|
مليحه تيره گل
|
|
گردن بند مقدس مهرانگیز کار سوئد: نشر باران، دو هزار و سه
کتاب «گردنبند مقدس» خانم مهرانگیز کار را خواندم، و «طوق لعنت» را –که در کتاب¬های خاطرات زندان بارها دیده بودم- باز دیدم. اما طوق را، نه بر گردن خانم کار، یا هر آن که چو او برای اعتراف به جرم ناکرده، رو¬به¬روی دوربینِ اعتراف¬بگیران نشانده شده، بلکه بر تمامیِ هستیِ ننگینِ حاکمیت اعتراف بگیر، باز دیدم. پیکرهائی که درگورهای فردی یا جمعیِ بی نام و نشان، در «قهرمان آباد»های ایران خوابیده¬اند، ملکول¬های طوق لعنت را برای این رژیم با خون خود سرشتهاند، و جمله به جملهی کتاب خاطرات رهاشدگان از شکنجه گاه¬های حکومت خوف، این طوق را بر گردن آمران و عاملان آن، تجسدی ابدی بخشیدهاند. و از این چشم¬انداز کتاب خانم کار، یکه نیست. در واقع خانم کار، به نسبت انبوهی از نویسندگان خاطرات زندان، بسیار هم خوش¬شانس بوده است؛ شانسی که بیشتر، از آگاهی و تسلط او بر زبان قانون، و نیز از هوش و ذکاوت او در حرکتهای کلیدی و اثرگذارِ دوران اسارت نصیبش شده است. و از این فراتر، بنا به اشاره¬ی خود خانم کار در طول کتاب (از قول پادوهای حکومت)، «موریس کاپیتورن» آلمانی، رئیس بنیاد فرهنگی هانریش بل، و البته به ضرورت سیاستهای دولت متبوعش، یا بهتر است گفته شود در داد و ستدهای پشت پرده¬ی دادگاه میکونوس، به هواداریِ آزادیِ خانم کار، پشت پرونده¬ی او بوده است. مدت سه، تا چهار ماه سرکردن در سلول انفرادیِ قبر مانند، که انواع حشرات در آن رفت و آمد دارند، و جای جای دیوار و پتوی آن با مدفوع و استفراغ زندانیان پیشین نشان خورده، تحمل گرسنگی، شکنجه¬های روانیِ ناشی از بازجويی¬های پی درپی، هم بند بودن با معتادان و فواحش، و شاید از همه توان¬فرساتر، اسارت بی¬جرم و بی¬گناه، کم نیست. اما، باز هم در قیاس با آن چه که در طی بیست و چهار سال گذشته در بیدادگاه¬های جمهوری اسلامی رخ داده؛ در قیاس با داغ «الله و اکبر»ی که بر پشت زندانی تیرباران شده، دیده شده، در قیاس با کندن تکه¬ای از گوشت تن زندانی و خوراندن همان گوشت (به صورت کباب) به خود زندانی، تجاوزهای جنسی، و در قیاس با دیگر فجایعی که قلم از جمع¬آوری آن¬ها در چند جمله عاجز می¬ماند، قطره¬ای است از دریا؛ دریايی که با خواندن خاطرات تک تک زندانیان سیاسی از چشم هر «آدم»ی بیرون می¬زند. البته، این «قطره» هم، قادر است که «دریا» را بجوشاند. و جوشاند، تا این نوشته، نوشته شد. اما «گردنبند مقدس» مهرانگیز کار، افزون بر ایجاد جوشش درد و خشم، من خواننده را از تأسفی لبریز از پرسش نیز، لبالب کرده است، که پیش از پرداختن به چرائی و چگونگیٍ آن، اشاره به چند نکته را لازم می¬دانم: افزون بر احترامی که رفتار و شخصیت فردی خانم کار در مخاطب بر ميانگیزد، از بابت روشنگریهایی که او در مورد حقوق اجتماعی، و به ویژه حقوق زن در نوشته¬هایش انجام داده، و به جهت گرفتاری¬هایی که در همین رهگذر تحمل کرده است، از نظر من، یک شخصیت اجتماعیِ مبارز برشمرده می¬شود؛ و با آن که در طول دهه¬ی گذشته، با خط مشی سیاسی او مخالف بوده¬ام، بینش و کنش سیاسی او را، به عنوان «نوعی دیگر از دیدن» تلقی کرده¬ام، و به آن حرمت نهاده¬ام. بر این باورم که آثار وجودی فرد ( به ویژه آثار مکتوب او)، هرقدر اجتماعیتر باشد، برخوردِ بی مجامله و بدون پرده¬پوشی با او بایسته¬تر و رواتر است. چرا که اثر مکتوب، آیندگان را نیز مخاطب قرار می¬دهد. خانم کار، کتاب «گردنبند مقدس» را، نه در روزهای اسارت، بلکه حدود دو سال پس از آزادی، و در فرامرزهای ایران نوشته است. خانم کار می توانست این کتاب را ننویسد. خانم کار می¬توانست این کتاب را فقط به صورت یک گزارش از رویدادهای دوران اسارت خود بنویسد، و از تجزیه و تحلیل¬های سیاسی و روان¬شناختیِِ فرهنگی پرهیز کند. خانم کار، اما هیچ یک از این کارها را نکرده است. اوهم «گردنبند مقدس» را نوشته و منتشر کرده است، و هم جا به جا، به تحلیل روانکاوانه¬ی شخصی، اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی دست¬زده است؛ و از همین نقطه است که سئوال¬های فراوان برمی خیزند و خانم کار را مخاطب قرار می¬دهند. هدف من در این نوشته، طرح یکی از مهم¬ترین پرسش¬هایی است که مجموعه¬ی گزاره¬ها و نظرپردازی¬های خانم مهرانگیز کار در کتاب «گردنبند مقدس» برای من ایجاد کرده است. به فشرده¬ترین کلام، کتاب یادشده، به خواننده چنین می¬تاباند که خانم کار، هنوز که هنوز است، به پدیده¬ی«اصلاح¬گرایی» دلبستگی دارد و روند آن را چاره¬ی کار برآورد میكند، و در رهگذر این برداشت، مخالفان اصلاح¬گرایی، از جمله معترضان به کنفرانس برلین را به عنوان طرفداران «تک صدایی» شناسایی می¬کند، و با چند نوبت تحلیل روانکاوانه¬ی فرهنگی در چند جای کتاب، به این نتیجه می¬رسد که تفکر مخالفان اصلاح¬گرایی و معترضان کنفرانس برلین، و بازجویان اطلاعاتی و حتا سردمداران جمهوری اسلامی که با اصلاحات دشمنی می¬کنند، همه و همه از یک جنم، و برخاسته از فرهنگ «تک صدایی» است. و با این برهان خلف، خواننده¬ی کتاب را به این نتیجه رهبری می¬کند که اصلاح¬گرایان، طرفدار «چند صدایی» هستند. پرسش این¬جا بروز می¬کند که آیا خانم کار، پس از این گشت و واگشتها، بنیادگرایان و اصلاح¬طلبان را از هم جدا می¬بیند؟ آیا ذهنی مانند ذهن خانم کار، در مجموعه¬ی گزاره¬هایی که خودش در همین کتاب آورده، حتا پرهیبی از یک کاسه بودنِ این- به اصطلاح- دو روند، را ندیده است؟ کدام گزاره¬ها؟ گزاره¬های زیر: خانم کار میداند و مُقر است که قرار و مدارهای برگزاری «کنفرانس برلین» با اطلاع جمهوری اسلامی بسته شده بود، و سخنرانان، با صلاحدید و رضایت نهادهای تصمیم¬گیرِ درون حکومت انتخاب شده بودند و مجوز خروج از کشور را دریافت داشته بودند. خانم کار درباره¬ی انگیزه¬ی دولت آلمان در تدارک «کنفرانس برلین» به ما گزارش می دهد که آن¬ها می¬خواستند به مردم و رسانه¬های خودشان نشان دهند که اصلاحاتی در جمهوری اسلامی رخ داده، و در جای دیگرکتاب نیز، موافقت با این کنفرانس را نوعی رفع و رجوع کردنِ جمهوری اسلامی از پرونده ی «دادگاه میکونوس» برآورد می کند. خانم کار این را می¬داند و باز هم به دوئیتِ «اصلاح¬گرایان» و(به قول خودش:) «چپاولگران» معتقد است؟ خانم کار در شرح خاطرات لحظه¬ی ورود به آلمان به خواننده میگوید که نیروهای انتظامی و گارد حفاظتی دولت آلمان، «اکبر گنجی» و «اشکوری» را از بقیه جدا کردند و آن¬ها را با هواپیما به برلین بردند، در حالی که بقیه¬ی افراد گروه با قطار معمولی و بی محافظ سفر کردند. و باز هم نمی¬پرسد: چرا؟ از گزاره های دیگر کتاب، مسئلهی اصرار اکبر گنجی است به خانم کار، در مورد پوشیدن «روسری». دلیلی که اکبر گنجی در برابر انکار خانم کار به او ارائه می¬دهد، حضورآقای اشکوری در جلسه است. او می گوید«حضور شما بدون حجاب در جلسه، در بازگشت به ایران برای اشکوری درد سر تولید خواهد کرد.» خانم کار این موضوع را با اشکوری در میان می¬گذارد، آقای اشکوری آن را منتفی میداند، و خانم کار را تشویق میکند که پوشش خود را به میل خودش برگزیند. اما نهایتاٌ، در اثر پافشاری آقای گنجی، خانم کار با روسری در جلسه¬ی سخنرانی حاضر میشود، و نه تنها در آن زمان، بلکه اینک نیز که کتاب را می¬نویسد، نمی¬پرسد: چرا؟ چندی بعد، بازجوی خانم کار به او میگوید که اکبر گنجی اعتراض کرده که «چرا من را با دو زن بی حجاب و لائیک در یک بند زندانی کرده اید!» (خانم شهلا لاهيجي هم در همان بند زندانی بوده است.) خانم کار این سخن را به حساب شگرد بازجویان می¬گذارد و می¬گذرد. اما چندی بعد، همان بازجو به او می¬گوید که اکبر گنجی گفته است که «خانم کاردر سالن کنفرانس به اصرار من روسری پوشید.» خانم کار به ما گزارش می¬دهد که از شنیدن این سخن سخت شگفت زده شد. و دلیل می آورد که: «جز من و اشکوری و گنجی هیج کس از این موضوع خبر نداشت.» و باز هم نمی¬پرسد: چرا؟ چرا اکبر گنجیِ «اصلاح¬طلب»؟ خانم کار، زمانی که پس از بازگشت از یکی از بازجوییها به سلول «قبر مانند»، در اوج عجزی لحظهای، زانو در بغل می¬گیرد، می¬گرید، و با خودش واگویه می¬کند که « کجاست [این]؟ کجاست [آن]؟ کجاست آقای خاتمی؟» که البته، نه تنها روزهای نخستین اسارت، بلکه تا نخستین روز آزادی، از «آقای خاتمی» یا نماینده¬ای از سوی او خبری نمی¬شود. و شگفتا که خانم کار، نمی¬پرسد: چرا؟ نمیپرسد آقای خاتمیِ «چند صدایی»، آقای خاتمیِ اصلاح¬طلب، آقای خاتمیِ هوادار «گفت¬وگوی تمدن¬ها» در ماجرای پذیرش، تدارک، و فرستادن سخنرانان کنفرانس برلین به آلمان، چه نقشی داشته؟ و اینک، چرا ساکت است؟ از گزاره¬های دیگر کتاب «گردنبند مقدس»، یکی هم مسئله¬ی «نهادهای موازی» است، که خانم کار در چند جای کتاب از وجود آن¬ها در درون حکومت، سخن می¬گوید. خانم کار از این «نهادهای موازی» به عنوان «نیروهای مخوف»، متشکل از «باندها و شبکه¬های پیچیدهی قدرت که سال¬ها سیاست حذف دگراندیشان و غارت و چپاول را با قدرت و زور پیش¬برده بودند» یاد می¬کند. با این که در جایی از کتاب، از باندی به نام «سعید» یاد می¬کند، و در همین رابطه، توجه خواننده را به نام افرادی مانند «سعید حجاریان» و ضارب او (که نام او نیز «سعید» است) و «سعید امامی» جلب می¬کند، باز هم نه تنها اصلاح¬طلبان را از رده¬ی این «توازی» بیرون می¬گذارد، بلکه چنین می¬اندیشد، یا چنین القا می¬کند که اصلاح¬طلبان در برابر قدرت چپاولگران درون حکومت قد علم کرده¬اند. خانم کار یک لحظه هم تردید به خود راه نمی¬دهد که ممکن است «اصلاح¬طلبان» و «چپاولگران» دستشان در یک کاسه باشد. و نمی¬پرسد که میان «سعید حجاریان»، ایده¬ئولوگ وزارت اطلاعات رژیم و ایده¬ئولوگ بعدیِ «اصلاحات»، و این «باند مخوف» چه رابطه¬ای می¬تواند وجود داشته باشد؟ خانم کار، در عوض، در جای جای کتاب به «صدای آن مرد سپید مو» در سالن کنفرانس برلین میاندیشد که « در هنگام سخنرانی من نعره می¬زد و می¬گفت: زنیکه! روسری¬ات را بردار.» و در صفحهی پنجاه وچهار کتاب در ادامه¬ی این یادآوری می¬نویسد: دلم می¬خواست او در ساعات بازجوئی مثل نمایندگان نهادهای موازی حضور داشت و می¬دید که با چه شکل و قیافه¬ای باید بازجویی پس بدهم. دلم می¬خواست همه¬ی آن¬ها که اصلاح¬گرایی در ایران را تف و لعنت می¬کردند، این¬جا حاضر بودند و به چشم می¬دیدند پشت پرده¬ی وقایع سیاسی ایران چه نیروهای مخوفی زیر ردای مقدس صف کشیده¬اند و از آینده¬¬ی اصلاحات هول به دلشان افتاده است. [...] اینک نگران حذف خویشتن خویش شده بودند. به هر دری می¬زدند تا اصلاح¬طلبان، یعنی بچه¬های خودشان را زیر دست و پا له کنند.[...]این¬ها تا حدودی عقل را میزان قرار داده بودند و می¬فهمیدند ادامه¬ سیاست پدران و پدرخواندگان به سقوط نظام جمهوری اسلامی منجر می¬شود، و در جریان این سقوط پدران و پسران هر دو زیان می¬بینند. طبیعی است که بعد از حدود دو دهه یکه¬تازی، نیروهای اصلاح¬طلب که خود در ایفای سیاست¬های رسمیِ جمهوری اسلامی نقش چشمگیر داشتند، می¬توانستند یک دوران انتقالی را در زندگی مردم ایران سامان بدهند. [...] بر پایه¬ی این باور بود که نهیب جاهلانه¬ی آن مرد را که در کنفرانس برلین امریه صادر می¬کرد که «زنیکه روسری¬ات را بردار»، با نحوه¬ی بازجویی در تحقیقات ویژه [در زندان]، همریشه یافتم. یک) پس خانم کار می¬داند که اصلاح¬طلبان برای جلوگیری از «سقوط نظام جمهوری اسلامی» به میدان آمده¬اند؛ یعنی برای جلوگیری از نظام ولایت فقیه. و شگفتا از حمایت او از «این¬ها»! دو) بی آن که بر کلمه¬ی توهین¬آمیز جمله¬ی «آن مرد مو سپید» صحه بگذارم، در شگفتم که چطور به ذهن خانم کارِ معتقد به «چند صدایی»، نمی¬تابد که این هم یک «صدا» است؟ منتها، صدایی که، «تک صداییِ» آن «دو صداییِ» تشخیصیِ خانم کار را دیده و شنیده است. خانم کار هنوز هم نمیخواهد بیندیشد که صاحب آن صدا، یا گوینده¬ی آن جمله، دست «دو جناح» فرضیِ او را در یک کاسه می¬دیده و می¬بیند. خانم کار زمانی که خاطره¬ای از عصیان یک زن معتاد زندانی -که با تکه¬ای شیشه¬ی بریده در دست، در برابر زندانبانان خود مقاومت می¬کرده، و کلمات امیدوارکننده¬ی مددکار برای رام کردن او- را به یاد می¬آورد، تشابهی حیرت¬انگیز در ذهنش جان می¬گیرد: معترضین کنفرانس برلین هم می¬خواستند شریان کسانی را که از اصلاحِ¬ قفس سخن می¬گفتند پاره کنند. سرزمینی که در آن برای آن¬ها جایی نبود، آب و دانه¬ای نبود، امنیتی نبود، البته قفس بود. چرا باید اصلاح شود؟ چگونه؟ (صفحه¬ی دویست و شش) تنها جایی در این کتاب که خانم کار، با مقاومت معترضان کنفرانس برلین اندکی نرم¬تر برخورد می¬کند، و ذات کنفرانس و هدف تشکیل آن را در پرسش¬هایش به ملاحظه می¬گذارد، زمانی است که وضع همان زندانی عاصی را تا انتها مرور می¬کند و گزارش می¬دهد که آن زن در برابر کلمات دلنشین مددکاران و زندانبانان، تسلیم می¬شود، اما با انتقال به سلول انفرادی متوجه¬ می¬شود که فریب خورده، و خودکشی می¬کند. خانم کار، در این جا است که تناقض را می¬بیند و شگفت¬زده می¬شود، و می¬پرسد: در شگفتم و بسیار اندیشه می¬کنم که آیا ما نیز در کنفرانس برلین می¬خواستیم عصیان¬زده¬ها را با کلام دلکش دیگر بار به سلول بکشانیم، یا می¬خواستیم قفس را بشکنیم؟ راستی برای آن¬ها کدام پیام را به ارمغان برده بودیم؟ بی¬تردید، پیام دوم در خورجینمان بود. شکستن قفس؟ اما با کدام قدرت؟ شکستن قفس نیرو می¬خواهد. ابزار می¬خواهد. ما ابزار لازم را نداشتیم. شاید می¬توانستیم در وضع موجود، قفس را چند سانتی¬متر گشاد کنیم. اما احتمال شکستن قفس وعده¬ای بود محال و غیر قابل اجرا. ساختار حقوقی و سیاسی نظام جمهوری اسلامی اجازه نمی¬داد قفس را به ضرب اصلاحات بشکنیم، به گونه¬ای که آب از آب تکان نخورد و خون از دماغ کسی بیرون نزند. (صفحه¬ی دویست و هفت) خانم کار در روند این تأمل که «ساختار حقوقی و سیاسی نظام جمهوری اسلامی اجازه¬ی اصلاحات» را نمی¬دهد، باز هم به «اصلاح¬گراییِ» که از پیکر همان «ساختار» بیرون زده، دل خوش می¬دارد. و شگفتا که تا پایان کتاب،کوچک¬ترین تردیدی نشان نمی¬دهد که شاید روند «اصلاحات» هم، در توازی همان «نهادهای موازی» درون نظام، هستی یافته باشد. من به رویدادها و تصمیم¬گیری¬های جمهوری اسلامی که به طور روزمره در نشریات جهان منعکس می¬شوند و همه و همه ، این «توازی» را تأیید می¬کنند، کاری ندارم، و انگیزه¬ی تعجبم تنها دانش حقوقیِ خانم کار در رابطه با نوشته¬های خود او در این کتاب است. آیا خانم کار، زمانی که نوشتن این کتاب را به اتمام رسانید، آن را یک بار مرور کرده است؟ آیا هرگز از خود پرسیده¬است که چگونه میتوان به اصل «ولایت فقیه» مقر بود، و رئیس جمهور اصلاح¬طلب نیز بود؟ بالأخره، پس از سه ماه بازجویی روزمره، خانم کار را روبه¬روی دوربین تلویزیون قرارمی¬دهند؛ تلویزیونی که به نظر خانم کار «هجوم آن به ناموس ملی، کمتر از هجوم مغول و تاتار نبوده است»: در لحظه¬ی پایانی فیلم، یادداشتی که آقا صادق نوشته و حاج آقا مقدس چیزی بر آن افزوده، روبهرویم قرار می¬گیرد. اظهارات من را مفید و کافی تشخیص نداده¬اند. احتیاج دارند تیر خلاص را شلیک کنند. از من می¬خواهند تا بگویم بنیاد هنریش بل قصد براندازی داشته است. مقاومت می¬کنم. اما خواسته¬ی دیگرشان را که عبارت است از عذرخواهی، به جا می¬آورم. قال قضیه کنده می¬شود. مناسبات سیاسی پشت پرده¬ بین جمهوری اسلامی و دولت آلمان، که هم در اشاره¬های مستقیم خانم کار، و هم در شرح جریان بازجویی¬های واپسین از او، در کتاب «گردنبند مقدس» آمده، ما را در پذیرش ادعای خانم کار مبنی بر «مقاومت کردم»، یاری می¬دهند، و من بسیار خوشحال هستم که «قال قضیه کنده شد». اما افزون بر پرسش¬هایی که در این مقاله مطرح کردم، یک گره این کتاب هم چنان برایم ناگشوده ماند: این گره را ابراز همدردی خانم کار با بازجویش ایجاد کرد. خانم کار، هم در شرح بازجویی¬ها و هم در بخش پایانی کتاب، این بازجو را آدم خوب و مهربانی شناسایی می¬کند، که فریب خورده، و آلت دست ستمگران قرار گرفته است. در رابطه با این همدلی خانم کار با بازجو، و نیز در رابطه با این پرسش خانم کار که: «شکستن قفس؟ اما با کدام قدرت؟» یا این حکم او که «احتمال شکستن قفس وعده¬ای بود محال و غیر قابل اجرا»، یادم آمد از کتابی که یک حقوقدان ایتالیایی، به نام «اتین دو لابوئتی» در سده¬ی شانزدهم میلادی، و در سن بیست و دو سالگی، با عنوان «سیاست اطاعت: رساله درباره¬ی بردگی اختیاری*» نوشته است. در مورد عاملان ظلم و بازوهای یک «جبار» می¬نویسد: جباران برای تحکیم قدرت خود به هر شیوه¬ای دست یازیده¬اند تا مردمانِ سنت¬زده، که بردگیِ اختیاری جزء عادتشان شده را، نه فقط مطیع و نوکرصفت، بلکه حتا سپاسگزار بارآورند. .(صفحه¬های بیست و هشت ئ بیست و نه) و در زمینه¬ی آن پرسش و حکم خانم کار می¬گوید: ملت¬هایی که خود مسبب بدبختی خود هستید، و چشم بر حق خود بسته¬اید! شما خود را در برابر چشمان جبار، از بهترین و بیشترین سهم ثروت خود محروم می¬سازید؛ کشتزارهاتان غارت می¬شود، اموالتان به سرقت می¬رود، میراث خانوادگی¬تان از میان می¬رود؛ چنان زندگی می¬کنید که نمی¬توانید بر هیچ چیز دعوی تملک کنید [...] این تباهی، بدبختی، ویرانی، و فلاکت، نه از دشمن بیگانه، بلکه از آن دشمنی به شما می¬رسد که خودتان به او قدرت بخشیده¬اید؛ دشمنی که بر شما فرمان می¬راند، فقط دو چشم، دو دست، و یک بدن دارد نه بیشتر. در حقیقت، هیچ ندارد به جز آن¬چه شما به او داده¬اید تا نابودتان کند. اگر شما به او چشم ندهید، از کجا این همه چشم دارد تا شما را زیر نظر بگیرد؟ اگر شما خود به او دست و بازو نبخشید، از کجا این همه بازو فراهم می¬کند تا سرکوبتان کند؟ اگر شما [...] شما می¬توانید از این حقارت و پستی رهایی یابید؛ بی¬آن که به اقدامی متوسل شوید، تنها کافی است خواستار آزادی شوید. هرگاه تصمیم بگیرید که دیگر بنده نباشید، بی¬درنگ آزاد خواهید شد. نمی¬گویم با زور بازو جبار را ساقط کنید. بلکه می¬گویم که فقط کافی است به حمایت خود از او پایان دهید. آن گاه خواهید دید که چگونه پی ستون این پیکره¬ی عظیم، متزلزل می¬گردد و درهم می¬شکند. (صفحه¬های پنجاه و نه و شصت) آیا آن «مرد سپید مو»، که برداشتنِ روسری را ندا می¬داد، یا آن بانویی که «با بدن برهنه و روسری بر سر، در سالن کنفرانس می¬خرامید» در صدد نبودند که به خانم کار و دیگر شرکت¬کنندگان در کنفرانس بگویند که : «از جبار حمایت نکن»؟ با آرزوی تندرستی برای خانم کار، و با تقدیم شایسته¬ترین احترامات به خط خطِ نوشته¬های ایشان. 2003 / فوريه / 2 *اتین دو لابوئتٌی. سیاست اطاعت: رساله درباره¬ی بردگیِ اختیاری، ترجمه¬ی علی معنوی، تهران: نشر نی، هزار و سی¬صد و هفتاد و هشت.
|