header image
 
یادبود آن عزیز چاپ
مسعود كدخدايي   
رفتن به
یادبود آن عزیز
صفحه 2
صفحه 3

حاطر نشد اظهار ندامت کند. بعد پرس و جو کرد. گفتند اگر پاسپورت کشور محل اقامت کنونی‌اش را داشته باشد، دیگر اظهار ندامت لازم نیست، چون دیگر پناهنده به حساب نمی‌آید. بعد تقاضای پاسپورت کرد. قرار شد این بهار که می‌آید پاس را بدهند. می‌خواست هر طور شده به ایران برود. در واقع می‌خواست برود که مادرش را ببیند.  تلفن است. مهرداد است. می‌گوید محمد جعفر پوینده را هم دزدیده‌اند و هنوز اطلاعی از سرنوشتش به دست نیامده. سرم سنگین است. از مشروب دیشب است. باید صبوحی می‌زدم. یک آبجو باز می‌کنم تا بلکه از شرّ سردرد خلاص شوم. همسایه پاکستانی‌ام را برای مراسم دعوت نمی‌کنم. حوصله ندارم توضیح بدهم که چرا مراسم را در مسجد نمی‌گیریم و چرا قرآن‌خوانی در برنامه نیست. دیده که سوسیس و کالباس گوشت خوک خریده‌ام. چند بار که توی فروشگاه به هم برخورده‌ایم دیده که در سبدم چه بوده است، ولی هنوز نمی‌فهمد که مسلمان نیستم. صد بار به همکارانم گفته‌ام که آته‌ایستم، اما باز وقتی می‌بینند کالباس گوشت خوک یا شراب می‌خورم، می‌پرسند تو مسلمان نیستی؟ این حرام نیست؟ فکر کنم باید روی پیشانیم خال‌کوبی کنم که دین ندارم. در ایران هم مجبورم کردند. مجبور شدم که هر روز بگویم دین ندارم. به صدای بلند بگویم که دین ندارم. مجبورم کردند که حتی به بی‌دینی تظاهر کنم. چرا روزه نمی‌گیری؟ چرا نماز نمی‌خوانی؟ چرا بسم‌اله و ماشااله نمی‌گویی؟ آخر مگر من به شما می‌گویم که چرا شما این کارها را می‌کنید؟ وقتی من این کارها را نمی‌کنم به چه کسی ضرر می‌رسانم و وقتی شما آن کارها را می‌کنید به چه کسی فایده می‌رسانید؟
می‌دانم که این گربه مرا می‌شناسد. می‌دانم که اگر دهانش را باز کنم، دستم را گاز نمی‌گیرد. اما این‌ها منطق است. وقتی می‌خواهم به بدن این گربه، این گربه‌ی ملوسِ بابک دست بزنم، وقتی می‌خواهم به پشتش دست بکشم، یعنی فکر می‌کنم که باید به آن دست بزنم، موهایم سیخ میشود باید به احمد زنگ میزدم. گوشی را دیر برداشت دیگر می خواستم گوشی را بگذارم که گفت  الو. حتماً توالت بوده با آن بواسیری که توی زندان گرفته. حتما توا لت بوده که این قدر دیر گوشی را برداشت. من پنجاه روز توی ترکیه، پنجاه روز توی خانه آن قاچاقچی که بودم، این مشکل مثانه را پیدا کردم. آن همه طول کشید تا توی دوغوبایزید آن پاس قلابی را برایم آوردند. صبح مرا می‌کردند توی ان اتاق کوچک و در را می بستند تا شب، شب که دیگر مطمئن می‌شدند کسی  نمی‌آید، در را به رویم باز می‌کردند. خوب، این مثانه پر می‌شد. دیگر می‌خواست بترکد، چشمم سیاهی می‌رفت، سهل است، دیگر هیچ چیز را نمی‌دیدم. دکترها هر چه می‌خواهند بگویند. خودم می‌دانم که نتیجه همان پنجاه روز است. دکترها می‌گویند ماهیچه‌های مثانه‌ات قدرت کافی ندارند که همه ادرار را خارج کنند. بار دوم که مثانه‌ام عفونت کرد، فرستادند برای آزمایش. فکر می‌کنم این ماهیچه‌ها مثل لاستیکی که زیادی کش بیاید، این قدر کش آمده‌اند- توی همان پنجاه روز-  که دیگر حالت ارتجاعی‌شان را از دست داده‌اند. حالا این میله ها را داده‌اند، وقتی می‌خواهم بروم بیرون ، به‌خصوص اگر بدانم خیلی طول می‌کشد تا برگردم ، فقط آن موقع استفاده‌شان می‌کنم. اوائل خیلی سخت بود. میله‌ی به این کلفتی را-  قطرش نزدیک به پنج میلی‌متر است-  باید وارد سوراخ به این کوچکی کنی. خیلی سخت بود تا عادت کنم. تمام بدنم تر می شد. از عرق. انگار دوش گرفته بودم. حتی موهای سرم خیس می‌شد. باید برسانمش تا ته مثانه، بعد باقیمانده‌ی شاش خودش سرازیر می‌شود. طول میله چقدر است؟ آن‌دفعه اندازه گرفتم. ها! سی و هشت سانت. حالا دیگر عامل شده‌ام. اما او باید عمل کند. باید بواسیرش عمل شود. تا می‌گویم چه‌طوری سر درد‌‌دلش باز می‌شود. گفت اگر فقط دو ماه دیگر کارش را تمدید می‌کردند، در صورت بی‌کاری، می‌توانست تا سه سال از صندوق بی‌کاری حقوق بگیرد. ولی حالا دوباره باید برود زیر نظر سازمان کمک‌های اجتماعی و به قول خودش گداخانه. خدا خیرش بدهد. خیلی حرف می‌زند. باید بروم مستراح. اگر نروم، دوباره تا دو سه ساعت دل‌پیچه می‌گیرم. باید خبرمراسم را به او می‌دادم. هیچ‌جوری نمی‌شود حرفش را قطع کرد. مثل آبشار حرف می‌ریزد. داد  و هوار بچه‌ها بلند است. بزرگه می‌خواهد اِم‌. تی‌. وی‌. بیند و کوچیکه کارتون. نمی‌گذارند صدای توی تلفن را بشنوم. البته تا حالا هم گوش نداده‌ام. حواسم رفته به دل‌پیچه، به سر و صدای بچه‌ها، به این‌که خبر مراسم را بدهم، به این‌که الآن است که دوباره سر بچه‌ها هوار بکشم.
گفتم صبر کن بچه‌ها را ساکت کنم و بیایم. گفت نه، کار مهمی ندارد و فقط می‌خواسته است حالی بپرسد. حالی بپرسد؟ بعد هم گوشی را گذاشت. حالی بپرسد؟  تنها از حال خودش نگفت؟
می‌روم تلویزیون را خاموش می‌کنم. هر دو بچه اعتراض می‌کنند. با داد و فریاد. نه این یکی را می‌شود قانع کرد و نه آن یکی را. امواج دودی روده‌ی بزرگ فضولات را برده بالا. دیگر توالت رفتن هم زور بی‌خود زدن است. با التماس از آن‌ها می‌خواهم که ساکت شوند. هنوز از داد و هوار صبح شرمنده‌ام. اِم‌. تی‌. وی‌. می‌خواهد پرفروش‌ترین ترانه‌های هفته را پخش کند و کانال یک کارتون دارد. می‌خواستم یک تلویزیون برای پسرم بخرم که مادرش نگذاشت. می‌گوید صبح‌ها که هر کس به طرفی می‌رود تا ساعت چهار و پنج. آن‌وقت هم تا به خرید برویم و شامی درست کنیم می‌شود شش و هفت. اگر تلویزیون توی اتاقش باشد، لابد بعد شام می‌رود به اتاقش و تلویزیون می‌بیند تا وقتی که بخوابد. پس ما کی باید با او باشیم؟
چند وقتی تلویزیون نداشتیم. وقتی تلویزیون قبلی سوخت. کلافه شده بودم. وقتی از کار برمی‌گردم، تازه باید به کارهایی در خانه برسم. اینها که تمام شد، باید شامی خورد و اخباری شنید. تلویزیون خوب است. زبان را که خوب نفهمی، تصویر را که خوب می‌بینی. رادیو تصویر ندارد. کلمه‌ای را که نمی‌فهمی جایش خالی می‌ماند. بعد باید کمی با بچه‌ها بود تا وقت خوابشان برسد. وقتی هم که خوابیدند، دیگر نه توشی در تن مانده و نه توانی در مغز. تلویزیون را باز می‌کنی، یک چیزی نشان می‌دهد. این کانال نشد، یکی دیگر. بعضی وقتها آن‌قدر با دکمه‌های این کنترل از راه دور بازی می‌کنی تا ببینی که وقت خواب است. باید دیر خوابید. تجربه دارم. اگر زود به رختخواب بروم، زود که خوابم نمی‌برد. هی غلت و واغلت می‌زنم و نمی‌گذارم که سیما هم بخوابد. توی کتابی خواندم که نود درصد پناهنده‌ها مشکل خواب دارند. دکترها می‌گویند که بیشتر مریضی‌های ماها که پناهنده‌ایم از اعصاب است. بادی که تو روده‌هایم می‌پیچد نمی‌گذارد که شبها راحت باشم. دکتر گفت التهاب روده است. شیر و ماست هم که نمی‌توانم بخورم. دکتر می‌گوید خیلی از بزرگ‌سالان وقتی که نوع غذایشان تغییر کند این‌جوری می‌شوند. یعنی به قند شیر حساسیت پیدا می‌کنند. ماست برای معده و روده‌ام خوب بود.  چند سال است که نه شیر خورده‌ام و نه ماست. من ماست را خیلی دوست داشتم. شیر گرم مرا یاد تهران می‌انداخت. صبح‌ها ساعت چهار و پنج که به تهران می‌رسیدیم، اتوبوس توی شمس‌العماره، بعدها توی ترمینال جنوب می‌ایستاد. آخر خط بود. به‌خصوص زمستانها. توی آن سرمای سحر. از بساطی‌ها یک لیوان شیر گرم می‌خریدیم با چند حبه قند. من و حمید. توی آن هوا خیلی می‌چسبید. چند سال است که شیر گرم نخورده‌ام. اما با این همه اگر به تهران بروم، اولین صبحی که در تهران چشم باز کنم، یک لیوان شیر گرم می‌خورم. حتی اگر توی شمس‌العماره نباشد و حتی اگر توی ترمینال جنوب هم نباشد. به یاد حمید هم که شده یک لیوان شیر گرم می‌خورم. بعدش دلم درد می‌گیرد. ای به جهنّم. یک لیوان شیر گرم می‌خورم هرچند که دیگر حمید در کنارم نخواهد بود. یک لیوان با چهار حبه قند. او هم شیر گرم را دوست داشت. هفت سال؟ آره هفت سال توی زندان نگهش داشتند، بعد همانجا توی اوین اعدامش کردند. مثل خیلی‌های دیگر. همان وقتی بود که گفتند پنج‌هزارتا را اعدام کردند. اگر اشتباه نکنم سال هزار و نهصد و هشتاد و هشت بود.
هرچه فکر می‌کنم، می‌بینم که نمی‌شود یک سالن گنده برای مراسم بگیری و خالی بماند. باید به چند جا زنگ بزنم. می‌گویم مثل همان وقتها عمل کن. مثل همان وقتها که برای به‌راه انداختن تظاهرات به این‌ور و آن‌ور تلفن می‌زدی. می‌توانم به احسان زنگ بزنم. دو سالی می‌شود که او را ندیده‌ام. ولی هرچه باشد هم‌شهری است. نه نمی‌گوید. اصلاً انتظار مرا نداشت. مجبور شدم خودم را معرفی کنم. اظهار هم‌دردی کرد. خانواده‌ی سیما را می‌شناسد. مادرش را هم دیده بود. گفت چرا دیر گفته‌ام. خیلی دیر گفته‌ام. گفت ولی سعی خودش را می‌کند که بیاید. تقصیر عباس بود. گفت برپایی مراسم یادبود، پذیرفتن مرگ مادر را برای سیما مقداری آسان می‌کند. گفت بالاخره می‌بیند آن‌همه آدمی که به مراسم آمده‌اند، برای این آمده‌اند که نشان بدهند پذیرفته‌اند که کسی از دنیا رفته و این کمک می‌کند که او هم این‌را بپذیرد.
مدتها است که شانه‌ی چپم درد می‌کند. عصبی است. دکتر می‌گوید عصبی است. روی زمین دراز کشیدم. طاق‌باز. بعد برگشتم. روی شکم. اما تکیه‌ام روی آرنجها بود. فشار که به این شانه‌ام وارد می‌شود لذّت می‌برم. مثل فشاری است که آدم به دندان آبسه کرده‌اش وارد می‌کند. خورده آشغالها و موها را از روی موکت بر می‌چینم. باید کمی جلوتر بروم و آن تکه ناخنها را بردارم. وزنم را که روی دست چپم می‌اندازم چه کیفی دارد. کمی جلوتر یک هسته پرتقال هم هست. چهار روز می‌شود که جارو نزده‌ایم. همه را کُپه کرده‌ام. یک دستمال‌کاغذی از جیبم در می‌آورم و کپه را رویش می‌گذارم. همیشه توی جیبم دستمال دارم. به‌خصوص زمستان. این سینوزیت را از ترکیه با خودم آوردم. نه، از ترکیه نه، از راه ترکیه.  سر مرز که از ماشین پیاده‌مان کردند، گفتند بدوید. دویدیم. خیلی دویدیم. بعد که دو نفر ماندند، عقب ماندند، به جای دو، تند تند راه می‌رفتیم. گفتند همین پشت است. پشت آن تپه. پای آن کوه که اسمش آرارات است. آنجا ترکیه است. اما کوه عظیم است. نزدیک به نظر می‌رسد. ساعتها رفتیم و رفتیم. اما دروغ بود. دور بود آن تپه. خیلی دور بود. بعد در جایی که مثل یک خندق بی‌آب بزرگ بود، توی گودال، روی زمین مرطوب نشستیم. دراز کشیدیم. چمباتمه نشستیم. بعد دراز شدیم. دوباره نشستیم. چرت می‌زدیم، اما سرما نمی‌گذاشت بخوابیم. غروب راه افتاده بودیم. دوتا بلد با ما بود. با راننده، ده‌نفری، توی یک جیپ شهباز. مثل گوسفند. جیپ طلایی بود. در شمال غربی ایران بودیم. می‌شد شمال شرقی ترکیه. خیلی سرد بود. آن‌هم توی آن بیابان. پاییز بود. ما هم عرق می‌کردیم. می‌دویدیم عرق می‌کردیم. سرد بود. باد می‌آمد. من‌هم کلاه نداشتم. از همان بود که سینوزیت گرفتم. از آن‌جا با من آمد اروپا. سیزده‌تا یک‌دلاری هم توی جیبم بود، وقتی اینجا رسیدم. هنوز هم آن‌ها را دارم.
گربه را فرستاده بیرون. گفت می‌تواند دو سه روزی بیرون باشد. گفت می‌تواند توی خانه هم بماند. آخرین بار که زنگ زد، گفت بیرون است. نخواست توی خانه بماند. حالا باید بروم صدایش بزنم تا بیاید. بابک گفت نگران نباشم چون گربه‌اش مرا می‌شناسد. بوی مرا می‌شناسد و اگر بروم به محوطه‌ی پشت آپارتمان، حتماً می‌آید پیشم. من بدم می‌آید گربه را بغل کنم. من در کوچکی یاد نگرفتم که حیوانی را بغل کنم. پدرم فقط درخت میوه در حیاط می‌کاشت. می‌گفت درخت بی‌ثمر به درد نمی‌خورد. یک زمانی چندتا مرغ داشتیم. تخم می‌گذاشتند. یک بار یکی از فامیلهای مادرم دوتا کبوتر سفید برایم آورد.

مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.