|
ژاله احمدي
|
|
پرويز گفته بود يك صفحه آ چهار بنويسم. سه روز تمام مينوشتم. يك كوه كاغذ سياه كردم. جنگ، ميليتاريسم، پاسيفيسم، نفت، اوپك، خاورميانه، جمهوري اسلامي، من، پاتريوتيسم... مفاهيم ميرفتند توي شكم همديگر، متن را ميدريدند، فكرم را پاره ميكردند. همين كلمات توي مطبوعات غرب يك پيوستگي منطقي خيلي سادهاي دارند، چه برله جنگ چه بر عليه جنگ، عليرغم دروغ، نيرنگ و بعضأ ساده نگريها. در زبان اينها حتا سكوت خواناست و مؤثر. گفته و نا گفته باور كه شد واقعيت ميشود. اين براي اين است كه طرفين اصلي دعوا در غرب هدفهاي روشني دارند. آنها كلمات را انتخاب و حذف ميكنند، تا واقعيت را بسازند يا لااقل بر آن تا ثير بگذارند. آنها كه نه سر پيازند و نه ته پياز، مغلوب اين يا آن ترس، پشت اين يا آن حكومت امنيت و ثبات ميجويند. من نه سر پيازم و نه ته پياز. از بالا رفتن قيمت بنزين و پايين آمدن قيمت سهام هم ترسي ندارم. ترسم از تروريستهاي اسلامي هم مزمنتر از آن است كه بشود آن را به دلخواه سمت و سو داد و ذهنم را از ايران منحرف كرد. من اروپايي نيستم كه آبروي ملي از دست رفتهام در آلمان نازي، در ايتالياي فاشيست يا فرانسه ويشي را در اين يا آن نمايش صلح طلبي ملي كه پشت سر ميليتاريستهاي اروپايي، تودهاي ميشود جستجو كنم. من تتمه آبروي مليام را همراه وطنم در يك جنگ نا برابر، به جمهوري اسلامي باختم. دل من همراه همه صلح طلبان جهان است كه در حمله ناتو به بلگراد، در جنگ كوزوو و در حمله به افغانستان، درجنگ خليج ديروز و درجنگ خليج فردا به ميليتاريسم نه ميگويد. ولي ثبات منظقه موضوع من نيست، كه من خود يكي از قربانيان آنم، قرباني يك جنگ دايم. آن جنگ نبود كه ما در آن در كُردستان، در اوين و گوهردشت، در پشت جبهه جنگ اول خليح، ساليان سال، هزاران هزار سلاخي شديم؟ از خودمان هم كه بگذرم، چون در منطقه صلحي وجود ندارد ترس از به خطر افتادنش را بي مورد ميدانم. احساس همدردي من با مردم بي دفاع عراق هم كه نشد نظر، غفلت كني مي بيني كنار واتيكان، از آن هم بد تر كنار مبلغين گفتگو و باز از آن هم بد تر كنار دشمنانت سر درآوردهاي كه برايشان جنگ اول خليج موهبت اللهي بود . نظر من بر اساس ديگري شكل ميگيرد. قبل از اينكه پرويز زنگ بزند راحت بودم، داشتم همانطوري كه دلم ميخواست فكر ميكردم بدون اين كه در كلمات گم بشوم. من اصلأ ذهنم را به اين مشغول نميكنم كه اين دفعه امريكا كي ميزند. حتا خود پنتاگون هم گوش ميكند ببيند پتر شولاتور آلماني، كارشناس كار كشتـه مسائل خاور ميانه چه ميگويد. پارسال گفته بود قبل از اين كه هوا گرم بشود امريكا حمله ميكند. امسال هم نظرش همين است. ولي پرويز به من زنگ نزده كه نظر پتر شولاتور را بپرسد. پرويز ميخواهد نظر مرا چاپ كند. راستي چرا پرويز ميخواهد نظر من را چاپ كند؟ او هم بايد بداند كه نظر من در بازيهاي دسته جمعي اختلال ايجاد ميكند، از اين گذشته واگير هم دارد. اين را برنامه تلويزيوني ايرانيان IRTV برلين قبل از همه تشخيص داد و مشكل را چاره كرد. گزارش تلويزيوني از سمينار حجاب ـ برلين، مارس سال2000 ـ كامل بود، با فيلم از جلسه و مصاحبه بعد از جلسه. فقط و فقط شركت كنندگان درسمينار مي توانستند بفهمند كه آن تصوير تيره كه در سايه ميان گرداننده جلسه و سخنران دوم محو شده بود مربوط به سخنران اول جلسه يعني من بود. وقتي كه انتشار متن سخنراني مربوطه، تحت عنوان حجاب، توتاليتاريسم اسلامي و اپوزيسيون همه جا با مشكل مواجه شد، فهميدم مشكل مال نظر من است. راستي براي همين نبود كه نشريه نقطه قبل از انتشار اين مقاله تعطيل شد، كه قبل ازآن شبنامه در تبعيد من از سر به جلد مجله آرش شماره مارس 2000 گير كرد، در نيمروز دو شقه شد و در دو شماره نا پي در پي به چاپ رسيد؟! اگر پرويز زنگ نزده بود كه نظر من را هم بپرسد تا در مجلهاش چاپ كند پاك خيالاتي ميشدم. خوب شد كه پرويز زنگ زد. از نو شروع كردم به نوشتن. دو روز تمام مينوشتم. يك كوه كاغذ سياه كردم. جنگ خليج، لشگر بدر، عراق، سازمان مجاهدين خلق، خلق كُرد، خلق عرب، جمهوري اسلامي، تبعيد، راديو اسرائيل، من، پاتريوتيسم... فكرم از هم ميپاشد، ميرود به اوايل دهه پنجاه، كنار شطالعرب. خيره مي شوم به جاي گلولههاي عراقي روي تنه نخل هاي سوخته، گوش ميدهم به جوان تيره پوست و لاغر اندام، معلم كمونيست ده، به طعنهاش به آستين قباي فاخر كورش و داريوش در كتاب تاريخ و كيف ميكنم از خنده هاي اميد شاگردهاي لخت و پا برهنه مدرسه ده عرب نشين شطيط، انگار كه همين امروز بود، اگر اسم معلم ده از يادم نرفته بود. در همان حاشيه ذهنم مي رود تا كناره كارون، اهواز ، خانه ننه بتول. ننه اشرف يكي از مستأجرهاي خانه بود. شر و شورش، حركات فرز و چابكش، نگاه مصممش گوياي حكايت زني نبود كه غير از يك شوهر فقير، سه فرزند هميشه گرسنه و يكتا پيراهن زرد رنگ و رو رفته هيچ چيز نداشت. حتا اسمش هم مال خودش نبود. صورتش يك زخم كهنه بود، سي ساله. تنش مثل تنه يك نخل خشكيده. نميشد باور كرد كه پشت سرهم آبستن بود و بچه مي انداخت، ابزارش يك پر مرغ. در آن بعد از ظهر پائيز اهواز در سال 1342، زخم دهان باز كرد. فرياد ننه اشرف هواي شرجي و سنگين خيابان را ميخراشيد و با بوي گس پراكنده در هوا در هم ميآميخت. قدم هايم را تند كردم، جمعيت توي حياط تا درگاه خانه ميرسيد، همه زن. ميان جمعيت راه باز كردم. ننه اشرف ايستاده بود جلوي در اطاقش، ميكوبيد به سر و صورتش و نعره ميزد و نفرين ميكرد ،خدا قاتلت را مكافات كند! ترسيدم. چشمم دنبال بچهها ميگشت. نكند شوهرش را... مادر مهدي دم گوشم ناليد: كندي را كشتن. بخودم مي آيم. انگار كه همين امروز بود. اسمش جاسم بود، معلم عرب ده شطيط را ميگويم. آيا از كشتارها جان بدر برد؟ هنوزمعلم ده است؟ خندههاي اميد شاگردانش سر درس تاريخ از سر كدام رويا است؟ من از روياهاي خام انسان در بند نميترسم . ترس من از خيالات 28 مردادي ژنرال هاي فرتوت در تبعيد هم نيست. جنگ سوم خليج يك امكان باز است. بوقوع بپيوندد يا نه، امسال يا سال ديگر، به ايران سرايت كند يا نكند. ترس من از جبهههاي تجريدي است. مثل جبهههاي تجريدي شمال و جنوب، شرق و غرب و جبهههاي دو جهاني و سه جهاني كه درآن انقلاب ايران راهش را گم كرد و در جبهه واقعي شكست خورد. ترس من نه از جنگ، بلكه از فقدان يك اپوزيسيون بيداراست.
|