|
صفحه 1 از 2
در ماه سپتامبر سال گذشته، کشور رومانی در شهر مانگالیا جشنوارهی شعری ترتیب داد که در آن از صدو چند شاعر و منتقد دانشگاهی معتبر، از بیست و هفت کشور، دعوت به عمل آمده بود. این جشنواره چهار روز به طول انجامید. شب ها اختصاص به شعرخوانیی شعرا داشت و روزها به برگزاری جلسات بحث و سخنرانی. این جشنواره با تقدیم جایزه ای به خورخه سمپرون، شاعر و نویسندهی مبارز اسپانیایی، به خاطر شجاعت و مقاومتاش در حکومت فرانکو، به کار خود پایان داد. پرویز خضرایی، شاعر ایرانی نیز که یکی از دوازده نفری بود که از آنها خواسته شده بود مطالبی دربارهی حکومت های استبدادی و نتایج آنها بیان دارند. او دربارهی تبعید و تجربه های شخصیاش به زبان فرانسه سخن گفت. ترجمهی این سخنرانی توسط آقاي خضرايي در اختيار ما قرار گرفت است كه از نظرتان میگذرد:
آرش
به این دخالت کوتاهم عنوان کتاب شعر چاپ نشدهای را می دهم که هم چنانم در دست نوشته شدن است. مضمون اصلی این مجموعه، تبعید و زندگیِ درونیِ یک تبعیدی است. چیزی شبیه اندیشه ها و یادداشت های روزانه ی یک شاعر در تبعید که به قالب شعر ریخته شده اند. یک روز نوشتم: آن کس که حقیقتی را می جوید نه مرید تواند بود نه مراد؛ او ماجراجوی شریفی ست که برلبه ی تیغ گام می زند. من، احتمالاً، آن ماجراجو هستم (صفت را حذف کنید!) که از مشاهده ی زمین و آسمان، در جستجوی شکلی از حقیقت، لحظه ای دست بر نمی دارد. اما چه غم انگیز است فقط یک بار و این همه اندک زیستن. چرا که برای دست یافتن به پاسخ های نیکو در برابر پرسش های پایه ای، به ابدیت نیاز داریم تا دایره ی زمان را دور بزنیم؛ به هیچِ پیش از آشفتگیِ نخستین خلقت برسیم، و «دست ها»ی اندر کار را غافلگیر کنیم. و از آن جا که، ظاهراً، این امری ست محال، من از دیر باز، و تا آخرین نفس، آن روح سرکشی بوده ام و باقی خواهم ماند که لحظه ای از شعله کشیدن نخواهم آسود. پس من جهنم را بر همین سیٌاره ی آبی زندگی می کنم، و کیفری را متحمل می شوم که از همیشه بر ارواح یاغی تحمیل کرده اند. و من یک دزدم، آری، دزد آزادی، (آتش را پرومته دزديده بود) آزادي، آزادیِ خوب و راستین، هرگز و هیچ کجا مجاز نبوده است. در حالی که آزادی، برای جستجوی حقیقت، نخستین ابزار گریزناپذیر است. اما این ابزار، پیوسته بسیار خطرناک تشخیص داده شده، به ویژه در دست طاغیان .... پس می باید آن را دزدید. من این گناه را مرتکب شدم و کیفر مختوم به انتظار ننشست: دربدری و بی سامانی. می باید گریخت و دور شد: تبعید. و این سرانجامِ همه ی کسانی ست که در عین سرکشی و طغیانشان، تفنگ یا خنجری به دست ندارند؛ آن هایی که می خواهند شرافت مندانه بمانند تا به مشاهده، جستجو، تشخیص و اعتراضشان ادامه دهند. همه جا. آن ها، همیشه و همه جا، برای آن که بتوانند زمانه شان را در برابر تاریخ شهادت دهند، آماده اند که رنج جهان را به دوش بکشند.
درخت بدون ریشه در خاکش رقص اسکلت مرگ است، مجسمه ی عطش و تنهایی.
بی ریشه، تو؛ چگونه دور از خاکت هنوز برپایی؟ هنوز زیبایی؟ *
آه همسفران دربدری های من با گریه های مدامِتان پُر نم کنید راه دراز غربت را چرا که سخت غبار آلود است؛
آه، یاران اندیشه های من، گمشده در لابیرنت های نومیدی وعده ی دیدار در کویر؛ در امپراتوری تشنگی ... * از صحاریِ آتش گریختی و از کاروان های عطش تا عمر مانده را این جا در سایه زارهای نمور غربت خواب سراب ببینی و رؤیای رقص غزال ... * تمام ابرهای جهان بر روی قلب تو می گریند، قلب تو دیری ست که در سایه می تپد؛
تمام جانوران وحشیِ جنگل روی دهان تو نعره می کشند، لب های تو دیری ست که در سکوت دوست می دارند. * بر قلٌه های اندوه نه، در لابيرنت های تنهایی نه، در زیر دندان بی تفاوتی ها نه، در سردابه های شکنجه نه، در گردبادهای وحشت نه، در زیر تیغه ی جلاّد ماه نه، در پرتگاه سوگواری های مدام حتا نه، من در کابوس هایم پیر می شوم.
|