتقادی و افزایش تحمل در برابر اندیشه ها و عقاید دیگران، دو روی یک سکه اند. هر دو نیز کارکرد جامعه مدنی اند که چشم انداز امروزی شان نهادی شدن حقوق و آزادی های دموکراتیک است.
اگر انتقاد از " دیگری" مستلزم مدارا با " دیگری" است، نقد "خویش" مبتنی بر تأمل در "خویش" است. درک نارسایی ها و دشواری ها، عارضه ها و بازدارندگی های فرهنگی مـا، مــداراییِ دردناک می طلبد. به این اعتبار بازخوانی فرهنگ، گفت و شنیدی با سُنت خویش است یعنی گفت و شنید یکی از اجزای این فرهنگ با اجزای دیگر آن است. گفت و شنید با خویش، روی دیگر گفت و شنید با دیگری است. این دو، هم در گرو نهادینه شدن مدارایند، و هم زمینه و عملی برای این نهادینه شدن اند. گفت و شنید یک رابطه است. و دو سوی رابطه، در نقد نظر، مکمل و تصحیح کنندة همند. زیرا برقرار ماندن رابطه، در گرو تفاهم در تفاوت، و مدارا در اختلاف ها است.
از این رو اساس گفت و شنید بر امکان درک حضور دیگری استوار است، درک حضور دیگری نیز مبتنی بر درک و پذیرش حق و شأنِ برابر اندیشگی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و ... برای دیگری است» (7)
     می بینیم که یکی از « گسترش ذهنیت انتقادی و افزایش تحمل در برابر اندیشه ها و عقاید دیگری» سخن گفته است و آن دیگری با "طناب دار"  به میدان آمده است. یکی از "مدارایی دردناک" سخن گفته است و آن دیگری با دشنه و چاقو، دردی دردناک را برای او رقم زده است. یکی از " تفاهم در تفاوت و مدارا در اختلاف" گفته است و آن دیگری سر به نیست کردن مخالف را  پیشه خود ساخته است!
به باور من، مایی که امشب در این جا جمع شده‌ایم تا یاد عزیزان از دست رفته‌مان را، داریوش فروهر، پروانه اسکندری، محمد مختاری، جعفر پوینده، مجید شریف، احمد تفضلی، ابراهیم زال زاده و ... گرامی بداریم و "ما"هایی که چه در ایران و چه خارج کشور به این مناسب ها جمع می‌شویم که وظیفه مان است و این حداقل کاری است که می توانیم انجام بدهیم، می باید به تحلیل و بررسی اندیشه‌ای بپردازیم که موجب قتل‌های ضد انسانی و وحشتناکی شده است. اگر چنین نکنیم، بزرگداشت‌های ما تنها در حوزه‌ی " صورت" باقی می ماند. بررسی کنه تفکر فاجعه سازان نه تنها در خدمت روشنگری واقعی جامعه قرار می‌گیرد بلکه گشوينده‌ی راهی است که به طرد نطفه‌های فکری می‌انجامد که می تواند در ضمیر شناخته شده یا ناشناخته شده ی هر یک از ما وجود داشته باشد.
به گمان من، پرونده‌ی قتل‌های زنجیره‌ای، پرونده‌ای است به معنای واقعی "ملی". "ملی" بودن این پرونده را دست کم باید در سه حوزه‌ی هدف‌ها (قربانیان) و تفکر و عمل مورد بررسی قرار داد.
 الف- حوزه «هدف» ها (قربانیان)
پرونده قتلهای زنجیره ای، فهرستی بسیار طولانی تر از آنچه که تاکنون مقامات رسمی پذیرفته اند، دارد. تعداد بیش از هشتاد قربانی در این پرونده، رقمی است که دستکم چند تن از شخصیتهای حکومتی یا نزدیک به حکومت آن را به زبان آورده اند. در این فهرست طولانی، آنچه که «ملی بودن»  «هدف» های این قتلهای وحشیانه را نشان می دهد، این واقعیت است که تقریباً مجموعه طیفهای فکری (غیرحکومتی) جامعه را در بر می گیرد: شخصتیهای روشنفکر و نویسنده، شخصیتهای دارای تمایلات چپ، تمایلات ملی، تمایلات ملی مذهبی، گروههای اهل تسنن، گروههای اهل تشیع، و ... کافی است چند اسم و نشان از میان قربانیان این فاجعه را ذکر کنیم تا این «خصلت ملی» آشکار شود:  داریوش فروهر، پروانه اسکندری، محمد مختاری، جعفر پوینده، ابراهیم زال زاده، پیروز دوانی، احمد میرعلایی، غفار حسینی، مجید شریف، احمد تفضلی، حسین برازنده، روحانیان و روشنفکران اهل تسنن، کشیشان مسیحی، و ...
ب- حوزه تفکر و اندیشه
تفکری که در پس این قتلهای هولناک قرار دارد، تبلور تمام عیار اندیشه ای است که تمامیت خواهان حکومت در طول این بیست و چند سال، با بی پروایی کامل و فارغ از هر پاسخی، بر جامعه ما اعمال کرده اند. تفکر حاکم بر این اندیشه را می توان دستکم در چهار مشخصه بیان کرد:
1- این تفکر، شهروندان جامعه را تنها به صورت «اتم» ها و «ذره» های  کاملاً مجزا از یکدیگر می بیند که هویتشان تنها در یک «هویت جمعی» که در تکلیفشان در برابر حاکمان خلاصه می شود، معنا پیدا می کند. و اگر، اگر می گویم حقی هم برای این شهروندان قایل شوند، تنها در چارچوب تنگ و تعریف شده همان «تکلیف» مفهوم دارد. از نگاه این تفکر، حقوق شهروندی به ذات خود مستقل از هر نوع حکومت و دستگاهی، هیچ جا و مقامی ندارد. از همین روست که این تفکر، از هر نوع تجمع و جمع شدن مردم و نخبگان آنان حتی برای ابتدایی ترین خواستها و اولیه ترین نیازهای یک زندگی جمعی هراس دارد و آن را بر نمی تابد. و از همین روست که با استفاده از انواع شیوه ها می کوشد نطفه هر تشکل و جمعی را خفه کند و ا گر موفق نشد، برای نابود کردن «بانیان» به حذف فیزیکی روی می آورد. تجربه ما، کانون نویسندگان ایران، نمونه روشنی است  از این شیوه های تهدید و سرکوب و حذف. اگر نگاهی، حتی گذرا، به فهرست قربانیان قتلهای زنجیره ای انداخته شود، آشکار می گردد که اکثریت قریب به اتفاق شخصیتهایی که به قتل رسیده اند، به نحوی از انحاء در زمینه های اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، دینی، و ..، کار جمعی می کرده اند.
2- نگاه این تفکر به مسایل و معضلات جامعه، در بطن خود نگاهی است فاشیستی. به این معنا که این نگاه تعارضات و مشکلات و دسته بندیهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی جامعه را واقعیت جامعه و حرکت طبیعی آن نمی داند، بلکه آن را یک واقعه «عرضی» و «موقتی» ارزیابی می کند که به اصطلاح حرکت «طبیعی» جامعه را بر هم می زند و آن را از روال «معمول» آن دور می کند. و بر اساس این نگاه، باید با تمام نیرو برای درهم شکستن و حذف این « مزاحمین» « ثبات» جامعه اقدام کرد.
3- این تفکر، بر مبنای یک الگوی از پیش ترسیم شده و کاملاً خط کشی شده « حق» و «باطل» حرکت می کند که در آن هیچ « دیگر» ديگري نه جا و مکانی دارد و نه حق حیات. آنگاه که توجیهات دینی در خدمت این نگاه ایدئولوژیک قرار می گیرد و مسایل زمینی به آسمان برده می شوند و رنگ و رویی کاملاً مقدس به خود می گیرند، بیش از هر زمان دیگری هر دیگر و «دیگر اندیشی» مطرود است و محروم از حقوق انسانی که تنها و تنها « شایسته» «نابودی» و «پاکسازی» شدن است. 
4- نگاه این تفکر به مقوله فرهنگ نگاهی است کاملاً امنیتی. اگر طی قرنها و بخصوص دو سه قرن اخیر، یکی از دلمشغولی های مهم متفکران جهان، مقوله فرهنگ بوده است و میراث بزرگی را برای ما انسانهای جهان امروز به یادگار گذاشته اند، این میراث جهانی بشر برای این تفکر هیچ محلی از اعراب ندارد. از نگاه این تفکر، فرهنگ در حوزه مسایل امنیتی قرار می گیرد. و از همین رو مقوله «تهاجم فرهنگی» و «شبیخون فرهنگی» با مختصاتی که از آن ارائه دادند مطرح شد و کماکان مطرح می شود.
من در اینجا، برای طرح این دیدگاه «فرهنگی» تنها به ذکر دو نمونه اکتفا می کنم که هر دوی آنها متعلق به سعید اسلامی (امامی) است، از طراحان اصلی قتلهای زنجیره ای.
نمونه اول: سعید امامی در سال 1374 می گوید: « ... تهاجم فرهنگی در حال حاضر ریشه ها را نشانه گرفته است. ما دلایل بزرگی برای این حرف داریم. علت اصلی گسترش آن، وحشت از اسلام است. تفکراتی که ما با آن روبرو هستیم عبارتند از:  1- تفکرات لائیسم. 2- تفکرات مسیحیت. 3- تفکرات اسلام آمریکایی. 4- تفکرات یهودیت. منافقین، اسلامشان آمریکایی است. آنها می خواهند ریشه آخوند را بزنند. تفکر لائیسم می خواهد بنیان فکری ما را به هم بزند» (8)
اما نمونه دوم که بسیار  روشنگرتر است، همان نامه معروف سعید امامی است به «مقام محترم وزارت» (دری نجف آبادی) تحت عنوان « فضاسازی فرهنگی و کنترل آن سازماندهی فرهنگی، ایجاد نظام فرهنگی کشور». این نامه در تاریخ 16/7/77 نوشته شده است که با چاپ آن در روزنامه « سلام» (15 تیر 77)، روزنامه «سلام» بسته شد و پس از آن دانشجویان به این توقیف اعتراض کردند و به دنبال آن، فاجعه کوی دانشگاه تهران و دانشگاه تبریز اتفاق افتاد.
حال آن نامه به نقل از « سلام»
« همانطوری که مستحضرید فعالیت گسترده عناصری نظیر گلشیری، چهل تن، دولت آبادی، مختاری ... برای مطرح نمودن کانون و ایجاد وجهه و پشتیبانی جهانی برای آن، مشکلات امنیتی را برای جمهوری اسلامی ایران و بخصوص وزارت به دنبال خواهد داشت. وجود جریانات قانونی موازی و ایجاد کیس هایی در راستای بوجود آوردن انشعاب و اختلافات در بین ایشان می تواند از پیامدهای امنیتی موضوع بکاهد. اصلاح قانون مطبوعات فعلی جوابگوی نیاز کنونی و دسیسه های موجود نیست، چرا که تنها در رابطه با صاحبان امتیاز و مدیر مسئول تعیین تکلیف می کند حال آنکه ما در عرصه فرهنگی قشر وسیع نویسنده، مترجم، مؤلف، گزارشگر، شاعر، و ... را داریم که تنها با برخورد انفرادی و قانونمند نظیر ممنوع القلم یا ممنوع النشر نمودن می توان از هجمه ایشان جلوگیری نمود. برای پاسخگویی به این نیاز پیشنهاد می شود معاونت محترم 932، پیش نویس طرح یا لایحه‌ای نظیر ... فرهنگی کشور را با همکاری سازمانهای ذیربط پیگیری نماید تا از این طریق در راستای قانونمند کردن حوزه های امنیتی اهرم لازم را داشته باشیم. در این طرح می بایست مباحثی نظیر حرفه ای بودن کار و کسب لازم برای آن (به شرط داشتن صلاحیت نظیر پزشکان یا وکلا) که می توان به فرد مذکور کد نظام فرهنگی داد او را به عنوان مترجم یا مؤلف شناخت. تشکیل دادگاه های صنفی (از نوع انتظامی) که به تخلفات حرفه این افراد رسیدگی نموده و محکومیت لازم را صادر نماید. از این طریق می توان تشکلهای خود را تقویت و عناصر معاند را از صحنه خارج نمود.
این نظام فرهنگی می تواند حوزه های کتاب، مطبوعات، تئاتر، سینما، موسیقی و غیره را تحت پوشش خود بگیرد»  (9)
پ - حوزه عمل
در حوزه عمل نیز این تفکر در تمام آن سالها به صورت فعال مایشاء عمل می کرد و از هیچ کاری رویگردان نبود، آن هم در سطح «ملی». در تمام آن دوران هیچ نظر و اندیشه و دسته و گروهی (جز آنان که در حکومت بودند)، اعم از چپ و لائیک و ملی و مذهبی و ملی – مذهبی و ( هر چند با تفاوتهایی در نوع برخورد) از تعرضات و سرکوب عملی این تفکر در امان نبود.
فراموش نکنیم که در آن سالهای وانفسا و بويژه پس از قتل عام زندانیان در سال 67، نفسها در سینه ها حبس بود و کسی را یارای آشکار سخن گفتن از این رازها نبود. یادمان باشد که حتی در زمان رأی اعتماد مجلس به وزیران کابینه هاشمی رفسنجانی، رئیس جمهور با خنده ای معنادار به وکلا گفت که البته کسی جرأت نمی کند به وزیر اطلاعات (فلاحیان) رأی ندهد!
     پس از افشا شدن قتلهای زنجیره ای که به بهای خون چهار عزیز دیگر (داریوش فروهر، پروانه فروهر، محمد مختاری، محمد پوینده) تمام شد، این تفکر دست از کار نشست. هر چند که وضعیت جدید جامعه (پس از  افشای قتلهای زنجیره ای) و اعتراض عمومی مردم و افشاگریهای وسیع مطبوعات و مقابله اهل قلم و دیگر آزادیخواهان دیگر به آنها اجازه تکرار آن قتلها را نداد، اما این تفکر، سرکوب را در سطح « ملی» (در مقابله با همه گرایشهای موجود، به غیر از خود) به شیوه دیگری ادامه داد: زبان خشونت و هتک حرمت آزادیخواهان، حمله به اجتماعات قانونی، یورش به دانشجویان و زندانی کردن آنان، دستگیری معترضین و روزنامه نگاران و نویسندگان و به زندان انداختن آنان، قلع و قمع مطبوعات، کشیدن سیطره سرکوب به تمام عرصه های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی جامعه.
فراموش نکنیم که یکی از متهمان اصلی این پرونده، علی فلاحیان، پس از برملا شدن این قتلهای نفرت انگیز، از هر نوع تعقیب قضایی که چه بگویم، حتی از یک توضیح مختصر، معاف بود که هیچ، جواز عبور از صافی شورای نگهبان برای نمایندگان مجلس را دریافت کرد و پس از آن با کمال آسودگی (و حتماً آسودگی " خیال" و "وجدان"  نیز) جواز شرکت در انتخابات ریاست جمهوری را نیز دریافت کرد. حسینینان، یکی دیگر از متهمان، نیز برنامه چراغ و بسیاری از برنامه های دیگر را با کمال «آسودگی خاطر» به اجرا در آورد. دادگاه متهمان قتلهای زنجیره ای در پشت درهای بسته، بدون حضور خانواده های قربانیان و وکلای آنها و با حذف بسیاری از پرونده ها (از جمله متن بازجویی از سعید امامی) تشکیل شد و در عوض یکی از وکلای خانواده ها، ناصر زرافشان، به زندان افتاد. و دو سال پس از این قتلها، اصلانی،     «حقوقدان» روزنامه «کیهان» در جلسه سالن اجتماعات کتابخانه امیرالمؤمنین وابسته به حوزه علمیه دارالحکمه باقرالعلوم (قم) ( که با حضور فلاحیان انجام شد) با گستاخی و بی پروایی شرم آوری گفت:      « روی چهار عنصر منحرف رده پایین که کشته شدند، بحث نیست ... البته در قانون مجازات اسلامی این مطلب به صراحت ذکر شده است که اگر شخصی مهدورالدم شد و عده ای او را کشتند، کسی حق ندارد به آنها تعرض کند، مگر این که مهدورالدم بودن مقتول را نتوانند در دادگاه اثبات کنند» و « اگر هم اکنون آنها اینقدر به افرادی همچون جناب آقای فلاحیان توهین و اهانت می کنند، تقصیر خود آقای فلاحیان است، چرا که اگر در زمان صدارت بر وزارت اطلاعات به اینها رحم نمی کردند و حقشان را کف دستشان می گذاردند و هم چنان تمامی اسناد و مدارک مربوط به پشت پرده مسایلی فرهنگی و مطبوعاتی را افشا می کردند، دیگر چه کسی می توانست چنین عملکردی داشته باشد و یا دیگران جرأت نمی کردند بیایند و به آقای شریعتمداری اتهام بزنندو افراد شکایت‌کنند» (10)
هر چند که شرمم می آید که ذکر کنم، اما با پوزش از همه آن عزیزانی که از دست رفته اند، لازم می دانم که برای نشان دادن گوشه ای از قساوت قلب و بی اخلاقی و وقاحت این جماعت، نظر یکی از به اصطلاح خوانندگان روزنامه کیهان را در آستانه دومین سالگرد قتلهای زنجیره ای بیاورم. هرچند که باز بگویم با خواندن این جمله های موهن مو بر اندام انسان راست می شود و رعشه ای جانکاه چهار ستون بدن انسان را می لرزاند. این به اصطلاح خواننده « کیهان» در ستون (کیهان و خوانندگان) می گوید:
« اینجانب ضمن ابراز تأسف از پیدا شدن هفت کله الاغ در یکی از محله های تهران، آن را نمونه ای از قتلهای زنجیره ای می دانم و از دوستان عزیز و به اصطلاح اصلاح طلبم، بالاخص آقای گنجی گله مندم که چرا در این مورد هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهند. در ضمن از وزیر محترم ارشاد نیز می خواهم در برابر این جنایت سکوت نکند زیرا کشته شدن آن عزیزان به هر نیتی که باشد در راستای مبارزه با سیاستهای فرهنگی کشور است چون احتمالاً جناح محافظه کار از ازدیاد شیر آنها می ترسد» (11)
آندره مالرو در کتاب « صداهای سکوت» می گوید:
« اصالت بشر در این بیان نیست که بگوییم « آنچه من انجام داده ام، هیچ جانوری انجام نداده است  بلکه در این است که بگوییم ما، آنچه حیوان از ما می خواست، نپذیرفتیم؛ و ما می خواهیم هر جا که عوامل در هم شکننده ی انسان را یافته ایم خود انسان را بیابیم» (12). آنچه که آمران و عاملان قتل های زنجیره ای انجام دادند، آن چیزی بود که حیوان از آنان خواسته بود. اما، فروهرها و مختاری ها و پوینده ها و غفار حسینی ها و ... همه جا در جستجوی انسان بودند، چون از تبار انسان بودند.
باز هم مالرو است که در همین کتاب می گوید:
« بقاء با طول زمان اندازه گرفته نمی شود؛ بقاء که شکل بقای پیروزی انسان بر سرنوشت را به خود گرفته است، پس از آن که این انسان مرد، زندگی پیش بینی نشده ای را آغاز می کند. آن پیروزی که باعث به وجود آمدن این بقاء گشته است، بـه ایـن بقاء صـدایی را می دهـد که سازنده اش از وجود آن بی خبر است» (13)
درست است که سرنوشت هر انسانی مرگ است. و درست است که برای بسیاری از انسان ها، مرگ، پیروزی سرنوشت بر انسان است. و درست است که مختاری ها و تفضلی ها و مجید شریف ها و فروها و پوینده ها و ... از «صدا» ی این «بقاء» بی خبر بودند، اما مرگ آنان پیروزی بر سرنوشت است‌.
پانوشت‌ها‌:
1- این مقاله، متن سخنرانی کاظم کردوانی است در جلسه ای به نام « پنجاهمین سال گرد تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر و پنجمین سال گرد قتل های زنجیره ای». این جلسه را در تاریخ 12 دسامبر 2003، کمیته دفاع از مبارزات مردم ایران و زندانیان سیاسی (فرانکفورت – ماینتز) در دانشگاه فرانکفورت برگزار کرد.
2- محمد مختاری، تمرین مدارا (بیست مقاله در بازخوانی فرهنگ و ...)، ویراستار، چاپ اول، 1377
3- « اعلامیه جهانی حقوق بشر و تاریخچه آن»، گلن جانسون، ترجمه محمد جعفر پوینده، نشر نی، چاپ اول، 1377
4- کاظم کردوانی، صدای آواز، یادنامه‌ی محمد مختاری و محمد جعفر پوینده، کانون نویسندگان ایران، انتشارات فصل سبز، تهران، پاییز 1378، صص 142 و 143
5 و 6 - کاظم کردوانی، همان جا، ص 140
7- محمد مختاری، « بازخوانی فرهنگ»، تمرین مدارا، صص 7-43
8- عمادالدین باقی، تراژدی دموکراسی در ایران، ص 161.
9- سلام، دوشنبه 15 تیر 1378/ 6 ژوئیه 1999
10- فتح، 9 بهمن 1378
11- کیهان، 23 آذر 1379/ 13 دسامبر 2000 
12 و 13-  گائتان پیکون، آندره مالرو در آیینه آثارش، ترجمه کاظم کردوانی، انتشارات آگه، پاییز 1373، ص 242

مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.