|
جواد شجاعي فرد
|
|
همه چيز از «قاطي شدنِ دوغ و دوشاب»ي شروع شد، كه دكترگِردكاني توي مجلهي پزشكي نوشته بود و آن را به دستم داد كه بخوانم. اول خيال كردم رسالهاي در بارهي اپيدمي امراض عمومي است كه با نام يكي از گيله-تجربههاي (1) بومي،روزآمد شده است. ولي گراوُر كلاه ستارهدار «چه گوارا» كه بالاي صفحه چاپ شده بود مرا دو به شك كرد . يادنامهي يكي از آن دنبال ستارههايي بود كه سي- چهل سال پيش، توي تپههاي پشت زندان اوين درو كردند. حسنعلي جعفر، همدورهي سربازيام، كه بعد از واقعهي «حلبچه» مغزش خط برداشته، فنر دست و دهانش، مثل سخنرانهاي پيش از دستور كترهاي تكان ميخورد پرسيد چه... چه.. چه كارهس؟ آخراي خواندنم بود. گفتم: دوستمه، پزشكي خوانده، براي پزشك معالجت پارتي آوردهام كه زودتر خوب بِشي. جانش بالا آمد تا بگويد آ... آ... آب در كوزه و... شعرش را قيچي كردم: نه. به درد تو نميخورد. يك سال است مطباش را بسته مجله در ميآورد. اتفاقاً كارش گرفته ماهي دويست- سي صد تا كاسب است. هم اجارههاي عقب ماندهاش پاس شده، هم قسط مبل و يخچال و خرج و برج خانواده را ميپردازد. حسنعلي جعفر كه دست و بالش به خاطر بيماري خالي شده بود، پريشان و فكري بلند شد. طول سالن انتظار را ميرفت و بر ميگشت و «مور موره» (2) ميكرد. محجّبههاي منتظر نوبت كه زير جُلكي به لب و لوچه و دست لقوهاياش نگاه ميكردند سرشان ميرفت زير چادر و ميخنديدند و بعضيها براي ايز گم كردن رو به منشي داد ميزدند خانم نوبت ما نشد؟ اما او بي خيال همه، بلند بلند ميگفت: ناراحت نباش، نوبت شمام ميشه. اما من اگر اين دفعه خوب بشم مي زنم به شركت مضاربهاي- صلواتي. كنار آمدن سلاّخا با من. با دواي تنويرخانه ميافتم به جانِ گاو و گوسفندِ كشتارگاه. پشم و پيلهشان را ميكنم و از پوستشان خيك ميسازم. بعد بليط پيش فروش ميكنم و مردم را مينشانم رويشان، تا انگشت فرو كنند به سوراخِ دو طرف هميان و از زمين بلند شوند بروند آسمان براي هوا خوري صلواتي. و همهي اينها را با چنان جان كِنَشي (3) ادا ميكرد كه سالن انتظار را به اغتشاش ميكشيد. خانم منشي كه ديد كنترل جماعت دارد از دستش در ميرود رو به گِردكان گفت: آقاي دكتر لطفاً مريضتان را ببريد تو، اورژانسيه. و ما از خدا خواسته رفتيم داخل مطب. پس از چاق سلامتي دكتر گردكان تازه داشت براي پزشك معالج توضيح ميداد كه دوغ و دوشاباش مثل مقالهي من قاطي كرده، كلاچ- مَلاچيها (4) ريختند تو. نسناسي از اتاق انتظار جريان را به مأموران خفيه گزارش كرده بود. حالا مدتهاست من و دكتر گردكان و پزشك معالج با حسنعلي جعفر كه لقوهي دست و دهانش روز به روز بيشتر ميشود توي زندان هم پروندهايم. اتّهام ما خط مواصلاتيِ براندازي، بين ستاره دارهاي ديروز با شركتهاي مضاربهاي امروز، زير پوشش درمان يكي از فريب خوردگان جنگ شيميايي «حلبچه» است. نصف شب ما را از خواب بي خواب كرده. داشتيم آخرين اعترافاتمان را با پس گردني مينوشتيم كه مثل مرغ نيمه بسمل از خواب پريدم. نه از گردكان خبري بود، نه از پزشك معالج و حسنعلي جعفر. لب و لوچه و دستهايم مثل شيمياييهاي حلبچه، يا سخنرانهاي پيش از دستور، چنان ور ميپرد كه نگو. خدا را شكر همهي اين ماجراها توي خواب گذشته بود وگرنه آن طور كه ترازوي عدالتخانه جلو چشمم دفيله ميرفت، آخر عاقبتِ اين پرونده كه بين مردم به شركت مضاربهاي خيك شهرت داشت با كرامالكاتبين بود. صبح شمارهي دكتر گردكان را گرفتم كه مواظب تعبير خوابهايم باشد. خانمش گوشي را برداشت و گريهكنان گفت صاحبخانه جوابشان كرده و گردكان يكي دو ماهي است كه به خاطر نوشتن آن مقاله توي زندان آب خنك ميخورد. گوشي از دستم افتاد. لباس پوشيدم بروم بغل كشتارگاه«شركت مضاربهاي خيك» ببينم حسنعلي جعفر ميتواند كاري براي آزادي همكلاسيمان بكند يا نه؟ 20/3/2003 بروكسل 1- «گيلَه- تجربه» در شرق گيلان به طبابت و معالجات بومي، محلي و سنتي ميگويند. 2- «مور موره» Murmurer زمرمه كردن در زبان فرانسه كه در گويش شرق گيلان كاربرد دارد. 3- «جان كَنِش» جان كندن در گويش شرق گيلان. 4- «كلاچ- ملاچيها» لباسهاي شتر و گاو پلنگيِ مأموران.
|