header image
 
یادبود آن عزیز چاپ
مسعود كدخدايي   
رفتن به
یادبود آن عزیز
صفحه 2
صفحه 3

بین خواب و بیداری بودم که تلفن زنگ زد. بابک بود. بابک نگران گربه است. می خواهد به مسافر ت برود و نمی داند گربه‌اش را چه کند. گفتم باشد. هفته‌ای دو یا سه روز می‌آیم و گربه را غذا می‌دهم. سعی کردم خیالش را راحت کنم.
بیرون سرد است. برفها یخ زده‌اند. هوا مه‌آلود و گرفته است. امسال همه‌اش سرد بود. تابستان هم سرد بود. تابستان فقط در تقویم آمد و گذشت.
تهیه مراسم هم عجب دردسری شد. نمی دانم با گربه چه کنم. باید قرص ضدحاملگی به او بخورانم. باید دهانش را باز کنم و قرص را ته گلویش بیندازم. بعد زیر گلویش را مالش دهم تا قرص پایین برود. راحت است. بابک می گوید راحت است. اما من هرگز به بدن هیچ گربه‌ای دست نزده‌ام. به گلوی هیچ گربه‌ای دست نکشیده‌ام. همین حالا. همین حالا که فکرش را می‌کنم، موهای بدنم سیخ می شود.
سن که بالا می‌رود، یادگیری سخت می‌شود. خو گرفتن هم سخت می‌شود. باید با منطق پیش رفت. با منطق. این گربه مرا می‌شناسد. می‌گذارد نازش کنم. اما چطور دهانش را باز کنم؟ می‌گوید همان طور که دهان گُلی را باز می‌کنی، درست همان‌طور است. تدارک مراسم. دعوت برای مراسم. سرم سنگین است. از دیشب است. جشن کریسمس بود. پارسال هم همین موقع جشن گرفتند. نَه. پارسال جمعه سیزدهم دسامبر بود، ولی  امسال جمعه به  یازدهم افتاده یا شاید یازدهم به جمعه افتاده.  دیروز صبح شنیدم که محمد مختاری را، یعنی جنازه اش را در یک کارخانه‌ی متروک سیمان، در امین‌آباد ورامین پیدا کرده‌اند، با اثر سیم روی گردنش. خوب یادم نیست گفت روی گردنش یا گفت روی گلویش. شب قبلش شنیدم که مادر همسرم فوت کرده است. صبح شنیدم که محمد مختاری را کشته‌اند و بعدازظهرش در جشن کریسمس بودم. در جشن بودم. بین آن همه آدم. تنهایی یک شیشه شراب خوردم. وقتی همکارانم می خندیدند، خنده‌ام می‌گرفت. آخر خنده هم دارد. روز روشن یکی را می‌گیرند و خفه‌اش می‌کنند، بعد این گوشه‌‌ی دنیا جشن است. به هیچ کس هم مربوط نیست. همکارانم فکر می‌کردند از شادی است که می‌خندم. بتینا پرسید از جشن امسال خوشت می آید؟ گفتم: یا. با سر هم اشاره کردم که بله. چشمم به رنگ شراب افتاد. ارغوانی. خوش‌رنگ. بتینای خوشگل گاهی با این می‌ر‌قصد و گاهی با آن. گونه‌هایش گل انداخته‌اند. از شراب است. از رقص هم هست.
هشت سال پیش بود که مادرزنم، اینجا، به دیدنمان آمد. خوب یادم هست. مهربان بود. آزاده و مسلمان. برای من- بعد دیدم که برای سیما هم- همه چیز در مورد او به هشت سال پیش بر می‌گردد. زمان از هشت سال پیش جلوتر نرفته است. همان چهره‌ی هشت سال پیش با آن لبخند کم‌رنگ. زمان برای ایران ما، ایرانی که در فکر من و سیما است، در دوازده سال پیش متوقف شده. همان دوازده سال پیش که ترکش کردیم.
هشت سال پیش که آمد، دیدم که فقط کمی از مادرم کمتر دوستش دارم. شبی که خبر مرگش را شنیدم، بُهتم زد. بعد گوشی را داد م به سیما. آن‌وقت به او گفتند. مرگ مادرش را. تازه فهمیدم که اگر اینجا باشی و چنین خبری بشنوی یعنی چه. همه چیز را می‌خواست به سر خودش بکوبد. دست‌هایش را که گرفتیم- من وپسرم- می‌خواست سرش را به هرچه که پیش می‌‌آمد بکوبد. جنون را از نزدیک دیدم. یعنی درست همان لحظه‌ای که آدم جنون آنی می‌گیرد. سه ماه پیش آمد خانه و با خوشحالی گفت که رئیسشان گفته که در بهار می‌تواند استخدام رسمی بشود. در همین شغل خودش که حالا موقتی است. اما دستش درد گرفت. سیما را می‌گویم. هیچ کاری با دست راست نمی‌توانست انجام بدهد. نتوانست سر کار برود. دو هفته در خانه ماند. بعد گفتند به شک افتاده‌اند که می‌توانند استخدامش کنند یا نه. از آن موقع، خودش گفت فهمیده است که نباید ضعفش را ببینند. بعد اوضاع خوب شد. دوباره گفتند استخدامش می‌کنند. در بهار.
می‌ترسیدم. می‌ترسیدم درد دستش دوباره تشدید شود. دوباره همه‌ی کارهای خانه می‌افتاد گردن من. با کمک پسرم دست‌هایش را گرفته بودیم. می‌خواست همه چیز را به سر خودش بکوبد. خوب، سعی می‌کنم بفهمم. باور کردنش سخت است. فقط تصویر هشت سال پیش مادر جلو چشمش هست و آن آدم مُردنی نبود. سالم بود، خندان و فقط پا‌درد داشت. پا‌درد که آدم را نمی‌کُشد. یک زنگ بزنم و بگویم که آیا می‌تواند به راسموس بگوید تا بلکه او برود و قرصها را به گربه بدهد؟
با این روده‌ها چه‌کار کنم؟ صبح‌ها برج زهرمارم. با کوچک‌ترین حرفی از کوره در می‌روم. یبوست و دل‌درد. به خودم می‌گویم اول صبح دنبال بهانه نگرد. امروز پدر خوبی باش. پسرم می‌گوید این‌جور پنیر را دوست ندارد. داد می‌زنم: "همین است که هست". همه، جا می‌خورند. به خودم می‌گویم: "او خیلی آرام این را گفت. آرام باش. اصلاً بگذار مادرش با او حرف بزند اصلاً بگذار نخورد. طوری نمی‌شود. گرسنه که نمی‌ماند". اما در حالی که این‌ها را می‌گویم، بشقاب را با پنیر بر می‌دارم و به زمین می‌زنم. گُلی کوچولو به گریه می‌افتد و به اتاقش می‌رود. به خودم لعنت می‌فرستم و زود به توالت می‌روم.
چندمین بار است که این‌جور می‌شوم. یعنی ضمن این‌که دارم به خودم می‌گویم این کار را نکن، درست همان وقت، در همان لحظه، آن کار را می‌کنم، یعنی می‌بینم که دارم آن کار را می‌کنم. مثل همان وقت که با سیما حرفم شد، سر صبحانه. بچه‌ها هم نشسته بودند. هی به خودم گفتم آرام باش، چند دقیقه دیگر هر کس به طرفی می‌رود. درست همان موقع که این حرف‌ها را به خودم می‌زدم، به سیما گفتم: بس کن دیگر. اما بس نکرد و همان‌طور که می‌گفتم، به خودم می‌گفتم که آرام باش، همان موقع رومیزی را کشیدم سمت بالا. همه چیز پرت شد کف آشپزخانه. همان‌جا که صبحانه می‌خوردیم. حالا هم همان‌طور شدم.
تلفن زنگ می‌زند. علی است. می‌گویم آمدم. از توی توالت می‌گویم. بی‌حالم. سنگینم و کرخت. دستهایم را شستم، خشکشان کردم، پای تلفن رفتم. آرام. سنگین. گفت دخترک را گرفته‌اند. چهارده ماه توی ترکیه بود. هنگام خروج از فرودگاه او را گرفته‌اند. برای یک پاس قلابی برای این دختر و برای این چهارده ماه علی سخت مقروض شده. این را می‌دانم. چنان مقروض شده که تا بیست سال دیگر هم از زیر بار این قرض کمر راست نمی‌کند. این چهارده ماه چهارده سال پیرش کرده. سیما این‌جوری می‌گوید. بهمن توی خیابان دیده بودش که با خودش حرف می‌زده. دلداری‌اش بدهم؟ بگویم عیب ندارد؟ بگویم مهم نیست؟ بگویم خودت را ناراحت نکن؟ می‌خواستم به او زنگ بزنم و بگویم که برای جمعه تدارک مراسم دیده‌ایم. اما حالا که گوشی دستم است نمی‌توانم بگویم. نتوانستم. نگفتم. اما باید می‌گفتم. یک سالن کرایه کرده‌ایم و اگر کم آدم بیاید مسخره می‌شود. آدم خونش گرم است و تصمیمی می‌گیرد، اما پای عمل که می‌رود می‌بیند به که بگوید؟ مگر چند نفر را می‌شناسد؟ دیروز که به زهره زنگ زدم، حالش را که پرسیدم، شروع کرد از دردسرهای بعد از طلاقش گفتن. می‌ترسد که مرد بچه‌هایش را بردارد و به کانادا، پیش خواهر و برادرش برود. می‌گفت شوهرش، یعنی شوهر سابقش دنبال بهانه می‌گردد که به دادگاه ثابت کند که او صلاحیت و توان نگهداری بچه‌ها را ندارد. گفت و گفت و گفت، و بعد هم گریه کرد. نمی‌شد بگویم زنگ زده‌ام تا به مراسم عزاداری دعوتش کنم وقتی خودش از من عزادارتر بود.
می‌روم صبحانه بخورم تا بلکه بتوانم سیگاری بکشم. همسرم پای تلفن است با چشمهای قرمز و دستمالی که گه‌گاه به گونه‌هایش می‌فشارد. دخترم پای تلویزیون است و کارتون می‌بیند. همه امروز تعطیلی گرفته‌ایم. پسرم رفته توی اتاقش و در را هم بسته. مادربزرگم می‌گفت زیر قلیون بگذارم. هیچ‌وقت نمی‌گفت صبحانه بخورم. هنوز هم پس از این‌همه سال مرگش را باور نکرده‌ام. سرباز بودم. چهار ماه پس از مرگش، وقتی برای عید نوروز به شهرمان رفتم خبرش را به من دادند. سخت بود باور کردنش. چون ندیده بودم که در آن چند ماه چه بر او رفته بود و طوری که می‌گفتند چقدر ضعیف و نحیف شده بود. حالا او چطور مرگ مادرش را بپذیرد وقتی که مادرِ هشت سال پیش جلویش مجسم می‌شود. من نمی‌دانم. چطورش را نمی‌دانم. ولی باید باور کند.
می‌آید. سیگارم را تازه روشن کرده‌ام. روبه‌رویم می‌نشیند. بی‌صدا اشک می‌ریزد. از شرمِِِ دادی که زده‌ام نمی‌توانم چیزی بگویم. دو سال پیش می‌خواست به ایران برود. رفت سفارت. ورقه‌ای داده بودند که امضا کند. تویش نوشته بود که: "این جانب از پناهنده بودن خود اظهار ندامت می‌کنم".


مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.