|
روايتي ديگر از دستگيريِ شاعر مبارز
|
|
|
سرور علی محمدی
|
|
کتاب راز مرگ صمد اثر اشرف دهقانی را بدست میگیرم. نه از آن رو که می خواهم به راز مرگ صمد که با آثارش نسلها را به خواندن و اندیشیدن واداشت پی ببرم. من به این امید این کتاب را میخوانم که اشراف دهقانی «مبارزی که نه تنها با مقاومتش در زندان بلکه با فرارش دیوارهای آهنین رژیم ستم شاهی را شکست.» بتواند ناگفته هایی را از زندگی صمد برای مشتاقان این عجوبهي قرن باز گوید ، کسی که سالهای رشد بلوغ فکراش را در کنار کاظم و بهروز و صمد گذرانده و بهتر می توانسته نادیدهها را در خاطرش حک کند. همین امید مرا به ورق زدن کتاب وا می دارد. اشرف با تمام احساسات متعهدانه که در خور یک مبارز است اولین کلام را با لطیف و کودکانی خیابانی آغاز می کند ، چشمانم را می بندم یاد لطیف مرا به دنیای پاک و پر از صداقت کودکان میبرد. دیری نمی پاید که فهرست مطالب مرا از دنیای پر از احساس و مسؤلانه صمد به جهان تهمتها میکشاند. این بار احساسم بدون اراده به همراه کتاب پر میکشد. هر چه میخوانم در مییابم که دلایل و استدلالهاي ارایه شده نه تنها رازی را نمیگشاید که معما را پیچیدهتر میکند.« خطایی که آغازگرش فراهتی بود ، اشرف دهقانی به انجامش رساند.» به نویسنده کتاب حق میدهم که با تاکید بگوید رژیمهای شاه و شیخ تمام همّ خود را بکار برده و می برند تا توسط نادمین دیروز و امروزیشان ، افکار نسل جوان را از اندیشیدن به مبارزه باز دارند ، ولی در نهایت تاسف درمییابم که ایشان هم با همان عناوینی مخالفین نظریات خود را خطاب میکنند که سال ها از حاکمان زور و زر شنیدهایم. قصد من در این نوشته پرداختن به راز مرگ صمد نیست چرا که نمیخواهم عنوان وکیل مدافع را با خود یدک بکشم. و نه خود را در مقام دادستان می بینم که کیفر خواستی علیه کسی صادر نمایم. طبعاً قاضی قانون نیاموختهای چون من نباید به قضاوت بنشیند. اما از آنجا که اشرف دهقانی از اول تا به آخر نوشتهاش با تمام توان میکوشد تا جریانات مخالف فکری خودش را نه تنها خائنین به جنبش چپ، که قاتلان مبارزین، به ملت ایران معرفی کند. لازم دیدم حادثهای را که منجر به دستگیری و اعدام شاعر مبارز سعید سلطانپور انجامید به همان صورتی که اتفاق افتاده بود بازگو نمایم تا کسانی که کتاب را خوانده و یا خواهند خواند، روايت ديگري را شنيده و آنگاه به قضاوت بنشينند. نویسنده در استدلات خود، تنها یک هدف را دنبال میکند و آن اثبات خیانت سازمان اکثریت است. به همین دلیل می نویسد: «به صرف ارتباط حمزه فراهتی با سعید سلطانپور نمی توان نقش شک برانگیز او را در قضیه مرگ صمد نادیده گرفت.» (1) و بعد بدون آنکه مرگ صمد و دستگیری سعید ربطی به هم داشته باشند ، به همکاری دوستان اکثریتی سعید با پاسداران تاکید میکند. اشرف می نویسد : «البته اکثریتیهایی که در آن زمان دور سعید را گرفته بودند و متأسفانه سعید با خوش قلب و ساده دلی (تاکید از من است) آن ها را دوست خود حساب کرده بود ، نشان دادند که تا چه حدّ با سعید فاصله داشتهاند و چگونگی مرگ دردناک سعید تاییدی است به این واقعیت. و همین دوستان اکثریتی سعید مانع فرار او شدند و پاسداران او را دستگیر کرده و سپس خبر اعدامش را به عنوان یک موفقیت برای خود به مردم ایران اعلام کردند.(2) همه میدانند که سعید صادق بود و صمیمی ولی ساده دل نبود ، ساده دلی از درک اندک اندیشه مایه میگیرد که سعید از آن بری بود. ارتباط سعید با دوستان غیرتشکیلاتیاش همه را در برابر عظمت روح او به تحسین وا میداشت. به خاطر بیاورید در مقطع انشعاب ، با این كه سعید موافق نظر شما نبود ولی جلسهای در خانهاش تشکیل داد تا بتوانید نقطه نظرات خود را بیان کنید. با این همه اشرف جهت تاکید مجدد ، به گفته کسانی اشاره میکند که گویا بیش از او کینه به اکثریت دارند!!! و به همین دلیل در پاورقی کتابش از قول همان کسان میگوید : « عروسی از طریقی لو رفته بود وقتی پاسداران وارد مجلس جشن عروسی میشوند با توجه به تعداد زیاد شرکت کننده در عروسی ، سعید کاملآ امکان فرار داشته به همین منظور فوری خود را به دستشویی خانه رسانده و سعی میکند با تراشیدن سبیل و دادن تغییر قیافه از پنجره محل فرار کند. اما متأسفانه دوستان اکثریتی و مشخصاً یکی از آنها مانع انجام این کار شد و با گفتن اینکه حالا چریک بازی را کنار بگذار! باعث دستگیری وی توسط مزدوران رژیم جمهوری اسلامی میگردند.» (3) (تمام تاکیدات از من است) در ابتدا باید بگویم : آغاز زندگی مشترک من در خانه سعید بود. در آن جمع که هر کدام از ما به دلایلی حامل مشکلاتی بودیم، هرگز برخوردی پیش نیامد. وجود سعید پایان تنشها بود. ایکاش مرا توانایی آن بود تا بتوانم از روزهایی بگویم که با سعید در خیابان فریاد میزدیم، از روزی که پس از حمله به دانشگاه بلافاصله برای دادن خون به زخمیها به بیمارستان رفتیم او اولین داوطلب بود که روی تخت دراز کشید ، یا از آن شب دردناک بگویم که سعید به هنگام سرودن شعری «در رثای یاران خلق ترکمن» به میان رختخوابهای چیده شده در کنار اتاق فرو رفته بود و پس از ساعتها آنگاه که سیاهی شب به سفیدی گرایید سرودهاش را برایمان خواند. از آن روزها بگویم که با دلسوزی مراقب بود تا فرزند من در این گیر و دار آسیبی نبیند و به قول خودش سالمتر از ما باشد. روزی که دخترم به دنیا آمد از انتخاب نامش دچار هیجان شد و اینکه خاطره چاپخانه نینا برای همه کمونیستهای جهان سوم جاودانه است. بارها آرزو میکردم ایکاش زمستان 59 را پایانی نبود. اما واقعیت امر چه بود: اولاّ عروسی از طریق او لو نرفته بود. سعید جایی نبود که تاریخ عروسیاش را نگوید. به خاطر دارم چند روزی قبل از عروسی برای دریافت ساعتش که خراب شده بود با هم به مغازه مراجعه کردیم ، فروشنده پس از احوالپرسی پرسید: «آقای سلطانپور! عروس خوشبخت ایشان هستند؟» و من سر به سر سعید گذاشتم و گفتم: «عمو جان برویم به شیراز و خواجه حافظ را هم خبر کنیم.» (من او را عمو سعید خطاب می کردم بعد از او انگشت شمار رفقایی که رفاقت و مهربانی را توام دارند ، عمو خطاب می کنم). نمی دانم آن روز چقدر راه رفتیم، یکباره ایستاد و با تحکم گفت: « زود برگرد خانه، بچه گرسنه است.» و بلافاصله تاکسی گرفت و مرا که مجال تصمیمگیری نداشتم به درون تاکسی هل داد و با خنده به راننده تاکسی گفت: «این مادر را به بچهاش برسان.» و تکه کلام همیشگیاش «عمو جان تا بعد». کارهای مشترکی که تا روز عروسی میبایست انجام شود به پایان رسیده بود و من همواره به سعید و قزل (یار تشکیلاتی سعید) و برادر همسرش میگفتم این مجلس با سخنرانی چند روز آینده سعید همخوانی ندارد و سعید میگفت، بزرگان گفتهاند: « هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد» و همه میخندیدیم. (در اینجا باید توضیح بدهم که تا چند ماه قبل از تولد دخترم ما با سعید علیرغم تذکرات هر دو تشکیلات « اقلیت و اکثریت » در یک خانه زندگی میکردیم خانهای که متعلق به سعید بود). بنا به قراری که گذاشتیم ما زودتر ازهمه در آنجا بودیم. سعید خانهای در شهرآرا خریده بود که به قول خودش بتواند با همه رفقای بی خانمانش در آنجا زندگی کنند. شهرآرا سال 59 بیایانی بیش نبود با چند خانه که بتازگی ساخته شده بودند و خانههایی که در دست ساخت بودند. بارها فکر کردهام اگر سعید در همان خیابان فاطمی ، آپارتمان سابقش بود شاید با توجه به شرایط آن روزها ، پاسدارها به خود اجازه چنین گستاخی را نمیدادند. به هر صورت آفتاب فروردین ماه گرمایش را بروی شهر پاشیده بود که به شهرآرا رسیدیم. خیابان بر خلاف روزهای قبل پر از ماشین بود. ما ناراحت و پریشان از دیرکرد خود، ماشینمان را در چند متری خانه پارک کردیم. به چهره های نا آشنا که لبخندشان زیاد صمیمی نبود برخوردیم. اطراف خانه بوی رفاقت نمیداد و ما به تصور این که رفقای تشکیلاتی سعید از دیدن ما زیاد هم خوشحال نیستند، با سلامی کوتاه به درون خانه رفتیم. «قزل» به دیدارمان شتافت و هنوز به خود نیامده بودیم که سعید به ما پیوست و توضیح داد که حدود ظهر آمدند. دو نفر بودند با یک ماشین. «قزل» برای باز کردن در حیاط رفته بود که چند دقیقه بعد غرغرکنان « همانطور که عادت همیشگی اش است » به زمین و زمان بد و بیراه میگفت و گفت دو نفر پاسدار آمده بودند سعید را دو ساعتی برای سؤال و جواب ببرند. به بهانه واهی «قاچاق ارز یا به چیزی شبیه این» ولی من راهشان ندادم و در را بستم. فکر کردیم که حتما چیز مهمی نبود. مجدداً عده دیگری مسلح آمدند و هر ساعت هم بر تعدادشان افزوده میشد. ما فکر میکردیم این نا آشنایان که چندان تلاشی هم در پنهان کردن اسلحهشان ندارند یاران تشکیلاتی سعید هستند بنابراین بر خلاف ادعای شما که «... پاسداران زمانی حمله کردند که مجلس شلوغ بود....» قبل از مهمانان پاسداران در حیاط و زیرزمین و حتا خانه همسایه اتراق کرده بودند. هر ساعت که به تعداد مهمانها افزوده میشد، اضطراب در چشم بیگانگان نمایانتر بود. به بهانه دخترم بیرون رفتم، مهرداد (پاکزاد) را دیدم که خودش را به ما رساند و می خواست بداند چرا رفقای تشکیلاتی سعید مسلح هستند. دخترم را به آغوشش دادم و در حالی که می گریستم گفتم: « این ها پاسدار هستند.» و مهرداد با همان لحن شوخاش پرسید: « اینها پاسدار عروس هستند یا پاسدار؟؟؟؟» مرا نه توان توضیح بود و نه مجال آن ، مهرداد دوباره به میان جمع رفت. زمزمههای توام با شوخی جای خود را به نگاههای پر از تردید داد که بین ما رد و بدل میشد. به نزد مادر رفتم او با شادی با دخترم بازی میکرد و اشک میریخت. به یکباره مهرداد شتابان خودش را به ما رساند دخترم را در آغوش گرفت و گفت: این ها لیستی در دست دارند که اسم من هم جزو آن ها است. نگاهم کرد و پرسید: میتوانی اینها را مخفی کنی؟ اخلاق مهرداد بود که هرگز دست خالی به جایی نمیرفت. روزهایی که مسلح بود، اسلحهاش را با خود داشت. و پس از آن همواره جزوهها و نشریات سازمانی که به آن تعلق داشت «طرفداران بيانيه 16 آذر» نشریات را گرفته و به همراه مادر به آشپزخانه رفتیم در آنجا جایی مناسبتر از دیگ بزرگی که پر از برنج بود نیافتم با سرعت آنها را زیر برنجها جا داده و مادر به کسانی که در آشپزخانه مشغول کار بودند گفت این دیگ را بگذارید برای فردا بماند چون مهمان زیاد داریم. به سراغ مهرداد رفتم و گفتم او و همه کسانی که نامشان جزو لیست است سعی کنند جشن را ترک کنند ولی مهرداد گفت که دیر شده ، حالا اگر کسی مهمانی را ترک کند شک میکنند. گروه موسیقی که به دعوت خانواده سعید به جشن آمده بودند ، مینواختند و عدهای هم میرقصیدند حتا خود سعید به همراه آنان میرقصید تا شاید رفاقت و شادی را به فضای سنگین جمع بازگرداند. پاسدارها موافقت کرده بودند که تا پایان مراسم مزاحمتی ایجاد نکنند و پس از آن فقط دو ساعت سعید را برای سؤال و جواب میبرند و خودشان هم او را برمیگردانند. اتفاقاً پیشنهاد رفقای اکثریتی سعید و خصوصاً همان کسی که شما یکی از آن ها (4) خطابش کردهاید به پاسداران این بود که « من و از جمع حاضر هر که را که شما انتخاب کنید با شما میآیند ولی بگذارید سعید امشب در اینجا بماند» که آنها پس از تماس با مرکز این پیشنهاد را رد میکنند. باز پیشنهاد ما به سعید این بود که میتواند بچه را در آغوش گرفته و به همراه تنی چند از اقوام به بهانه هواخوری، سعی کند از مجلس خارج شود تا ببینیم واکنش چیست. سعید پاسخی نداد. پیشنهاد تراشیدن سبیل از طرف هر کسی که بود در آن لحظه تصمیم عجولانهای بیش نبود چرا که پس از آن پاسدارها حتا یک لحظه هم چشم از سعید برنداشتند. دلشوره مادر و اضطراب همه ما به همراه آرامشی که در نگاه سعید بود فضای آن لحظه مجلس را پوشانده بود. دوباره پیشنهاد از طرف ما تکرار شد ولی سعید گفت، اگر اتفاقی بیافتد من هرگز خودم را نمیبخشم. پیشنهادات بعدی را سعید با قاطعیت به این دلیل که ممکن است خطری برای رفقایش که اتفاقا اکثراً یاران تشکیلاتیاش نبودند در بر داشته باشد، رد میکرد. همه کسانی که سعید را میشناسند میدانند او اهل خطر بود ولی نه به هر بهایی. وقتی فرمانده گروه سپاه تصمیم جمع را مبنی بر حرکت دسته جمعی که بسوی کمیته شنید تنها توانست با یاری سعید جمع را از این تصمیم باز دارد. آنها رضایت دادند تنها همسرش او را همراهی کند. لحظه موعود که فرا رسید آن ها از سعید خواستند به جمع بگوید که آرامش خود را حفظ کنند و او زود بر میگردد. آن زمان که دژخیمان میخواستند سعید را سوار ماشین کنند باز هم همان فرد مورد نظر شما (علیرغم سابقه زندانی بودنش در زمان شاه) می خواست با سعید به کمیته برود که سعید او را از این کار منع کرد. همهمهای در گرفت به همراه شلیک تیر هوایی... اگر اشتباه نکنم سعید دوبار ملاقات داشت و هر دو بار مادر را به این امید روانه خانه کرده بود که بزودی آزاد خواهد شد. فصل بهار را طاقت آن نبود که شاهد خاموشی فریادی باشد که از گلوگاه شاعری آزاده و مبارز برمیخاست. با شتاب بار این غم را که به سنگینی کوهها بود به تابستان سپرد. در سپیدهمان تیرماه گلولههای جهل و نادانی فریاد شادی برآوردند وقلب شاعری را نشانه رفتند که به عشق آزادی محرومان میطپید. و اما خورشید را که در روز خاکسپاری یارای ماندن نبود جای خود را به ماه سپرد تا دیدگان پرحسرت ما را بدرقه شاعری کند که غزل خوان چکاوکها بود. مراسم یادبود سعید در همان خانهای که پناهگاه همه یاران او بود برگزار گردید ، ما همگی همان روزها هم تهمتها را به جان پذیرا شدیم. تا بدانجا کسی که حد آشنایش با سعید از یک فصل هم تجاوز نمیکرد. همگام با صدای پر مهر او که می خواند: قلب مرا بردارید قلب جوان من مانند قطب نمایی است که در مناطق تاریک ، خار خونینش همیشه در جهت انقلاب می ماند قلب مرا بردارید از خاک های گلگون از باغ خون ملٌت این لاله شکفته شرقی را بردارید(5) فریاد برآورد « اکثریتیهای خائن، از خانه سعید بروید بیرون!» که با سکوت ما و خانواده سعید و خصوصاَُ مادر که حیران و خشمگین از این همه بی خبری بود مواجه شد.(6) گذشت سال ها نه خاطره دردناک آنروز را از ياد میبرد و نه نام پر افتخار سعید را. آنچه جاودانه است حقیقتی است که سرانجام همانند خورشید از پس ابرها نمایان میگردد. و اما اشرف دهقانی گرامی: فراموش نکنیم این سخن نیچه را « کسی که با هیولا مبارزه میکند باید مواظب باشد که خود به هیولا تبدیل نشود». زيرنويس : 1 - اشرف دهقانی « راز مرگ صمد صفحه 90» 2 - اشرف دهقانی « راز مرگ صمد صفحه 9» 3 - اشرف دهقانی « راز مرگ صمد صفحه 54» 4 - به علت قطع ارتباط من با این فرد از ذکر نامش خودداری میکنم. ولی لازم است بگویم در آن روزها که بازار اتهام رواج داشت، حتا خواهر او هم مدعی بود که : داداش ددی قاپی لاری آچین ، قویون پاسدار قارداش لاریمیز گلسینلر ایچری یه. ( برادرم گفت درها را با کنید و بگذارید برادران پاسدار ما داخل شوند.) 5 - در آستان دلتا، آوازهای بند سعید سلطانپور سال 48 6 - ضربات مهلکی که طی سالهای قبل از انقلاب بر پیکر صادقترین سازمان جنبش چپ ایران وارد شد موجب گردید که در قطع انقلاب با توجه به ویژگی آن و عدم تجربه رفتاری آزاده شده از زندان ستم شاهی رفقایی که حتا تا روزهای انقلاب در خانههای تیمی بودند نتوانستند آن چنان که شایسته جنبش فدایی بود در برابر نیرویی که آمده بود تا انقلاب را به مسلخ بکشاند ، موضع درستی اتخاذ کنند.
|