|
سليم نصيب نويسنده لبناني / ترجمه: هادي جامعي
|
مادر بزرگ را ديدم كه مي گريست. هرگز نديده بودم كه گريه كند. گريه او مثل گريه همگان نبود. لبه دستمال كاغذي را گرفت، آن قدر به چشمهايش ماليد تا از دو قطره اشك لكه دار شد. بعد در حالي كه دست به كمر ايستاده بود، آن را در فضاي خالي رها كرد، بي آن كه به كسي نگاه كند. حتي يك لحظه گمانم كه چشمه اشك هايش خشك شده بود. پريروز مراسم خاكسپاري پدربزرگ بود. نفهميدم چرا مادر بزرگ مي گريست. آن ها كه با هم سازش نداشتند. او با مادر بزرگ بد بود. نمي دانم چرا، هيچ كس نمي داند چرا. او به خاطر زندگي هميشه عصبي بود. با اين همه، دلخوري هميشگي آن ها، مانع نبود، شش فرزند داشته باشند. شايد براي اين كه نيمه هاي شب، پدربزرگ بي هيچ كلامي، خودش را روي او مي انداخت، آن هم مست. نمي خواهم به اين چيزها فكر كنم، اما من هرگز نديدم آن ها با هم حرف بزنند، حتي يك كلمه، حتي يك روز. پدربزرگ مريض شد، بلافاصله بعد از مريضي او با خودم عهد بستم كه به ديدنش بروم، به عهد خود وفا كردم. يك روز از مدرسه خارج شدم. پيرزني پيشاپيش من مي رفت، پيرزني كوچك كه به طور وحشتناك مي لنگيد. در هر قدم كه بر مي داشت يك دور كامل مي پيچيد. شانه هايش مي لرزيد. موهاي خاكستري او كه پس كله اش كپه شده بود، مرا به يايد مادر بزرگ مي انداخت. از او جلو زدم، كمي دورتر برگشتم، نگاهش كردم. خودش بود. مادربزرگ بود. پا به فرار گذاشتم. هرگز نمي دانستم كه آن همه پير شده است. هرگز نمي دانستم كه مي لنگيد. همان روز با ندامت به خانه آن ها رفتم. در اتاق او باز بود. هيچ چيز در آن تغيير نكرده بود: ميز، يخچال كوچك، كمد، با بوي پاكيزگي و عطر باديان. پيشتر رفتم، باورم نمي شد. انگاري خواب ببينم، مادر بزرگ را ديدم كه روي لبه تخت نشسته است. نه تنها نشسته بود. بلكه با پدربزرگ ورق بازي مي كرد. آره، ورق بازي، با ورق هاي كهنه اي كه با دست خود ساخته بود. پدربزرگ سرش را راست كرد، نگاهم كرد. به زحمت او را به جا آوردم، از بس كه لاغر شده بود. مادر بزرگ حتا نگاهم نكرد. گوشه اي نشستم. آن ها به بازي خود ادامه دادند. ماتم برده بود. مادر بزرگ آخرين ورق را انداخت و همه را جمع كرد. بعد بي آن كه به او نگاه كند، با صدايي كه خفه بود از او پرسيد كه گرسنه اش است؟ آيا مي خواهد چيزي بخورد؟ او جواب داد كه گرسنهاش نيست. من چندشم شد. چيزي محال و ممنوع اتفاق افتاده بود، چيزي كه نمي بايستي اتفاق مي افتاد، با وجود اين اتفاق افتاده بود. آدمي شايد در درون خود عالم ديگري داشته باشد، عالمي كاملا پنهان. پدربزرگ را كه از شدت لاغري، در كنار مادر بزرگ دراز كشيده بود، مي ديدم و متاثر بودم. او ديگر قادر نبود از خود دفاع كند. بدنش را كه به شدت نفس مي كشيد مي شنيدم. اين نفس كشيدن او نبود. كس ديگري در درون او نفس مي كشيد. نمي دانستم كي. به نظرم وقتي دمشق را ترك كرد، به بيروت آمد، سي سال بيشتر نداشت. به نظرم هرگز به آن جايي كه متولد شده بود، برنگشت. هرگز با كسي در اين باره حرف نزده بود، حتا با مادربزرگ كه به دنبال او راه افتاده بود. گويي اين مهاجرت را خودش به تنهايي خواسته بود. مثل روزگار جواني مي پوشيد؛ كت و شلوار كرم بي لك، كلاه منگوله دار، عصاي چوبي سبك كه دسته اش برگشته بود. نزديگ دروازه شهر دكاني را اداره مي كرد. تنهايي اداره اش ميكرد. نخ ابريشمي و پنبه اي و نخ مصنوعي مي فروخت. در بين هزار نفر او را از دور مي شناختم. همينكه مرا مي ديد، دست از كار مي كشيد و مي پرسيد كه كجا مي روم. جواب هاي من هميشه به يك نواختي پرسشهاي او بود. با سيلي هاي آرامي كه به گونه هايم مي زد، نوازشم مي كرد، دستش درون جيبش فرو مي رفت. هميشه چيزي كه از درون آن بيرون آورده مي شد، پول بود. در خانه را به روي خودش بسته بود. مگر وقتي كه داد و بيدادش بلند شود، كسي صداي او را نمي شنيد. به هر بهانه اي، حتي اگر بهانه اي هم نداشت، فرياد مي كشيد. فرياد تنها وسيله ارتباط او با ديگران شده بود، فريادي از سر خشم كه قادر به وصف آن نيستم. عموها، عمه ها و پدرم سرآسيمه مي رسيدند، مادربزرگ را كه همه ي اين داد و بيدادها به خاطر او بود، حمايت مي كردند. با اين همه، مادر بزرگ زن دست پا چلفتي نبود. پا به پاي او مي آمد. غر مي زد، چيزهايي مي گفت كه كسي جز پدر بزرگ نمي فهميد، مثل زبان زرگري و اين پدر بزرگ را از كوره بدر مي برد و خشم او را دو چندان مي كرد. مادر بزرگ تسليم بشو نبود. گاهي، بعد از چرت بعد ازظهر، درست وقتي كه هنوز مادربزرگ خوابيده بود، پدربزرگ با شنيدن صداي پايم، مي آمد، بدون هيچ حرفي، مرا به اتاقش دعوت مي كرد. در يخچال كوچك شخصي، غار علي بابايش را كه هميشه خدا، از بادام هاي سبز، خيارهاي كوچك، پسته شامي، تربچه هاي به دقت پاك شده، تمشك هاي روي هم چيده شده، حتا در زمستان و در فصل غير خودش پر بود، باز مي كرد. من كه از شرم تا بناگوش سرخ شده بودم، با جيب هاي پر، از اتاق بيرون مي آمدم. مادربزرگ به هر چيزي كمترين اعتنايي نداشت. جهان آن ها در خانه موازي بود، يك خط ناپيدا، پوسته نازگي از يخ منجمد و شفاف بود، هر كسي فضاي خودش را داشت، مادربزرگ فضاي خودش، پدربزرگ هم فضاي خودش را. هميشه به خودم مي گفتم اين طوري طبيعي است، از خودم سوال هم نمي كردم. روزي كه پا به سيزده سالگي گذاشتم، پدربزرگ مرا به گوشه اي كشاند، يك اسكناس درشت پنجاه ليوري كف دستم گذاشت. نمي دانستم كه با اين پول چكار كنم. نمي دانستم كه سرمايه من است، مي بايست با آن زندگي را شروع مي كردم. حاليم نكرد. از آن روز به بعد، در كوچه ديگر مرا نمي شناخت. با كلاه منگوله دار و موهاي سفيد مغرور از كنارم مي گذشت، اعتنايي به من نمي كرد. بزرگ شده بودم، ديگر من هم در عصبانيت هاي هميشگي او، جزء كساني بودم كه باراني فحش متوجه آن ها بود. ديگر با من حرف نمي زد. من آخرين نوه آن ها بودم، بعد از من ديگر نوه اي نداشتند. هنوز هم او را مي ديدم، با والدينم به خانه آنها مي رفتم. بگيرم نگيرم جواب سلام ما را مي داد و مي رفت. ما را با مادربزرگ تنها مي گذاشت. سرشب از اتاق بيرون مي آمد، بساط عرق را روي ميز بالكن مي چيد. با يكي دو استكان از خود پذيرايي مي كرد. به مادربزرگ كه زير لب غر مي زد جواب نمي داد. ديگر با او كاري نداشت. اين زندگيش بود. هميشه اين جور بود مگر شب سال نو كه سالي يك بار اتفاق مي افتاد. همه در خانه او جمع مي شديم؛ عمه ها، عموها، پسرعمه ها، و دختر عموها، دست كم پنجاه نفري بوديم. مادربزرگ كه از دو هفته پيش تدارك شام را ديده بود، در حلقه جماعتی از زنان؛ دخترها، عروس ها، نوه هاي پسري و دختري كدبانويي و بزرگتري مي كرد. دست پخت اوخوب بود. دور ميزهاي به رديف چيده كه با روميزي هاي سفيد پوشيده مي شد، شام شب سال نو را به رضايت مي خورديم. مادرزرگ با لبخندي سرش ار از چپ به راست به حركت در مي آورد و از قضايا فاصله مي گرفت. كسي چنين شبي، در هيچ كاري دخالت نمي كرد. ديگر بزرگتري با پدربزرگ بود. او با پيراهن ابريشمي، كفش واكس زده وكلاه منگوله دار جوان سي ساله مي شد. حرف مي زد. مي خنديد. مزه می پراند. سر به سر ديگران مي گذاشت. گاهي برمي خاست، قري به كمر مي انداخت و عصايش را مثل شمشير در هوا به چرخش در مي آورد و مي رقصيد. مادر بزرگ نگاهش مي كرد. و فردا انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است، زندگي همان جور بود كه بود. پدربزرگ خيلي زود مرد. هيچ كس نفهميد چگونه. مادربزرگ، روزهاي اول و دوم بغ كرده بود. هميشه فكر مي كردم كه پدربزرگ را دوست نداشت، اما اشتباه بود. اين من بودم كه معني عشق و نقش آن در زندگي را نمي دانستم. مادربزرگ گريه اش را كرد. به آرامي بلند شد، به درون اتاق رفت، تنها چيزي كه مي دانم اين است كه او امروز بعدازظهر مرد. سه روز بعد از پدربزرگ. اول ژوييه 92 بروكسل
|