|
نوشته : ديديه اري بُن / ترجمه : نجمه موسوي
|
|
همكار ما ديديه اري بن، بيوگرافِ فيلسوف، به بررسي چاپ مجدد كتاب « گفتهها و نوشتهها» ي فوكو بين سالهاي 1975-1954 پرداخته، او چنين نتيجه ميگيرد: فيلسوف از مه 1968بسيار متاًثر ميباشد، و نويسندهي كتاب « تاريخ ديوانگي » شيفتهي مطرودان، حاشيهنشينان، بيچارگان نظم عمومي است. او با وسواس و جديت به روانكاوي آنها ميپردازد. ميان انبوه كتابهايي كه هر روز برايم ميرسيد، روزي اين كتابِ حجيم نيز مقابل در گذاشته شده بود. همان شب ، به سياق هميشگي شروع به ورق زدن کتابِ رسیده كردم. به سرعت متوجه شدم كه كتاب مرا در خود غرق كرده است. انگار چهرهي جديدي از نويسندهاي كه تا به حال فكر ميكردم همه چيزش را ميشناسم، كشف ميكردم. تجربهي عجيبي از مطالعهي كتابي كه در آن همه چيز آشنا بود درحالي كه خواندن هر صفحه تعجبم را برميانگيخت: متوني كه فراموش شده و يا به آنها توجه خاصي نشده بودند و اكنون با روشنگريِ اخبار روز، مفاهيمي نو مييافتند. در سال 1994، انتشارات گاليمار «گفتهها و نوشتهها»ي فوكو، يعني تمام آن چه تا به حال به صورت كتاب منتشر نشده بود را جمعآوري و چاپ كرده بود: پيشگفتارها، مقالات، كنفرانس ها، مصاحبهها، موضعگيريهاي سياسي… دهها متني كه در واقع جزء آثار فوكو بودند، اما تا به حال در مطبوعات منعكس شده و يا به صورت جملات پراكنده مانده بودند. بعضي از اين متون براي خوانندگان فرانسه زبان ناشناخته بودند، زيرا فقط به زبان ژاپني يا برزيلي چاپ شده بودند… اين مجموعه شامل تمام دورههاي زندگي حرفهاي فوكو، از اولين نوشته هايش در سال 1954 تا آخرينشان درست پيش از مرگش، در سال 1984 ميشد. اين مجموعه، نه تنها جايگاه بخشهاي مهمي ( مثل مقالاتي درباره دلوز ، باتاي، بلانشو و روسل) را در كل آثار فوكو ممكن ساخت، بلكه به اين تابلو، استدلالهاي چندگانهي فوكو را دربارهي كار خودش كه در مصاحبههاي بيشماري بعد از نشر هر كتابش انجام می داد ، افزود. آثاري چون « تاريخ ديوانگي» ، « تاريخ جنسيت» ، « كلمهها و اشياء» ، « باستان شناسي دانش» و يا « مراقبت و تنبيه» . انگار اثري تازه بود كه ظاهر ميشد ، اثري كه هر جلدش 700 صفحه داشت. به تازگي كلكسيون «كوارتو» به چاپ دوبارهاي از « گفتهها و نوشتهها» دست زده، با اين تفاوت كه آنها را در دو جلد منتشر كرده است: اولين جلد 1700 صفحهاي، كه از سال 1954 تا 1975 را دربرميگيرد، به تازگي از زير چاپ بيرون آمده است. از آنجا كه متون قبل از سال 1968و بعد از اين سالِ پر جنب و جوش در دست ميباشند، مهمترين نكتهي چشمگير، شكافي است كه بين انديشهي فوكو در اين زمان به وجود آمده: در سالهاي 60، او توجه ويژهاي به ادبيات و به طور ويژه به باتاي و بلانشو دارد. نوشتهاش كمي نامفهوم ، معماوار و پر راز و رمز است… درگيريهاي ذهني سياسي ، در آن تقريباُ غايباند، و يا چنان نامشخص كه هيچ گونه مفهوم خاصي ندارند. برعكس سالهاي 70 ، به نظر ميآيد كه فوكو زير سلطهي شيطانِ سياست است، هيچ حرفي نميزند كه در آن مسأله « مقاومت انقلابي» ، « پرولتاريا» و « مبارزه طبقاتي» را مطرح نكند. در پايان اين جلد، اين شيفتگيِ چپگرايانه، به خاموشي ميگرايد و در جلد بعدي، شاهد عبور او از اين شيفتگيِ چپگرايانه به آن چه خودش آن را با صداقت « برخورد انتقادي» مينامد، هستيم. طوري كه گمان مي بريم با دو نويسندهي متفاوت سر وكار داريم كه تنها نام مشتركي دارند. اما فوكو خودش ما را از پيش آمادهي اين امر كرده است: در متني درباره ي بلانشو مينويسد: نويسنده ي اميناباد را به خاطر آموزشي كه دربارهي رابطهي نويسنده با اثرش به ما ميدهد ارج ميگذارم، زيرا او ميگويد رابطهي نويسنده با اثرش رابطهاي يگانه ساز نيست بلكه بيشتر رابطهاي است از جدايي و پراكندگي. اثر، نويسنده را بيشتر پريشان و پراكنده ميكند تا او را يگانه و واحد سازد. نام نويسنده تنها چيزي است كه رابطهي بين آن چه نوشته و دائم تغيير داده و متفاوتش ميكند را با نويسنده حفظ ميكند. فوكو واقعاُ نويسندهي پراكندگي است. حتا در سبك نوشتارياش. آن چه جانشينِ نثرِ درخشانِ مقالاتِ ادبِي سالهاي 60 او ميشود، افعال بيمهابا و حتا كمي سفسطهگرايانهي مصاحبههاي سياسيِ اوايلِ سال 70 اوست( با آن خودماني صحبتكردنهاي ناراحتكنندهاش، با آن همدستيهاي دروغين و در عين حال ساختگياش كه تاريخ نوشته هايش را همان قدر برملا ميكند كه لحن گفتار انقلابياش ) . چنان چه روند نوشتههايش را دنبال كنيم، طبيعتاُ به اين نتيجه ميرسيم كه چندين فوكو وجود دارد كه با يكديگر همزيستي ميكنند. و اين امر در هر دورهاي نيز صادق است، چنان چه مي بينيم او در سال هاي 1970 و 1972 موضعگيريهاي كاملاُ متفاوتي دارد. چگونه سخنان چپروانهاش جاي خود را به استدلالهاي فوقالعاده جالب در مورد تفكرات زيربنايي ( استروكتوراليسم) دومزيل، دوست و استادش ميدهد، كسي كه فوكو در هر موقعيتي تكرار ميكند که به او مدیون است. با اين حال، تشخيص و يا يافتن اين كه كدام يك از اين فوكوها همان فوكوي اصلي است، نتيجهاي ندارد. هنگامي كه يكي از خبرنگاران به او تذكر ميدهد كه تغيير كرده، فوكو سؤال را ناديده ميگيرد. او علاقهاي به دانستن اين كه به نوشته ها و افكارش وفادار هست يا نه ندارد. زيرا براي فوكو، نوشتن به معني اعلام آن چه فكر ميكنيم ، و به ويژه به معني « همان طور ماندن» نيست. او ميگويد: « من يك آزمايشگرم. براي تغييرِ خودم مينويسم و نه براي اين كه باز، مثلِ قبل فكر كنم . » در هر حال، مه 1968 براي او لحظهاي كليدي بود. نه تنها اين نكته را نمي پوشاند ، بلكه آن را بارها و بارها تكرار ميكند: « مه 68 براي من مثل گشايشي بزرگ بود، نوعي فروريختن ديوار، خراب شدن ممنوعيتها، يك جور موانع را ناديده گرفتن، و به ويژه، هجومي براي به وجود آوردن نوع جديدي از دانش، دانشي با محتويات جديد. » و اگر فوكو در جنبشهايي كه جامعهي فرانسه را در اين سالها تكان دادند احساس راحتي مي كرد و با آنها آشنا بود، از آن رو بود كه خودش آنها را به نوعي پيشبيني كرده بود. با مورد توجه قرار دادنِ همهي چيزهايي كه سياست- در معناي سنتياش- به آنها به عنوان سؤالهاي بيارزش، بيتوجه بود: « هميشه براي من ، آن پايين پايينها جالب بوده، همان چيزهاي بيارزش» . او با امانتگيري جمله اي از نيچه خودش را چنين توصيف ميكند: « من يك جستجوگر لايههاي پاييني زمين هستم.» در واقع ، مشكلاتي كه فوكو در سال 60 به آنها توجه ميكرد- البته به شيوهاي كماكان زيرزميني و مخفي- ( مثل مطرودان، حاشيه نشينان، و بيچارگاننظم اجتماعي نوين…) به يك باره در سال 1968 به سطح آمدند و مطرح شدند. و كتابي مثل« تاريخ ديوانگي» تبديل به راهنما و سمبل عصيانهاي جديد شد. آيا او يك پيشگوست؟ خودش ميگويد: اگر چنين پاسخي بدهيم، اغراق كردهايم. اما روشن است كه جوششهاي بسياري در زمينههاي مختلف فرهنگي و اجتماعي در حال شكلگيري بودند، كه اين جوششها در « مقاومت» هايي كه دانش و سياست را در سالهاي 70 تكان دادند، جلوهگر شدند. پژوهشهاي فوكو يكي از عوامل اين بلوغِ خاموش انتقادي بود. به نظر او پيشگوي واقعي بارتز است: « او براي من بسيار اهميت دارد، به اين معني كه بدون شك او تنها كسي بود كه به طور مشخص بين سالهاي 1965-1955 به ما كمك كرد تا نوعي از دانش دانشگاهي كه در واقع نادانشي بود را تغییر دهيم.» با اين كه در سال 1975 فوكو خودش معترف است كه راه «متفاوتي» با بارتز دارد ولي با اين حال اضافه ميكند : براي فهميدن معني تكانهاي اجتماعي اين ده سالهي اخير، وجود بارتز بسيار مهم بوده است. او پيشگوي بزرگي بوده .» نويسندگان ديگري نيز براي فوكو اهميت داشتهاند. او به دفعات با تعاريف پراحساسي از كتاب دلوز و گوآتاري كه در سال 1972 منتشر شد ياد كرده است: « تا پيش از كتاب آنها، روانكاوي مانند ابزاري ، هر چند نامتكامل و ناقص، براي رهايي ديده ميشد. رهايي از ناخودآگاه، از جنسيت و غيره . باري، دولوز و گوآتاري نشان دادند كه روانكاوي ، به آن شكلي كه تا آن زمان انجام ميشد ، باعث اطاعت از ليپيدو و ميل جنسي، در مقابل قدرت خانوادگي ميشد… و اين روانكاوي اوديپي، ميل جنسي را خانوادگي ميكرد. پس نه تنها ميل را آزاد نميكرد بلكه آن را منقاد ميساخت. در نتيجه، كتاب دولوز و گوآتاري، به خوبي « عدم شناخت قدرت» را نشان دادند. بدون شك هنگامي كه به برخورد اكثريت روانكاوان در حين بحثهايي كه اخيراُ در مورد پكس(1) و يا خانواده تك وَلدي فكر ميكنيم، اين سؤال پيش ميآيد كه چطور، با چه كار پيگيرانهاي براي پاكسازي و تصفيهي منقدين، توانستيم همهي آن چه فوكو، دولوز ، گوآتاري و چند تن ديگر در سالهاي 70 نوشته بودند را فراموش كنيم و دوباره با معصوميت تمام به بحث هاي روانكاوانه ابتدايي و پر از فحاشي برگرديم، مطمئن از تاًثير نقش اخلاقي ، سياسي و قضايي آنها. فوكو وقتي با شدت تأييد ميكرد كه روانكاوي « هميشه يك نقش عاديساز بازي كرده است.» حق داشت – هم چنان كه امروز نيز حق با اوست. علت اين كه فوكو چنين سخت به روانكاوي حمله ميكند، از آن روست كه از اوايل سالهاي 70، همهي كارش متمركز بوده است بر مطالعهي مكانيزمهاي قدرت و نيز حمايت از « مقاومت»هايي كه كارشان مبارزه عليه اين قدرتها است. باري جنسيت يكي از مراكز اين مقاومتهاست. هنگامي كه فليكس گوآتاري در سال 1973 به خاطر تهيه و چاپ مطلبي به نام « دايرهالمعارف بزرگ همجنسگرايي ، سه ميليارد بياخلاق و دورو» در نشريهي «پژوهشها» مورد پيگرد قانوني قرار ميگيرد، فوكو مخالفت كرده ، چنين ميگويد: « آيا در عمل، جنسيت، خواستههاي حقوق جنسي، امكان انجام روابط جنسي به ميل خود، باعث حق سياسي نميشوند؟ » و به طور سيستماتيك از فمينيسم و جنبشهاي همجنسگرا ( كه او هم چنان آنها را هموسكسوئل مينامد و نه گِي) در ليست مبارزههاي مشخصي كه تعريف سياست را وسيعتر ميكنند ، نام ميبرد. بهتر است جملاتي را كه در سال 1974 نوشته است بخوانيم كه بعد از طرح مسئله ی بيكاران اضافه ميكند: « اگر زنان، فواحش، همجنسگرايان، معتادان را به حساب بياوريم، اينها همه نيروي مخالف اجتماعياي را تشكيل ميدهند كه حق نداريم در مبارزهي سياسي نديدهشان بگيريم.» اين تذكرات چنان به وقايعي كه امروز در جامعهي ما ميگذرد نزديكند كه ميتوانستند در يكي از آخرين بولتنهاي اكتآپ (2) چاپ شده باشند. جمله ای مشابه در رابطه با معتادان: « مبارزه عليه مواد مخدر، بهانهاي است براي اِعمال فشار اجتماعي ؛ كنترل پليسي و هم چنين شوق انسان نرمال، منطقي ، آگاه و دانا. » اينها همهي آن چيزهايي هستند كه فوكو را به خود مشغول ميكنند: قدرت « نرمال بودن» و اين كه چگونه اين چيزها افراد را در بند كرده و به زنجير ميكشند. هم چنان كه خود بارها تكرار ميكند، كتابهايش نقش ديگري ندارند جز مبارزه عليه اين «عاديسازيِ همه» و « طبق قاعده ساختن» كه ما را له ميكند. ديديه اري بن: نوشتهها و گفتهها. جلد اول. 1975-1954 . از ميشل فوكو، كلكسيون گوآرتور، گاليمار ، 1708 صفحه ، 190 فرانك 1) پكس: قانوني كه طبق آن زوجهاي همجنس مجاز به زندگي مشتركِ رسمي شدند. 2) بولتن انجمن مبارزه با ایدز * برگرفته از مجله نوول ابزرواتور ، ژوييه
|