|
گسستنِ گردنبند مقدس (نقدی بر کتاب مهرانگیز کار)
|
|
|
هایده درآگاهی
|
|
کتاب اخیر مهرانگیزکار گردن بند مقدس شرح یک سفر روحی و سیاسی در طی 53 روز زندانِ انفرادی در جمهوری اسلامی است. این کتاب یک سند سیاسی مهمِ این دوره و جدیدترین میوه ی ادبیات زندان در دوره ی بعد از انقلاب 57 است که با کتاب های پروانه ی علیزاده و م . رها در باره ی شرایط زندان سیاسی زنان در جمهوری اسلامی شروع شد و به فاصله ی کوتاهی، به یکی از انواع پر بار ادبیات سیاسی معاصر تبدیل شده است. ویراستار دو مجموعه ی کتاب زندان، ناصر مهاجر، در یکی از بخش های مقدماتی جلد اول به نقل از نلسون ماندلا می نویسد: «نظام زندان هر حکومتی به فشرده ترین و برهنه ترین شکل، درونمایه ی آن حکومت را باز می تاباند؛ و ویژگی هایش را.... بدین معنا که هر حکومتی می تواند با دستی باز و بی دست انداز نظم و مناسبات دل خواهش را در زندان برقرار کند.» به این ترتیب هیچ روایتی از هیچ زندانی در سطح تجربه ی فردی باقی نمی ماند و همواره، چه راوی بخواهد و چه نخواهد خواننده را به قضاوت در مورد کّل سیستم سیاسی و حکومتی ای که زندان انعکاسی از آن است فرا می خواند. روایات زندان در دوره ی اخیر برگرده ی یک انقلاب عظیم و در ادامه ی آن نوشته شده اند و این نقش را صریحاً و آگاهانه به عهده می گیرند. یعنی هیچ یک از نمونه های ادبیات زندان در این دوره تنها حدیث نفس و ضبط یک بی عدالتی فردی و آن چه بر شخص راوی گذشته است نیست، بلکه هر یک، بسته به زاویه ی دید نویسنده، تلاشی برای درک تجربه ی انقلاب و آن چه بر آن رفت است : هر یک شهادتی فردی است که به لحاظ جمعی بودنِ انقلاب و سرنوشت آن، دریچه یی بر تاریخ جمعی این دوره هم هست. گردن بند مقدس، از این نظر منحصر به فرد نیست، اما ویژگی هایی دارد که آن را از دیگر اثار تاکنونیِ این نوع، مشخص می کند. اولاً آن چه تا به حال چاپ شده، حتا کتاب های سال های اخیر، روایت شرایط زندان در ده دوازده ساله ی اول بعد از انقلاب است، در حالی که مهرانگیزکار در 10 اردیبهشت 79، بعد از شرکت در کنفرانس برلین زندانی می شود، دوره یی که جریانات واقع بین تر جمهوری اسلامی می خواهند چهره ی متمدنانه تری از خود به جهان عرضه کنند و کنفرانس برلین، خود بخشی از این تلاش است. علاوه بر این، مهرانگیزکار به خلاف راویان دوره ی قبل «برانداز» (به اصطلاح رژیم) نیست. و با این که به هیچ وجه اعتقادات مذهبی ندارد، هم فکر و همکار دستگاه حکومتی نیست. اما، به عنوان یک شهروندِ نگرانِ از یک انقلابِ دیگر، به تحول در درون نظام سیاسی جمهوری اسلامی چشم دوخته و امیدوار است. از طرف دیگر، جایگاه اجتماعی روشنی دارد، به خلاف بسیاری از نویسندگان روایات زندان در دوره ی قبل، تعلق سازمانی و خطی ندارد. دانش آموز و دانشجو و حتا یک روشنفکر حاشیه یی و سر در خود نیست، بلکه به عنوان یک وکیل و محقق، جای خود را در سلسله مراتب و ساختار اجتماعیِ موجود، دارد. و در این ظرفیت، یعنی یک شهروند 56 ساله ی جا افتاده و سرشناس است که به کنفرانس برلین دعوت می شود و بعد به زندان می افتد. از شروع کار و از همان لحظات زندانی شدن، مهرانگیزکار توهّمی در این باره که چرا به زندان افتاده ندارد: «بنیاد هانریش بُل در کار اقناع افکار عمومیِ آلمان برای توسعه ی روابط اقتصادی دولت سبزها با ایران بود. دادگاه انقلاب خواستار حذف دگراندیشان از صحنه ی فرهنگی وسیاسی کشور به بهانه ی شفای افکار عمومی!.... این وسط ما چکاره بودیم؟» (ص27) این وسیله قرار گرفتن و هیچ بودن در سمبلیسم شروع کتاب از لحظه یی که مهرانگیزکار تبدیل به زندانی شماره 11345 بند 209 انفرادی زنان در اوین می شود و با این شماره بر قیدی فلزی بر گردن از او عکس گرفته می شود منعکس است. مسئولین زندان در پاسخ به سئوال خانم شهلا لاهیجی که او هم همزمان و به همان بهانه ی کنفرانس دستگیر شده و سه سلّول آن طرف تر از مهرانگیز زندانی است می گویند ما کسی به این اسم در اینجا نداریم. اما حتا بعد از گرفتن عکس، قید فلزی هم چنان بر گردن و شانه ها سنگینی می کند. این یک نوار ساده ی فلزی با یک شماره نیست. برای همه ی مردم و به خصوص برای زنانی که می توانند مثل او فراتر از مرگ و ظاهر خفاش گونه یی که جمهوری اسلامی به آنها می دهد، به «رنگین کمان زندگی» فکر کنند، یک یوغ است. مقدس است چون جمهوری اسلامی به کمک مذهب می کوشد آدم ها را از هویّتِ انسانی خالی کند و به رده ی احشام تنزّل دهد. مهرانگیز کار در اواخر کتاب از توانایی در پاره کردن گردن بند مقدّس، بعد از خروج از زندان سخن می گوید و این توانایی دستاورد 53 روز اسارت است. در جریان بازجویی، بر مبنای کیفرخواستی که در 5 شماره ی کیهان علیه او - به خاطر آنچه از 24 سالگی تا 56 سالگی بوده و کرده و لابد مرتکب شده - تنظیم شده، سرتان پستان در او بروز می کند. اما ذهن او همواره فعّال است و «توانایی کشف و شهود» که ویژه زندان است درک جدیدی از مسایل را در او می زایاند. در اواسط کتاب او دلیل شرکت خود در کنفرانس برلین را چنین شرح می دهد: «ما.... ترسیده از یک انفجار دیگر اجتماعی، فحاشی حاضران را تحمل می کنیم... تا شاید بتوانیم با ایجاد رابطه ی کلامی بین دو معترض داخلی و خارجی، تدابیری بیندیشیم با هدف تغییر وضع موجود، بدون انفجار و خونریزی. عصیان در ما شکل دیگری به خود گرفته است. طی سال ها ماندگاری زیر تفتیش عقاید، به عصیان رنگ و روی رندانه یی داده ایم.(ص140-123) در اواخر کتاب او از درکی که از ذهنیت معترضینِ کنفرانس برلین به دست آورده صحبت می کند: «می خواستند شریان کسانی را که از اصلاح قفس سخن می گفتند، پاره کنند. سرزمینی که در آن برای ما جایی نبود، آب و دانه ای نبود، امنیتی نبود، چشم ساری نبود، البته قفس بود. چرا باید اصلاح بشود؟ چگونه؟» (ص206) ذهنِ جستجوگر او را به سطوح دیگری از، اگر نه یقین، لااقل سطوح دیگری از شناخت از جوهر واقعی جمهوری اسلامی و رابطه ی خودش با آن می رساند. این شناخت گنگ و سؤال گونه است و به نظر می رسد که در جریان مرور افکارش در روند نوشتن کتاب به دست آمده؛ چرا که هرکز به شروع کتاب بر نمی گردد تا نوشته ها را با آن وفق دهد. اما از مشاهده ی رفتار زندانبانان با یک زن زندانیِ عصیان زده ی غیر سیاسی، به فکر می افتد که: «در شگفتم و بسیار اندیشه می کنم که آیا ما نیز در کنفرانس برلین می خواستیم عصیان زده ها را با کلام دلکش بار دیگر به سلول بکشانیم، یا می خواستیم قفس را بشکنیم؟ راستی برای آنها کدام پیام را به ارمغان برده بودیم؟ بی تردید پیام دوّم در خورجین مان بود. شکستن قفس. اما با کدام قدرت؟ شکستن قفس نیرو و ابزار می خواهد. ما ابزار لازم را نداشتیم. شاید می توانستیم در وضع موجود قفس را چند سانتی متری گشاد کنیم، اما احتمال شکستن قفس وعده یی بود محال و غیر قابل اجرا. ساختار حقوقی و سیاسیِ نظام جمهوری اسلامی اجازه نمی داد قفس را به ضرب اصلاحات بشکنیم به گونه یی که آب از آب تکان نخورد و خون از دماغ کسی بیرون نزند.»(ص207) در شروع کتاب و طی شرکت در کنفرانس برلین، او پیدایش چهره هایی چون گنجی و رویگردانی همفکران او را از ارادتِ بی چون و چرا به رژیم و سردمدارانِ آن نشانه ای می داند از «تخریب شالوده هایی که حکومت بر آن استوار است .... او زنگ خطر نبود، خود خطر بود.»(ص 40-39) بعداً، در زندان، متوجه می شود که این «سمبل وجدان بیدار شده ی» جمهوری اسلامی که در کنفرانس برلین توانسته بود او را متقاعد کند که علیرغم خواست و عادت خود در این قبیل گردهم ایی های خارج کشور، روسری بر سر کند، این مسأله را در بازجویی به نفع خود لو داده و از نشستن در ماشین واحدی با متهمین غیر مذهبی چون او، برای رفتن به بازجویی ابا می کند. اما کانال اصلی رسیدن به شناخت عمیق تر برای مهرانگیز کار عرصه ی ویژه ی حرفه و تخصص او، حقوق و قانون است. در شروع کتاب وقتی با اصرارو التماس از او خواسته می شود به قرار بازداشت خودش اعتراض کند تا کارها «شکل قانونی» پیدا کند، یکهّ می خورد: «تخم لق را سید محمد خاتمی، پرچمدار «قانون مندی» توی دهان آن ها شکسته بود. اینک تصمیم گرفته بودند به خواسته ها رنگ و لعاب قانون را بیفزایند... حال که در برنامه ی حذف فیزیکی مخالفان بعد از قتل فروهرها، مختاری و پوینده و .. به ناچار وقفه افتاده بود، حذف را با آرایه ی قانونی به خورد جامعه می دادند»(ص24). مهرانگیز کار با شناخت از پرونده ی موکلین که به او مراجعه کرده اند به روشنی می داند که قوه ی قضائیه که در بست در انحصار آخوندهاست، تا مغز استخوان فاسد است. و تنها به عنوان مشتی از خروار استفاده از اخلاقیات جمهوری اسلامی را، در خدمت پر کردن جیب های گشاد حضرات به این صورت شرح می دهد که در چارچوب اقتصاد بی سامان ایران هر وقت شرکتی به همت کسانی که آن را با خون جگر ساخته اند به سودآوری می رسد، دست اندرکاران قضایی کشور صاحبان آن را به جرم فساد اخلاق دستگیر می کنند، برایشان پرونده می سازند و فقط وقتی درصد بالایی از سود شرکت را به آنها می دهند دست از سرشان بر می دارند. مهرانگیز کار بعد از آزادی یوغ مقدس را پاره می کند و با تن بیمار تصمیم به ترک کشور می گیرد، در حالی که به مشکلات عظیم زندگی در غربت واقف است و سؤال دخترش که می پرسد «می خواهی من هم چند سال دیگر در جلسات یک کنفرانس سیاسی لخت بشوم یا برقصم»(ص209) پاسخی ندارد. اما ماندن در چنین سرزمینی دیگر بی معنی است. مهرانگیز کار مأمورین و سردمدارانِ دستگاه را از نزدیک می شناسد و لحن او، بی آن که خواسته باشد، در برخورد به آنها همواره از بالا و نگه کردن عاقل اندر سقینه است: بازجوها، حاکم، چشم های از حدقه درآمده ی کردوانی با دیدن زن هنرپیشه یی که در کنفرانس برلین در اعتراض به حجاب لخت می شود. از منظر زنی چون مهرانگیز کار این آدم ها قبل از این که خبیث باشند حقیرند. اخیراً از قول یکی از آخوندهای جمهوری اسلامی گفته شده که امام زمان زنده است، زن و بچه دارد و قرار است به دست یک زن ایرانی کشته شود. آن چه او نمی خواهد به آن اذعان کند این است که این پیشگویی فی الحال به حقیقت پیوسته. خواه کسی با سمت گیری سیاسی مهرانگیز کار موافق باشد و خواه مخالف، نفس موجودیت زنانی چون او، نفی تاریخی ظهور مجدد اسلام، حضور سیاسی آن، جهان بینی آن، و سردمداران آن است. 28 ژانویه 2003
|