|
... هرگز نميري اسماعيل خويي
يا.... يا، مثلِ اين است كه نهري از زهر پيوسته در گلويت ريزد و ريسماني از افعي بر گردن داشته باشي؛ و خود - كه تا رها شوي ازدوزخِ همارهوشِ خويش- قصد مُردن داشته باشي : امّا نميري : هرگز، هرگز، هرگز نميري! بيستم آوريل 92 – لندن
بودن
نعمت آزرم به : م . ا
زمان چيست؟ هران هر چه را، هر پديدار را، سنجه دانم زمان است: از آغازههاي سپيده دمانِ شكفتن همان تا كبودينههاي غروبِ نهفتن هران بودني را شناسه همان است باري زمان است و اين بيگُماني است زمان چيست در گوهر خويش اما و خود از كدامين سپيده دمان است؟ شناسا و سنجاي او كيست يا چيست؟ مگر خود همان جاري بيكران - بودهاي بودمان – است!
زمان چيست؟ زمان چيست جز لحظهاي ارغواني كه من ميشكوفم در آن ميتپَم ميتَنَم ميچَمَم تابيائی و چون ماه و خورشيد يعني كه مهشيد بر من بتابي وگرنه چه حاصل كه نارنج خورشيد هر بامدادان و نيلوفرِ ماه هر شامگاهان بروبد بتابد به تكرار بيهوده هر روز و هر شب برين نيلگون كهنه آفاق نزديك يا دوردستان اگر لحظهء انتظاري نباشد، اگر من درآن لحظه در اضطراب تو ننشسته باشم، و آن لحظه با من به سوي تو جاري نباشد؛ و آن لحظه را با پرندين خيالت نپيوسته باشم؛ كه بازآئي و همچنانم بيابي.
زمان چيست؟ زمان چيست جز با تو بودن روان روي خيزابههاي شدنهاي آبي؟ و از پردههاي نهانجاي جان نغمههاي نوازندهء ناشنيده شنيدن؟ و يك مُشت الماسِ سبز ستاره نثارِ تو كردن، به مهتابيِ خانهام در شبي ماهتابي.
زمان چيست؟ زمان چيست جز لحظهء سبز با هم شكفتن رها بودن از هر چه جز با تو بودن شبي تا سحر با تو از شعرهاي نگاه تو – بيواژه – گفتن و از نوشخندت شنيدن جوابي.
زمان چيست؟ زمان چيست يا خود چرا هست و بايد كه باشد اگر نازخندت نپاشد فرارويِ تاريكيِ جان من آفتابي و از لاله برگِ لبانت، لبا لب، فراموشيِ هر چه را جز تو هر دم ننوشم شرابي!
جهانشهر – ارديبهشت 1379 خورشيدي
شاعر
ژيلا مساعد
مي رقصم مي رقصم و ميخوانم پاي دامنم را حافظ گرفته است چين پيراهنم را مولانا صاف ميكند و گيسويم را خيّام با شراب شانه ميزند رقصندهي جهان كلامم امّا هر غروب سر بر شانهي حلاّج ميگذارم و ميگريم زني سراينده ام بهار دو هزارو دو- گوتمبرگ
حجم اندام تو مريخ مرادي
حجم اندام تو سكوت را سرشار ميكند از باور و حس ديدار تو جامهاي عشق را لبريز ميكند از ترانه باورت را ترانه ميگويم بوسه ميزني بر گلبرگِ تنِ من بوسههاي عاشقانهات ميرويند ميرويند پيچي در پيچش اندام من انگار هوا را ترسيم ميكنند تنهاي عاشق ما از اشكالِ عشق وقتي كه در من ميپيچي اينگونه تنگ.
پريشانگرد...
سرژ آراكلي
اندوه خرد بر چهره چهرهاي مغموم بر پيكر پيكري نحيف بر زمين زميني پريشان بر مدار پريشانگردي ابدي در كهكشان... سيدني – جون 98
در فكر دريا هما چگيني - فرانسه
در فكر دريا نگاهم بندر ميشود پرسشي هزار ساله رسيده تا كنارههاي دفترم.
چه خوب !
شيرين رضويان
چه خوب است صداي مرغان دريايي از دورها به گوش ميرسد هنوز
وگرنه دلم هيچ آبي بيكراني را ديگر باور نميكرد. لندن ، ژوئن 2002
براي شاعر بودائي
براي Kalamo Gan خاور – فرانسه
امشب كولهباري از سرود و چهره به من پيشكش كرد فردا شب در كُنج خلوت واژهها را چون دانههاي انگور از خوشه خواهم چيد. چهرهها را در بيم هستي خواهم شناخت دوست داشتن را در هنگام خواهم يافت و ، خود را در ريزپارههاي هستي. ژوئن 2001
|