header image
 
شهرزادی دیگر چاپ
شعله ایرانی   

    داستان زندگی مهرانگیز کار و زنان نسل او مرا یاد افسانه‌ی شهرزاد قصه گو می‌اندازد. شهرزاد قصه‌گو نیز سلاحی جز آگاهی و جسارت نداشت. هزار و یکشب _هزاران شب_ به یاری کلام و اندیشه چهره در چهره‌ی حاکمانِ زن ستیز و منفور، نیستی، حذف و تک صدایی را به مبارزه خواندن گویی روایت زندگیِ زنان دیار ماست.
مهرانگیز کار به تقاص مبارزه  با نابرابری دستگیر و زندانی می‌شود. او را به جرم اندیشه ورزی و قلم زنی قصاص می‌کنند. خیال می‌کنند که زنی از تبارِ شهرزاد را می‌توان به سکوت واداشت. غافلان هنوز نمی‌دانند که  شهرزاد را با سکوت آشتی نیست. سکوت مرگ اوست، پس حتا داستان اسارت خود را روایت می‌کند.
"گردنبند مقدس" روایتی است از شهرزادتباری از دیار ما. "گردنبند مقدس" معنای شکستِ وحشت است و حضور جسارت. روایت حقوق دان آزاداندیشی است که به سوگند خود در دفاع از حقوق آدمیان و برابری آنان در برابر قانون وفادار است. سرایش بی پیرایه ی درد و رنج مبارزی بی پرواست، هم دردیِ زنی گرفتار در چنگ آزادی ستیزان است با مردمانی لگدمال شده. "گردنبند مقدس" به گمان من بیش از هر چیز حاصل دل باختگی نویسنده به نسلی است که توان را از جمهوری اسلامی گرفته.  دل باختگی که  به خواننده‌ی در آستانه‌ی یاس نیز که خود را در کنار راوی در تاریک‌ترین شب‌های حبس، روی زمینِ کثیف سلول، پیچیده در چادرسیاه می‌يابد،  به خوبی  منتقل می‌شود. "دل را به یقین اطمینان بخشی که مثل شعله از چشم نسل جوان سر برمی‌کشد باخته‌ام".
هیچ نگارنده‌ی بی‌طرف تاریخ معاصر ایران نمی‌تواند منکر سندیت تاریخی کتاب‌های خاطراتِ زندانِ نگاشته شده در این سال‌ها شود. بخش اصلی تاریخ جمهوری اسلامی، تاریخ زندان‌های آن است. ساختار فکری و حکومتی گردانندگان رژیم اسلامی را بدون بررسی تاریخ زندان‌های سیاسی آن نمی‌توان شناخت. از این رو می‌توان "گردنبند مقدس" را نیز چون "حقیقت ساده" سندی تاریخی خواند. اگر کتاب "حقیقت ساده"‌ی منیر برادران و زندانیان دیگری که از آن دوره نوشته‌اند، پرده از زندان سال‌های خون و اعدام و تابوت برداشت، گردنبند مقدسِ مهرانگیزِ کارٍ "غیر خودی"، سال‌هایی را به تصویر می‌کشد که حتا گنجیِ "خودی" هم زندانی است. شیوه‌های بازجویی و شکنجه در اثر فشار افکار عمومی داخلی و سازمان‌های حقوق بشر تغییر کرده است. اعدام نمی‌کنند. آن‌ها راکه می‌خواهند سر به نیست کنند اصلا به زندان نمی‌برند. اما شرح جزییات بازجویی‌ها و فشار‌های روانیِ حساب شده به زندانی و خانواده‌اش، نشان می‌دهد که شیوه‌ها هر چند متفاوت شده اند، اما تبحر و صراحت شکنجه گران در خرد کردن زندانی بیشتر شده است. کارایی شیوه های زندانبان ها با گذشت سال ها افزایش یافته است.
 کتاب مهرانگیز کار و روایت روزها و شب‌های زندان او، دادخواستی است علیه بی حقوقی شهروند ایرانی، اعلام جرمی است علیه نظام قضایی جمهوری اسلامی. در گردنبند مقدس، زندانِ این سال‌ها و حکومت در آستانه‌ی فروپاشی را از منظر فرهیخته زنی می‌بینیم که می‌کوشد حتا در طاقت فرسا‌ترین بازجویی‌ها،  نفرت و انتقام را به خود راه ندهد. در سخت‌ترین لحظه ها با چشم و بصیرتی زنانه پیرامون را می‌نگرد،  دل می‌سوزاند و بر شکنجه‌گران خود نیز رحم می‌آورد. با رقت و گاه تحقیر به عاملان اوامر آمران می‌نگرد. اگرچه با همه‌ی تلاش آگاهانه‌ایی که می‌کند نمی‌تواند خشم و نفرت خود از آمران و شریعتمداری‌ها و آن  دست‌های پشت پرده که داستان کنفرانس برلین را بازیچه‌ی تثبیت قدرت و سودورزی خود کردند پنهان کند. " این هر دو زندگی 17 نفر سخن‌ران شرکت کننده در کنفرانس و خانواده‌های آن‌ها را به بازی گرفته بودند تا بتوانند از افکار عمومی آلمان که خود آن را تحریک کرده بودند خوب‌تر سواری بگیرند. بنیاد هانریش بل در کار اقناع افکار عمومی برای توسعه روابط اقتصادی دولت سبزها با ایران بود. دادگاه انقلاب خواستار حذف دگر اندیشان از صحنه فرهنگی و سیاسی کشور به بهانه‌ی شفای خاطر افکار عمومی!"
مهرانگیز کار در کتاب به داستان کنفرانس برلین و آن چه بر او و آن دیگران گذشت اشارات زیادی دارد. ماجرای کنفرانس برلین به یکی از رویداد های تاریخ اخیر ایران تبدیل شده است. ماجرایی که یکبار دیگر نشان داد که "سلام" غربی های صاحب منفعت در ایران هیچگاه بی طمع نیست.
نویسنده چون این را دریافته و اکنون خود نیز به جمع تبعیدیان و مهاجران خارج از کشور پیوسته در بخش‌هایی از کتاب گویی از منظری دیگر به ماجرا می‌نگرد. ابتدا با خشم از اعتراضات ایرانیان خارج از کشور در سالن کنفرانس می‌نویسد که چون کابوس همه‌جا در مقابل چشمانش رژه می‌رود. بی شک برخی شکل‌های اعتراض، که در اصل شیوه‌های رایج اعتراض‌های سیاسی در اروپا به حساب می‌آیند، در کنفرانس به نیت حمله و هتاکی به سخنرانان به کار نرفتند. هدف استفاده از موقعیت و افشای جمهوری اسلامی بود. اما این اعتراض‌ها مورد سواستفاده‌ی برخی رقبای سیاسی اپوزیسیون از یک سو و سران رژیم از دیگر سو قرار گرفت. برخی خواستند از اعتراض‌ها برای اهداف خود و نامی بر سر زبان‌ها انداختن سود جویند. در این میان سخنرانانِ غافلگیر شده که به نیت بیان نظرات دگراندیشانه‌ی خود آمده بودند تاوان دادند. نویسنده در میانه‌ی کتاب گویی به همدلی بیشتری با این "عصیان زده‌ها" می‌رسد. " دوباره صحنه‌هایی از برلین پیش رویم جان گرفت. صدای آن زن ارمنی در گوشم پیچید که میگفت: چرا حجاب باید برای اقلیت‌های دینی اجباری باشد؟ صدای آن زن بهایی به لرزه‌ام افکند که می‌گفت: چرا بچه‌های ما را به دانشگاه‌ها راه نمی‌دهند؟ صدای آن مرد زندان رفته نفسم را بند آورد که می‌گفت: دلم می‌خواهد به ایران برگردم..."
  "به نقطه اوج کشمکش با خود رسیده بودم که صحنه هایی از برلین دیگر بار پیش رویم زنده شد. بی گمان آن‌ها که در برلین لخت شده بودند، می‌رقصیدند، فحش می‌دادند و بر طبل اعتراض می‌کوبیدند نمی‌توانستند با مراکز قدرت سلطه‌گر جهانی سر و سری داشته باشند. آن کس که می‌توانست نیروهای سلطه‌گر را در درون نپام سیاسی کشور جا سازی کند حسین شریعتمداری بود."
آنگاه که از زندانیان عاصی بند عادی می‌نویسد که اندیشه‌ایی جز شکستن قفس ندارند از خود می‌پرسد که " آیا ما نیز در کنفرانس برلین می‌خواستیم عصیان زده ها را با کلام دلکش دیگر بار به سلول بکشانیم یا می‌خواستیم فقس را بشکنیم؟ راستی برای آن‌ها کدام پیام را به ارمغان برده بودیم؟ بی‌تردید پیام دوم در خورجین ما بود. شکستن قفس؟ اما با کدام قدرت؟ شکستن قفس نیرو می‌خواهد. ابزار می‌خواهد. ما ابزار را نداشتیم......"
جمله‌ی "زنیکه روسری‌ات را بردار" که خطاب به مهرانگیز کار در کنفرانس برلین از زبان مردی از میان جمعیت ادا می‌شود مثل پتک بر سر خواننده فرود می‌آید. " در نهایت خستگی و بیزاری صحنه‌هایی از کنفرانس برلین در برابرم جان می‌گرفت. به صدای آن مرد سپید مو می‌اندیشیدم که در هنگام سخنرانی من نعره میزد و می گفت: زنیکه روسری ات را بردار.
دلم میخواست او در ساعات بازجویی مثل نمایندگان نهاد‌های موازی حضور می‌داشت و می‌دید که با چه شکل و قیافه‌ایی باید بازجویی پس بدهم."
به خوبی می‌توان ارتباط این دستور مرد برلین‌نشین را با تحقیرهای قاضی و آن بازجویی که هنگام راهنمایی به محل بازجویی لنگه‌ی جوراب کثیف خود را در می‌آورد و برای جلوگیری از تماس بدنی به دست زن حقوقدان زندانی می‌دهد دریافت. زن بودن و حضور در عرصه‌ی زندگی اجتماعی و سیاسی خود جرمی است نابخشودنی. همه به خود حق می‌دهند که به تو فرمان دهند: بردار... بگذار...
شهرزادِ داستانِ کهنِ هزار و یک شب می‌کوشد تا به یاری اندیشه و کلام از در گفتگو و چند وچون با شهریار جنون زده که دختران مملکت را سر می‌زند، در آید. در هزار و یکمین شب او بر جنون شهریار زن کش پیروز می‌شود و او را وامی دارد که به قصاوت خود اعتراف کند.
"از او پرسیدم: مگر نه این که شما زن‌ها را ناقص العقل می‌دانید؟ قاضی پاسخ نداد. سوال را جور دیگری طرح کردم: آیا شما جزو کسانی هستید که عقیده دارند زن‌ها نمی‌توانند به قضاوت بنشینند؟
قاضی تکان خورد و گفت : بله. ....گفتم: مطابق نظریه شما و دیگر آقایان حاکم در ایران زن جمجمه‌اش کوچک‌تر ازمرد است. احساساتش بر عقل غلبه می‌کند و نمی‌تواند درست داوری کند. با این نگاه چگونه می‌توانید بر مسئولیت کیفری و مدنی زنان پا فشاری کنید؟ چرا دو تا انسان ناقص العقل را که از قضای روزگار در برلین حرف‌های گنده گنده هم زده‌اند آورده‌اید این جا و محاکمه می‌کنید؟ آیا حق دارید محجور را که قدرت تمیز خوب و بد را ندارد به زندان بی‌اندازید؟ با یادآوری این خاطره نگاه من و قاضی در هم پیچید. از نگاه او بارقه‌ای از پیروزی ساطع بود. از نگاه من شعله‌ای از خشم‌های فرو خورده سر بر می‌کشید."
خشم‌های فروخفته‌ی نسلی از زنان ایران که به یاری کوشش، خلاقیت، اندیشه و کلام و با جسارت، تاخت و تاز زن ستیزان و واپس گرایان را سد کردند، اینک با دهان دخترانشان فریاد می شود. اینان با تنها سلاحی که می شناختند و در دست داشتند هزار و یک شبِ تاریک را به جدل و جدال با حاکم زن کش به صبح رسانیدند تا نسلی که در راه بود مجال یابد. 
شهرزاد قصه‌گو را بسیاری به تصویر کشیده‌اند. از نام آوران ادبیات شرق و غرب تا سودجویان هالیوود و تاجران بازار کتاب. هر کدام از منظر خود، این زن شرقی دانا و جسور را به سرنوشتی محکوم کرده‌اند. ادگار آلن‌پو روایتی متفاوت با دیگر روایت‌ها دارد. شهرزادِ آلن‌پو که سمبول روشن‌گری و پیشرفت است در هزار و دومین شب به دست شهریار مستبد به قتل می‌رسد. گفتگو بی حاصل می‌ماند. شهریار به حرف زن گوش نمی‌دهد. هر آن چه شهرزاد الن‌پو از پیشرفت و تمدن می‌گوید را فریب و مکر زنانه می‌انگارد. پس نویسنده‌ی غربی شهرزاد را تسلیم شده به سرنوشت خود، به تیغ دسپوتیزم شرقی می‌سپارد.
شهرزاد‌های جوان امروزِ دیار ما، وارثان شعله‌های خشم‌اند. از تبار شهرزادِ آلن‌پو که بدون خشم و اعتراض به مسلخ رفته نیستند. اینان شهرزادهایی دیگرند. "شعله‌های خشم فروخفته‌ی" مادران به دل گرفته، سرکش‌اند و نمی‌هراسند. حوصله و صبر مادران خود را نیز ندارند. گویی می‌دانند که دیگر در این جهانِ شتابان، فرصت چند و چون و گفتگو با جا ماندگانِ تاریخ را ندارند.
" آزاده دختر 15 ساله‌ام با چادر سیاه وارد اتاق شد. جا خوردم. هرگز او را در چادر ندیده بودم. نمی‌دانستم چگونه چادر را تهیه کرده است و چگونه آن را روی سر خود نگاه می‌دارد. آزاده با تسلط کامل بر اعصاب و روان وارد شد. به بازجو اعتنا نکرد. به شیوه‌ی نوجوانان دبیرستانی که همه چیز را دست می‌اندازند و در زبان رایج اصطلاحات جدید وارد می‌کنند با صدای بلند رو به من‌کرد و گفت: مخلصیم...چاکریم...چمنیم..
.....آقا صادق دخترم را چپ چپ نگاه کرد. بی فایده بود. آزاده عزم جزم کرده بود تا از او نهراسد."
 مهرانگیز کار نتوانست آن روز بر جلاد پیروز شود اما آخرین قصه _قصه ی آزاده ها_ هنوز تا به آخر روایت نشده است.
خواننده همراه راویِ زندانی و کابوس‌های شبانه‌اش، نظاره‌گر درد و عصیانِ زنان و مردان زندانی می‌شود که در سلول‌های بند زندانیان عادی گرفتارند. با مهرانگیز کار و  "پرواز‌های شبانه"‌ی جانِ کوفته و تنِ بیمارش به دنیای ِله شده‌گان نظامی می‌رویم که آدمیان را در اوج زندگی به جهنم رانده است. در "کشوری که با دوربین فیلم برداری آدم می‌کشند" زندان عادی تجسم جهنمی است وعده داده شده در قرآن و گورستانی است برای آرزوهای آدمیانی که تنها می‌خواهند زنده بمانند.
با آزادیِ راوی از زندان کوچک به همراه او به زندان بزرگ می رویم و از آن همه که پس از حبس در سلول کوچک بر او گذشت می‌خوانیم، از پیکرِ به تیغِ جراحی سپرده شده‌اش و خو گیری با بیماری سرطان که در جانش خانه گزیده و خروجش از کشور. نویسنده‌ی "گردنبند مقدس"، یکی از شریف‌ترین و شجاع ترین مدافعان حقوق بشر و از آن جمله حقوق زنان، که به گفته‌ی خود از 24 سالگی برای دفاع از برابری و آزادی قلم زده،  یادداشت های خود را با یک آه به پایان می برد...‌آه.
اینک همسرش در بند است.

« مطلب قبلی   مطلب بعدی »
درباره آرش

مدیر مسئول و سردبیر:
پرویز قلیچ خانی
دبیر تحریریه:
نجمه موسوی

آرش نشریه ای است فرهنگی, سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱) در فرانسه منتشر میشود.

خبرنامه آرش
با عضویت درخبرنامه آرش از آخرین اخبار سایت بوسیله ایمیل مطلع شوید.
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف
کمک مالی به آرش

کمکهای مالی شما ادامه فعالیت آرش را میسر میسازد.

Donate Once Monthly

Currency

Amount

Currency

Amount

Official PayPal Seal
© ArashMag.com, All Rights Reserved.