|
صفحه 2 از 2 علیرغم میل باطنی ام، به اول شخص مفرد سخن گفتم و به همین روال ادامه خواهم داد. چرا که تبعید هر فرد امری ست شخصی و تجربه ای ست یگانه. من دو سال پیش از سقوط شاه ایران را ترک کردم. در آن زمان دانشگاهی بودم، حقوق و موقعیت و خانهی خوب داشتم و زندگیِ مرفهی را می گذراندم. اما سانسور بیداد می کردو، به هنگام نوشتن، خودسانسوری در ذات نویسنده جا باز می کرد. روزي متوجه شدم كه كار بهجايي رسيده است كه انديشه خودم را سانسور ميكنم! يعني من ديگر، با خودم و در خلوت خودم، انسان آزادي نبودم. جاي تعلّل و ترديد نبود: همه چيز را ترك گفتم تا به پاريس بيايم و با همراهم در يك «لانه» به سر ببريم. و اينهمه براي آن كه خود را در يك ماجراي انساني- فرهنگيِ تازهاي پرتاب كنم؛ براي آن كه بتوانم بدون دغدغه بازتابهاي روانم را بيان كنم؛ براي آن كه. به ويژه، بتوانم آزادانه بينديشم. من انتخاب خودم را كرده بودم. و ميبايد كه تبعيد من با حقيقت جويي و آزادي طلبيِ من در توازن ميبود. نخستين مجموعهي شعر من كه در فرانسه چاپ شد «Desobeir a la Peur» (نافرماني از هراس) بود. بسياري از اشعار من از زندگيِ من در زادگاهم، هم چنان كه از زندگيِ مردمانم، الهام ميگيرند. با اينحال، اگر آنها در ايران زمان شاه يا ايرانِ رژيم كنوني نوشته ميشدند، يحتمل از آزادي و گستاخيِ كنوني برخوردار نميبودند. ضمناً، هيچكدام از شعرهاي معترض من، هرگز در ايران چاپ نشدهاند. يك زبان، در دهان يك شاعر، پيش از هر چيز وسيلهاي ست براي كندوكاوِ دست يافتن به ژرفاي روان آدمي. ولي، در همان زمان، سلاحيست براي نبرد و ايستادگي. دانستن زباني ديگر، به ويژه اگر اين دانش به اندازهاي باشد كه شاعر بتواند به آساني از آن بهره بگيرد و انديشهاش را بيان كند، به مثابه سلاح مضاعفيست در خدمت جستجوي حقايق. نبرد افزار ديگريست براي ستيز و مقاومت در برابر نيروهاي سياه كه بر جناح جادويي و چهرهي زيباي آدمي سايه ميافكنند. و بدين گونه است كه زبان فرانسه، از آن زمان كه در من نشسته است، تبديل به زبان اصليِ من براي ارتباط من با جهان شده؛ براي بهتر و گستردهتر منتقل كردن پرسشها، پرخاشها و شهادتهاي من در برابر جهانيان. من شك ندارم كه تبعيد، اگر كه براستي بخواهيم، ميتواند به افق ديد ما وسعت، و به نگاه ما به انسان و هستي عمق بيشتري بخشد. در مورد خود من، فراوان احتمال مي رود كه تبعيد نقش اساسي در تحوّل انديشه و شعر من بازي كرده باشد. رنجهاي شخصي در من روز به روز بيشتر كاستي ميگيرند. «من»، «تو»، «ما»، غالباً در شعرهاي من شخصيت واحدي هستند كه در برابر پرسشها و وضعيتهاي گوناگوني قرار گرفتهاند. از سوي ديگر، بايد گفت كه مفهوم تبعيد فقط غياب دغدغهي سانسور و تهديد و نتايج آنها بر نوشتهي ما نيست؛ فقط گشودن پنجرهاي به روي جهانهاي ديگر، و در نتيجه دست يافتن به تفاهمي بهتر از نژادها و فرهنگهاي بيگانه نيست. تبعيد، نيز، بر روي هم انباشته شدن سالهاي سال دور از اصل و ريشههاست؛ سالهايي كه هر لحظه بر دوش تبعيدي بيشتر و بيشتر سنگيني ميكنند، به ويژه اگر آن تبعيدي، به دلايلي، نتواند به ميهن و زاد بوم خود باز گردد. سيزده سال پيش، من كتاب شعري به قالب چهار پاره و در هيجده بخش نوشتم با عنوان «از پشت پنجرهي تبعيد» كه در آلمان چاپ شد. اينك تكههايي از فصل دهم آن، هجران:
گر بوتهي تشنهي بيابان از ماسه برون كشند خوبان و آن را به بهشت برنشانند مي پژمرد عاقبت ز هجران
در دست گرفته ريشه، لرزان در غربت و ديده مات و حيران توفانزده ريشه و دو ديده از وحشت خواب بد پريشان
تبعيد يكي كلاغ پير است دزدد ز تو هر چه چشمگير است در آمدنت شعاع خورشيد پيريت هجوم زمهريراست
تبعيد شكنجهاي گران است چون چك چك آب بي امان است بعد از دو سه سال هر دقيقه باريدن سنگ از آسمان است
پيوسته كسي درون خوابت ميگريد و ميكند خرابت بيدار چو ميشوي، هراسان، غرقي به دوديدهي پر آبت
چون گمشدگي، سئوال، حيرت حسّيست غريب حسّ غربت چيزيست هميشه در تو چرخان چون ابر سياه، طرح وحشت
ده سال چو صد گذشت و هردم همسايهي غم شديم و ماتم جز سنگِ ستم به كولهمان هيچ شد پشت زمين زبارِ ما خم
اينها همه راست است. اما من ميل دارم سخنم را با لحن ديگري پايان دهم. ميل دارم به چهرههاي ديگر تبعيد بينديشم. اين درست است كه بشريت هرگز به اندازهي سه دههي گذشته دربدري، هجرت، كوچهاي انبوه و تبعيد به خود نديده است؛ اما، به دليل همين تيره روزيها كه جان مردمان سيّارهي ما را تاراج ميكند و آنها را به آوارگي ميكشاند، «انسانِ جهاني» در حال زاده شدن است. پس ميگويم: مفهوم تبعيد، از سوي ديگر، فقط لحظههايي نيست كه به اندازهي ابديت ميپايند؛ فقط تنهاييهاي مطلقي نيست كه چون طاس لغزنده تبعيدي را در مركز خود غرق ميكنند؛ فقط بيگاريِ هماره و بيهودهي سيزيف نيست؛ خلاصه آن كه تبعيد سراسر سياه نيست. تبعيد تمام رنگهاي درست كنندهي سياه و سفيد را در خود دارد، با اين تفاوت كه هر كدام از اين رنگها فشردهتر و غليظتراند و لاجرم، به همهي لحظات و چيزهاي زندگي ژرفا و برجستگيِ بيشتري ميبخشد. پس از شما دعوت ميكنم كه تبعيدمان را، اين برهه از زندگيِ غمگينانهِ خوشبختمان را، با وقار و متانت برگزار كنيم، و هرگز خشم و عصيانمان را در برابر بيداد و حقيقتهاي بزك شده و قلابي از ياد نبريم. خشم و عصيان ما نيروهاي بزرگ و راستين ما هستند كه در هيچ لحظهاي نميبايد به سازگاري تن در دهند. فقط با اين دو نيروست كه ميتوان خود و جهان را به رهايي رساند. شايد، كسي چه ميداند؟! كارنامهي پرويز خضرايي در سال 1320 در تهران به دنيا آمده است. پس از تحصيلات ابتدايي و دبيرستاني، در تهران، لندن و پاريس به تحصيلات دانشگاهي در زمينهي تئاتر، پرداخته و در حال حاضر در پاريس زندگي ميكند. چند سالي است كه از طرف «خانهي نويسندگان» و «وزارت آموزش و پرورش»، با چند شاعر ديگر انتخاب شده كه در دبيرستانها «كارگاه شعر» بر قرار كنند تا جوانان را به شعر خواني و شعر نويسي تشويق كنند. نمايشنامههاي او عبارتند از: عيد قربان، 1346 تهران/ بالماسكه، 1348 تهران. برندهي مسابقه نمايشنامه نويسيِ همان سال/ خاطرات يك عروسك، 1989 شهر تولون فرانسه. متن فرانسه اين نمايشنامه در يك مسابقهي راديو بينالمللي فرانسه در بين 2400 نمايشنامه، پنجم و سوم شد كه سال بعد در همان راديو ضبط و در كشورهاي مختلف پخش شد/ درهم نژاديها، 1998 پاريس. توسط يك گروه فرانسوي در چند شهر به روي صحنه رفت و در كشور افريقايي بوركينا به روي صحنه رفت. خضرايي، هشت نمايشنامه را از انگليسي و دو نمايشنامه را از فرانسه به فارسي ترجمه كرده است. دفترهاي شعر او عبارتند از: شب – ماني، 1349 تهران/ از تير بارانگاه آزادي، 1984 پاريس/ از تير بارانگاه انديشه، 1984 پاريس/ هشت كتاب شعر به نامهاي «شب قائمه 1985»، «بي سبز، بي آبي 1986»، «جرقه در دود 1987 »، «نافرماني از هراس 1988»، «سپيدهي خونين 1992»، «چهارده و يك ماه 1992»، «درون آيينهها سرگردان 1994»، «گيتار، غلاف دشنه 1995» به زبان فارسي و فرانسه در پاريس منتشر شده است/ از پشت پنجرهي تبعيد، 1995 به فارس در آلمان/ ما لحظهها، 1997 به فرانسه در بلژيك/ مرگِ يلان، 1999 به فرانسه در پاريس/ او هم چنين منتخبي از اشعار احمد شاملو و نيما يوشيج را به فرانسه ترجمه كرده كه اولي در سال 1994 در پاريس به چاپ رسيده است و دومي آماده انتشار است. خضرايي در سالهاي 1994 و 1995 و 1998، برندهي جايزه شعر پوئزياد (Poesiades)، كه هر ساله توسط آكادِميك دُپري برگزار ميشود، گرديده است. در ضمن او عضو «خانهي نويسندگان» و «انجمن قلم فرانسه» و «انجمن نمايشنامه نويسان و آهنگسازان دراماتيك» و «آكادميِ جهانيِ شعر» در فرانسه است.
|