|
نوشتهي ايزاك دويچر I . Deuscher/ ترجمهي پوريا
|
|
اوضاع و احوالي كه در آن روشنفكر جوان لهستاني در سالهاي پس از ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ كتاب «سرمايه» ماركس را مطالعه ميكرد با شرايطي كه در آن روزگار بر زندگاني بسياري از كشورهاي باختر چيره بود، تفاوت بسيار داشت. در نظر ما پيش بيني ماركسيستها دربارهي فرو ريختن بناي سرمايهداري همسان روياي پيامبران نبود كه با واقعيتهاي زندگاني روزانه پيوندي دور داشته باشد. نظام اجتماعي كهن در برابر ديدگان ما فرو ميريخت. اين واقعيت شكننده هستي ما بود و ما را از آن گريزي نبود. اين رويدادها پي در پي زندگاني روزگار كودكي و جواني خود مرا تكان داد. من در «كراكو» و در شهركي در نيمه راه كراكو و آشويتس، در قطعه زميني كه بين مرزهاي سه امپراطوري گسترده شده بود، بزرگ شدم. در ده – يازده سالگي شاهد زوال دودمانهاي رومانوف، هاپسبورگ و هوهنز و لون بودم. در چشم به هم زدني قدرتهاي كهن ناگهان از پهنهي گيتي زدوده شد. مقدسات و بتهايي كه نسلها ملت ما را به اعجاب گرفتار ساخته بود، از ميان رفت. ما نفس گرم انقلاب روسيه را احساس ميكرديم. بعد درست در آن سوي مرز، «كمون بوداپست» شراره كشيد و سپس در خون غرقه شد. در سيزده سالگي من حالت هيجان بزرگتران خود را كه نگران پيشرفت ارتش سرخ بسوي ورشو بودند، درك ميكردم و اين هيجان در تار و پود وجود من جاي گرفت. سالها شب و روز در كرانه جنگ داخلي ميزيستيم. تورّم سريع، بيكاري همگاني، برنامهها، انقلابهاي نارس و ناموفق و ضد انقلابهاي بيهوده از هر سو ما را در ميان گرفته بود. اما حتا پيش از اين انقلابها و تحولات ناگهاني، در روزگار مهجور و ساده و روستايي نماي دروغين پيش از1914، ماركسيسم در ميان ما ايدئولوژي به تقريب مقبول سراسر جنبش كارگري بود. داس كاپيتال [سرمايه]«كتاب آسماني طبقه كارگر» به شمار ميآمد و در اين اعتماد، جناح راست سوسيال دموكراتهاي ما دست كمي از كمونيستها نداشتند. كتاب آسماني كارگران مانند كتابهاي قديمي ناخوانده و گرد آلوده در گوشهاي جاي داشت ولي در هر صورت مورد احترام بود. تصويرهاي ماركس و لاسال بر ديوارهاي اتحاديههاي اصناف و سازمانهاي جوانان سوسياليست و حتا بر بسياري از باشگاههاي صهيونيستها آويخته بود. من از «ماترياليسم تاريخي» نخست بار هنگام گفتگو با هم درسان بزرگتر از خود آگاه شدم و اگر چه تربيت طبقه دوم و باورهاي يهودي من مخالف آن بود، تزلزل هستي اجتماعي ما سبب شد كه من با اكراه برخي انديشههاي انقلابي روز را كه در همه جا به گوش ميرسيد، بپذيرم. در نيمهي دوم سالهاي نوجواني كوشيدم تا «سرمايه» را بخوانم اما نتوانستم كار را به پايان برم، گويي شكستن اين سنگ سخت كار جواني نورس نبود و از اين گذشته خود چندان رغبتي به اقتصاد سياسي نداشتم. من ندانسته در دنياي شاعري و نقد ادبي گام نهاده و در جستجوي برداشتي فلسفي در عالم هنر بودم، از اين رو پيش از هر چيز به خطوط اصلي جهان نگري ماركسي رغبت داشتم، پس از روگرداندن از «سرمايه» كوشيدم تا گمشده خود را در آثار كوچكتر ماركس و انگلس و در نوشتههاي پلخانف، لنين، مهرينگ، بوخارين و ديگران بيابم اما نظريههاي فلسفي اينان همواره به واقعيتهاي اجتماعي و اقتصادي باز ميگشت، واقعيتهايي كه زير بناي صوّر بسيار گونهي آگاهي انساني را تشكيل ميدهند. بار ديگر به سوي «سرمايه» روي آوردم و اين بار نكتههاي بيشتري از بيانها و توضيحهاي عامه پسند آموزهي اقتصادي آن را دريافتم. اينها را به اندازه كافي قانع كننده ديدم و احساس كردم كه مرا براي كارهاي ادبي و فلسفي و كشمكشهاي سياسي مجهزتر ميسازند. من حتا با اندكي آزردگي در يكي از مقدمههاي «سرمايه» به قلم ماركس خواندم كه: علم راهي مستقيم و هموار نميشناسد و تنها كساني احتمال رسيدن به اوج روشننگري علمي را دارند كه از رنج صعود راههاي فرازين آن شانه خالي نكنند. در حيرت بودم كه آيا خود ماركس آن راهها را بيش از اندازه پرفرازتر و سختتر نكرده است؟ گاهي ريزه كاريهاي جدلي آن را كمي پر طول و تفصيل و داراي روشي كهنه مييافتم و از خود مي پرسيدم كه منطق آنها چيست و چه ربطي با واقعيتها دارند؟ طرز بيان او در نظر شخصي چون من كه ميخواستم به شتاب جهان را بشناسم و دگرگونش سازم، بسيار كُند و سنگين بود. از اين اندوه زماني آزاد شدم كه شنيدم «اينياس واژينسكي» نماينده مشهور پارلمان و يكي از پيشروان سوسياليسم و خطيبي كه پارلمانهاي وين و ورشو، مسحور سخنوري او بودند اعتراف كرد كه او نيز «سرمايه» را بي اندازه دشوار يافته است. وي حتا لاف مي زد كه: «من آن را نخواندهام ولي كارل كوتسكي آن را خوانده وخلاصهاي از آن تهيه كرده كه شهرت بسيار دارد. من خلاصه كوتسكي را نيز نخواندهام. اما كلس كروز صاحبنظر خوب ما آن را خوانده و كتاب كوتسكي را خلاصه كرده است اما هرمان دياموند يهودي زيرك و كارشناس مالي ما خلاصه«كلس كروز» را خوانده و آموختههاي خود را براي من نقل كرده است.» من برخلاف واژينسكي بزرگ، دست كم كتاب كوتسكي و بسياري از آثار تفسير نويسان ديگر را خوانده بودم. در خلال اين مدت، در عالم سياست تعهداتي را پذيرفته و به حزب غير قانوني كمونيست پيوسته بودم. سالها سرگرم نشريههاي ادبي، نوشتن بحثهاي سياسي، بيانيهها و رسالههاي مخفي، سخنراني براي كارگران، سازمان دادن دهقانان، انجام تبليغات سياسي در ارتش پيلسودسكي و پليس سياسي بودم و در اين اوضاع و احوال نميتوانستم به طور جدي حتا خيال دست زدن به كتاب «سرمايه» را به دل راه دهم. زمان اين كار سالها بعد فرا رسيد. در سال 1932 به عنوان سخنگوي گروه مخالف و افراد ضد استاليني از حزب اخراج شدم. در اين زمان احساس كردم كه از نو به آزمودن انديشهي سياسي و دانش خود در اصول ماركسيسم نيازمندم از اين رو تصميم گرفتم كه چشم بسته چيزي را نپذيرم. از خود ميپرسيدم كه آيا سياست و اقدام هاي استاليني را ميتوان برحسب عقايد ماركسيستي توجيه كرد؟ آيا تحليل ماركسيستي و انتقاد از سرمايهداري در برابر رويدادهاي زمان ما هم چنان استوار برجاي مانده است؟ اين پرسشها مرا آزار ميدادند. از اين جهت تصميم گرفتم كه همهي «سرمايه» را از آغاز تا انجام، هر سه جلد آن و نيز تاريخ عقايد اقتصادي ماركس را به دقت بكاوم. مصمم بودم كه در سراسر اين بناي فكري با بيطرفي و شكاكيت عالمانه به موشكافي بپردازم. چشمان خود را باز نگه دارم تا لغزشها و ناسازيهاي آن از نظرم ناپديد نشود. روح مخالفت بر من چيره گشت، لحظههايي بر من گذشت كه نزديك بود خطاي عقايد ماركس را براي خود اثبات كنم. شايد به سبب اين علاقه شديد يا به سبب رشد فكري بيشتر خود، اين بار«آن راههاي فرازين» به هيچ روي مانع من نشدند. ظرف سه يا چهار سال بعد، سراسر اين اثر بزرگ را پنج شش بار از نو خواندم. و نيز در آثار وسيع اقتصادي كه ماركس به آنها اشاره كرده بود، غوطه خوردم. منتقدان بورژوا، دانشگاهي و سوسيال دموكرات را كه بر ماركس خرده گرفته بودند سنجيدم، و با تفاسير گوناگوني كه كوتسكي، لنين، هيل فردينگ، لوكزامبورگ(1) و بوخارين و ديگران بر «سرمايه» نوشته بودند و با سير تكاملي ماركسيسم به دست اين افراد آشنا گشتم. اينك راهي را كه از سرآغاز در پيش داشتم، راه شعر و زيبانگري (2) را پشت سر گذاشته بودم و همه شور فكري خود را در عقايد پولي، نوسانهاي اقتصادي، اجاره زمين، تمركز سرمايه در كشاورزي، تنزل ميزان سود، فقر روزافزون طبقه كارگر و ديگر جنبههاي اين علم ملالت بار صرف ميكردم. از پويندگي در آثار ريكاردو، سيسموندي، سومبارت، بوهم، باورك و ديگران... بارها به «سرمايه» باز گشتم و هر بار بيش از گذشته در تار و پود غناي نظري و تاريخي و روشني تحليل آن گرفتار آمدم. اينك رنج صعود فرازين به شور و هيجان محض بدل گشته بود. هرگز فراموش نميكنم با چه شعفي از «اوج» بر افقهاي بيكران اجتماعي كه ماركس به روي من گشوده بود، مينگريستم. هيچ اثر ديگري نفوذ شگرفي اين چنين در من به جاي نگذشته است. اينك بايد ديد آن لغزشهايي كه چشم به راه يافتنشان بودم چه شد؟ با همه كوششي كه به كار بردم، چيزي نيافتم. هر بار كه اين اثر را از نو خواندم، بحث و استدلال آن را دشوارتر و قانع كنندهتر از آن يافتم كه پيشتر گمان ميبردم. متوجه شدم كه در كدام قسمت از فصل نخست ممكن است خواننده از ماركس جدا شود و راه صاحبنظراني را در پيش گيرد كه ارزشي اندك دارند ولي نظريههاي آنان مرا قانع نساخت. من نميتوانستم انديشههاي آنان را به جاي مفاهيم ماركس درباره ارزش كالا و نيروي كار بپذيرم. وقتي كه مقدمات فكري ماركس را پذيرفتم، ديگر نميتوانستم از پيروي او و قبول استنتاجهايش خودداري كنم. آگاه بودم كه ماركس«سرمايهداري» را به صورت «خالص» آن تحليل ميكند، يا مانند شيميداني كه عناصر را تجزيه و تحليل ميكند... در صورتي كه سرمايهداري در عالم واقع همهي ويرانيهاي نظامهاي اجتماعي را در خود جذب كرده و همراه دارد. با اين همه، كسي بيش از ماركس با تاكيد در اين زمينه سخن نگفته و هيچ كس پيچيدگي ساختمان جامعه كنوني را با واقع نگري تاريخي ماركس شرح نداده. درست است كه ماركس سازمان سرمايه داري را در قالب نظام «عدم نظارت»(3) – و نه به صورت شبه انحصاري روزگار بعد – سنجيده است. اما من معتقدم كه اين تحليل، فكر وي را كهنه و مهجور نميسازد زيرا او با دقت نشان ميدهد كه چگونه انحصارگري از «عدم نظارت» زائيده مي شود و بهتر از هر كس اين حقيقت را آشكار ميسازد كه بين مراحل تكامل اقتصادي ارتباط زنده [آلي](4) وجود دارد. ماركس حتا در كتاب «فقر فلسفه» كه بيست سال پيش از «سرمايه» انتشار يافت، عليه ستايش پرودن از رقابت آزاد سخن گفته و نشان داده است كه «رقابت آزاد» چگونه به سوي انحصارگري، ضد ديالكتيكي خود، ميگرايد. سپس با استدلالي شگفت انگيز، «گرايش تاريخي به سوي تراكم» را از راه فراروند تمركز سرمايه بيان ميكند كه اين نيز سرانجام سبب ميشود «بزرگان سرمايهداري» كه پيوسته شمارشان كاهش مييابد، سرمايههاي «آنترپرونورها»ي كوچكتر را ببلعند. او حتا در جايي كه وجود «رقابت كامل» را قابل تصور فرض ميكند، از آن فقط براي اثبات اين واقعيت سود مي برد كه رقابت لزوماً موجب انهدام خودش مي شود. از اين رو زماني كه مي بينيم خرده گيران عليه ماركس استدلال ميكنند كه از «رقابت ناقص» زمان ما آگاه نبوده، از ابراز حيرت نمي توانم خودداي كنم. براستي همه آثاري كه بعدها در باب انحصار سرمايه نوشته شده است- به قلم ماركسيستها يا جز آنها – و از جمله آثار هيل ردينگ و لنين چيزي جز توضيح طرز تحول اقتصادي در اين زمينه نيست و جملگي پيش بيني هاي ماركس را تائيد كردهاند. از اين مهم تر ماركس نشان داده است كه حتا در سرمايه داري در رويّه «عدم نظارت» هيچگاه جز انحصار طلبي چيز ديگري نبوده است. بين سرمايه و كار هرگز رقابت كامل وجود نداشت و نخواهد داشت زيرا حتا در عادلانهترين نظام دستمزد، در شرايط مبادله آرماني كالاي برابر بين كارفرما و كارگر، منحصراً سرمايه حاكم بر ابزار توليد است و فقط سرمايه ارزش اضافي را تصاحب مي كند. من معتقدم تا زماني كه وضع چنين است نظريه ماركس كهنه نخواهد شد ولو آن كه در وجوه ثانوي نظام اجتماعي دگرگوني هاي فوق العاده پديد آيد. حتا در سي يا سي و پنج سال پيش، من جوهر نظريه ماركس را دريافتم نه در اين يا آن جنبه از تحلل او در مسائل مربوط به نوسانهاي اقتصادي يا حتا در باب نظر او در زمينه فقر نسبي يا مطلق طبقه كارگر – هر چند اين نظريه ها نيز في نفسه واجد اهميت بسيارند – بايد اعتراف كرد كه ماركس برخي مسائل را حل ناشده گذاشت و برخي ديگر را نيز به سامان نرساند اما درنظر من چكيدهي تحليل او مطالبي است كه درباره تضاد ذاتي نظام اجتماعي عصر ما، پيكار فراروند سوسياليستي توليد با كيفيت غير اجتماعي سلطه سرمايه داري بر فراروند توليد، بيان ميكند. محروميت كارگر از ثمره كار خود و از شركت در تركيب اجتماعي كه بر بنياد كار او استوار ميماند از ويژگيهاي ذاتي اين وضع است. «دولت رفاه همگاني» ما اين محروميت را ملايمتر ولي در همان زمان عميقتر ساخته و «بيگانگي» كارگران را با يكديگر و با طبقه اجتماعي خود تشديد كرده است. مطالعه «سرمايه» نه فقط باور ماركسيستي مرا راسختر كرد و ناسازگاري آن را با اصلاحات لاك پشتي سوسيال دموكراتها روشنتر ساخت بلكه نشان داد كه بين ماركسيسم كلاسيك و مصلحت انديشيهاي آميخته با بدبيني و بدنهادي يعني اسكولاستيسيسم احمقانه و كردارهاي جابرانه تفتيش عقايد استاليني چه فاصله ژرفي وجود دارد. از آن به بعد اين كار كه به جهت استالين، ماركس را سرزنش كردهاند همواره در نظر من عملي بي معني جلوه كرده است همان طور كه مردود شمردن انجيل و ارسطو به سبب تعصّبات جزمي كليسا درسده هاي ميانه و به سبب تشكيل محاكم تفتيش عقايد عملي لغو و بي معني بوده است. من به تدريح شيفته سبك «سرمايه» شدم، در آغاز به كُندي و سپس به صورتي مقاومت ناپذير. سرمايه در نظر من داراي عالي ترين سطح استدلال و برترين سبك بيان است، سطحي كه هيچ يك از ياران وي، نه حتا بزرگترين ايشان – بدان پايه نرسيدهاند. مي نمايد كه اين اثر در من حساسيتي شديد نسبت به سبك هر نوع بحث و استدلال درباره مسائل اجتماعي و سياسي پديد آورده است. از ساليان پيش به جايي رسيدهام كه كيفيت هر اظهار نظر كمونيستي يا سوسياليستي را از زبان و صورت آن تشخيص ميدهم. مدتي دراز هر گاه به قطعهاي مجعول يا متظاهر به ماركسيسم بر ميخوردم، نخست ذوق زيبا دوستيام جريحهدار ميشد و پس از آن به سنجيدن محتواي سياسي، فلسفي يا اقتصادي آن ميپرداختم. حتا امروز نيز معمولاّ ناخوشايندي ذوقي موجب ميشود كه عليه هر اثر شبه ماركسيستي يا ماركسيست نما جبهه بگيرم. هر گاه مناظرههاي متداول امروزينه رابين ماركسيستهاي افراطي و معتدل، اگزيستانسياليستها و پيروان اصالت ساخت(5) درباره مسائلي مانند بيگانگي با خود، ماركس جوان و پير، انساني كردن ماركسيسم و خرد ديالكتيكي... مي شنوم غالباً دچار همان حالت ناخوشايند ميشوم. من به سبب خواندن سرمايه دريافتم كه چرا نويسنده هرگز اين رنج را بر خود هموار نكرد تا براي خوانده شرحي اصولي از مقدمات ديالكتيك بدهد گو اين كه گاهي تهديد ميكرد كه چنين خواهد كرد. پيداست كه او ترجيح مي داد اين اصول را به كار برد نه آن كه آنها را تعليم دهد، و چه كار درستي كرد. حقيقت آن است كه اقدام به تنظيم قواعد ديالكتيكي به روشهاي خشك و بي ثمر مكتب خانهاي خواهد انجاميد. در واقع منطق ديالكتيك دستور تفكر ماركسيستي است اما همان گونه كه چيره دستي در دستور زبان را – نه با از بر خواندن قواعد – بلكه در جريان زنده و جاندار سخن گفتن نمايش ميتوان داد، همان گونه نيز اصول ديالكتيكي را نه با غور در قواعد و دستورهاي معين بلكه با درك فراروندهاي مشخص و مهم تاريخي و مسائل عصر كنوني ميتوان فهميد. ترديدي نيست كه قواعد ديالكتيك را بايد آموخت. كتابي خوب مانند كتاب دستور خوب فوائدي دارد اما يك جانبه مشغول داشتن خاطر با «روش شناسي» انتزاعي غالباً خود قسمي ميل به گريز از ايدئولوژي است. «سرمايه» نمونهاي است عالي از انديشه ديالكتيكي در عمل و از دانستگي ديالكتيكي كه همه قدرت خود را براي كاويدن لايه هاي ادراك اجتماعي تجربي به كار مي برد. البته ماركس به مسائل مربوط به كارگاه فلسفي و ماهيت ابزار فكري خود، چه آنها كه از ديگران به ارث برده و چه آن ها كه خود ابداع كرده بود، علاقه فراوان داشت اما اين كارگاه و ابزارش في نفسه غايت به شمار نمي آمدند بلكه وسيلهاي بودند براي آن كه با آن ها از مواد خام سياسي، اجتماعي و اقتصادي كالاي ساخته شده به عمل آورده شود. واپسين اما نه بي بهاترين سخن اين است كه خواندن «سرمايه» در نظر من تجربه هنري فراموش ناشدني است. در سير خود اين حقيقت را دريافتم كه اين اثر مانند ديگر كشفهاي دوران ساز نه فقط نتيجه استدلال محكم و پژوهش دليرانه است بلكه آفريده تخيلي خلاق نيز به شمار ميآيد كه زمام استدلال و پژوهش را در اختيار خود گرفت تا آنها را براي جهشي شگفت آورر آماده سازد. در جهان علم اين گونه جهشها، بصيرتهاي نوي دربارهي گيتي، ساختمان ماده و پيدايش و رشد انواع پديد آورده است. كوپرنيك، نيوتون، داروين، انيشتاين... هر يك در صورت سازي، از موهبت استعدادي شگرف بهره داشتند كه به ايشان امكان ميداد تا جهان را به صورت نو، در روشنايي دورنماي تازه كه از چشم پيشينيان و معاصران شان پوشيده بود، مشاهده كننند. اين حقيقت در مورد ماركس نيز صادق است، زيرا بدون آن چگونه امكان داشت تصوير جامعه هاي گذشته و بصيرت آينده جهان، بصيرتي كه از آغاز الهام بخش قسمت بزرگي از جهان بوده و بخش ديگر را به هراس انداخته... در انديشه وي ظهور كند؟ هنرمندي ماركس به طور مستقيم در بناي جسيم و كلاسيك ناب «سرمايه» و در قوت و رواني كلام او، در نيروي شگرف سخن وي براي برانگيختن احساسات رقيق، در مطايبه و صورت پردازي استادانه اش آشكارتر ديده مي شود. مي دانم كه گفتمار من ممكن است براي كساني كه ترجمه انگليسي«سرمايه» را ديده و نثر آن را پيچيده و ملال انگيز يافته اند نوميد كننده باشد. من يك بار تجربه مشابهي در اين زمينه داشتم و آن زماني بود كه برخي از نوشته هاي شكسپير را از روي ترجمه ناساز آن به زبان لهستاني خواندم. فقط پس از آن كه انگليسي ياد گرفتم و اشعار شكسپير را در صحنه نمايش به زبان انگليسي شنيدم، به قوت كامل چكامه هاي شكسپير پي بردم. «كسي كه بخواهد شاعر را درك كند بايد به زادگاه شاعر سفر كند.»(6) متاسفانه سبك و نثر ماركس را نمي توان به آساني به قالب انگليسي درآورد، و ترجمه هاي كنوني نيز بيش از اندازه ناپخته و خشك و نارسا هستند. درباره زبان اصلي«سرمايه» بايد يادآور شد كه رانتس مهرينگ(7)، منتقد ادبي مشكل پسند – و مخالف سرسخت ماركس پيش از اين كه پيرو او بشود – در مقالهاي از كيفيت شاعرانه نثر ماركس گفته است. او تشبيهات و استعارات «سرمايه» را تحليل كرده و تركيب هاي نادر، خلاقيت ابتكاري و موشكافي وي را در انديشه هاي خود نشان داده است و نيز ميگويد كه در آفرينش تشبيهها و استعارهها منحصراً گوته با ماركس برابر است. البته در نظر ناقدي آلماني اين برترين امتياز است. من بيش از سي سال پس از مطالعه «سرمايه» به مطالعه كامل آن باز نگشته بودم و در اين مدت در مواردي به صفحات آن نظري افكندم. به تازگي خواندن آن را از نو آغاز كردم زيرا تصميم گرفته بودم كه بازسنجي كاملي از آن بنويسم. تاكنون كار سه فصل آن را به پايان برده ام. مشهور است كه اين سه فصل بسيار پيچيده است. خود ماركس نيز به سبب سبك «انتزاعي و هگلي» آن پوزش خواسته است. من هنوز خود را مسحور آن برگهاي آشناي قديمي مشاهده ميكنم ولي آن چه اكنون باعث شگفتي من است، همان طور كه درگذشته نيز بود، سادگي بنيادي آن هاست. پي نوشت ها: 1.Rosa Luxemburg (1870 تا 1919) مشهور به «روزاي سرخ» بانوي سوسياليست انقلابي لهستاني. از بنياد گذاران حزب كمونيست آلمان. در تعابير و تفاسير نظريه هاي ماركس مطالبي بديع آورده است. 2. Aesthics دانش حساسيت و احساس. دانشي كه با تجسم چيزهاي زيبا، لطيف و با شكوه سر و كار دارد و آن ها را توضيح مي دهد. فلسفه هنر. 3. Laisser Faire تجارت آزاد بدون مداخله دستگاه هاي دولتي0 4. Organic. 5. طرفداران ساختارگرايي Structuralists 6. گفته گوته شاعر آلماني است. 7. Franz Mehring (1846 تا 1919) رهبر جنبش كارگري در آلمان و عضو جناح چپ سوسيال دموكرات آلمان و از بنيادگذاان حزب كمونيت اين كشور، منتقد ادبي و هنري و مورخ، مطالعه آثار ماركس و انگلس سبب شد كه وي به مبارزات طبقه كارگر بپيوند.
|